پارت پانزده :
وقتی به پارکینگ رسیدند، صدای موسیقی هنوز از دور میآمد و نورهای رنگی روی سقف بر ماشینها میرقصیدند.
زامیرا قدمی برداشت، اما پایش دوباره لغزید.
اینبار خدیو بدون لحظهای مکث، دستش را پشت کمر او گذاشت و گفت:
- سرت گیجه… باید بشینی.
زامیرا هیچ نگفت، واقعا هم همین بود.
خدیو در پاترول را باز کرد و با یک حرکت نرم، زامیرا را روی صندلی نشاند.
دخترک سرش را به پشتی تکیه دا

لطفا صبر کنید...
فروغ
0عالی بود بانو جان 💋