پارت دوم :
سرش را بلند کرد، تا چشم کار میکرد درختان سر به فلک کشیده که همه در خواب بودند، ناگه صدای قارقار کلاغ در آن سکوت اکو شد، آهی از دل برآورد و دوباره راه افتاد، اما حین راه با دیدن رد پای بزرگ و مردانه و رد پای یک حیوان کنارش خوشحال شد، با خنده در حالی که رد پا را دنبال میکرد گفت:
- پیداش کردم!
شاید نزدیک به پانزده کیلومتر دیگر را پیادهروی کرد که ناگهان در فاصلهی دو کیلومتریاش، کلبهای چوبی، کوچک و دنجی به چشمش خورد. چشمانش درخشان شد و ناخواسته خندهای بر لبانش جاری گشت؛ اما این شادی سریع به یخزدن خون در رگهایش تبدیل شد، چرا که با صدای خرناس وحشتناک حیوانی، تمام وجودش به لرزه افتاد.
با ترس، سرش را چرخاند و در برابر دیدگانش، خوک وحشی تیرهرنگی قد علم کرده بود.
آن جانور، با چشمان سرخ و خشمگینش، همچون شبحی از تاریکیهای جنگل به نظر میرسید که میخواست زامیرا را در دامن خود ببلعد. در آن لحظه، قلبش به تندی میتپید و احساس کرد که تمام امیدهایش در یک چشم بر هم زدن در حال فروپاشی است.
«زامیرا بدبخت شدی!» این جمله از اعماق دلش بیرون آمد، گویی که تکرار آن میتوانست او را از این کابوس نجات دهد. با جیغی که سعی داشت به کلبه برسد، قدمهای بلند و محکمی برداشت؛ پاهایش دیگر متعلق به او نبودند و به فرمانی ناشناخته به سوی نجات میدویدند.
هر قدمی که برمیداشت، زمین زیر پایش همچون دریایی طوفانی به نظر میرسید و او را به عمق ترس میکشاند. چندین بار سقلمه خورد و حتی یک بار پایش میان دو سنگ بزرگ یخ زده گیر کرد و او آنقدر محکم و با ضرب پایش را بیرون کشید که احساس کرد مچش زخم عمیق و بزرگی برداشت، اما آن لحظه نجات جانش از هر چیز دیگری واجبتر بود او با تمام وجودش تلاش میکرد تا از چنگال آن موجود وحشی بگریزد.
با هر گام، عزمش قویتر و ارادهاش محکمتر میشد. باید به کلبه میرسید، جایی که شاید بتواند از این کابوس بگریزد و دوباره به زندگی عادیاش بازگردد. در دل سرد کوهستان، زامیرا همچون پرندهای زخمی، به پرواز درآمده بود.
نزدیک به کلبه، با تمام وجود جیغی از عمق جانش سر داد. صدای فریادش در دل کوهستان ساکت و مخوف پژواک شد. بعد از گذشت چند ثانیه، در کلبه به شدت باز و زامیرا با چشمانی گشاد و قلبی تپنده، مردی قویهیکل را دید که همچون دیوهای افسانهای، سایهاش بر دیوار کلبه افتاده بود.
این مرد، با عضلاتی که همچون کوههای استوار به نظر میرسیدند، به سمت زامیرا حرکت کرد. زامیرا خواست گام دیگری بردارد، اما ناگهان پایش سر خورد و در یک لحظهی وحشتناک، محکم با زمین برخورد کرد. صدای زمین خوردنش، در سکوت کوهستان طنینانداز شد و سرش به سنگی تیز و سرد برخورد نمود.
درد شدیدی در سرش احساس کرد. چشمانش تار شد و دنیای اطرافش به رنگی محو درآمد. او در حالی که به سختی تلاش میکرد تا خود را جمع و جور کند، احساس کرد که زندگیاش همچون برگهای پاییزی در باد، در حال وزیدن است.
همهچیز در آن لحظه به هم ریخت؛ ترس از خوک وحشی، درد ناشی از برخورد سرش با سنگ، سوزش پای زخم شدهاش او را از پای در آوردند.
با صدای زمخت شاهان، زامیرا به خود آمد:
- توگو حمله کن!
توگو، با عبور از میان برفهای نرم و سفید، همچون سایهای سیاه و مرموز، به زامیرا نزدیک شد. او که حالا نامش را فهمیده بود، احساس راحتی عجیبی در دلش شکل گرفت. چشمانش که به خاطر برخورد با برف، سرخ شده بود، کمکم گرم شد و در آغوش خواب شیرین فرو رفت. خوابش چنان عمیق و آرام بود که انگار در دنیای دیگری پرواز میکرد، به دور از تمام وحشتها و دردها.
شاهان، با دیدن بدن بیهوش و بیجان زامیرا، همچون قهرمانی در داستانها، خود را به او رساند. قلبش به شدت میتپید. با دقت و سرعتی وصفناپذیر، دخترک را در آغوش کشید و گامهای تند و مطمئنی به سمت کلبه برداشت.
وقتی به کلبه رسید، او را بر روی تختی دستساز که با چوب درختان و نرمی پوست حیوانات پوشانده شده بود، گذاشت. تختی که نه تنها مکانی برای استراحت، بلکه نشانی از محبت و تلاش شاهان برای نجات زامیرا بود. در آن لحظه، نور شمعهای کوچک در کلبه به آرامی میدرخشید و سایهها بر دیوارها رقص میکردند، گویی که روح کلبه نیز نگران حال زامیرا بود و دعا میکرد تا دوباره به زندگی برگردد.
کمی بعد توگو با واق واق بلندی وارد خانه شد و شاهان در را بست، از میان درز خانهی چوبی بیرون را نگاهی کرد و بعد از آن که فهمید توگو توانسته خوک وحشی را فراری دهد بر زیر پوزهی حیوان دستی کشید و گفت:
- آفرین دختر کارت درسته!

لطفا صبر کنید...
فروغ
0قلمتون مانا گلم نتونستم صبر کنم شروع کردم به خوندن😁😁