پارت یک :

مقدمه: من حاکم این بازی مرموز هستم، حال تو اگر خواهی نامش را زندگی بگذار.
مهم این است مهره‌های شطرنج به دستور من حرکت می‌کنند و من جوری تو را به بازی می‌گیرم که تو مبهوت می‌مانی.
جوری تو را حیران و منگ می‌کنم که سال‌ها در خلا زندگی کنی.
آشفته! مردد! سرگردان!
کلماتی که با بازی درست من، در حالات و رفتارت قابل رویت است.
و در آخر، تو را کیش و مات می‌کنم، همان کاری که من طالبش هستم و تو از آن فرار می‌کنی.
و این خنده‌های پر از لذت و سرمست من است که نشان از چیرگی و فتح من می‌دهد.
موفقیتی که آمیخته به خون تو و عشقی ایست که باید فدای مهره‌های بیرون رفته از صفحه‌ی شطرنج شود.
شروع
فصل اول: همراهم شو!
انتقام… کلمه‌ای که همانند خار در گلوی من گیر کرده. زیبا را از من گرفتند و حال من باید چیزی را از آن‌ها بگیرم. خون، آرامش، یا حتی جانشان… فرقی نمی‌کند، اما این آتش انتقام باید خاموش شود.
***
باد سرد شبانه از لابه‌لای درختان باغ می‌گذشت و صدای خش‌خش برگ‌ها، سکوت سنگین اطراف را می‌شکست. عمارت بزرگ، با چراغ‌های خاموش و پرده‌های کشیده، همچون حیوانی در کمین، در دل تاریکی نشسته بود. زامیرا نگاهش را از پنجره‌ی ماشین به آن ساختمان دوخت؛ قلبش تند می‌زد، نه از ترس، بلکه از خشم فروخورده‌ای که با شنیدن نام فواد در وجودش شعله می‌کشید.
زامیرا با صدای مردی که شش ماه از عمرش را کنار او سپری کرده بود یه خود آمد:
- این مهمونیا پوشش کارشه. هر شب میاد اینجا هم به قدیمیا مواد می‌رسونه هم چند نفر جدید رو عضو می‌کنه.
زامیرا دندان روی هم فشرد و با خشم دست به دستگیره در برد و گفت:
- پس چرا منتظر بمونیم؟ الان می‌ریم تو، پیداش می‌کنیم، کارشو...
شاهان دست به بازوی دخترک انداخت و با نگاهی تیز و برنده حرفش را برید:
- تو هنوز نمی‌فهمی. شکارچی هیچ‌وقت وسط روز نمی‌پره وسط گله. صبر می‌کنه… تا تاریکی کامل بشه. تا صداها بلند بشن. تا چشما ازش دور بشن.
زامیرا نگاهش را از عمارت گرفت و به نیم‌رخ مربی‌اش دوخت.
- مهمونی کی شروع میشه؟
شاهان نگاه به ساعت دستش انداخت و گفت:
- ساعت نه شب.
زامیرا چشم در حدقه چرخاند و گفت:
- یعنی باید دو ساعت منتظر بمونیم؟!
مرد گوریل‌سان تک چشم پوزخند کمرنگی زد.
- نه... باید آماده‌شیم. اینجا مهمونی پولداراست، نه کوهستان. با این لباس‌ها نمی‌تونیم حتی از در رد شیم.
زامیرا به لباس‌های ساده و تابستانه‌اش نگاه کرد؛ شلوار کتان، مانتوی نخی، بوت‌های رنگ و رفته‌ی سنگین و در حالی که دوباره به کنار دستش و چشم مشکی رنگ شاهان خیره می‌شد پرسید:
- خب من قراره چی بپوشم؟
شاهان بعد از پیاده شدن از ماشین از صندوق عقب دو کاور لباس بیرون آورد و همان‌طور که درب سمت زامیرا را باز می‌کرد گفت:
- اینا رو.
زامیرا با تردید زیپ کاور را باز کرد. درونش یک ماکسی سرمه‌ای ساده اما شیک بود، بدون زرق‌وبرق، اما مناسب مهمانی. کنارش یک مانتوی کوتاه و یک شال ظریف نیز قرار داشت و همین باعث تعجبش شد و نتوانست سوال نپرسد:
- اینارو از کجا آوردی؟
پسرک با لبخند کمرنگی گفت:
- اونش مهم نیست... سایز خودتو گرفتم، فقط احتمال دادم رنگش پسندنت نباشه.
زامیرا لحظه‌ای مکث کرد.
این مرد… خوب در این شش ماه او را یاد گرفته بود، از نوع غذا گرفته تا حتی سبک پوشیدنش... به شش ماه قبل برگشت...
«فلش بک شش ماه قبل»
ماشینش را پارک کرد و پس از کشیدن زیپ کاپشن بادی و بلندش، کلاه و شال گردن را بر سر نهاد. با گام‌هایی مطمئن و محکم از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی از هوای سرد کوهستان گرفت؛ هوایی که همچون آغوشی خنک و تازه، روحش را نوازش کرد.
تمام درختان و زمین، در پوششی سفید و نرم از برف غوطه‌ور بودند. هیچ موجود زنده‌ای در این هوای سرد صبحگاهی دیده نمی‌شد و زامیرا در دلش تردید داشت که آیا باید از این سکوت دلنشین خوشحال باشد یا غم زده؟ این خلوت، هم نویدبخش آرامش بود و هم نشانه‌ای از تنهایی سرد.
برای راحتی کار، چوب شکسته شده‌ای را که بر پایین تنه‌ی درختی افتاده بود، برداشت و با گام‌های آرام و کوتاه راه افتاد، هر قدمش بر روی برف‌های نرم صدای خفیفی تولید می‌کرد انگار که زمین به او می‌گفت: «خوش آمدی».
زمستان، با زیبایی و سردی‌اش، دنیایی جدید را پیش روی زامیرا گشوده بود؛ دنیایی که هر قطره برف آن داستانی ناگفته داشت. او در این سفر تنها نبود؛ بلکه با هر قدمی که برمی‌داشت، احساس می‌کرد که طبیعت او را در آغوش گرفته است.
نمی‌دانست قرار است در این کوهستان دراندشت چطور شاهان را پیدا کند و همین موضوع باعث خشمش شده بود و با غرلند سخن گفت:
- دِ آخه بگو مرد، تبعید کردن خودت تو این کوهستان الان کار شاخیه؟
نزدیک به نیم ساعت پیاده‌روی کرد و در دل کوهستان سرد دنا، زامیرا به این نتیجه رسید که شاهان، خود را در این مکان سرد و دور از دسترس زندانی کرده. اما در این میان، هیچ کس از مردم خونگرم شهر سی‌سخت، نتوانسته بودند نشانه‌ای از مقر اصلی این مرد مرموز به او بدهد و همین موضوع، کلافگی را در دلش می‌پروراند.
آسمان ابری و سنگین و سوز سرما، گواهی بر آمدن برف‌های دوباره می‌داد. زامیرا در دلش تنها یک آرزو داشت: «ای کاش آسمان تا زمانی که شاهان را پیدا نکرده‌ام، کاری به کارم نداشته باشد.» به نظرش، این خواسته‌ای نبود که فراتر از دسترس باشد؛ آرزویی ساده که با وجود تمام سختی‌ها، می‌توانست او را به هدفش نزدیک‌تر کند.
از مردمان شهر کوچک سی‌سخت شنیده بود که این منطقه، مأمن حیوانات وحشی فراوانی است تنها در دلش دعا می‌کرد که این موجودات، به دامش نیفتند. چرا که در آن صورت، حسابش با کرام و الکاتبین خواهد بود.
نوک بینی و سر انگشتان دست و پایش، با وجود پوشش گرم، از شدت سرما سِر شده بودند و اگر می‌شکستند، او هیچ چیزی احساس نمی‌کرد. انگار سرما، همچون دستان سرد یک غریبه، به آرامی بر وجودش چنگ می‌زد و او را به چالش می‌کشید.
یک ساعت گذشت و سرما به مغز استخوانش نفوذ کرد؛ به‌سان دستان یخ‌زده‌ی یک غریبه که بی‌رحمانه بر وجودش چنگ می‌زد. زامیرا با نگاهی به دور و برش، تصمیم گرفت تا چای گرمی بنوشد و لرزهای خسته‌کننده را از وجودش برهاند. کوله‌اش را با احتیاط بر زمین گذاشت و فلاکسی را که درون آن آب داغ ریخته بود، بیرون کشید.
با شتاب، آب را در سر فلاکس ریخت و نپتونی را درون آن انداخت. صبر برای سرد شدن چای، به هیچ وجه در برنامه‌اش نبود؛ هوای کوهستان خود به تنهایی زحمت این کار را می‌کشید. زامیرا چای را به سرعت نوشید و در دلش حس گرما و انرژی تازه‌ای شعله‌ور شد، آتش زندگی دوباره در وجودش جان گرفت.
با جمع‌آوری وسایل، کوله‌اش را بر دوش انداخت و دوباره راهی شد. در دامنه‌ی کوه دلش به این امید روشن بود که شاهان احمق، به نوک قله نرفته باشند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت الوند در رمان در ترجمه گم شدیم الوند
تصویر شخصیت گرتا در رمان در ترجمه گم شدیم گرتا
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فروغ

    1

    به به سلام بانووووو چشممون به رمانتون روشن🌞

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم ❤️

    ۱ ماه پیش
  • Maniya

    1

    سلام نویسنده جانم خیلی وقته متتظر رمان جدیدتم امیدوارم مثل رمان هایی دیگه ات عاشقش بشم

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم امیدوارم که همینطور باشه و لذت ببری 😊

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!