ایرن نیکداد، یه دختر سی ساله‌ی مستقل، شریف و درست‌کار به ظاهر عادیه؛ اما هیچ چیز اطرافش عادی نیست! نه پدری که ازش دوری می‌کنه و خون خودش رو برای ایرن کثیف می‌دونه، نه همکار پررویی به اسم آقای رأیا شایگان که همیشه روی اعصابش راه می‌ره و نه دختر سراسر زخمی‌ای بی‌نهایت شبیه خودش به نام «حنانه» که یه روز پشت در خونه‌ش پیدا می‌شه و به نظر می‌رسه از رأیا شایگان متنفره... با وجود عجیب بودنشون، ایرن حتی فکرش هم نمی‌کنه حقیقت پشت این مسائل در نهایت اون رو مجبور به انتخاب کنه؛ انتخابی بین کشتن و کشته شدن، متنفر شدن و عاشق موندن!

ژانر : عاشقانه، تخیلی، معمایی، جنایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۱ دقیقه ۲۷ ثانیه

نویسنده : Raiya

ژانر : #علمی-تخیلی #جنایی #عاشقانه #معمایی

خلاصه :

ایرن نیکداد، یه دختر سی ساله‌ی مستقل، شریف و درست‌کار به ظاهر عادیه؛ اما هیچ چیز اطرافش عادی نیست! نه پدری که ازش دوری می‌کنه و خون خودش رو برای ایرن کثیف می‌دونه، نه همکار پررویی به اسم آقای رأیا شایگان که همیشه روی اعصابش راه می‌ره و نه دختر سراسر زخمی‌ای بی‌نهایت شبیه خودش به نام «حنانه» که یه روز پشت در خونه‌ش پیدا می‌شه و به نظر می‌رسه از رأیا شایگان متنفره... با وجود عجیب بودنشون، ایرن حتی فکرش هم نمی‌کنه حقیقت پشت این مسائل در نهایت اون رو مجبور به انتخاب کنه؛ انتخابی بین کشتن و کشته شدن، متنفر شدن و عاشق موندن!

مقدمه:

فاجعه زمانی شروع شد که انسانی با عواطف و خواست‌های انسانی، در خلأ بزرگ شد... این انسان، همه‌ را می‌بلعد!

_

فصل صفر:

«گام‌های یک فاجعه»

"حنانه"

تار و پود وجود کوچک شش ساله‌اش را احساس می‌کنم؛ نفس‌های آرام می‌کشد، خیلی قشنگ و خواستنی به پهلو خوابیده است.

دقایقی پیش مادرش پتوی فیروزه‌ای گرمش را روی شانه‌هایش کشید و رفت.

تصورم بالای سرش می‌ایستد. از بیرون نگاهش می‌کنم و... اگر دستی داشتم، به حتم آن‌قدر مشتش می‌کردم که ناخن‌هایم کف دستم را ببرند.

ایرن، وجود کوچک پاک، بالاخره فهمیده‌ام تمام عذابی که می‌کشم، به خاطر نفسی است که او می‌کشد؛ می‌خواهم رها شوم، نبینم، احساس نکنم، نشنوم، نیاز نداشته باشم، می‌خواهم نباشم... نباش ایرن!

به اشاره‌ام بند است؛ باید به قلبش فرمان ایست دهم؟ آن وقت تمام می‌شود؟ دیگر دردها، رنج‌ها، زجرها، گریه‌ها، نفس‌ها در سرم نمی‌چرخند؟

واقعاً ایرن... نه، من و ایرن، باید بمیریم؟

دست فرضی‌ام بالا می‌آید. روی موهای موج‌دار و مجعدش می‌نشیند. به مغزش فرمان درک می‌دهم. می‌دانم نوازش شدن را دوست دارد؛ همان‌گونه که خودم دارم.

حس می‌کند، بیدار می‌شود. چندبار پلک می‌زند و سپس تصویرم را پیش چشم‌های خمارش واضح می‌کنم. یک چشمش را با دست مشت شده‌اش می‌مالد. سر جایش نیم‌خیز می‌شود.

- هوم؟ تویی حنا؟

کودکانه صورتش درهم می‌رود و با دلگیری، زانوهایش را بغل می‌کند. درون لپ‌هایش باد می‌اندازد و آهسته، زمزمه می‌کند:

- فکر کردم شاید بابایی بالاخره اومده که نازم کنه!

قلبش درد گرفته، مچاله شدن و حسرتی که از بی‌محبتی پدرش دارد را لمس می‌کنم. ای کاش می‌توانستم بگویم...

شاید زیادی صادقانه می‌پرسم:

- می‌تونم بکشمت، ایرن؟

چشم‌هایش درشت می‌شوند اما عقب نمی‌کشد. ذره‌ای نمی‌ترسد. فکر می‌کند نمی‌دانم و شبیه بزرگ‌تری دانا و معلمی مهربان، دستش را تکان می‌دهد.

- فکر کنم مرگ درد داره حنا! از این کارها نکن.

ایرن را نکشم؟! با تمام عذابی که می‌کشم، خودم هم دوست ندارم ایرن را بکشم. یک جورهایی، قلبم را می‌فشارد ولی اگر ایرن نمیرد... دوست دارم دست هیچ‌کس به او نرسد!

من از تمام دنیا محرومم، نمی‌توانم تنها ایرن را برای خودم داشته باشم؟ من هم دلم احساس تعلق می‌خواهد، احساس مالکیت... ایرن برای خودش نیست، برای من است.

- ایرن، تو فقط مال منی!

سر کج می‌کند. درون لپ‌هایش باد می‌افتد. گیج و منگ پلک می‌زند. متوجه نمی‌شود اما حتی پیش از حرف زدنش، می‌فهمم که ذهنش سمت درستی می‌رود.

- مال؟! من مال توئم؟ مثل نونو که مال منه؟

سری به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم. نونو، نام عروسک محبوبش است که به پیروی از نی‌نی، برادر کوچکش که هنوز نامش را صدا نمی‌زند و به نی‌نی او را می‌شناسد، اسمش را نونو گذاشته است.

- دقیقا، تو اون‌جوری مال منی! دنیای کوچولوی من...

هنوز کامل درک نکرده است. بانمک، چهره‌ی متفکرانه‌ای می‌گیرد و انگشت کوچکش را روی لب‌هایش می‌گذارد.

مشتاقانه می‌پرسد:

- من نونو رو دوست دارم، این یعنی حنا هم من رو دوست داره؟

- البته... حنا تو رو خیلی دوست داره.

ایرن با ذوق در آغوشم می‌پرد. کنترلش می‌کنم و به زبان نمی‌آورم به اندازه‌ای دوستش دارم که با وجود پیدا کردن راه نجاتم، برای کشتنش مردد هستم!

ایرن به خنده در آغوشم تکان می‌خورد و با صورت درخشانی می‌گوید:

- ایرن هم حنا رو خیلی خیلی خیلی دوست داره!

پا به پایش می‌خندم. می‌خواهم خوش‌حال باشم، خودم را آزاد کنم، هر چه نباشد، در بدترین حالت هم دست کم ایرن را دارم، برای خودم، مال خودم اما هنوز...

دست خودم نیست؛ حتی در همان حالت، وقتی دارم پشتش را برای آرام کردن هیجان کودکانه‌اش نوازش می‌کنم، با دیدن خونی که ریخته می‌شود، جیغی که کشیده می‌شود، اشکی که می‌ریزد، حقی که پایمال می‌گردد و... میل کشتن ایرن رهایم نمی‌کند!

باید چه جوری خودم را آرام کنم، ایرن؟ چه‌جوری بکشمت، ایرن؟ برای کشتنت، وجودم بی‌تاب است. گناهت چیست، ایرن؟ نه! گناه من چیست؟

ای کاش انقدر دوست‌داشتنی نبودی که... دستم برای کشتنت بلرزد؛ ای کاش بدون دخالت من می‌مردی، ایرن!

***

دوازده‌سال بعد

نام کاملش یارا شایگان است؛ یارا به معنای نیرومندی، هر چند بدن ضعیفی دارد. این نام، بیشتر شبیه آرزوی امیدوارانه‌ی پدر و مادرش برای او است، کودکی که زمان به دنیا آمدنش، بیم مردنش می‌رفت اما اکنون، با وجود بدن ضعیف اما بیست و چهار ساله، عصبی با پایش روی زمین ضرب گرفته است و پشت سر هم یک شماره را می‌گیرد؛ شماره‌ی شخصی ناآشنا اما مهم...

ثانیه‌های آخر، تماس وصل می‌شود. مرد میانسالی، خشک جواب می‌دهد:

- بله؟

دودلی به جان یارا می‌افتد. دلش می‌خواهد خودش را بزند که چرا صدای آن شخص را به یاد نمی‌آورد. دلش مانند سیر و سرکه می‌جوشد، می‌قلد و معده‌اش درد می‌گیرد. صورتش با درماندگی درهم می‌رود. همه‌ی وجودش آژیر نحس می‌کشند.

در نهایت، به سختی لب می‌زند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای امین‌فرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث طولانی شخص پشت خط، پای یارا سنگین می‌افتد. توانی ندارد. به سمت آشپزخانه قدم تند می‌کند تا مسکنی برای معده درد و سوزش چشم‌های سرخ، شبیه کاسه‌ی خونش بیابد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش انگار یکی در میان می‌زند. تنش بدنش، ضعیف‌ترش هم می‌کند‌. باید زودتر پیش برود؛ خیلی زود..‌. برای نجات دادن ایرن، دختر مورد علاقه‌اش که پس از سال‌ها، دوباره پیدایش کرده، جای درنگی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حال، صدای پشت خطی که در می‌آید، یارا سر جا خشکش می‌زند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه من امین‌فردم، نه می‌دونم تو کی هستی، ولی اگه بابت دخترکی که می‌دونی، تماس گرفتی... به نظرم فقط فرار کن، حتی فکرش هم نکن امین‌فرد زنده‌ت می‌ذاره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرار کند؟ از که؟ از امین‌فرد؟ تنها کسی که می‌تواند ایرنش را نجات دهد؟ سرخ می‌شود‌. عصبانی می‌شود. دستی در موهایش فرو می‌برد و نسبتا بلند می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی من باید با ایشون حرف بزنم، جون اون دختر، جون ایرن در خطره! و این خطر به همه می‌رسه. واقعا فکر کرده «حنانه» به کسی رحم می‌کنه؟ انسانی که توی خلأ بزرگ شده، خواه ناخواه همه رو می‌بلعه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوق قطع تماس که بلند می‌شود، آه از نهاد یارا برمی‌خیزد‌. با درماندگی به دیوار آشپزخانه تکیه می‌دهد. صورت خندان و کوچک ایرن جلوی چشم‌هایش می‌آید. دلش هوای در آغوش کشیدن دخترک را کرده. حتی فرصت نداشته خودش را واقعا به او معرفی کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این‌گونه نمی‌شود، زیر سنگ هم که شده، باید امین‌فرد را پیدا کند، تا عالمی به فنا نرفته است. از پیش تصمیم گرفته بود با رأیا حرف بزند، به کمک او نیاز دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسکن‌های مدنظرش را برمی‌دارد، بالا می‌اندازد و از آشپزخانه خارج می‌شود. هنوز یک قدم بیشتر از آشپزخانه خارج نشده که دستی محکم از پشت، گردنش را می‌گیرد و تا به خودش بیاید، سرش به لبه‌ی راه‌پله‌ی کنار آشپزخانه کوبیده شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود ضعفی که دارد، سعی می‌کند از پشت آن دست را از خودش دور کند اما مدام کوبیده شدن سرش به پله‌ها، مانعش می‌شود. گویی مرد است، کینه توزانه، در حال کوبیدن سر یارا به پله‌ها، می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لعنت بهت رأیا! می‌فهمی دردش رو؟ از دیدن صورتت بی‌زارم! از دهن و فکی که بی‌جا تکون دادی، از کثافت وجودت که تونستی سر بی‌گناه رو بالای دار بفرستی! داغت رو به دل خونواده‌ت می‌ذارم که تو حسرت داداشم رو به دلمون گذاشتی؛ مرتیکه‌ی بی‌شرف!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد بی‌امان ادامه می‌دهد. یارا توان مقابله ندارد. پیشانی‌اش می‌شکند، موهای قهوه‌ای روشنش با خون پیشانی، شسته می‌شود. استخوان ابرویش دو نیم شده و با فرو رفتن در چشم‌هایش، حدقه و تخم چشم یارا را از هم می‌شکافد. بینی‌اش در اثر ضربات متعدد به قدری خرد می‌شود که به شکل تکه گوشت چرخ‌کرده‌ای در صورتش در می‌آید. استخوان فکش چنان می‌شکند که ساختار صورتش برهم می‌ریزد و حتی صدای ناله‌اش، شبیه صدای بی‌رمق حیوانی در حال جان دادن می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حال، یارا با تمام دردش، به این فکر می‌کند او که رأیا نیست؛ رأیا، برادر دوقلویش، کارآموز وکالت است. چه کار کرده که این مرد، انقدر از او نفرت دارد؟ یارا به جای رأیا می‌میرد؟ دنیا دور سر یارا می‌چرخد. حتی نوبت به امین‌فرد هم برای کشتنش نرسید‌. وقتی تا روبه‌روی گلدان کنار راه‌پله کشیده می‌شود، می‌فهمد آخرش هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هم، اگر صورت دیگر بی‌چهره‌اش حالتی می‌داشت، شاید لبخند و تلخندی توأمان می‌بود؛ دست کم، به جای برادرش می‌میرد و حداقل رأیا چنین دردی نمی‌کشد، فقط ای کاش زودتر از ایرن، برای رأیا می‌گفت‌. قول داده بود امشب بگوید و گویا، برادر بدقولی می‌شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسرت و بیش از آن نگرانی دارد، حسرت ایرن به دلش می‌ماند و نگرانی آنچه به سرش خواهد آمد. شاید اگر زودتر به برادرش گفته بود، وقتی نبود هم برادرش می‌توانست به ایرن کمک کند، رأیا در این مسائل همه فن حریف بود! با این حال دیر شده است...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش تنگ می‌گذارد، کاش حداقل یک بار، فقط یک بار دیگر ایرن را می‌دید؛ دخترکی که سال‌ها پیش به اسم ماه‌نوش شناخته بود، عاشقش شده بود، گمش کرده بود و تازه به نام ایرن پیدایش کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هر حال، وقتی با ضربه‌ی آخر، صورتش در انبوهی از تکه‌های گلدان فرو می‌رود، تمام می‌شود، با تمام دردش تمام می‌شود و حسرت و نگرانی‌اش را با خودش به گور می‌برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غافل از این که مرگش، آغاز فروپاشی واقعی «حنانه» است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوازده‌سال دیگر بعد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"حنانه"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام بکشمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بارهای زیادی در این مورد با ایرن حرف زدم، پرسیدم، خبر دادم، اذیتش کردم اما آخرین باری که به زبانش آوردم، شب تولد شانزده سالگی‌اش بود؛ شبی که می‌خواستم رها شوم، می‌خواستم رهایش کنم اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود این که دیگر کودکی نبود که متوجه‌ی معنای دقیق حرفم نشود، واقعاً واکنش خاصی نشان نداد. برای اولین بار در تحلیل فرآیند ذهنی‌اش به مشکل برخوردم. شاید احمقانه اما فقط خندید؛ کوتاه، بی‌صدا، عمیق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئن نیستم اما گاهی فکر می‌کنم شاید همان یک بار، چرخ رابطه‌یمان برعکس چرخید. نه من او را، که او من را خواند و من... هنوز هم او را نکشته‌ام و به جایش نفس‌های آرامش را می‌شمارم‌‌. نفس‌هایی که امشب، میان خوابش، رند می‌شوند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اکنون، دوباره روی صورتش خم می‌شوم. تصور دستم را میان موهای کوتاه مجعدش می‌فرستم، با لذت نوازشش می‌کنم و پس از سال‌ها، دوباره کنار گوشش زمزمه می‌کنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام بکشمت! چون قشنگ نفس می‌کشی، انقدر قشنگ که قلبم به جای تو از هم می‌پاشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی می‌زنم. در این دوازده سال از مرگ یارا، کم فکر نکرده‌ام. من به نتیجه رسیده‌ام. اگر توانایی کشتن ایرن را ندارم، باید قشنگی نفس‌هایش را بگیرم. این عذاب را باید تلافی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را روی پیشانی‌اش می‌گذارم. لبخند می‌زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید، ایرن! من فروپاشیده‌م... پس به خاطر خودت، به خاطر نکشتنت... قشنگی نفس‌هات رو ازت می‌گیرم؛ اون موقع هست که قشنگ‌تر می‌شن! اون موقع هست که آروم‌ می‌گیرم... اون موقع هست که خواستنی‌تر می‌شی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اجازه می‌دهم حتی در خواب هم، صدایم را درک کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من دیوونه شدم، ایرن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل اول:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"ریزش حدود"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بیا شروع کنیم؛ دیگه نمی‎خوام تنها یک من درونی باشم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"ایرن نیکداد"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احساس دستی که با احتیاط میان موهایم جولان می‌دهد، خواه ناخواه گوشه‌های لب‌هایم به نحو نامحسوسی کشیده می‌شوند. کابوسی که میان خواب و بیداری گریبانم را گرفته بود، رهایم می‌کند؛ بی‌خیالِ حرف‌های عجیبِ درون خواب مبهمی که می‌دیدم، حواسم جمع دست مردانه و حس لطیف نوازش پدرانه‌اش می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواهد آزادانه برگردم و دست‌هایم را شبیه بچه‌ها دور گردن بابا حلقه کنم؛ گرچه شاید برای سنم دور از رسم ادب باشد! دلم می‌خواهد شبیه یک دختربچه، برایش ناز کنم؛ هر چند به خوبی آگاهم سهم من از بابا محدود است، نباید ناشکر باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست بابا که میان موهایم می‌ایستد، استرس می‌گیرم! قلبم کمی بازی درمی‌آورد! به عادت نفس‌هایم را به ثانیه می‌شمارم و چنان بی‌نقص به صورت منظم تنظیم می‌کنم که بابا نفهمد بیدار شده‌ام. همیشه یک دست کوتاه در موهایم می‌کشد و می‌رود اما الان هنوز می‌توانم دست و حتی صدای نفس‌های سنگینش را احساس کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام حواس پنج‌گانه‌ام در حضورش به حالت آماده باش درآمده‌اند؛ می‌توانم صدای لطیف جریان نامحسوس بادی که در اثر خم شدن بابا ایجاد می‌شود را بشنوم و نسیم ملایمش را روی پوست صورتم لمس کنم... نمی‌دانم چگونه وقتی لب‌های بابا را روی پیشانی‌ام احساس می‌کنم، امان از کف نمی‌دهم و چشم‌هایم تا حد امکان باز و درشت نمی‌شوند! شاید خدا آبرویم را پیش بابا می‌خرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چه هست، شوک بوسه‌ی ناگهانی بابا بدنم را ناک اوت می‌کند! بابا من را بوسید! دلم می‌خواهد دادش بزنم... نمی‌دانم چگونه باید به غریب بودن اقدام بابا، شیرینی هضم نشدنی‌اش و این حس مبهم و سردرگم خودم واکنش نشان دهم؛ گویی در دلم سیل شیرکاکائو راه افتاده باشد. این شیرینی و ذوق خوردنی است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلول‌های بدنم به جوش و خروش افتاده‌اند اما مجبورم بی‌صداتر از پیش، فقط سر جایم ثابت بمانم و به ادامه‌ی تظاهر به خواب بودنم بپردازم... سخت است و دلم برای این سختی هم می‌رود؛ دوستش دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با مکث کوتاهی لب‌هایش را پس می‌کشد. می‌توانم حدس بزنم کمرش را صاف می‌کند. ای کاش بوسه‌اش کمی بیشتر طول می‌کشید؛ البته نه... اگر زیاد در آن حالت می‌ماند شاید کمردرد می‌گرفت، درد بابا را نمی‌خواهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بابا وقتی بلند می‌شود، عجیب گرفته است:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متأسفم ایرِن... نباید دختر من می‌بودی! خون من... برای تو کثیفه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیش و... مات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید اگر بابا کشیده‌ای مهمانم می‌کرد، انقدر دردم نمی‌گرفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گرفته و خشک بابا پا می‌کشد به تمام احساس خوبی که از بوسه‌اش گرفته بودم. کنترل کردن ابروهایم که با دلخوری درهم نروند، از تلاش برای لبخند نزدنم در ابتدا سخت‌تر است. تنها می‌توانم زیر پتو، دست‌هایم را مشت کنم و فشار درونی‌ام را روی کف دستم خالی کنم! قلبم در سینه می‌لرزد، از عرش به فرش سقوط کرده، حق دارد صد تکه شود! گلویم را انگار پلمپ کرده‌اند! هوا نه می‌رود و نه می‌آید... فقط از آتشی که بابا زده است، می‌سوزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوالات زیادی از بابا دارم؛ نه فقط مخصوص همین الان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا از من دوری می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا به نظر می‌رسد، نه... چرا قطعاً با ایلیاد راحت‌تری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا همیشه پسم می‌زنی اما نوازش کردن‌های پنهانی‌ات یادت نمی‌رود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا نباید دخترت باشم؟ من گناهی کرده‌ام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم مریدت بوده‌ام؛ بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم برای افتخار تو بودن تلاش کرده‌ام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا‌!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا با این صدا می‌گویی خونت کثیف است؟ قلبم می‌شکند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا به نظر می‌رسد می‌خواهی نباشم؟ دست کم دختر تو نباشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوال‌ها زیاد هستند؛ درد دارند و من به لال شدن مقابلشان عادت دارم. جایی برای اعتراض به بابا در زندگی‌ام نیست. اگر آن‌جور که باید و شاید خواسته نمی‌شوم، شاید ایراد از من است. با این که هر بار می‌خواهم جمله‌ی پیش را به درستی بپذیرم، باز هم فقط می‌توانم بغض کنم و در دل بنالم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من واقعاً دارم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که اونی باشم که می‌خوای، بابا! چرا یه‌کم جدی‌تر نگاهم نمی‌کنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست خط جالبی ندارم اما به خاطر شباهتی که به دست خط بابا دارد، می‌توانم به همان خرچنگ قورباقه بودنش افتخار نمایم! به هر حال، این دست خط نابود باعث می‌شود از معدود کسانی باشم که می‌توانم خط اصلی بابا را بخوانم و بالعکس... گر چه لزوماً نوشته‌های بابا خوشحال‌کننده نیستند؛ شبیه یادداشتی که روی در کابینت ام‌دی‌اف به چشم‌هایم می‌آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"به ایرن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با توجه به مشکلی که ناگهانی برای یکی از قراردادهایم ایجاد شده، برای مدتی در هلند خواهم بود. به خاطر این بی‌مقدمه بودن، عذر می‌خواهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مواظب خودت باش. اگر تمایلی داشتی، به فاطمه هم خبر بده."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گر چه هنوز از دست حرف شب گذشته‌اش دلخورم اما باز هم جمله‌ی یکی مانده به آخر بابا لبخند ملیحی روی لب‌هایم می‌نشاند. بابا همیشه زیادی رسمی است؛ تقریباً جوری است که گویا نامه‌ی اداری می‌نویسد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه، نام مامان است که از بابا طلاق گرفته. معمولا وقتی بابا نیست، در خانه‎ی مامان می‎مانم؛ یادم باشد بعدا وسایلم را جمع کنم و به مامان هم خبر بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای دادن جواب بابا نگاهی به اطراف می‌اندازم. سطح میز شفاف غذاخوری نقره‌ای میان آشپزخانه، گرد و خالی است. روی اپن هم به غیر از دو مجسمه‌ی کوچک دختر و پسر و دو گلدان گل مصنوعی به علاوه‌ی تلفن بی‌سیم خانه چیزی دیده نمی‌شود. روی سنگ‌های آشپزخانه هم خبری از روان‌نویس مشکی بابا نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی می‌کنم؛ حیف شد! به ناچار با حرکت انگشت‌هایم کاملاً نامرئی زیر نوشته‌ی بابا، همراه با نوشتن، زمزمه می‌کنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موفق باشید بابا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دیگر بدون نوشتن، ادامه می‌دهم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم مشکلتون حل بشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای کاش ریسکش را به جان می‌خریدم و صبح زود، حتی شده زیر چشمی، برای یک نظر بابا را می‌دیدم. دلم برایش تنگ می‌شود؛ نه! همین الان شده... به هر حال دخترها بابایی‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مات می‌شوم؛ دقیقاً از لحظه‌ای که برای پوشیدن روسری بلند مشکی‌ام مقابل آینه قرار می‌گیرم! بخش مبهمی از کابوس شب گذشته‌ام که تنها صدای آشنایی بدون تصویر است، به ذهنم می‌آید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام بکشمت! چون قشنگ نفس می‌کشی، انقدر قشنگ که قلبم به جای تو از هم می‌پاشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی در قلبم مچاله می‌شود؛ می‌خواهم به قلبم چنگ بزنم. خیلی ناگهانی از این تنهایی‌ام بدم می‌آید! پس از رفتن بابا از یادش برده بودم و اکنون... درک نمی‌کنم چگونه خوابی دیده‌ام که چنین جمله ی متناقضی را در آن به کار برده‌ام! صدای خودم است؛ این که خودم از کشتن حرف بزنم، وهم‌انگیز است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی روی قفسه‌ی سینه‌ام می‌گذارم و چند نفس عمیق می‌کشم. سعی می‌کنم آرام و بی‌خیال باشم. تنها یک کابوس مجهول بود، نیازی نیست چندان فکرم را درگیرش نمایم. اولین باری نیست که کابوس می‌بینم. به کارم ادامه می‌دهم؛ روسری را روی سرم می‌اندازم، طلق را لای لایه‌هایش جا می‌دهم و مقنعه‌وار گره‌اش می‌کنم. این مدل بستن روسری به صورت گردم می‌آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه عمیق‌تر بخندی، زیباتر هم می‌شی‌ها ایرِن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای غریب پسربچه‌ای، سرم به سرعت برمی‌گردد. به صدا می‌خورد متعلق به پسربچه‌ی حدوداً ده-دوازده ساله‌ای باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آشفته‌وار، با چشم‌های درشت شده از انتهای راهروی مارپیچ، سالن پایین را می‌نگرم، کسی را نمی‌بینم! درستش هم همین است؛ تنها ساکنین این خانه، من و بابا و گاهاً ایلیاد هستیم. مامان پس از طلاق گرفتنش در خانه‌ی مستقلی مستقر شده، بابا و ایلیاد هم که اصلاً ایران نیستند،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی چه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند می‌پرسم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کسی اومده داخل؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محض احتیاط جلوتر می‌روم و با تکیه به روی نرده‌ی چوبی ساده‌ای شبیه شاخه‌های سوخته‌ی درخت، کمی بیشتر به پایین خم می‌شوم. سالن از این‌جا تقریبا دید کاملی دارد. از کاناپه‌های فیروزه‌ای رنگ مقابل تی‌وی گرفته تا قسمت نشیمنی که مبل‌های سرمه‌ای پوششش داده‌اند. واقعاً کسی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌های مشکی ریز شده از خودم می‌پرسم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توهم می‌زنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و چهره‌ام را با با نارضایتی درهم کشیده، درون لپ‌هایم باد انداخته و ادامه می‌دهم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا چرا دقیقاً باید با صدایی انقدر شبیه صدای آقای شایگان توهم بزنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید که نه، حتماً حالم خوش نیست. بهتر است سریع‌تر از خانه بیرون بزنم تا هوایی به سرم بخورد. به گمانم با این که سابقه نداشته، توهم زدن به خاطر تنها بودن در چنین خانه‌ی بزرگی زیاد هم بعید نباشد! چادری که روی نرده‌ی خانه انداخته‌ام، برمی‌دارم و رسماً، از این محیط فرار می‌کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین کم مانده بود که شایگان در توهمم هم حضور داشته باشد... حس می‌کنم آخرالزمان شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با زنگ خوردن تلفن همراهم، حواسم پرت می‎شود؛ در راه از کیف‎دستی مشکی رنگم بیرونش می‎آورم. مهرناز است! منشی دفترم که دختر عموی شایگان نیز هست؛ یادآوری شایگان باعث می‌شود با حرص لب‎هایم را غنچه نمایم و با مکث کوتاهی، به تماس مهرناز پاسخ دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد کتاب‌فروشی که می‌شوم، حال و هوایم عوض می‌شود. تم ساده‌ای که از طرح چوب درخت دارد و بوی عودی که در فضا پیچیده است را واقعا می‌پسندم. دلم نمی‌آید سکوت کتاب‌فروشی را بشکنم؛ به خصوصی با دیدن فردی که مشغول بررسی یکی از کتب است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود فضای ساده و عاری از هرگونه تزئینات اضافه، حس کتاب‌خانه را به آدم می‌دهد؛ بنابراین بدون حرف، فقط سرم را برای خانم فروشنده که کم سن و سال به نظر می‌آید، تکان می‌دهم و در مقابلش، لبخند زیبایی با وجود چال گونه‌ی عمیقش دریافت می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نظرم هنوز دانشجو باشد؛ انگار فروشنده‌ی جدید است، تا به حال او را در این کتاب‌فروشی ندیده بودم. بر خلاف همیشه که در قفسه‌های مربوط به حقوق خصوصی یا جزا خودم را خفه می‌کردم، این بار به سراغ قفسه‌های مربوط به حقوق عمومی می‌روم. می‌خواهم تنوع مطالعاتی‌ای داشته باشم. پس از فاجعه‌ی پرونده‌ی پیشینم، تصمیم گرفتم مدتی کار را کنار بگذارم. دلم کمی استراحت و بی‌دغدغه بودن می‌خواهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب نام کتابی که می‌خواهم را زمزمه می‌کنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- محشای قا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قشنگی نفس‌هات رو ازت می‌گیرم؛ اون موقع هست که قشنگ‌تر می‌شن! اون موقع هست که آروم‌ می‌گیرم... اون موقع هست که خواستنی‌تر می‌شی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر جایم خشکم می‌زند! یک قدم دیگر هم نمی‌توانم بردارم. احساس بدی به دلم می‌افتد. به گمانم رنگم هم پریده باشد. باز هم یک یادآوری مسخره‌ی دیگر از آن کابوس مبهم... ابروهایم درهم می‌روند. نمی‌فهمم! مگر شب گذشته قبل خواب چیزی مصرف کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خودم است. خودم گفته‌ام؟! چه خوابی دیده‌ام؟ اراجیف پشت اراجیف بافته‌ام. اگر کسی در بیداری همچین حرف‌هایی به من می‌زد، حتی خودم، مستقیم برایش یک دربست به مقصد آسایشگاه روانی می‌گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان می‌دهم تا فکرم آزاد شود. چیزی که زیاد است، کابوس بی‌معنی! نباید توجه کنم؛ منتها هنوز هم دلشوره‌ی عجیبی نسبت به این دیالوگ‌ها دارم. چون صدای خودم است؟! باز هم که دارم به کابوسم فکر می‌کنم! دلم می‌خواهد سرم را به همین قفسه‌ها بکوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پر حرص زیر لب به خودم می‌گویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آدم باش، مغز عزیز با تو هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار با یک تصمیم جدی، به سمت قفسه‌های مدنظرم می‌روم و کمی واضح‌تر نام کتابی که می‌خواهم را زمزمه می‌کنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- محشای قانون نحوه‌ی فعالیت احزاب و گروه‌های سیاسی، محشای قانون نح‍...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این‌جاست، ایرِن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن همان صدای آشنایی که نامم را می‌داند، بدنم سر جایش خشک می‌شود اما گردنم مصرانه می‌چرخد. با دیدن صاحب صدا، انگار دنیا برایم از حرکت می‌ایستد! چشم‌هایم به زور در حدقه بند می‌شوند. دهانم کمی باز می‌ماند و آن‌قدر مات می‌شوم که حتی یادم می‌رود زمزمه کنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«امکان نداره!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک پسر بچه‌ی حدوداً ده-دوازده ساله است که با لبخند عمیقی نگاهم می‌کند؛ گویی درونم را شبیه کتاب قصه‌ای جذاب می‌خواند! نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم مقابلش حریمی ندارم؛ با این وجود، اصلاً اهمیتی ندارد. نوع نگاهش، تیپ خوشایندش که متشکل از شلوار و جلیقه‌ی مشکی به همراه پیراهن سفید و کراوات خاکستری رنگی است، هیچ کدامشان اهمیتی ندارند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی که می‌تواند واقعاً اهمیتی داشته باشد، چهره‌اش هست! موهای موج‌دار قهوه‌ای روشن، چشم‌های درشتی به روشنی همین موها، ابروهای باریک، مژه‌های بلند، لب‌های باریک، صورت کشیده، پوستی که بیشتر از سفید بودن، رنگ پریده است...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلم برات تنگ شده بود نیکداد، موندم یعنی این خوش سعادتی رو مدیون کی‌ام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای مردانه‌ای که از پشت سرم بلند می‌شود، چنان از جا می‌پرم و وحشت‌زده برمی‌گردم که تک ابروی او هم با تعجب بالا می‌پرد. با لحن تمسخرآمیزی می‌پرسد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قشنگ ترسوندمت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برای اولین بار، کاری به لبخند حرص درآورش ندارم! به جایش، نگاهم روی چهره‌اش می‌ماند. همان موها و رنگ‌ها، همان صورت و اجزا... منتها این بار به جای یک پسر بچه، متعلق به مرد سی و شش ساله‌ای است که می‌شناسم، البته در هر صورت دست کمی از بچه‌ها ندارد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رأیا شایگان، هم‌کلاسی سابق و به اصطلاح هم‌کارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شباهت میانشان به قدری عجیب است که انگار آن پسربچه، کودکی همین شایگانی است که جلویم ایستاده و هنوز، دست به جیب و با تک ابروی بالا پریده نگاهم می‌کند. بی‌توجه، دوباره سرم به سمت پسربچه می‌چرخد. تا جایی که می‌دانم، شایگان یک خواهر بیشتر ندارد. مانده‌ام این پسر بچه چه نسبتی با او دارد که انقدر شبیه هستند و به علاوه، اسم من را هم می‌داند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن جای خالی پسربچه، لحظه‌ای مکث می‌کنم. کمی گردن می‌کشم اما نمی‌بینمش... در چنین فاصله‌ی کوتاهی کجا غیبش زد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیکداد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بشکنی که شایگان بی‌مقدمه جلوی چشم‌هایم می‌زند، به خودم می‌لرزم. حواسم نبود! با تعجب به سمتش برمی‌گردم. حس می‌کنم ذهنم هنگ کرده؛ از پردازش مناسب موقعیت برنمی‌آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتوماتیک‌وار لب می‌زنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان لحظه‌ای عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کند؛ سپس با خنده‌ی آزاردهنده‌ای خودش را عقب می‌کشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقت به خیر. توی کدوم هپروتی بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط حواسم به پسربچه‌ای که شبیه شما بود، پرت شد. همراه شما هست؟ اسمم رو می‌دونست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهای شایگان بالا می‌پرند. با مکث کوتاهی می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همراهی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب خودش صادقانه به نظر می‌آید، گر چه می‌دانم در نقش بازی کردن رو دست ندارد! به هر حال، از آن‌جایی که نمی‌توانم به راست و دروغش اطمینانی داشته باشم، تصمیم می‌گیرم بی‌خیال شوم. اتفاق خاصی نیفتاد! در واقع، حوصله‌ی معاشرت بیش از این با شایگان را هم ندارم. عجیب از او بدم می‌آید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتها او سریع‌تر از من حرکت می‌کند؛ با نیشخندی که واقعاً احساس بدی به آدم می‌دهد، آن‌قدر که بخواهم به خاطر دیدن صورتش کفاره بدهم، دستش را جلو می‌آورد. شیطنت درون چشم‌های درشتش را حتی بچه‌ی دو ساله هم می‌تواند تشخیص دهد و زیر گریه بزند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای آرام اما لحنی که بدجنسی‌اش را داد می‌زند، می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما اگه تو بخوای همراهیم کنی، مشکلی نمی‌بینم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ریز کردن چشم‌هایش ادامه می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این موسیقی آروم پس زمینه، جون می‌ده واسه یه رقص آروم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌خواهم همان دندان‌های سفیدی که به رخ می‌کشد را در صورتش خرد کنم! با حرص چادرم را به چنگ می‌کشم. حتم دارم صورتم سرخ شده. برای همین کارهایش هست که چشم دیدنش را ندارم؛ رفتار اجتماعی‌اش فرای وحشتناک است و وحشتناک‌ترین روی این ویژگی‌اش، برای من است! اصلا درکش نمی‌کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای معترضانه‌ای که هم‌چنان کنترلش می‌کنم، تذکر می‌دهم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حد خودتون رو بدونید، آقای شایگان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌اش می‌گیرد! دستی جلوی دهانش گرفته و نسبتاً بلند می‌خندد؛ ماتم! تشخیص نمی‌دهم کجای حرفم انقدر خنده داشت. شایگان همه چیز را به شوخی می‌گیرد اما این‌گونه خندیدنش... حس بدی دارم؛ به خصوص وقتی آرام می‌گیرد، جلو می‌آید و سرش را تا حد امکان نزدیک شانه‌ام می‌آورد. از همان زاویه موشکافانه نگاهم می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کوتاه بیا نیکداد... حتی کشورهای شکست خورده هم دیگه حد و حدودی ندارن، تو رو که خودم کیش و مات کردم! چه حدی می‌تونی برای من داشته باشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مزه‌ی خالص تحقیر را می‌دهد! بدتر از این هم می‌توانست من را بسوزاند؟ چادرم را به چنگ می‌کشم. نمی‌خواهم ظاهرم را ببازم. شایگانی که اکنون می‌شناسم، دقیقاً همین است؛ هم‌کاری که بهش باخته‌ام و هر وقت من را می‌بیند، محال ممکن است آن باخت را به سرم نکوبد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از باختم شرمنده نیستم، موکلم واقعاً گناه‌کار بود اما این دست انداختن‌های شایگان، منصفانه نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چرا فقط نمی‌زنیش؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منِ درونی‌ام از من می‌پرسد و فقط جواب می‌دهم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«احترام و نگه داشتن حرمتش واجبه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دروغ چرا؟ از درون دارم می‌سوزم. با کشور مقایسه شده‌ام، من آدمم! برای خودم حرمت و کرامتی دارم؛ شبیه همه عصبانی می‌شوم اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سوزوندنش هم حرمت و کرامتش رو از بین می‌بره؟ انسان باید درد بکشه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آنچه که در دل خودم می‌گذرد، مات می‌شوم؛ من درونی چه بی‌رحمانه حرف می‌زند! چه زمانی یاد گرفته‌ام انقدر بی‌پروا فکر کنم؟ طبیعی است کمی از خودم بترسم؟ نمی‌خواهم بیشتر از این ادامه دهم، شاید فقط باید از شایگان دور شوم. این که به عمد می‌خواهد عصبانی‌ام کند، معلوم است تأثیر مخربی روی اعصابم دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای شا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احساس سوزش بی‌مقدمه‌ای در کف دستم، ناخوداگاه مکث می‌کنم. چشم‌های مشکی‌ام‌ ریز می‌شوند. حس بدی می‌گیرم؛ همین الان از فکر سوزاندن حالم بد شده بود و اکنون... عجیب است؛ انگار دست چپم را روی آتش گرفته باشم! از زیر چادر بیرونش می‌آورم. با دقت کف دست چپم را می‌نگرم. پوستم کمی سرخ شده است. سوزشش هر لحظه بیشتر می‌شود. دست راستم را رویش می‌کشم. داغی‌اش حتی پوست دست راستم را هم می‌سوزاند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوزش ناگهانی‌اش به مرحله‌ی آزاردهنده‌ای می‌رسد؛ آن‌قدر که کنترل ظاهر و ناله نکردنم کمی سخت باشد. ابروهایم درهم می‌روند و از درون گوشه‌ی لبم را به دندان می‌کشم. باید سریع‌تر کتابم را بگیرم و به دکتر مراجعه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جایی که پسربچه نشان می‌داد را به یاد می‌آورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بالا آورده و سریع، خداحافظی می‌کنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید، کاری دارم. خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان تک ابرویی بالا می‌پراند. شاید انتظار نداشت بی‌خیال تذکر دادنم بشوم. کمی بی‌ادبانه‌ است اما دیگر برای شنیدن جوابش صبر نمی‌کنم. دستم دارد امانم را می‌برد و نمی‌خواهم جلوی شایگان کنترلم را از دست بدهم؛ بدتر از همه، حتی نمی‌توانم دلیل این سوزش ناگهانی‌اش را حدس بزنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دو قدم بزرگ که به دو هم برداشته می‌شوند، جلوی قفسه‌ی بعدی می‌رسم. کتاب را خیلی سریع تشخیص می‌دهم. دست چپم را برای برداشتنش بالا می‌برم. لبه‌ی کتاب که می‌نشیند، سوزش دستم به ناگاه چنان شدتی می‌یابد که ناخوداگاه، دستم را روی کتاب‌ها و قفسه پایین می‌کشم و در دلم جمعش می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که دندان‌هایم را روی هم می‌سایم که بیش از این صدایم بلند نشود، خم می‌شوم. همان‌طور که دست راستم، مچ دست چپم را می‌فشارد، پس می‌روم تا به قفسه‌ی پشت سرم برخورد می‌کنم. خدا را شکر قفسه‌های کتابخانه به زمین میخ شده‌اند و به خاطر چنین برخوردی زمین نمی‌خورند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم سنگین شده‌ است. اگر می‌توانستم، دوست داشتم دست چپم را از مچ ببرم و فقط به این سوزشش پایان بدهم. به خودم می‌پیچم و فقط لبم را محکم‌تر دندان می‌گیرم. قطره اشکی که از گوشه‌ی چشمم سر می‌خورد، کنترل نشدنی است. پلک‌هایی که به هم می‌فشارم را به ناچار باز می‌کنم تا ببینم دقیقا چه بلایی سر دست چپم می‌آید اما پیش از آن... با دیدن صحنه‌ی روبه‌رو خشکم می‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم درشت می‌شوند. لحظه‌ای نفس کشیدن هم یادم می‌رود. صدایی نمی‌شنوم؛ فقط منم و کتاب‌هایی که در آتش می‌سوزند، قفسه‌ی چوبی‌ای که علی‌رغم ضخیم بودن، آتش گرفته! درد را هم از یاد می‌برم. گویی در دنیای دیگری پرت شده باشم! صداهای اطراف را به صورت همهمه می‌شنوم؛ به نظر می‌رسد برخی مشتری‌ها وحشت کرده‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید چه کار کنم؟ مغزم چرا این واقعه را از چشم من می‌بیند؟ انگار من مقصر باشم! من که کاری نکرده‌ام! فقط... فقط تناسب عجیبی بین آتش و سوزش دستم برقرار است، یک تناسب اتفاقی است؛ نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منطقم به خودم تلنگر می‌زند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«درست فکر کن! الان وقت اهمیت دادن به همچین چیزیه؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم می‌آیم. باید آتش را خاموش کنم! کمر صاف می‌کنم و دست‌هایم را از سایه‌ی تنه‌ام بیرون می‌آورم. لحظه‌ای دستم به خاطر بی‌حواسی‌ام به قفسه‌ی پشت سرم می‌خورد. ناخودآگاه از این تماس وحشت می‌کنم! گویی کار بدی کرده باشم، مغزم دستور فرار می‌دهد و پیش از آن که فرصت نمایم بیشتر از این فکر کنم، آستین مانتویم به ضرب کشیده می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه احمقی نیکداد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که پس کشیده می‌شوم، سرخی پوست شایگان را از گوشه‌ی چشم می‌بینم. با تعجب از پشت نگاهش می‌کنم. صدایش بلند بود، سرم داد زد اما بیشتر از آن، حرص و عصبانیتش برایم جای تعجب دارد. شایگان عصبانی را ندیده بودم! شایگان یا لبخند مشکوک دارد یا نیشخند حرص درآور...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر کشیده شدنم پشت سر شایگان قرار گرفته‌ام و اکنون، می‌توانم متوجه شوم حتی قفسه‌ای که بهش تکیه داده بودم هم آتش گرفته! منتها شدتش از قفسه‌ی روبه‌رویی‌اش کمتر است. ناباورانه دست چپم را مشت می‌کنم؛ برخوردی که دستم با قفسه داشت، پیش چشم‌هایم پررنگ می‌شود. حالا می‌توانم عصبانیت شایگان را هم درک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرکات شایگان توجه‌ام‌ را جلب می‌کنند. کپسول آتش نشانی جلویش کمی آرامم می‌کند. به گمانم پشت میز فروشنده، دیدم که در جا دیواری‌اش قرار داشت. ضامن کپسول را می‌کشد. لوله‌اش را به سمت آتش می‌گیرد و اهرمش را فشار می‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طولی نمی‌کشد که آتش خاموش می‌شود و شایگان با کشیدن نفس راحتی، دست از فشردن اهرم کپسول برمی‌دارد؛ گر چه به من امان نفس کشیدن نمی‌دهد. نگاه چپی که در لحظه به من می‌اندازد، نفسم را می‌برد؛ شبیه هیولایی است که به خونم تشنه می‌باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نیشخند تمسخرآمیزی می‌پرسد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌شه بهم بگی چه غلطی می‌کردی خانم نیکداد؟! کنار آتیش وایساده بودی برنزه بشی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مات می‌شوم. خیلی بی‌ادب است... از نصیحت کردنش خسته شده‌ام. چند بار باید نحوه‌ی درست برخورد را برایش دیکته کنم؟! سعی می‌کنم محکم جوابش را بدهم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای شایگان، من هم از اتفاقی که افتاد متأسفم اما این...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم! معلومه چی کار می‌کنی؟ چه بلایی سر قفسه‌ها می‌آری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای عصبانی خانمی که برنگشته هم می‌توانم حدس بزنم همان فروشنده است، میان حرفم می‌پرد. به گمانم شایگان در واکنش نشان دادن از او هم سریع‌تر بوده که زودتر به وضع آتش رسیدگی کرد؛ البته طبیعتاً به تناسب مرد بودنش زور بازوی بیشتری برای حمل کپسول دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکلی با پرداخت خسارت ندارم. خودم هم احساس گناه می‌کنم؛ احساس گناهی که ریشه در همان فکر نحسم دارد! سوزاندن... همه چیز بیش از حد و غیر عادی مرتبط است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت خانم فروشنده برمی‌گردم. سرخی پوستش از زیر کرمی که زده هم پیداست. ابروهای قهوه‌ایش درهم رفته‌اند و با عصبانیت، لب برچیده. در بدترین حالت، حتی می‌تواند بهم‌ حمله کند! برای آرام کردنش، دست پیش را می‌گیرم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عذر می‌خوام. از سر عمد نبود، کلیه‌ی خسارات رو به عهده می‌گیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برخلاف تصورم،‌ ابروهایش را بیشتر درهم کشیده و با چشم‌های ریز شده و آزرده‌ی نیلی، پرخاشگرانه جواب می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسارت به چه دردم می‌خوره وقتی توی روز اول‌ کاریم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف فروشنده تمام نشده که شایگان از کنارم می‌گذرد و لحظه‌ای بعد، صدای فروشنده هم آرام می‌گیرد! شایگان بی‌پروا شکلاتی را از پوسته‌اش درآورده، درون دهان فروشنده انداخت تا صدایش در نیاید. مات و مبهوت به تماشای رفتارش می‌پردازم که پوست شکلات را هم در جیب مانتوی اداری خود فروشنده می‌اندازد! پررویی تا چه حد؟! از این کارش در مواجهه‌ی با یک غریبه شاخ در بیاورم، کم است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست نمی‌بینم جلوی شخص دیگری بخواهم سرزنشش کنم. شایگان هم با لبخند فاتحانه‌ای سر بالا می‌آورد. تم لبخندش در کنار حرفش دلگرم کننده است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من با آقای میرکبیری، صاحب کتاب‌فروشی آشنایی دارم؛ موضوع رو حل می‌کنم، به علاوه‌ی کار شما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را نزدیک‌تر برده، با لبخند ملیح ترسناکی ادامه می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی نمی‌خوام دیگه صدایی بشنوم، می‌تونی زنگ بزنی به آقای میرکبیری و بگی جناب شایگان همچین چیزی رو گفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چه اعتماد به نفسی هم «جناب شایگان» را بیان می‌کند! البته باید خدا را شکر کنم که همان «شرت کم» را انقدر مودبانه گفت و فکر کنم هیچ‌وقت قصد دل‌گرمی دادن نداشت؛ دلم برای فروشنده می‌سوزد. وقتی نگاه درمانده‌اش را می‌بینم، دوست دارم بگویم هم‌دردیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هر حال فروشنده انگار قانع شده که بی‌هیچ حرف دیگری پس پس می‌رود. هم‌زمان به نظرمی‌رسد در جیب مانتویش به دنبال تلفن همراهش می‌گردد. خوب است در اثر آن شکلات خفه نشد. منتها... یعنی الان من هم در مورد خسارت باید با شایگان کنار بیایم؟! عجب بدبختی‌ای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردد لب می‌زنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آ... آقای شایگان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان با نگاه تأسف‌باری به سمتم برمی‌گردد؛ نگاهش شبیه زمانی است که کسی برای یک معتاد دل می‌سوزاند! به زیبایی هر چه تمام‌تر با سکوت خردم می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«وقتی نمی‌سوزونیش، همین‌قدر پررو می‌شه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای شایگان امان نمی‌دهد که این من درونی را با این خزعبلاتش سر جایش بنشانم، احمق دارد خودش که من باشم را می‌ترساند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر سری که می‌بینمت، اعماق خریتت رو بهتر درک می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان به سمتم متمایل شده و با دست، به دست چپم اشاره می‌کند. نیشخندزنان ادامه می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعضی وقت‌ها آدم قبل از همه چیز، باید از خودش معذرت‌خواهی کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گر چه جمله‌ی اولش به جایی می‌رساندم که بخواهم سر به تنش نباشد، البته بعد هزار سال... دوست ندارم برای کسی آرزوی بدی داشته باشم! اما به هرحال، جمله‌ی دومش حواسم را پرت می‌کند. منظورش چیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ابروهای بالا پریده دست چپم را بالا می‌آورم که... در دم سکته می‌کنم. چشم‌هایم درشت می‌شوند. پوست دستم... دستم سوخته است! مچ دست راستم به مچ دست چپم چنگ می‌زند، دست چپم می‌لرزد. ظاهرش وحشتناک است؛ شبیه رشته کوه‌هایی با فوران مواد مذاب، سیاه و سرخ، حتی کمی خونریزی هم دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه به خاطرش گریه کنی، همین یه بار مسخره‌ت نمی‌کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب سرم را بالا می‌آورم. صدای شایگان تا حدودی آرام‌تر شده و با لبخند به ظاهر بی‌قصد و غرض‌تری نگاهم می‌کند. گریه کنم؟ البته، باید گریه کنم اما... خودم هم نمی‌دانم چرا در این لحظه، جوابی صادقانه و به همان اندازه احمقانه تحویلش می‌دهم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه درد نمی‌کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف دستم را با برگرداندن در پناه سینه‌ام قرار می‌دهم. دوست ندارم کف دستم را ببیند. ظاهر ناخوشایندش خودم را هم اذیت می‌کند. شاید مسخره به نظر بیاید اما دروغ نگفتم. چیزی احساس نمی‌کنم. دستم عادی است؛ دیگر حتی به اندازه‌ی فرو رفتن یک سر سوزن نمی‌سوزد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دوست ندارم درد بکشی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی می‌زنم؛ من درونی است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوایل، وقتی بچه بودم، گمان می‌کردم طبیعی است، همه یک من درونی دارند که با او حرف می‌زنند اما به مرور و پس از دادن چند سوتی نگران‌کننده که کم مانده بود مامان را قانع کنند دوست خیالی دارم، فهمیدم این‌گونه نیست! همه من درونی دارند اما شبیه من به صورت یک گفت و گو یا شخصیتی تقریبا مستقل با او ارتباط نمی‌گیرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم‌نگاهی به شایگان می‌اندازم. این بار اگر بخندد، دلخور نمی‌شوم و بهش حق می‌دهم. با این وجود، شایگان فقط دستی به پیشانی‌اش می‌کوبد و آهی می‌کشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم کلینیک پوست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم بالا می‌پرند. بریم؟! باید بروم! چه بی‌خود فعل را جمع می‌بندد. به سمتش خیز برمی‌دارم تا اعتراض کنم که پیش‌دستانه، به زمین اشاره می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق به جانب لب می‌زند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برام مهم نیست واقعاً درد داری یا نه اما اگه با این دست بخوای پشت فرمون بشینی، خودم همین‌جا قبرت رو می‌کنم! دیگه زجر کش هم نمی‌خواد بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهانم باز می‌ماند. نه که جوابی نداشته باشم اما... بیشتر از همه دلم می‌خواهد داد بزنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خیلی پررویی آقای شایگان!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نهایتا هم با کشیدن نفس عمیقی، وقتی می‌فهمم واقعا نمی‌توانم بدون جواب رهایش کنم، ابروهایم را بالا می‌اندازم. با خنده‌ی عصبی‌ای می‌گویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای شایگان، لطفاً بهم نگید روی اقدامات خودتون تا همین چند لحظه‌ی پیش اسمی غیر از زجرکش کردن من می‌ذارید؛ قصد من این نیست و نمی‌خوام به شما زحمت بدم ولی حتی اگه بحث زجرکش شدن هم باشه، باید من رو ببخشید ولی خودم حق بیشتری روی خودم دارم نسبت به شما!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برخلاف تصورم، شایگان در آرامش، دستی زیر چانه می‌زند و متفکرانه می‌پرسد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست هم می‌گی! خب... حله، بگو حقت رو چند می‌فروشی؟ چند برابر قیمت خریدارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی می‌کشم؛ هر بار همین است، کم می‌آورم، یک جایی از دستش و حرف زدن با او خسته می‌شوم؛ واقعا که نصیحت کردن شایگان، همان یادگاری نوشتن روی آب است یا یاسین خواندن در گوش آن حیوان محترم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درمانده می‌نالم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فراموشش کنید... چرا فقط ولم نمی‌کنید آقای شایگان؟ نه من مزاحم شما می‌شم، نه شما وقتتون رو صرف من کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست به سینه، بلافاصله لبخند درخشانی می‌زند و با خنده می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی من دوست دارم مزاحم تو بشم، نیکداد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورت دکتر را نمی‌توانم ببینم؛ روی دستم خم شده و با جسمی که به نظرم باید استیلی باشد، دستم را معاینه می‌کند. با این که به شایگان گفتم آژانس هم می‌توانم بگیرم، جوابش در دم لالم کرد؛ خیلی تیز برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوای با اون خونریزی دستت ماشینش رو خراب کنی؟ لازم نیست، خودم با ماشین خودت می‌برمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به نحو عجیبی در ماشین سر خسارت کتاب‌فروشی به توافق رسیدیم و ساده‌تر از چیزی که فکر می‌کردم، شماره کارت و تماس صاحب کتاب‌فروشی را داد و گفت خودش توضیحات را به آقای میرکبیری می‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستت رو چه‌جوری سوزوندی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سوال تهاجمی دکتر، لرز بدی به تنم می‌نشیند. خودم را عقب می‌کشم. چشم‌های قهوه‌ای ریز شده‌اش از پشت عینک مستطیلی‌اش هم حس بدی بهم می‌دهند. من که برایش توضیح داده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم! یه حادثه توی یه کتاب‌فروشی بود که یکی از قفسه‌ها آتیش گرفت و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گر چه خودم به خاطر سوزش غیرعادی دستم احساس گناه می‌کنم اما واقعاً علت معقولی برای آن آتش‌سوزی پیدا نمی‌شود. خسارتی هم که به عهده گرفتم و انگشت اتهامی هم که فروشنده به سمتم گرفت، صرفاً بر این اساس است که در هنگام برخورد دست من به قفسه آتش‌سوزی شروع شد. هیچ دلیل دیگری نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر چپ چپ نگاهم می‌کند. قد کوتاهی دارد و وقتی کمر راست می‌کند، فقط چند سانتی‌متر از منی که روی تخت نشسته‌ام، بلندتر است. شایگان هم که ابتدای اتاق ساده‌ی دکتر که تم سفیدی دارد، به غیر از میز و صندلی‌های مشکی انتهای اتاقش، کنار در به دیوار تکیه داده و بی‌تفاوت نگاهمان می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر با لحن سرزنش‌گرانه‌ای می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌تونی سر کارم بذارم! سوختگی دستت حرفت رو تأیید نمی‌کنه؛ غیر عادیه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرف دکتر، از گوشه‌ی چشم می‌بینم که شایگان با نیشخندی تلفن همراهش را از جیب شلوار جینش بیرون می‌آورد. گویا حواسش به ما نیست. رو به دکتر برمی‌گردانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونم بپرسم منظورتون چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر چند لحظه به چپ چپ نگاه کردنم ادامه می‌دهد. نهایتاً آهی می‌کشد و جواب می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوختگی لایه‌های زیرین دستت بیشتره، به عبارت ساده‌تر شبیه این می‌مونه که دستت از درون آتیش گرفته. هسته‌ی کف دستت به قدری داغون شده که نمی‌دونم چه‌جوری اعصابت آسیب ندیدن و می‌تونی دستت رو تکون بدی! شانس آوردی فقط دوتا رگ فرعی دستت پاره شدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تأسف بیشتری موهای فری که تا روی پیشانی‌اش آمده‌اند را عقب می‌زند و ادامه می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتی الان هم به نظر می‌رسه احساسی توی دستت نداری! وقتی لمست می‌کنم، واکنشی نشون نمی‌دی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم؛ شاید باید لال می‌شدم و صادقانه به اعجاب دستم نمی‌افزودم اما می‌گویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این‌جوری نیست. می‌تونم این که دستم لمس می‌شه رو احساس کنم، فقط درد سوختگی رو ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر با درد بیشتری از دستم آه می‌کشد. ته‌ریش جوگندمی‌ای دارد اما موهای پرپشتش یک دست سفید شده‌اند؛ هر چند فیزیک بدنی‌اش سالم به نظر می‌رسد. با عصبانیت، انگار که حوصله‌اش را سر برده‌ام، می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای همینه که می‌خوام بدونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دکتر دلاوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی دوست دارم برگردم و رک بپرسم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آقای شایگان، من خودم رو کشتم انقدر که گفتم وسط حرف دیگران پریدن درست نیست؛ چرا تکرار می‌کنی این کارت رو؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما به خاطر حضور دکتر لال می‌شوم و فقط همراه دکتر به سمت شایگان برمی‌گردم. لبخند ملیح شایگان باعث می‌شود سردم شود! شاید شایگان تنها آدم کره‌ی زمین است که لبخندهای ملیحش می‌توانند ترسناک‌ هم باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«شاید اون لب‌ها نباید وجودی می‌داشتن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم من درونی! امروز به حد کافی من را ترسانده، با عجز می‌نالم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بس کن! هیچ آرزوی بدی برای آقای شایگان نمی‌خوام داشته باشم. نمی‌خوام آدم بدی باشم! داری از خودم می‌ترسونیم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای خوش‌حالی است که دیگر من درونی ادامه نمی‌دهد. حواسم جمع تلفن همراهی می‌شود که شایگان با آن لبخند ملیح، به سمت دکتر گرفته؛ عکس دکتر با خانم جوانی است که صمیمانه کنار هم ایستاده‌اند و دکتر دستش را دور کمر خانم جوان حلقه کرده. یعنی دخترش است؟! فکر کنم دختر دکتر زیادی به مادرش رفته، کوچک‌ترین شباهتی به پدرش ندارد. من هم یک کپی بی‌نقص از پدرم هستم، فقط قد کوتاهی‌ام به مادرم رفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی که با بدجنسی دندان‌نما می‌شود و صدای تهدیدآمیز شایگان که به ظاهر لحن خوشی دارد، به تمام تصوراتم پا می‌کشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو که دوست نداری دخترت بفهمه بعد فوت مامانش همسر دوم اختیار کردی؟ تازه از اون‌ها که توی وصیت‌نامه‌ت حضور پررنگی داره! که نیاز خانم جونت رو نجات داده و بهش مدیونی، آره؟ سر وکیل مملکت هم کلاه می‌ذاری جناب دلاوری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ دکتر می‌پرد. من هم دست کمی از دکتر ندارم! دکتر زبانش هم گیر می‌کند، به گمانم می‌خواهد شایگان را بکشد اما مغزش رد داده که فقط پرخاشگرانه تکرار می‌کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو... تو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان با لبخندی فاتحانه، دست به سینه می‌زند و ادامه می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه می‌خوای روی اعصابت نرم، از وظیفه‌ت تخطی نکن! کار دکتر درمانه، نه بازجویی، سکوت در مقابل سکوت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لذت لبخند دندان‌نمایی زده و با گرفتن انگشت اشاره‌اش به نشانه‌ی سکوت مقابل بینی قلمی‌اش، چشمکی به دکتر می‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس توی کارت موفق باشی، دکتر دلاوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌خواهم دکتر را به خاطر کارش قضاوت کنم؛ خوب باشد یا بد، من در زندگی‌اش نیستم اما در این لحظه، یک چیزی را خیلی خوب فهمیدم. شایگان، نسبت به چیزی که فکر می‌کردم، موجود پلیدتری است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر خلاف تصورم مدت باقی مانده‌ی درمانم، در فضای نسبتاً آرامش‌بخشی طی شد و دیگر حرفی از تهدید شایگان به میان نیامد. دکتر هم طبق گفته‌ی شایگان در ماشین، حاذق بود و درمانم نسبتاً بدون مشکل پیش رفت؛ هر چند دکتر گوش‌زد کرد به خاصر آسیب بیشتر لایه‌های درونی، شاید امکانش نباشد در آینده با جراحی ظاهر دستم را طبیعی‌تر نمایم. برایم سنگین است اما چاره‌ای جز پذیرفتنش هم ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این که درمان دستم کمی طول کشید تا بانداژ شد، شایگان همراهم ماند، حتی داروهایم را خودش برایم گرفت، هر چند دستم را برای گرفتن کارتم پس نزد اما صادقانه از این کارش ممنونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حال پایین رفتن از پله‌های کلینیک هستیم که می‌گویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز واقعاً لطف کردید، خیلی ممنون هستم. امیدوارم بتونم جبران کنم اما به هر حال، آقای شایگان! درست نیست که اسرار موکلتون رو جلوی شخص دیگه‌ای بازگو کنید یا کسی رو تهدید کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احتمال می‌دهم شایگان از در جواب دادن و محکوم کردن من وارد شود اما بر خلاف تصورم، شایگان فقط می‌خندد؛ کمی بلند و روی اعصاب! حس می‌کنم دست انداخته شده‌ام. جلویم خم شده و چشمک بی‌معنایی می‌زند که باعث می‌شود لحظه‌ای سر جایم بایستم و از او عقب بیفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولا موکل من نبود و برای دوستم بود؛ شاید یادت بیاد. صدرا روح‌سار! توی دانشگاه بود. دوماً این کار چرا بده؟ چون ممکنه به طرف آسیب بزنه. من و خودش که می‌دونستیم... از باب دونستن تو هم قرار نیست آسیب ببینه؛ پس حله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روح‌سار را به یاد می‌آورم؛ روح‌سار و منگلی‌زاده از دوست‌های صمیمی شایگان بودند که هیچ وقت رهایش نمی‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام شدن حرفش، شایگان بالاخره کمر راست می‌کند و جلویم را آزاد می‌گذارد. از کلینیک خارج می‌شویم و به سمت تارای سفیدم می‌رویم که کمی جلوتر پارک است. ابروهای کم‌پشتم را بالا می‌اندازم. با تعجب می‌پرسم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از کجا انقدر مطمئنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان بدون این که نگاهم کند، با آسودگی جواب می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو بی‌عرضه‌تر از اونی که بخوای سوءاستفاده‌ای از حرف‌هام داشته باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی می‌کنم. واقعاً نمی‌توانم حرفش را رد نمایم. به کشیدن آهی کفایت می‌کنم. زبان شایگان نیش دارد! بار معنایی واقعی جمله‌اش برایم مثبت است اما ترکیبی که برای بیانش به کار برد، به دلم نمی‌شیند. من به این که توانایی چنین کاری را ندارم، افتخار می‌کنم اما شایگان چنان می‌گوید که حس می‌کنم باید سرخورده هم باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انقدر به تصور خودتون از بقیه اعتماد نکنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر چشمی نگاهم می‌کند. کنار هم که راه می‌رویم، قد کوتاهی‌ام بیشتر به چشم‌ می‌آید. به طور کلی، من قد متوسط رو به کوتاهی نسبت به سن و جنسم دارم اما شایگان، یک مرد قد بلند حدوداً نزدیک به دو متر است. کوتاه می‌خندد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیکداد که بقیه نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با کلمات بازی می‌کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتم برمی‌گردد و لبخند دندان‌نمایی می‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره... و وقتی هم‌بازیم نیکداد باشه، بیشتر می‌چسبه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این که هم‌بازی خطابم می‌کند، خوشم نمی‌آید. من با او سر کلمات بازی نمی‌کنم! اصلاً نمی‌خواهم جلوی چشم‌هایم باشد. یک امروز را با من راه آمد، خیلی هم ممنونم اما چگونه می‌توانم هزار و یک طعنه‌ی دیگری که زده است را فراموش کنم؟! ترجیح می‌دهم سکوت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان امروز را نمی‌توانم درک کنم؛ خوبی و بدی‌اش عجیب به هم پیچیده بودند و چیزی که بیش از همه شاید آزارم می‌دهد، احتمال ترحمی است که خرجم می‌کند. مهم نبود چه‌قدر اصرار کردم، شایگان با بی‌توجهی آدرس خانه را از زیر زبانم کشید و تا دم خانه رساندم که خودش بعدا به دنبال ماشینش برگردد، البته تقصیر خودم هم بود؛ خیلی ابلهانه در دامش افتادم، وقتی به تمسخر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نکنه از شوک حادثه آدرس خونه‌تون هم یادت رفته؟ به عنوان بچه‌ی گم شده باید تحویل پاسگاه بدمت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبانش نیش داشت و من احمق هم بند را آب دادم! به هر حال از زحمتی که کشیده است، ممنونم. به محض پیاده شدن از تارایم، به در طوسی رنگ خانه اشاره می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لطف کردید، بفرمایید داخل تا ماشین بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان با خنده نگاهم می‌کند؛ از آن‌هایی که انگار جک سال را شنیده است! وقتی چشم‌های درشت قهوه‌ای روشنش هم ریز می‌شوند، خطر را احساس می‌کنم؛ منتها برای فرار کردنم دیر شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان بلندتر از همیشه، در حالی که ماشین را به سمت من دور می‌زند، می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می‌ترسم توی خونه سر به نیستم کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم درشت می‌شوند؛ ذهنم به نحو وحشت‌زده‌ای تمام خاطراتم را زیر و رو می‌کند تا مطمئن شود مبادا کار اشتباهی انجام داده باشم که چنین پیامی به شایگان داده باشم. مهم نیست چه‌قدر از او بدم بیاید، محال است دستم به چنین کاری برود. نمی‌دانم چه جوابی باید بدهم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نهایت هم فقط صادقانه لب می‌زنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چنین قصدی ندارم، برنامه‌ای هم نداشتم و گر نه با این که برسونیدم اصلا مخالفتی نمی‌کردم! دعوتتون به داخل هم به رسم ادب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان روبه‌رویم می‌ایستد. نگاهم تا روی صورتش بالا می‌رود. هنوز هم می‌خندد؛ شبیه آدمی نیست که نگران جانش باشد! دست به جیب، روی صورتم خم می‌شود که کمی عقب‌تر می‌روم. حدس زدن این که باز هم می‌خواهد دستم بیندازد، سخت نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می‌دونم، تصور من از ناتوانیت کامل‌تر از اونیه که فکر کنی اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک ابرویی بالا می‌اندازد و چشم‌هایش را با نیشخند شیطنت‌آمیزی ریز می‌کند. این چهره‌ی شایگان ترس دارد! با صدای نازک‌شده‌ای ادامه می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-انقدر به تصور خودتون از بقیه اعتماد نکنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چرا فقط دهنش رو صاف نمی‌کنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من درونی باز هم ساز خودش را می‌زند و من، پارچه‌ی مانتوی مشکی‌ام را میان دست‌هایم می‌فشارم. خوب است که حتی شده برای یک بار، سعی می‌کند حرفم را عملی کند اما درآوردن ادایم کاملا بحثش جداست! حتی بچه‌ها هم می‌دانند چه‌قدر این کار ناخوشایند است؛ شایگان از آن‌ها که کمتر نیست؟! فقط می‌خواهد من را آزار بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لطفا مودب باشید، آقای شایگان! در آوردن ادای دیگران صحیح نیست... اما حرفتون متین! اصرار بی‌جا نمی‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان طبق معمول می‌خندد. برخی وقت‌ها فکر می‌کنم شایگان اصلا در این عالم نیست! با این خنده‌های وقت و بی‌وقتش شبیه آدم‌های معلوم‌الحالی است که ناگهان جک بامزه‌ای یادشان می‌آید. به خنده‌های روی اعصابش در دادگاه هم معروف است؛ یک جوری نیشخند می‌زند که آدم حس می‌کند قاضی او است و حکم هم دست خودش... وجودش مایه‌ی استرس است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برخلاف تصورم، شایگان دیگر سربه‌سرم نمی‌گذارد. بلکه خیلی آرام و در کمال تعجب آدم‌وار می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید من رو داغون نکنی اما خودت رو بعید می‌دونم؛ لابد با دستت پذیرایی هم می‌خوای بکنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته، مشکلش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان چند لحظه شوکه شده نگاهم می‌کند؛ چشم‌هایش درشت شده‌اند و کمی ناباور است، شبیه کسی که از پشت خنجر خورده باشد! منتها این حالتش در حد سایه‌ای بیشتر باقی نمی‌ماند و به ثانیه نکشیده، قهقهه‌اش کوچه را برمی‌دارد و دستش را با تأسف به پیشانی‌اش می‌کوبد. بیشتر به سمتم متمایل می‎شود و به زحمت از میان خنده‌هایش لب می‌زند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می‌دونستم باید توی همون کتابفروشی خاکت می‌کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از عصبانی شدن، چهره‌ام شبیه علامت سوال می‌شود؛ چه ربطی دارد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بستن در، انقدر خسته‌ام که از خدا خواسته به آن تکیه می‌دهم و نفس راحتی می‌کشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید عجیب باشد اما با رفتن شایگان، حس آزادی دارم. پس از بند آمدن خنده‌اش، در حالی که در کمال تعجب اشک گوشه‌ی چشم چپش را پاک می‌کرد، با یک «امیدوارم بیشتر حواست به خودت باشه!» خداحافظی کرد. ترجیح می‌داد کمی پیاده‌روی داشته باشد. شنیدن چنین جمله‌ی شیرینی از او ابروهایم را بالا پرانده بود؛ به گمانم شایگان وقتی از خستگی به سرش می‌زند، تازه سر عقل می‌آید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم که بهتر می‌شود، تکیه از در می‌گیرم و حیاط را به سمت ساختمان سه طبقه‌ی خانه طی می‌کنم. حیاط، محوطه‌ی نسبتا بزرگی را به خود اختصاص داده که به خاطر حساسیت برادرم در کودکی به خاک باغچه، باغچه‌ها‌ی بزرگ دو طرف جاده‌ی سنگ‌فرشی که تا ساختمان کشیده شده‌، تخلیه و خشک شده‌اند؛ البته بابا برای سر نرفتن حوصله‌یمان جایشان را با تاب، سرسره و الاکلنگ پر کرد. وسایلی که هنوز هم همان‌جا قرار دارند و گاهی خیلی بچه‌گانه، وقتی ایلیاد می‌آید با آن‌ها بازی می‌کنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم چرا اما به وضوح، مامان از بیرون بردن ما در کودکی اجتناب می‌کرد. کودکی... پسربچه‌ای که در کتاب‌فروشی دیدم را به یاد می‌آورم. به گمانم شایگان راست می‌گفت که همراه او نیست؛ اگر بود، پسرک باید همراه شایگان به کلینیک می‌آمد یا حداقل شایگان با او هماهنگ می‌کرد اما شباهتشان واقعا عجیب بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان می‌دهم. فکر کردن به این‌ها... عجیب است! برای یک لحظه حس و حالم را درک نمی‌کنم اما سینه‌ام تنگ می‌گذارد؛ به اندازه‌ای ناگهانی و شدید که سر جایم می‌ایستم. خودم هم از حالم شوکه شده‌ام، منتها پیش از این که زمانی برای پردازشش داشته باشم، صورتم درهم می‌رود و حالتی نالان می‌یابم. هر لحظه امکان دارد زیر گریه بزنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تار و پود وجودم احساسش می‌کنم؛ پشیمانی و دلتنگی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم می‌توپم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشکلت چیه، ایرن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در کمال تعجب، خودم را سرزنش می‌کنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا بغلش نکردم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام تنم در حسرت و دلتنگی می‌سوزد. از این احساس می‌ترسم! چرا باید بخواهم برگردم و آن پسربچه را به آغوش بکشم؟ چرا باید دلم برایش تنگ شود؟ تنگ کسی که حتی نامش را نمی‌دانم! این بی‌تابی چه معنایی دارد؟ دست هایم جلوی صورتم می‌آیند؛ گویا آن‌ها هم در آغوش کشیدن آن پسربچه را از من طلب دارند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی زانوهایم خم می‌شوم. دست‌هایم را در پناه سینه‌ام می‌گیرم. با چشم‌هایی که از تعجب درشت شده‌اند، با دلی که بهانه می‌گیرد و دست‌هایی که آرام و قرار ندارند، عاجزانه لب می‌زنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلم برات تنگ شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس عجیبی است که در تمام وجودم فریاد کشیده می‌شود، درکش می‌کنم اما نمی‌فهممش... چشم‌هایم نم‌دار می‌شوند. می‌خواهم خودی که فرصت آن لحظه را از دست داده، بزنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم دلم برات تنگ شده، ایرن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبیه آدمی که بی‌پروا از خواب بیدارش کرده باشند، لرز بدی به تنم می‌نشیند و ناگهان چشم باز می‌کنم. خودم را کنار ساحلی می‌یابم که منظره‌ی غروب سرخش تماشایی است اما کمی... تنها کمی باعث ترسم می‌شود. در ساحل به اندازه‌ای جلو رفته‌ام که موج آب تا مچ پایم را پوشش می‌دهد و سردی‌اش، برایم لذت‌بخش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایم را روی شن نرم و خیس ساحل گذاشته‌ام و... مات می‌شوم؛ دست‌هایم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب بلندشان می‌کنم و جلوی چشم‌هایم می‌آورم. کوچک‌اند، خیلی کوچک! شاید اندازه‌ی کف دست دست‌های واقعی‌ام... با چشم‌های درشت شده سر جایم می‌ایستم. سرم را پایین می‌اندازم و دیگر، کم مانده چشم‌هایم از حدقه بیرون بیفتند، ابروهایم بالا می‌پرند. اصلا نمی‌توانم این قد کوتاه و لباس دامن گل‌دار آبی رنگی که پوشیده‌ام را هضم کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دامنش تا زانویم می‌رسد، جوراب شلواری سفیدی به پا دارم و موهایم، دستی روی سرم می‌کشم و با فهمیدن این که موهایم خرگوشی بسته شده‌اند، قالب تهی می‌کنم! دلم می‌خواهد داد بزنم این‌جا چه خبر است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این‌جوری لب برنچین،‌ یه روزی این لباس‌ها رو دوست داشتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نرمی‌ است که همراه با نشستن دستی روی سرم، در گوشم می‌پیچد؛ لطیف، کودکانه، پسرانه و صد البته آشنا! همان‌گونه که سرم را نوازش می‌کند، با ابروهای بالا پریده به سمتش برمی‌گردم. لب‌هایم غنچه می‌شوند. گر چه حدسش را می‌زدم اما هنوز هم تعجب می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان پسرک شبیه شایگان است که روی سرم خم شده و با لبخند ملیحی روی موهایم دست می‌کشد؛ گویی می‌خواهد آرامم کند .اکنون قد او از من بلندتر است. نمی‌دانم چرا انقدر طبیعی به بچه شدنم واکنش نشان می‌دهم. شبیه یک خواب می‌ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را کج می‌کنم و با لپ‌های باد کرده‌ای می‌پرسم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش عمیق‌تر می‌شود و در همان حال، حس می‌کنم می‌خواهد گریه کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونی یارا صدام بزنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یارا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان می‌دهد. با مکث کوتاهی جلوتر می‌آید و بلندم می‌کند. به نحو عجیبی در آغوشش آرام و قرار دارم. بی‌تابی‌ام از بین می‌رود. احساس خوبی دارد، خیالم راحت می‌شود، گویا در تمام دنیا جایی امن‌تر از آن برایم نباشد. این حس و حال در عین عجیب بودن، آشنا است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یارا در ساحل جلوتر می‌رود؛ در همان حال از من می‌پرسد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این‌جا رو دوست داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار خودم نباشم، بلند زیر خنده می‌زنم. در آغوش او همان ترس اولیه را هم ندارم! از ته دل جواب می‌دهم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قشنگه! خیلی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به فاصله‌ی کوتاهی سرم کمی گیج می‌رود. تصویر پیش چشم‌هایم تا حدودی تار می‌شود. سرم را روی شانه‌ی یارا می‌گذارم. احساس نزدیکی‌ای که به این پسربچه دارم، برای خودم هم عجیب است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حس می‌کنم می‌شناسمت، یارا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طبیعیه، چون من رو می‌شناسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب نمی‌کنم، بیشتر آرام می‌گیرم. صدای یارا برایم شبیه لالایی است! دست‌هایم دور گردنش حلقه می‌شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یارا ادامه می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونی؟ یکی رو می‌شناسم شبیه تو... ولی خیلی تنهاست! شاید هیچ‌کس اندازه‌ی اون درد تنهایی رو نفهمه... شاید به خاطر همین امروز این فرصت رو بهم داد. قلبم درد می‌کنه اما از خوش‌حالی دیدنت هم سریع می‌زنه! می‌دونی که دوست دارم و به همین راضی‌ام... وقتی بیدار بشی، احتمالا یه صدای کوتاه بیشتر یادت نمونه، احتمالا هیچ وقت نتونی به یادم بیاری اما به اون صدا گوش کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذوق‌زده به دوستت دارمش می‌خندم و پاهایم‌ را تکان می‌دهم. به گمانم افکارم هم تا حدودی کودکانه شده‌اند که به قسمت آخر حرف یارا که گویی مهم‌تر است، توجه نمی‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یارا نفس عمیقی می‌کشد. چشم‌هایم را خندان باز می‌کنم که با دیدن صورت کشیده‌ی رنگ پریده‌ی یارا که حتی با وجود لبخندش، حالت گرفته‌ای دارد،‌ لبخندم خورده می‌شود. برایش ناراحت می‌شوم. دلم با گرفتگی او می‌گیرد! دوست دارم بپرسم می‌شود از ته دل بخندد؟ اما صدای آرامش امانم نمی‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!