دوست داشتی؟
رمان تهران دود اثر آفسا

رمان تهران دود

  • به قلم آفسا
  • ⏱️۷ ساعت و ۴۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 78.3K 👁
  • 196 ❤️
  • 155 💬

خلاصه رمان عاشقانه تهران دود

فقط دود خودروها معضل شهر تهران نیست. موجوداتی به وجود می‌آیند که مثل دود‌ها و آلاینده‌ها بی‌سر و صدا کار می‌کنند و تا قضیه جدی نشود کسی دست به کار نمی‌شود. گروهی شیطانی به نام دودمان خاکستری از افرادی مرموز برای گرفتن انتقام از بالادستی‌ها به وجود می‌آیند و بعد از جدی‌تر شدن ماجرا، سازمانی نیمه‌دولتی هم علیه آن‌ها تشکیل می‌شود. دل‌آرام دختری به ظاهر مظلوم است که قبلاً عضو دودمان بوده و حالا مثل یک شهروند عادی است، اما آشنایی با یک دوست خونگرم باعث می‌شود با مردی آشنا شود که علیه دودها عمل می‌کند. فرصتی پیش می‌آید تا دلارام خطاهای گذشته‌اش را جبران کند اما آیا فرشته‌ی سبزپوش هم با این قضیه کنار می‌آید؟ جنگیدن، تنها راه نجات است!

قسمتی از متن رمان تهران دود

- تعارف می‌کنی؟
- نه واقعا میگم! من قیمه بادمجون رو ترجیح میدم.
سری تکون داد و گفت:
- باشه هر جور دوست داری.
و سفارش رو عوض کرد:
- آقا دو پرس قیمه‌بادمجون.
گارسون هم سفارشش رو گرفت و رفت. البته قبلش نگاه هیزی به من انداخت که از دیدم هم دور نموند ولی اهمیت ندادم.
دقت که کردم، زینب واقعا شیک‌پوش بود. مانتو گلبهی خوش‌رنگ که پارچه‌اش طرح‌های گل رزهای تک داشت. آستینچه‌های سفیدی هم دستش کرده بود که تا پایین شصتش رو می‌پوشوند. روسری سفید طرح‌دارش رو هم لبنانی می‌بست و طلقش هم به بالاش یه حالت قشنگی می‌داد. چادرش رو هم روی روسریش قرار داده بود.
من حوصله این‌همه رسیدگی نداشتم. ساده‌تر از حد معمول تیپ می‌زدم و خب پوششم کامل بود.
به افق خیره شده بود. جالبه این‌بار اون ساکت شده بود. نگاهم تازه به حلقه‌ی توی دستش افتاد. پس شوهر داشت و به من می‌گفت بیام ناهار؟
صداش کردم:
- زینب جان؟
برگشت به سمتم و گفت:
- بله؟
لبخندش خیلی دلنشین شده بود. گفتم:
- ازدواج کردی؟
به حلقه توی دستش نگاه کرد. خندید و گفت:
- الکی مثلا! هنوز عروسی نکردیم. ولی خب زیاد هم همدیگه رو نمی‌بینیم.
خواستم سکوت کنم. زیاد عادت نداشتم پرس و جو کنم ولی انگار خودش دوست داشت ادامه بده!
- خیلی سرش شلوغه. وقت نداره تا با هم غذا بخوریم. من هم که معمولا دیر می‌رسم خونه و عمو این‌ها غذاشون رو خوردن. من تنها غذا می‌خورم. برای همین خواستم با هم ناهار بخوریم.
- من هم معمولا تنها غذا می‌خورم.
زینب: پدر مادرت خونه نیستن؟
به دروغ گفتم:
- نه، به خاطر همون دیر خونه رسیدنمه که تنها ناهار می‌خورم.
خندید.
- باز هم خوبه! خیلی بده که یه نامزدی داشته باشی که... .
آهی کشید و ادامه نداد. سرش رو انداخت پایین. می‌گن آدم‌های شاد غصه‌هاشون زودتر پیدا میشه. مثالش خود این.
گفتم: خب برای چی انتخابش کردی؟
لبخندی روی لبش نشست و سرش رو بلند کرد. همون‌طور که دستش رو پایه‌ی چونه‌ش می‌کرد به افق خیره شد و گفت:
- احمد خیلی با احساسه. ولی درون‌گراست. بروز نمیده. آدم خوبیه. اخلاقش و منطقش رو دوست دارم. ولی شغلش یکم رو مخه. خصوصا برای منی که توی بچگیم پدر و مادرم توسط دودها از بین رفتن. نمی‌خوام احمد رو هم از دست بدم.
آهی کشیدم:
- پس از مامورین سازمان دیناست.
زینب: آره. راستی می‌دونی دینا یعنی چی؟
من: نه!
- مخفف "دود یعنی ننگ ایران" هست. ربط خاصی نداره ولی خب سلیقه‌شون اینجوریه دیگه! از ناجا و نزاجا و نهاجا بهتره!
نیمچه لبخندم جمع شد. سرم رو زیر انداختم و گفتم:
- که این‌طور.
زینب خندید.
- وا! چرا به تو برخورد؟
باز هم خندید. من هم سریع خندیدم و گفتم:
- نه آخه دلم واسه دودها سوخت! همین.
بعد ناشیانه گفتم:
- ولی فکر نکنم تو دلت به حال دودها بسوزه. نه؟
- نمی‌دونم. همه فکر می‌کنن خیلی باید از دودها بدم بیاد یا ازشون بترسم که ننه بابام رو کشتن. ولی این‌طور نیست. حس خاصی نسبت بهشون ندارم؛ ولی خب به نظرم به هر حال موجوداتین که بندگون خدا وجود دارن دیگه! هرچند گناهکارن که خدا رو فراموش کردن. گرچه خیلی جنایت کردن ولی به نظر من هر چی باشن، روح دارن. وضعشونم تا حدی دست خودشون نیست!
***
من زنده موندم بعد از گذشت شش سال.
یادمه اون‌موقع پلیس دینا تازه‌کار بود؛ ولی با این حال باز هم تجهیزاتشون در حدی بود که بتونن دودها رو دستگیر کنن.
توی اون اتفاق، من مقصر بودم. من باعث شدم همه بمیرن. من یه عوضی بودم، یه خودخواه، یه احمق، یه گناهکار!
قوری رو از روی چای‌ساز برداشتم و آروم فنجون کوچیک رو پر کردم. یه چای خستگیم رو می‌گیره. شاید امشب یه شام خوب برای مامان و بابا درست کردم.
مسیری رو توی خونه‌ی کوچیکمون طی کردم و جلوی تلوزیون نشستم. روشنش کردم. شبکه خبر بود. طبق معمول بابا روی همین شبکه قفل می‌کنه و خاموش می‌کنه.
پوفی کشیدم و خواستم کانال رو عوض کنم که کنجکاو شدم. یه میز گرد بود درباره دودها.
مجری: خب پس آقای... پس این دودها از کجا اومدن؟
کارشناس: دقیق مشخص نیست. ولی توی این دهه‌ی اخیر هویدا شدن. شاید بشه گفت جهش ژنتیکیه. هرچی که هست، اون‌ها دیگه انسان نیستن. شاید بعضی‌هاشون در گذشته بودن؛ ولی الان متوجه شدیم که با استفاده از نوعی جادو، تار و پود انسانیت فرد رو از بین می‌برن و ازش یه موجود دیگه می‌سازن!
مجری گفت:
- توی کشورهای دیگه چی؟ وجود دارن؟ به نظر میاد فقط ما درگیرشیم.
کارشناس: درسته توی کشورهای دیگه تا حالا به این صورت و با این دقت عمل دیده نشده. آلودگی هوا برای این‌ها مثل کاتالیزگر تنفسیه؛ برای همین توی محیط‌هایی مثل تهران راحت‌تر زندگی می‌کنن.
سرفه‌هام دوباره شروع شد. به گل‌های آپارتمانی مامان حساسیت داشتم. دست خودم نبود. معمولا توی خونه، آسایش ندارم. صورتم از سرفه سرخ شد.
مجری: خب پس، درسته که می‌گن ابتدا توی جنوب کشور دیده شدن؟
کارشناس: بله. این‌ها توی نواحی جنوبی که ریزگردها هم هستن حضور داشتن. متاسفانه رسیدگی دولتی نمی‌شد. حتما باید این بلا سر تهران خودمون می‌اومد تا یه فکری می‌کردن. هنوز هم که هنوزه به سازمان ما بودجه کافی رو نمیدن. درحالی‌که ما برای مبارزه و تحقیق درباره دودها خسارات مالی و حتی جانی بسیاری داشتیم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تهران دود
  • سمانه

    1

    یکم تخیلی بودنش تو ذوق میزد ولی در کل خیلی عالی بود. برای منی که مشاور خانواده ام و مراجعینی دارم که درگیر و دار نفس و ابلیس هستن خوب بود که ارجاعشون بدم به این رمان

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    اصلا رمان جالبی نبود خیلی تخیلی بود زینب هم خیلی بی ادبانه رفتار میکرد

    ۴ ماه پیش
  • گلاویژ

    0

    سلام دوستان چند سال پیش یه رمان خوندم اما اسمشو یادم نیست در مورد یه دختری بود که شوهرش فوت میکنه و مجبور میشه با برادرشوهرش ازدواج کنه . هر دو ناراضی هستند و برادرشوهرش، خواهر دختره رو دوست داره . بعد از ازدواجشون پسره با یکی بحث میکنه و میفته زندان و... اگه اسمشو میدونید ممنون میشم بگید

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    0

    سلام دوستان ی چند تا رمان خوب معرفی کنید من بیشتر رمان های ساده رو دوست دارم زیاد تجملاتی نباشه

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    1

    ماه و سایه رو از بخش آنلاین بخون تجملاتی هم نیست خیلی جذابه

    ۶ ماه پیش
  • سحر

    1

    طاعون زده، در رویای دژاوو، مونالیزا، تو راه را نشانم بده، پیانولا

    ۶ ماه پیش
  • مهوا

    1

    از عمق شب عالیه پیشنهاد میکنم حتما بخونید از بخش انلاین

    ۵ ماه پیش
  • ناز

    1

    نمیدونم فک کنم چند سال پیش این رمان و خوندم دقیق یادم نیست الان که بازم بهش برخوردم خاطراتش یادم اومد از اون رماناس که به شدت ارزش خوندن داره

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    1

    عالی بود به نوشتن ادامه بده و بدان که یکی است مثل من دنبالت میکنند 🌹✊

    ۵ ماه پیش
  • هانا

    2

    یه جاهایش رو که خوندم واقعا برگام ریخته بود،دقیقا بعضی پارت ها حال و هوای این چند وقت رو داشت.. آدمایی که دود شده ان ؛

    ۶ ماه پیش
  • الهه

    1

    فوق العاده بود... کلی رمان خوندم ولی دقیقا منتظر همین بودم .. ازهمه نظر عالی بود(:

    ۶ ماه پیش
  • صنم

    2

    مذهبی هست؟؟؟

    ۷ ماه پیش
  • ملینا

    0

    سلام خدا قوت به نویسنده عزیز این رمان فصل ۲ داره ؟ اخه این کلیسوفر که اخر داستان اومد بالاخره باید نابود بشه

    ۷ ماه پیش
  • Nary

    1

    من هر چی از رمان بگم کم گفتم این اولین رمانی بود که به من احساس قوی بودن و احساسی بودن رو به من یاد داد و از نویسنده بابت رمان بسیار زیباشون ممنونم😘

    ۱۱ ماه پیش
  • دنیا

    2

    سلام من رمان شما رو خیلی دوست دارم من هم به نویسندگی علاقه دارم ولی نمی دونم از کجا باید شروع کنم امیدوارم همیشه موفق باشید با تشکر دنیا

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    4

    این رمان برای من خیلی ارزشمند بود شاید بگید مگه زمانم ارزشمند میشه باید بگم چرا که نه چون دود من هم یک جایی درونم هست و میخوام شکستش بدم و کلمات و جملات زیبایی توی رمان بود که من رو واقعا متأثر کرد و احساس کردم خدا داره جواب التماس هام برای کمک کردنم رو میده لطفاً برام دعا کنید دود درونم رو شکست بدم

    ۱۲ ماه پیش
  • میم. الف

    2

    واقعااا فوق العاده بود و در من یه روحیه ایجاد کرد برای جنگیدن با دودی که چندوقته گریبان گیرم شده! دعا کنید بتونم و موفق شم که اون دود رو شکست بدم.. دلم برای آراد سوخت.. شاید اگه چشم بسته فقط به فکر انتقام نبود نجات پیدا میکرد.. از نویسنده عزیز هم بسیار ممنونم💘🌚

    ۱۲ ماه پیش
  • سادات

    3

    سلام لطفاً اینقدر به رمان هیت ندید من چند سال پیش رمان رو خوندم معمولیه اما افتضاح هم نیست یه جورایی میخواست پیام داستان رو برسونه می تونست بهتر باشه .

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!