صدف، دختری آرام و کتاب‌خوان، بعد از گرفتن بورسیه‌ی تحصیلی با مخالفت شدید پدرش مواجه می‌شود. پدر که هنوز از مرگ مرموز دختر دیگرش، ساحل، در ایتالیا به خود نیامده، از رفتن صدف می‌ترسد. اما صدف که برای آینده‌اش برنامه دارد، پدر را راضی می‌کند و راهی آلمان می‌شود. در فرانکفورت، صدف با چالش‌های جدیدی روبه‌رو می‌شود؛ از دوستی با کامیلای پرجنب‌وجوشش، تا آشنایی با مردی مرموز که او را بارها از خطر نجات می‌دهد. اما درهمین‌حین، رازهایی درباره‌ی مرگ ساحل کم‌کم آشکار می‌شود؛ رازهایی که صدف را به مسیر تاریکی از گذشته‌ی خواهرش می‌کشاند. عشق، خیانت، ازدواج صوری و ماجراهای یک باند مافیایی، صدف را درگیر معمایی می‌کند که نه‌تنها زندگی خودش، بلکه آرامش تمام خانواده‌اش را تهدید می‌کند. حالا او باید میان عشقی تازه، اعتماد به گذشته و حقیقتی که می‌تواند همه‌چیز را نابود کند، یکی را انتخاب کند…

ژانر : عاشقانه، اجتماعی، معمایی، خانوادگی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۴۷ دقیقه ۲۳ ثانیه

نویسنده : زینب چرم‌گر

ژانر : #عاشقانه #معمایی #خانوادگی #اجتماعی

خلاصه :

صدف، دختری آرام و کتاب‌خوان، بعد از گرفتن بورسیه‌ی تحصیلی با مخالفت شدید پدرش مواجه می‌شود. پدر که هنوز از مرگ مرموز دختر دیگرش، ساحل، در ایتالیا به خود نیامده، از رفتن صدف می‌ترسد. اما صدف که برای آینده‌اش برنامه دارد، پدر را راضی می‌کند و راهی آلمان می‌شود.

در فرانکفورت، صدف با چالش‌های جدیدی روبه‌رو می‌شود؛ از دوستی با کامیلای پرجنب‌وجوشش، تا آشنایی با مردی مرموز که او را بارها از خطر نجات می‌دهد. اما درهمین‌حین، رازهایی درباره‌ی مرگ ساحل کم‌کم آشکار می‌شود؛ رازهایی که صدف را به مسیر تاریکی از گذشته‌ی خواهرش می‌کشاند.

عشق، خیانت، ازدواج صوری و ماجراهای یک باند مافیایی، صدف را درگیر معمایی می‌کند که نه‌تنها زندگی خودش، بلکه آرامش تمام خانواده‌اش را تهدید می‌کند. حالا او باید میان عشقی تازه، اعتماد به گذشته و حقیقتی که می‌تواند همه‌چیز را نابود کند، یکی را انتخاب کند…

مقدمه:

بعضی رفتن‌ها از همون لحظه‌ای که تصمیمش گرفته می‌شه، بوی دلتنگی می‌دن.

آدم خیال می‌کنه دل کندن آسونه؛ فکر می‌کنه با بستن چمدون، با خداحافظی‌های کوتاه، با یه لبخند زورکی می‌شه از همه چیز گذشت. اما وقتی لحظه‌ها یکی‌یکی می‌گذرن و می‌فهمی قرار است از آدم‌هایی که تمام دنیایت بودن دور بشی، تازه می‌فهمی دل کندن هیچ‌وقت ساده نبوده.

زندگی من هم درست از جایی شروع شد که فکر می‌کردم قراره فقط برم، درس بخونم و برگردم؛ اما بعضی سفرها فقط سفر نیستن… بعضی راه‌ها آدم رو به جاهایی می‌برن که هیچ‌وقت تصورش رو نکرده.

این داستانِ من است؛

داستان دختری که بین موندن و رفتن، بین گذشته‌ای پر از خاطره و آینده‌ای نامعلوم ایستاده بود…

و هنوز نمی‌دانست تقدیر چه چیزهایی را برایش کنار گذاشته است.

**پارت اول**

به دیوار اتاق تکیه داده بودم و هنوز صدای جر و بحث‌شون می‌اومد. چشم‌هام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. از این چند روز جنگ خسته شده بودم؛ جنگی که به خاطر من بود، ولی واقعاً ناعادلانه.

چرا باید من تاوان حماقت و خودخواهی ساحل رو بدم؟ اینکه اون از آزادی‌ش سوءاستفاده کرده، دلیل نمی‌شه منم همون کار رو بکنم. ساحل از همون اول هم دنبال درس نبود؛ راهش یه چیز دیگه بود و درس فقط بهونه‌ای شد برای رفتن. با خرج بابام رفت خارج از کشور.

اما من چی؟ من بورسیه شدم. دو سال پیش برای کنکور از همه تفریحاتم زدم. تقریباً یک سال خونه‌نشین بودم تا تونستم رتبه ده کنکور بیارم و دانشجوی مهندسی عمران دانشگاه صنعتی شریف بشم. حالا هم بعد از دو سال تلاش، با کلی زحمت بورسیه گرفتم.

ولی بابام شدیداً مخالفه. چند روزه که من و مامان داریم باهاش کلنجار می‌ریم تا شاید راضی بشه. توی فکرام غرق بودم که یهو فهمیدم صداها قطع شده. با صدای تق‌تق در از جا پریدم. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و در رو باز کنم.

بابام با یه چهره آشفته جلوی در ایستاده بود.

گفت: «باید صحبت کنیم.»

بدون اینکه چیزی بگم، از جلوی در کنار رفتم و روی تخت نشستم. بابا در رو بست، صندلی کامپیوترم رو کشید جلو و روبه‌روم نشست. چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت:

«تصمیمت برای رفتن جدیه؟ خوب بهش فکر کردی؟»

همون‌طور که به نقش‌های فرش خیره شده بودم، یه نفس عمیق کشیدم، سرم رو بالا آوردم و به چشم‌های سرخش نگاه کردم.

گفتم: «آره، جدی‌ام.»

تا خواست حرف بزنه، دستم رو جلوی لبم گرفتم و گفتم:

«ببخشید بابا که وسط حرفتون می‌پرم، ولی این چند روز شما حرف زدید و من گوش دادم. حالا نوبت شماست که گوش بدید.»

چشم‌هاش رو به نشونه قبول چند بار باز و بسته کرد. دستم رو پایین آوردم و ادامه دادم:

«می‌دونم نگرانید. می‌دونم فکر می‌کنید شاید منم مثل ساحل راهم رو گم کنم. ولی بابا، من و ساحل زمین تا آسمون فرق داریم. ساحل حتی وقتی ایران هم بود، با یه گروهک با طرز فکر اشتباه درگیر شده بود… آدم‌های درست‌وحسابی هم توش نبودن.»

بابا با تعجب نگاهم می‌کرد. ادامه دادم:

«من اتفاقی فهمیدم، ولی جرئت نکردم بگم. هم سنم کمتر بود، هم درگیر کنکور بودم.»

نفس عمیقی کشیدم و با تردید گفتم:

«راستش… هم ساحل تهدیدم کرده بود، هم می‌ترسیدم.»

سرم رو پایین انداختم.

«بابا، دلیل اصلی رفتن ساحل درس نبود. نتیجه همون تفکرات اشتباه گروهکشون بود؛ تعریفی که از آزادی داشتن غلط بود. ساحل فکر می‌کرد اگه از شما دور باشه، مستقل می‌شه و می‌تونه هر کاری دلش خواست انجام بده، بدون اینکه به عواقبش فکر کنه. اون قربانی خودخواهی و لجبازی خودش شد.»

آهسته‌تر گفتم:

«حتی یه لحظه هم به ما فکر نکرد.»

با چشم‌های پر از اشک به بابا نگاه کردم. چشم‌های اون هم سرخ شده بود. می‌دونستم یاد جنازه گلوله‌خورده ساحل افتاده. برای اینکه از اون فکر بیرونش بیارم گفتم:

«ولی من برای پیشرفت می‌خوام برم. چرا وقتی فرصت بورسیه بین اون همه آدم نصیبم شده، ازش استفاده نکنم؟»

با التماس ادامه دادم:

«بذار برم بابا. قول می‌دم دست از پا خطا نکنم. اصلاً قول می‌دم لحظه به لحظه خبر بدم کجا می‌رم و چی کار می‌کنم.»

اشکم سرازیر شد و هق‌هق کردم.

«بابا… نذار سرنوشت و پیشرفت من قربانی اشتباهات ساحل بشه. من چه گناهی کردم که باید پاسوز کارهای اون بشم؟»

بابا محکم بغلم کرد و گفت:

«به سه شرط می‌ذارم بری. اول اینکه هر روز بهم بگی کجا می‌ری و کجا میای. دوم، قول بدی هدفت از رفتن عوض نشه و واقعاً درست رو بخونی. سوم، توی شأن خودت رفتار کنی و ارزش‌هات رو زیر سؤال نبری.»

مکث کرد و ادامه داد:

«یه چیز دیگه هم هست. اگه ازت خطایی ببینم یا یکی از این شرط‌ها اجرا نشه، همون لحظه برت می‌گردونم. مفهومه؟ حالا بگو ببینم می‌تونی انجامش بدی؟ هنوزم می‌خوای بری؟»

کمی از آغوشش فاصله گرفتم و به چشم‌هاش خیره شدم. یعنی واقعاً رضایت داده بود؟

لبخند زدم و گفتم:

«آخ جون! قبول! قول می‌دم مو به مو اجرا کنم. قول می‌دم سرافکنده‌تون نکنم. ممنونم بابا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونه‌ش رو بوسیدم و محکم‌تر بغلش کردم. از خوشحالی اشک می‌ریختم. بالاخره راضی شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد من رو از بغلش جدا کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خب حالا بخواب. از فردا کلی کار داری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غم و نگرانی رو توی چشم‌هاش می‌دیدم. حق هم داشت؛ با اتفاقی که برای ساحل افتاده بود، این رضایت دادن براش آسون نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهام رو نوازش کرد و از اتاق رفت. خودم رو روی تخت انداختم و دست‌هام رو باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا شکرت! بالاخره رسیدم به آرزوم… هورا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یه لبخند بزرگ چشم‌هام رو بستم. اون‌قدر فکر کرده بودم و نقشه کشیده بودم که کم‌کم خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خستگی خودم رو روی تخت پرت کردم. تو این چند هفته حسابی خسته شده بودم. از فردای همون روزی که بابام رضایت داد تا همین الان، مدام دنبال کارهای رفتنم بودم. بالاخره بلیطم برای دو روز دیگه آماده شده بود و مامان هم برای امشب یه گودبای پارتی گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای جیغ مامان از خواب پریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«صدف! خوابی هنوز؟ پاشو ببینم! لنگه ظهره، یه عالمه کار داریم. نگاه کن هنوز خوابیده!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همزمان با تموم شدن حرفش، پتو رو از روم کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غر زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ای بابا… خب خوابم میاد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پتو رو دوباره کشیدم روی سرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت دوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح زود بود که با صدای مامان از خواب پریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: «مامان… فقط پنج دقیقه دیگه! بذار بخوابم، فقط پنج دقیقه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان که منو خوب می‌شناخت گفت: «من اگه تو رو نشناسم که دیگه مادر نیستم! پنج دقیقه تو یعنی پنج ساعت. پاشو دیگه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دستم رو کشید و بلندم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌های نیمه‌باز روی تخت نشسته بودم که صدای بسته شدن در اتاق اومد. مامان رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت چنده؟ گوشی‌مو از کنار تخت برداشتم و نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی؟! هشت و نیم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس چرا مامان می‌گفت لنگ ظهره؟ مگه قرار بود کله‌پاچه بخوریم؟ تازه کارهای خونه رو هم سلیمه و فهیمه انجام می‌دادن، پس چرا من باید ساعت هشت صبح بیدار می‌شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که زیر لب غر می‌زدم، رفتم سمت دستشویی داخل اتاق و دست و صورتم رو شستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتم رو خشک کردم و بیرون اومدم. جلوی آینه ایستادم، موهای بلندم رو شونه زدم و با یه کش بالای سرم جمعش کردم. نگاهم به لباس‌هام افتاد؛ یه تی‌شرت و شلوارک قرمز که بد هم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق بیرون اومدم. راهروی نیم‌دایره‌ای طبقه بالا رو دور زدم؛ از همون‌جا می‌شد سالن پایین رو دید. بعد از پله‌های مارپیچی که طبقه بالا رو به پایین وصل می‌کرد، پایین رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت راست پیچیدم و وارد آشپزخونه اپن شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا پشت به من روی صندلی کنده‌کاری شده میز ناهارخوری نشسته بود و با موبایلش کار می‌کرد. استکان چاییش که هنوز بخار می‌کرد جلویش روی میز بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هم جلوی گاز ایستاده بود و املت مخصوص بابا رو درست می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند گفتم: «سلام، صبح بخیر!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو برگشتن طرفم و با لبخند جواب دادن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا صندلی کناریش رو کشید و گفت: «بیا عزیزم، بشین.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون موقع سلیمه وارد شد. یه سلام عجولانه کرد و وقتی دید مامان داره برای من چای می‌ریزه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«وای خانوم! شما چرا چای می‌ریزین؟ من می‌ریزم. دیشب دیر خوابیدم خواب موندم. بیاین شما بشینین.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه سلیمه جان، چه زحمتی! شما از دیروز دارید کار می‌کنید. یه چای ریختن که کاری نداره. بیا بشین، برات چای بریزم صبحانه بخوری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلیمه گفت: «نه خانوم، خودم می‌ریزم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی صندلی بلند شدم، دستم رو دور شونه سلیمه انداختم و نشوندمش روی صندلی. در حالی که می‌رفتم سمت چای‌ساز گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اصلاً هر دوتون بشینین، خودم بهتون چای صدف‌ریز می‌دم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان خندید و نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه تا چای ریختم و آوردم جلوشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: «این چایی خوردن داره! بخورین مشتری می‌شین. چای‌های من یه طعم و عطری داره که نگو!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«صدف! یه چایی ریختی ها! چه قدر کلاس گذاشتی. تازه خودت هم دم نکردی. ریختن چای که اون‌قدرها هم تو طعمش تأثیر نداره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لب و لوچه آویزون نگاه کردم به بابا که با یه لبخند خاص به مامان نگاه می‌کرد و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«می‌بینی بابا؟ اصلاً دستم نمک نداره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه عزیزم، مامانت داره سر به سرت می‌ذاره. دستت درد نکنه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلیمه هم گفت: «مرسی خانوم کوچیک.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و شروع کردم صبحانه خوردن. تازه فهمیدم وقتی برم چقدر دلم براشون تنگ می‌شه. بغض گلومو گرفته بود. با زور لقمه‌ها رو پایین می‌دادم که ناراحت نشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از کلی کلنجار رفتن با بغضم، بالاخره سرم رو بلند کردم… و با چشم‌های اشک‌آلود مامان روبه‌رو شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که اشک‌های مامان رو دیدم، بغضم ترکید و اشک‌هام سرازیر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم، دستم رو دور شونه مامان و بابا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خیلی دوستتون دارم… دلم براتون تنگ می‌شه. قول می‌دم زود به زود بیام. قول می‌دم درسمو زود تموم کنم. گریه نکن مامانم… گریه نکن فدات شم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خدا نکنه عزیزکم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و کمی فشار داد. یه لبخند زورکی زد و از آشپزخونه بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم افتاد به سلیمه که با گوشه روسریش اشک‌هاشو پاک می‌کرد. دلم برای اون و فهیمه هم تنگ می‌شد. از بچگی تو این خونه کار می‌کردن و تقریباً مثل خانواده‌ام بودن. خونه‌شون ته باغ همین خونه ما بود. مش رجب، شوهر سلیمه و پدر فهیمه هم باغبون و نگهبان خونه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی به صورت مهربون سلیمه زدم، از مامان فاصله گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حالا بگو ببینم بانو، چرا سر صبح منو بیدار کردی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اه! نمی‌ذاری آدم حرف بزنه. راستش اون لباسی که دوختم هنوز یه کم کار داشت. مهراوه جان گفت امروز آماده می‌کنه. برو ازش بگیر. چند تا خرید هم مونده، حالا که داری می‌ری سر راه اون‌ها رو هم بگیر.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: «چشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم اتاقم تا حاضر شم. از توی کمد، مانتو کتی قهوه‌ایم رو با شلوار جین کرم و شال کرم‌قهوه‌ای انتخاب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای وای… اتو لازم داشتن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله اتوشون کردم و پوشیدمشون. جلوی آینه ایستادم و یه کم از موهام رو کج روی صورتم ریختم. حوصله آرایش نداشتم. همین‌طوری هم بد نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب گفتم: «تبارک الله احسن الخالقین!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم خندیدم، بعد با عجله از پله‌ها پایین رفتم. یه خداحافظ بلند گفتم، سوئیچ رو از جاکلیدی برداشتم و بعد از پوشیدن کفش‌های پاشنه پنج سانتی کرمم، دویدم سمت ماشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم پشت فرمون، ماشین رو روشن کردم، در پارکینگ رو با ریموت باز کردم و پام رو روی گاز فشار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت سوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از طی مسافتی، ماشینم رو جلوی مزون "مهراوه" پارک کردم و پیاده شدم. زنگ رو فشردم. چند ثانیه بعد، نازی، منشی مهراوه، گفت: «بیا تو صدف جان.» و در رو باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پله‌های ساختمان بالا رفتم و وارد سالن بزرگ مزون شدم. نازی که تو آشپزخانه بود، گفت: «سلام صدف خانم بی‌معرفت!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و گفتم :«سلام عزیزم. به خدا بی‌معرفت نیستم، سرم شلوغ بود یکم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی گفت: «آره دیگه، خانوم دارن می‌رن اونور، کار زیاد دارن. یادی از ما نمی‌کنن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو رفتم، گونه‌اش را بوسیدم و گفتم: «نگو تو رو خدا! خجالتم نده. به جان صدف، وقت نداشتم ولی تو فکرت بودم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونه‌ام رو کشید و گفت: «می‌دونم خوشگل خانم. شوخی می‌کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مهراوه جون کجاست؟ کار دارم، باید برم. اومدم لباس مامان رو بگیرم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی گفت: «بیا، بعد از چند وقت هم که اومدی عجله داری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالت غر گفتم :«عزیزم، مامان رو که می‌شناسی. شب هم که مهمونیه، دیرتر از یک برسم خونه، دیگه وای از ما... راستی، شب دیر نکنیا! ساعت هشت اونجا باش.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: «چشم بانو. کیه که بدش بیاد زودتر برسه؟!» منظورش رو خوب گرفتم. آخه این نازی خانم چشمش دنبال عمو کوچیکه است، یه سر و سری هم دارنا ولی انکار می‌کنن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاق مهراوه کشید. بعد از زدن در، وارد اتاق شدیم. مهراوه جون با کت و دامن طوسی رنگ، پشت میز نشسته بود و داشت الگو می‌کشید. سرش رو بالا آورد. با دیدنم لبخند زد و سلام داد. جلو رفتم، سلام کردم و گونه‌اش رو بوسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خوبی مهراوه جون؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراوه جون، در حالی که دستی به موهای طلایی‌اش می‌کشید، گفت: «مرسی عروسک. تو خوبی؟ چه عجب یادی از ما کردی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی ساختگی کردم و گفتم: «داشتیم مهراوه جون؟! من همیشه یادتونم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ریزی کرد و پرسید: «اومدی لباس سهیلا رو بگیری؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند سر تکون دادم. از جاش بلند شد، در کمد لباس‌های دوخته شده رو باز کرد و از توش، کاور لباس مامان رو درآورد و به سمتم گرفت. جلو رفتم و گفتم: «مرسی مهراوه جون، خیلی زحمت کشیدین. خیلی خوب شده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گفت: «کاری نکردم.» سپس به نازی نگاه کرد و گفت: «نازی جان، یه چایی برای صدف بیار.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع گفتم: «نه مهراوه جون، کار دارم باید برم. زحمت نکشین.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گله گفت :«اِ، این جوری خشک و خالی که نمی‌شه اخه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم :«نه، خیلیم خوبه. ما همیشه مزاحم شما هستیم، ممنون. فقط شب دیر نکنیدا، زود بیاید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراوه گفت: «چشم عزیزم. مزاحم می‌شیم. سلام مامان رو برسون.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن تعارفی گفتم :«مراحمید. چشم. خداحافظ.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خداحافظی با مهراوه جون و نازی، به سمت فروشگاه حرکت کردم. طبق لیست مامان، لوازم رو خریدم. وقتی کارم تمام شد، عقربه‌های ساعت مچی‌ام یازده رو نشون می‌داد. هنوز وقت داشتم. خریدهارو تو ماشین گذاشتم و حرکت کردم. جلوی مغازه تابلو فرش فروشی "نظری" توقف کردم. وارد مغازه بزرگ که با سرامیک‌های سفید پوشیده شده بود و دور تا دورش تابلوهای دست‌بافت، ابریشمی و ماشینی بود، شدم. به سمت تابلوها رفتم و تابلویی که منظره قشنگی رو نشون می‌داد، نظرم رو جلب کرد. عکس یک کلبه در جنگل با رنگ‌آمیزی بهاری بود. به سمت فروشنده رفتم و بعد از قیمت کردن تابلو، اون رو خریدم و بیرون اومدم. فروشنده تابلو رو پشت ماشین گذاشت و با گفتن «مبارک باشه» رفت. در ماشین رو قفل کردم و به فروشگاهی که همون نزدیکی بود رفتم. یک دست کت و شلوار مردانه خریدم تا به همراه تابلو به عنوان کادو به مامان و بابا بدم؛ به خاطر تمام زحماتشون و به یادگار برای این چند وقتی که نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت خونه حرکت کردم. اول خریدها رو بردم داخل تا سرکی بکشم ببینم مامان در حال نباشه که کادوی من رو ببینه. خداروشکر نبود. وسایل رو به آشپزخانه بردم. سلیمه در حال سر زدن به غذاش بود و فهیمه سالاد درست می‌کرد. سلام کردم که هر دو جواب دادند. پرسیدم: «مامانم کجاست؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهیمه گفت: «رفتن حمام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آها!» گفتم و به سمت ماشین دویدم. سریع تابلو و کت و شلوار رو به اتاقم بردم و زیر تخت گذاشتم. لباسم رو با یک تاپ شلوارک لیمویی عوض کردم و به آشپزخانه رفتم. به سمت خریدها رفتم تا جابه‌جا کنم که فهیمه گفت: «من جابه‌جا می‌کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و گفتم: «نه عزیزم، شما از دیشب تا الان در حال کار بودی، خسته شدی. دستت درد نکنه. جابه‌جا کردن چند قلم جنس که کاری نداره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و پشت میز نشست، مشغول درست کردن سالاد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خوردن ناهار به اتاق رفتم تا برای مهمانی آماده شوم. آخرین مهمانی‌ای بود که احتمالاً در اون حضور داشتم و به خاطر من برپا شده بود، باید خوشگل می‌شدم. به حمام رفتم. بعد از گرفتن دوش، بیرون اومدم و موهایم رو که پایینش حالت داشت، مواد زدم تا فر بمونه. به سمت کمد لباس‌هام رفتم و پیراهن کوتاه عروسکی سرمه‌ای رنگم رو بیرون کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یقه پیراهن ایستاده و استینش حلقه بود بالا تنه پیراهن ساتن سنگ دوزی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شده بود دامن عروسکیش ساده و پف دار بود .پوشیدمش رنگ تیرش با پوست سفیدم تضاد جالبی درست کرده بود.جلوی اینه ایستادم و شروع کردم به ارایش کردن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره ام رو دوست داشتم ابرو های پر مشکی چشمای درشت خاکستری بینی متناسب و لبای کوچیک ولی گوشتی ،بعد زدن کرم و کانسیلرو....پشت چشم هام خط چشم نازکی کشیدم و به مژه های بلند و فِرم ریمل سرمه ای زدم و رژ لب قرمزم رو به لبام زدم به خودم نگاه کردم در کل خوب شده بودم کفشای پاشنه ده سانتیه سرمه ای رنگم که جلو باز بود رو پوشیدم و کار رو با زدن لاک سرمه ایم به پایان رسوندم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت چهارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت هفت بود. از پله‌ها اومدم پایین و صدای مامان رو از آشپزخونه شنیدم. سمتش رفتم . مامان موهای هایلایت‌کرده‌ش رو خیلی قشنگ پشت سرش جمع کرده بود. پیرهنِ ماکسیِ یشمی‌رنگش، اندامِ باریکش رو قشنگ‌تر نشون می‌داد. بعد از اون ماجرای ساحل، این اولین بار بود که مامان رو با این سر و وضع می‌دیدم. با هیجان رفتم سمتش و دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم. وقتی برگشت و با اون نگاهِ مهربونش نگام کرد، دلم روشن شد. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چه خوشگل شدی عزیزم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«به خوشگلیِ شما که نمی‌رسم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بابا رو از پشت سرم شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اون که معلومه! هیچ‌کس خوشگل‌تر از خانومِ من نیست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم سمتش و با چشم‌های گرد شده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خیلی ممنون پدرِ گرام! یعنی من زشتم؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه عزیزِ بابا! من گفتم خوشگل‌تر از مامانت نیست، نگفتم تو زشتی که.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی چشم‌های شیطونش نگاه کردم؛ معلوم بود بابا هم از دیدنِ حالِ خوبِ مامان حسابی کیف کرده. با شیطنت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«باز داری نوشابه باز می‌کنی؟ باشه بابا جان، شما تعریف نکنی کی می‌خواد تعریف کنه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگ در، بحث رو رها کردم و سمت آیفون رفتم. چهره‌ی عمو بهراد توی دوربین بود. در رو باز کردم و ایستادم پشتِ درِ ورودی تا برسه. همین که رسید، پریدم جلوش و گفتم: «پخ!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو نمایشی گذاشت روی قلبش و با لحنی که انگار واقعاً ترسیده، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«وای صدف! نمی‌گی از ترس زهره‌تَرک می‌شم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با خنده دستش رو برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو کی می‌خوای بزرگ شی آخه بچه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«جنبه‌ی فان داشت! چیزی به ذهنم نرسید، گفتم اینو رو امتحان کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد منو توی بغلش کشید و فشاری داد. بعد که از آغوشش رهام کرد، یه نگاهی به سر و وضعم انداخت، سوتی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«قصدِ جونِ کی رو کردی امشب، حوری‌خانوم؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشتی آروم زدم به بازوش و با خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بهررااد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بابا حرفم رو قطع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چند بار بهت بگم به اسم صداش نکن؟ چرا جلوی در نگه‌ش داشتی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به بهراد کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سلام بهرادجان، بیا تو. اگه دستِ این وروجک باشه تا آخرِ شب همون دمِ در نگه‌مون می‌داره!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحنی که سعی کردم دلخور به نظر بیام، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بابااا!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«جانِ بابا! شوخی می‌کنم عزیزم، ولی خب... عمو صداش کن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد که تا اون موقع ساکت بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اول من سلام کنم، نمی‌ذارین که! خوبی خان‌داداش؟ بذار راحت باشه، من راضی‌ام به همون بهراد گفتنِش.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا لبخندی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خوشحالم که انقدر صمیمی هستین.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دستش رو انداخت دورِ شونه‌ی بهراد و کمرِ من و سمتِ سالن هدایتمون کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان برای استقبال ایستاده بود. با دیدن‌مون لبخندی زد. بهراد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سلام زن‌داداش، خوبی؟ با زحمت‌های ما.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با چهره ای خندان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سلام بهرادجان، مرسی. چه زحمتی؟ همیشه جات اینجاست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان، بهراد رو مثل پسرِ خودش دوست داشت. البته حق هم داشت؛ از شش‌سالگیِ بهراد هوایِ اون رو داشت. یادِ مادربزرگِ پدری‌ام افتادم که وقتی بهراد شش‌سالش بود و مامان من رو باردار بود، فوت کرد. پدربزرگِ پدری‌ام هم دو سال پیش از دست رفته بود و پدربزرگ و مادربزرگِ مادری‌ام هم چند سالی بود که دیگه نبودن. با یادآوری‌شون، ناخودآگاه بغضی توی گلوم نشست. چشم‌هام رو بستم و سعی کردم سریع اون حس رو پس بزنم. وقتی به خودم اومدم، دیدم همه روی مبل نشستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان و بابا گرمِ صحبت با بهراد بودن. من چیزی متوجه نمی‌شدم. همه‌ش به این فکر می‌کردم که چقدر قراره دلم براشون تنگ بشه. تا قبلِ این، وقتی به بورسیه فکر می‌کردم، حواسم به سختی‌های دوری نبود. اما حالا که می‌دیدم این دو روزِ آخر رو به خاطرِ من مهمونی گرفتن، دلم نمی‌خواست با غصه‌ی من تلخ بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهیمه سینی شربت رو آورد. شربتِ پرتقال رو برداشتم و مشغولِ هم زدن شدم که بهراد چشمکی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چیه وروجک؟ ساکتی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چی بگم؟ همیشه که نباید از در و دیوار برم بالا. یه بار خواستم خانوم باشم، ببین نمی‌ذاری!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد لبخندی زد و مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«والا اگه همین‌جور خانوم می‌موندی که عالی بود. ولی من که می‌شناسمت، مهمون‌ها که بیان، شیطنتت هم شروع می‌شه و خانوم‌بازی یادت می‌ره!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه‌تاشون زیرِ خنده زدن. دلم برای خنده‌هاشون هم تنگ می‌شد. این‌بار برخلافِ همیشه که اعتراض می‌کردم، فقط یه لبخندِ بغض‌دار زدم. زیر لب «ببخشید» گفتم و بلند شدم رفتم سمتِ اتاقم. درِ ایوان رو باز کردم تا هوایِ باغ بخوره توی صورتم و بتونم بغضم رو قورت بدم. نباید گریه می‌کردم و مامان و بابا رو از اینی که هستن، نگران‌تر و غمگین‌تر می‌کردم. من تصمیمم رو گرفته بودم؛ می‌خواستم برم. پس کنارِ خوبی‌هاش، باید سختی‌هاش رو هم می‌پذیرفتم. یادِ روزی افتادم که ساحل رو از دست دادیم... یادِ اون اتفاقی که براش افتاد، افسردگیِ مامان، سکوت و خودخوری‌های بابا... با یادآوریِ اون روزها اشکم سرازیر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون موقع درِ اتاق زده شد. انگشتی کشیدم به چشم‌هام و گفتم: «بفرمایید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیکلِ مردونه‌ی بهراد توی چارچوبِ در ظاهر شد. با لبخند وارد شد، در رو بست و اومد کنارم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو انداخت دورِ کمرم و من رو کشید سمتِ خودش و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«برای دوری گریه می‌کنی؟ پشیمون شدی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو گذاشتم روی شونه‌ش و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه... پشیمون نشدم، ولی از همین الان دلتنگتونم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت پنجم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد کمرم رو نوازش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ما هم دلتنگت می‌شیم، ولی سعی کن خوددار باشی. مامان و بابات گناه دارن؛ همین الانشم نگرانن، نذار بیشتر غصه بخورن و نگران‌تر بشن. هر وقتم مشکلی داشتی، من هستم. فقط کافیه زنگ بزنی تا کمکت کنم. لازم باشه، حتی برات بلیط می‌گیرم و میام پیشت. باشه مروارید خانوم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلمه‌ی آخرش را با خنده گفت. لبخند کم‌رنگی زدم و با مشت به بازوی عضلانی‌اش زدم، اما بیشتر دست خودم درد گرفت. با کش و قوس گفتم: «بهرررراااد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده‌اش بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«وقتی زورت نمی‌رسه، چرا الکی مشت می‌زنی؟ دستت درد گرفت، نه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«می‌خواستم یه جوری میزدم که دردت بگیره، ولی دلم نیومد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«باشه، تسلیم خانوم ورزشکار.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در انتهای حرفش چشمکی زد و من هم خندیدم. جلوش ایستادم. با کنجکاوی نگاهم کرد. ناگهان دستم رو دور کمرش انداختم و اون رو به آغوش کشیدم. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دلم خیلی برات تنگ می‌شه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که این رو گفتم، قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. بعد از چند ثانیه از بغلش بیرون اومدم، اشک‌هام رو پاک کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حالا هوا برنداریا! هنوز مشتاق اذیت کردنت هستم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ی بلندی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حالا شدی وروجک خودمون.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخندی دندون‌نما گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«راستی، نازنین امشب میاد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ظاهری که می خواست بی تفاوت باشه، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«به من چه؟ خوش اومده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پستونک دارم یا گوشام درازه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یقه کتش رو مرتب کرد. یک دستش رو به سینه‌اش زد و دست دیگرش رو به حالت گارد گرفت. متفکرانه نگاهم کرد و گفت: «الان که با دقت نگاه می‌کنم، هر دو رو داری!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغی کشیدم و به سمتش دویدم. بهراد به سمت در دوید و بیرون رفت. من هم با کفش‌های پاشنه‌دارم، دنبالش افتادم و در حالی که سعی می‌کردم نیفتم، می‌گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«وایسا بهراد، وایسا! می‌گم... مگه دستم بهت نرسه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام پله‌ها رو دویدیم. چند بار نزدیک بود بیفتم. وقتی به سالن رسیدم، همه با چشم‌های گرد به من نگاه می‌کردند. چند نفر اومده بودن، اما من انقدر غرق دنبال کردن بهراد بودم که متوجه نشدم چه کسانی هستن. مثل موش و گربه دنبال هم بودیم که ناگهان دستی از پشت من رو گرفت. منم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ولم کن! می‌خوام بهش نشون بدم کی پستونک داره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این حرف، ناگهان سکوت حاکم شد. بعد همه، از جمله بهراد، زیر خنده زدن. تازه متوجه جو شدم. از خجالت، سرم رو چند ثانیه‌ای پایین انداختم. بعد سرم رو بلند کردم تا ببینم جلوی چه کسانی آبروریزی کردم. خدا رو شکر، خانواده عمو بهروز و خانواده خاله سیمین بودن. با دیدن آشنا بودن جمع، لبخندی دندون‌نما زدم و سلام کردم. متوجه شدم فردی که بهراد رو نجات داد و من رو گرفت، هنوز ولم نکرده. تکانی خوردم که دستش رو از دور کمرم باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم تا اون رو ببینم. با دیدنش کمی اخم کردم. سینا، پسر خاله سیمین، حدود دو سال از من بزرگ‌تر بود. با دیدنم لبخند گشادی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سلام بانو! احوالات؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بگم «خبر مرگت خوبم»، ولی دیدم ضایع است. لبخند کجکی زدم و گفتم: «ممنون.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد پشتم رو بهش کردم و به سمت عمو بهروز، خاله سیمین و زن‌عمو رفتم. بعد از احوال‌پرسی و روبوسی، سمت عمو محسن، شوهر خاله سیمین، رفتم. دوستش داشتم؛ مرد مهربان و محترمی بود، به همین خاطر عمو صداش می‌کردم. مونده بودم خاله به این گلی، عمو محسن به این آقایی، این سینا چرا این مدلیه؟ پسر هیز، پرحرف و پررو. عمو محسن با دیدنم لبخند زد. جلوش ایستادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خوبی عمو؟ چه خبر؟ یادی از ما نمی‌کنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو روی سرم کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ما همیشه یاد شماییم، صدف خانوم گل. شما خوب باشی، منم خوبم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین‌طور مشغول گپ زدن بودم که سارا، خواهر سینا که هفده ساله بود، جلو اومد و دستم رو کشید و به پدرش گفت: «با اجازه من این خانوم رو قرض بگیرم، پدر جان.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من رو به سمت بارانا و گندم، دخترهای عمو بهروز، کشوند. بارانا هفده ساله بود و گندم یک سال از من بزرگ‌تر، یعنی بیست و یک ساله بود. به جمعشون که رسیدیم، گندم من رو در آغوش گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دلم تنگ شده بود برات.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بغلش بیرون آمدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«وا! خوبه دیروز همو دیدیم. تازه من صاحب دارم! انقدر من رو بغل می‌کنی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گندم قهقه زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اون که صد البته! یکی تو صاحب داری، یکی من.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جفتمون زدیم زیر خنده. راستش نه من اهل دوستی بودم و نه گندم؛ هر پیشنهاد دوستی که می‌شد، سریع رد می‌کردیم. بارانا و سارا گرم صحبت درباره کافه‌ای بودن که قبلاً با هم رفته بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم‌کم مهمان‌ها می‌اومدن و مامان برای خوشامدگویی به سمتشون می‌رفت. دایی سامان و منیژه جون، زن‌دایی‌ام، آخرین نفراتی بودن که اومدن. بعد از احوال‌پرسی، چشمم به عمه معصومه افتاد که داشت با غصه چیزی رو برای مامان تعریف می‌کرد. به سمتشون رفتم. هرچی نزدیک‌تر می‌شدم، صداشون واضح‌تر می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میبینی سهیلا جان این همه بهشون برس و تر و خشکشون کن بزرگشون کن اخرش تو روی من وایستاده می گه یا این دختر و به عنوان همسرم میپزیری یا من میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با لحن میانجیگری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_غصه نخور معصومه جون جوان هستن توام زیادی بهش سخت می گیری، برو ببین شاید دختر خوبی باشه، داری اشتباه می کنی ؛برو یه فرصت به خودت و اون دوتا بده اگه صلاح ندونستی برای ماهان دلیل بیار و جلوش و بگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن من عمه اشکاش رو پاک کردو لبخند نیمه جونی زد و مکالمشون قطع شد؛ فکر کنم شدم همون خر مگس معرکه.دستمو دور شونه عمه انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب خب خب، ببین کی اومده عمه جون می گفتی گاوی گوسفندی چیزی قربونی می کردیم،افتخار دادید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت ششم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه دستم رو از دور شونه‌اش برداشت و تو دستش گرفت. اون یکی دستش رو هم گذاشت روی دستم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«عمه فدات بشه! من که میام، ولی تو انگار خیلی کم‌پیدایی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحنی که سعی می‌کردم دلسوزی‌ام رو توش پنهان کنم، گفتم: «خدا نکنه عمه‌جون! قربونت برم، من که همیشه مزاحم شما هستم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی گرم زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مراحمی، عمه‌جون.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ماهان کجاست عمه؟ نمی‌بینمش!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه با کمی دلخوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«جایی کار داشت. الان دیگه می‌رسه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با چشم و ابرو بهم فهموند که برم. شونه‌ای بالا انداختم و سمت گندم رفتم. با اون لباس طلاییِ بلند که یقه‌اش قایقی بود و دامن تنگش از زانو به بعد گشاد می‌شد، و موهای خرمایی و چشم‌های عسلیش که با آرایش، فوق‌العاده شده بود، دل هر کسی رو می‌برد. امیرعلی، پسر دوست بابام، از اولِ مجلس چشمش به گندم بود و معلوم بود اصلاً حواسش به حرف‌های سینای پرحرف نیست. پارسا، پسر شریک بابا هم کنارشون ایستاده بود و کاملاً مشخص بود حوصله‌ی حرف‌های سینا رو نداره و با بی‌حوصلگی سر تکون می‌داد. راستش رو بخواید، هیچ‌کس از این بشر خوشش نمی‌اومد؛ بس که چرندیات می‌گفت و نچسب بود. با چندش، روم رو از سینا گرفتم و به راهم ادامه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسیدم به گندم، با شیطنت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«می‌بینم که تو گلوی یکی حسابی گیر کردی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگام کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«کی؟ چی می‌گی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم و ابرو، نامحسوس به امیرعلی که صورت و یقه‌ی بازِ لباسِ گندم رو زیر نظر داشت، اشاره کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گندم سرخ شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه بابا، فکر می‌کنی. حواسش به من نیست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آهان، باشه! پس این خورزوخانه که با چشماش داره قورتت میده! امیرعلی نیست که!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت هفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم که تموم شد، صدای قدم‌های مردونه‌ای رو شنیدم و بعد صدای امیرعلی رو:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«گندم‌خانوم، می‌تونم چند دقیقه‌ای وقتتون رو بگیرم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم رو با دستپاچگی بیرون دادم. امیدوار بودم نشنیده باشه چی گفتم. برگشتم، لبخندی زدم و با گفتنِ «ببخشید»، ازشون دور شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بارانا رفت سمت سیستم و روشنش کرد. خودش و سارا اولین کسایی بودن که برای رقصیدن وسط پریدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افراد مسن‌تر رفتن سمت دیگه سالن، همون‌جایی که مبل‌ها و صندلی‌ها بود؛ یا مشغول گپ‌زدن شدن یا جوون‌هایی رو که داشتن انرژیشون رو تخلیه می‌کردن، زیر نظر گرفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم یه گوشه ایستاده بودم و با خنده به حرکات بارانا و سارا نگاه می‌کردم که سعی داشتن توجه پسرهای مجلس رو جلب کنن. همین‌طور که داشتم بهشون خیره نگاه می‌کردم، صدای پارسا رو از کنارم شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«افتخار می‌دین، بانو؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول با تعجب و بعد با نگاهی دوستانه بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چرا که نه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتیم وسط سالن و رو‌به‌روی هم شروع کردیم به رقصیدن. آهنگ نسبتاً تندی بود و منم با ریتمش می‌رقصیدم. پارسا با اون لبخند جذاب مردونه‌اش همراهم بود. مردونه می‌رقصید و انصافاً از اینکه جلف نبود، خوشم اومد. قد بلندی داشت و صورتی جذاب و مردونه؛ چشم‌های سبز، پوست گندمی و موهای مشکی که به طرز زیبایی فرم داده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تموم شدن آهنگ، یه موسیقی ملایم و رمانتیک پخش شد و همه زوج‌ها ریختن وسط. خواستم برم که پارسا یه دستش رو گذاشت دور کمرم و با اون یکی دستش، دستم رو گرفت. چند ثانیه‌ای هنگ کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت هشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کارش خوشم نیومد، ولی زشت بود که برم. پدر و مادرش داشتن تماشا می‌کردن، واسه همین به ناچار دستم رو گذاشتم روی شونه‌اش و همراهیش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این کار لبخندی زد. تا آخرِ آهنگ، از درون داشتم منفجر می‌شدم. عادت نداشتم کاری برخلاف میلم انجام بدم و هیچی نگم، ولی این بار تو عمل انجام‌شده قرار گرفته‌بودم و به خاطر رودربایستی‌ای که بابا با خانواده‌ی آقای خالقی داشت، گیر افتاده بودم و مجبور به کوتاه اومدن شدم. همین باعث شده بود اخمِ ریزی روی صورتم بشینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها چیزی که اون لحظه کمی از آتیش درونم رو کم کرد، دیدن بهراد و نازی وسط پیست رقص بود. خیلی به هم می‌اومدن. نازی با اون لباس شبِ یاسی‌رنگ، محشر شده بود. برای چند ثانیه نگاه بهراد افتاد به من و منم براش ابرو بالا انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی بهراد با دیدن من و پارسا، اخمی غلیظ کرد و سر جاش ایستاد. نازی با دیدن حرکت بهراد برگشت. با دیدن ما اول شوکه شد و بعد اخمِ ظریفی کرد. از حرکتشون تعجب کرده بودم که با صدای پارسا که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حواست کجاست؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم. برای اینکه از نگاهش که امروز یه جور دیگه‌ای بود فرار کنم، چشم دوختم به یقه‌اش. تو تمام طول آهنگ، پارسا زل زده بود بهم و اعصابم رو شدیداً به هم ریخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تموم شدن آهنگ، تقریباً هلش دادم. اخمِ غلیظی کردم و رفتم سمت باغ تا یه نفسی تازه کنم. از عصبانیت صورتم داغ شده بود. غرق افکار خودم بودم که حضور کسی رو کنارم حس کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر برگردوندم و با دیدن پارسا کمی جا خوردم، ولی بعد اخم مهمون صورتم شد. پارسا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«می‌دونم رفتارم کمی غیرعادی بود، ببخشید. تو رفتار خاصی داری؛ غرور و مهربونی رو با هم داری. گاهی ساکت و گاهی شیطون می‌شی. اخلاقت برام جالبه. از کسی رو برنمی‌گردونی، ولی نمی‌شه فهمید از چه کسی خوشت می‌آد و از چه کسی نه! سیاست رفتاری و رمزآلود بودنت من رو جذب می‌کنه. از وقتی شناختمت، برام خاص شدی. چون هر دختری با دیدن تیپ و قیافه و موقعیتم جذبم می‌شد، ولی تو خیلی عادی رفتار کردی. با اینکه رفتارت دوستانه بود، حریم خاصی داشتی که اجازه ورود نمی‌دادی. رفتار خاص و چهره‌ی جذابت من رو جذب کرد و کم‌کم فهمیدم ازت خوشم میاد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت نهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«وقتی فهمیدم داری واسه تحصیل می‌ری، یکم آشفته شدم؛ چون حرف دلم رو بهت نزده بودم. ولی نمی‌خوام فرصت رو از دست بدم و حرفم رو نگفته بذارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه مکثی کرد و نفس عمیقی کشید. بعد سرش رو انداخت پایین و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من دوستت دارم. نمی‌خواستم انقدر سریع این پیشنهاد رو بدم، ولی مدت کمی اینجایی و نمی‌تونم فرصتم رو از دست بدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو کرد تو جیبش، جعبه‌ی مخمل سرمه‌ای رو آورد بیرون، گرفت سمت من و در حالی که تو چشمام نگاه می‌کرد، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«با من ازدواج می‌کنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا خوردم. انتظارش رو نداشتم. پارسا همیشه برام مثل یه برادر بود، مخصوصاً که حس کرده بودم ساحل هم یه حس‌هایی بهش داره. نمی‌دونستم چطور حرفم رو بزنم، ولی باید می‌گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه مکثی کردم، نفسم رو با صدا دادم بیرون، سرم رو انداختم پایین، چشمام رو روی هم فشار دادم و لب وا کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من... خب، می‌دونی... من...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارسا جدی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«صدف، راحت حرفت رو بزن. نگران نباش. هر جوابی بدی، سعی می‌کنم کنار بیام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تن صداش غمگین بود، ولی کاری از دستم برنمی‌اومد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من همیشه تو رو به چشم یه برادر یا یه دوست دیدم. تو پسر جذابی هستی و هیچی کم نداری، ولی من نمی‌تونم به چشم یه همسر بهت نگاه کنم. امیدوارم من رو ببخشی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم برم تو خونه که بازوم رو گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«کس دیگه‌ای رو دوست داری؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه مکثی کردم و گفتم: «نه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازوم رو آروم از زیر دستش کشیدم. دیگه موندن صلاح نبود. به محض ورودم به خونه، بهراد با عصبانیت دستم رو گرفت و من رو سمت اتاقم کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسیدیم تو اتاق، در رو محکم بست و با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«این پسره چی می‌گفت؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهش کردم. پارسا و بهراد هیچ‌وقت با هم بد نبودن. صمیمی هم نبودن، ولی عصبانیتِ الانِ بهراد یه چیز دیگه رو می‌گفت. همین‌طوری زل زده بودم بهش و ساکت مونده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت دهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد دستش رو گذاشت رو شونه‌ام و با عصبانیت و یه صدای کمی بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«جواب من رو بده!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شوک دراومدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چرا می‌پرسی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اول جواب بده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم خیلی عصبانیه. اگه جواب نمی‌دادم، احتمال کتک خوردنم زیاد بود؛ واسه همین سریع گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ازم خواستگاری کرد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا حرفم تموم شد، صورت بهراد از خشم سرخ شد. اومد که بره سمت در و زیر لب می‌گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خواستگاری؟! غلط کرده پسره‌ی مزخرفِ بی‌شعور! نشونش می‌دم. این دفعه دیگه نمی‌ذارم هر غلطی دلش می‌خواد بکنه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ترس رنگم پرید. چقدر عصبانی بود! عجب غلطی کردم که گفتم! پریدم جلو در و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بهرادِ جونم، عمویِ قشنگم، باور کن من جواب منفی دادم، قبول نکردم. تو رو خدا آبروریزی نکن، خواهش می‌کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد با صورت برافروخته و صدای دورگه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه! باید حالیش کنم یه من ماست چقدر کره داره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین‌طوری داشتم با بهراد کلنجار می‌رفتم که درِ اتاق زده شد. از در فاصله گرفتم و به فرشته‌ی نجاتم نگاه کردم. دست نازی رو گرفتم، کشیدم تو اتاق و زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بیا به دادم برس!!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو پشت سرش بست. نازی دستش رو گذاشت رو شونه‌ی بهراد و نوازشش کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خیله خب، آروم باش. اتفاقی نیفتاده که عزیزم. خداروشکر فهمیدی جلوش رو می‌گیری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«می‌گیره دیگه، نه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من از اولشم کاری به پارسا نداشتم. اون مثل یه دوست برام هست. هیچ جذابیت دیگه‌ای نداره، به خودشم گفتم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کنجکاوی پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ولی شماها چرا انقدر روش حساسید؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد اومد حرفی بزنه که نازی پیش‌دستی کرد و گفت: «حساس نیستیم. منتها پارسا به درد تو نمی‌خوره. رفتار بهراد به خاطر غیرتشه؛ و اینکه اون نباید شخصاً به خودت می‌گفته.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه طرف ابروم رو انداختم بالا. تو دلم گفتم: «شما که راست می‌گی!» با اینکه زیاد حرفش رو قبول نکرده بودم، ولی چیزی نگفتم. روزهای آخری بود که اینجا بودم، این مهمونی هم برای خداحافظیِ من بود و زیاد حوصله‌ی فضولی نداشتم. اینا هم که معلوم بود چیزی نمی‌گن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت یازدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد و نازی بدون حرف دیگه‌ای بیرون رفتن. منم دنبالشون از اتاق بیرون اومدم. از پله‌ها که می‌اومدم پایین، چشمم افتاد به گندم که داشت با امیرعلی حرف می‌زد؛ خنده از رو لباشون نمی‌افتاد. دست امیرعلی پشتِ کمرِ گندم بود و داشت یه چیزی براش تعریف می‌کرد و گندم هی می‌خندید. لبخندی زدم. معلوم بود خوشحالن، به هم می‌اومدن. خوشحال شدم که صمیمی شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از شام، مهمونا کم‌کم داشتن می‌رفتن. با رفتنشون، اون غمی که از اولِ مهمونی به قلبم چنگ می‌زد، عمیق‌تر می‌شد و مجبور بودم ماسک خوشحالی بزنم و با تک‌تکشون خداحافظی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارسا با مامان و باباش اومد سمتمون و با مامان و بابا خداحافظی کرد. پارسا، بدونِ یه نیم‌نگاه به من، با اخمِ غلیظ رفت بیرون. «به درک! پسره‌ی بی‌جنبه. خوبه حالا گفت کنار می‌آم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اونا، امیرعلی اینا و خانواده‌ی خاله، عمو بهروز، عمه و دایی هم رفتن. آقا ماهان اصلاً نیومد و باعث شده بود عمه شاکی بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد اومد خداحافظی کنه که بره. به من که رسید، بغلم کرد. فقط اون بود که از تو نگام، غمِ دلم رو می‌خوند. بهترین عمو و رفیقِ دنیا بود. با هم بزرگ شده بودیم، من رو می‌شناخت. چند دقیقه‌ای که تو بغلش بودم، دمِ گوشم گفت: «می‌خوای نرم امشب؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندِ نیمه‌جونی رو لبم نشست و گفتم: «جدی می‌گی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازم فاصله گرفت و سر تکون داد. با خوشحالی گفتم: «آره، معلومه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با لحن جدی گفت: «چی آره؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من با لحن خواهشی گفتم: «بهراد می‌مونه امشب.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا کلافه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«صدف، شاید کار داشته باشه عزیزم. ول کن این بنده خدا رو.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد با مهربونی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه خان‌داداش، کاری ندارم. کاری هم داشتم، ما که یه صدف بیشتر نداریم.یه فردا هست. می‌مونم پیشش.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا زد به بازوش و لبخندی زد و یه چیزی درِ گوشش گفت. بهراد سر تکون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با لحن خسته ولی زنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خب حالا که بهراد هست، بیاید بریم براتون چایی بریزم بخوریم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه سر تکون دادیم و سمت پذیرایی رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت دوازدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خوردن چایی و یکم گپ زدن، بابا و بهراد سرگرم بحث درباره اقتصاد، سیاست و کار شدن. مامان که خستگی از سر و روش می‌بارید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ببخشید، من خیلی خسته‌ام. می‌رم بخوابم. شبتون بخیر.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت طرف من، گونه‌ام رو بوسید و منم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«شب بخیر مامان، ممنون بابت امشب. خیلی زحمت کشیدی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد، دستی به موهام کشید و بعد از شب‌بخیر گفتن به بابا و بهراد، رفت. بعد از مامان، بابا هم شب‌بخیر گفت و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موندیم من و بهراد. بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اتاق مهمون رو برات آماده کنم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی عمیق بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه، تو اتاق خودت می‌خوابم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون لحظه انقدر خوشحال شدم که پریدم بغلش و ماچش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد به زور من رو از خودش جدا کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«الان برای چی انقدر خوشحال شدی؟ واسه اینکه تو اتاقت می‌خوابم؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشم رو تا بناگوش باز کردم و سر تکون دادم. خنده‌ی ریزی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بزرگ نشو، همین‌جوری بمون!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد روش رو از من برگردوند. تو صداش بغض بود. منم بغض کردم. بهراد بیشتر از اینکه عموم باشه، دوست و برادرم بود. چقدر دلم براش تنگ می‌شه. کم خاطره نداشتیم با هم، کم شیطونی نکرده بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو دور شونه‌اش حلقه کردم، سرم رو گذاشتم روی شونه‌اش و گریه کردم. اونم سرش رو گذاشت روی سرم، دستش رو گذاشت رو کمرم و نوازشم کرد. به یاد تمام شیطنت‌های سه‌تاییمون با ساحل می‌افتادم و دلتنگ می‌شدم؛ دلتنگِ ساحلِ بی‌معرفتی که رفت و به ما فکر نکرد، دلتنگ دوری از بهراد، مامانم، بابام. تمام این دلتنگی‌ها رو با اشک، تو بغل بهراد خالی می‌کردم. نمی‌دونم چقدر گذشت که بهراد دستش رو از پشتم برداشت. منم سرم رو از شونه‌اش برداشتم و به چهره‌اش نگاه کردم. لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مهمون دعوت می‌کنی که اشکش رو دربیاری؟ این رسمشه آخه؟ اصلاً از الان تا موقعی که من اینجام، حق گریه کردن نداریم. قبوله؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت سیزدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و سر تکون دادم. دستش رو گرفتم و سمت اتاقم رفتیم. بهراد همیشه چند دست لباس تو خونه‌ی ما داشت. رفت سمت اتاق مهمون که لباس عوض کنه، منم تو اتاقم رفتم. از تو کمد، یه لباس آستین‌بلندِ گشاد با طرح خرس و کلاهِ چهارخونه‌ی قرمز و سفید برداشتم، با شلوارِ گشادِ چهارخونه‌ی قرمز و سفیدش. بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم، آرایشم رو پاک کردم و رفتم دستشویی صورتم رو شستم. وقتی برگشتم، بهراد لبه‌ی تخت نشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا منو دید، شیطون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من آخر نفهمیدم چرا تختِ تو دونفره‌ست!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من تو جای تنگ خوابم نمی‌بره. باید جام وسیع باشه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شیطنت چشمک زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو که راست می‌گی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ولو شد رو تخت. یکی از متکاها رو برداشتم و کوبیدم تو شکمش، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خیلی بیشعوری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!