بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و چهل و یک :
-اینم تو بخون. دیگه ازم طلب نداری. عیدیاتو دادم.
قبل از اینکه امیرطاها پاکت را بگیرد، آنرا عقب کشید و ادامه داد:
-البته قراره بهم عیدی بدی دیگه.
همانطور که نگاهش میکرد، پاکت را از دست شیدانه گرفت و محتوایش را بیرون کشید. با آنکه فهمیده بود چه خبر است، اما دست و دلش از ذوق میلرزید.
عکس سیاه سونوگرافی، که بیرون افتاد، قلب همهشان را سفید کرد. زهرا "خدایا"ی بلندی گفت و شر
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
خدا رو شکر که دوست داشتید. باعث افتخار منه
۵ ماه پیشفخری
1ممنونم از رمان خوبت الهه جان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار بی رویا عالی بود باهاش زندگی کردیم امیدوارم همیشه بدرخشی❤❤🌹🌹
۱۰ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
ممنونم از محبتتون و همراهیتون عزیزم. خیلی ممنونم از پیامهاتون. امیدوارم پرونده ناتمام و نفسهایم را هم همراه من بخونید
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
میم
1رمان عالی بود واقعا،قلمش عالی بود،خیلی پرمحتوا و آموزنده بود،داستانش عالی بود،کاملا خانودگی و ایرانی ❤️🌷👏👏👏