دوست داشتی؟
رمان بی تاب سند اثر میم.گل

رمان بی تاب سند

  • به قلم میم.گل
  • ⏱️۴ ساعت و ۲۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 70.1K 👁
  • 52 ❤️
  • 46 💬

خلاصه رمان عاشقانه بی تاب سند

همه چیز از یه ماموریت شروع شد...از همون شبی که چهره جذابشو دیدم! و زندگی ناجوانمردانه روی مدار دلتنگی ثابت موند! میدونی بدتر از تحمل دلتنگی چی میتونه باشه؟؟اینکه به چشم خودت،عذاب کشیدنش رو ببینی...اون موقعست که حاضری از خودت و زندگیت بگذری و دست به هرکاری بزنی تا نجاتش بدی....

قسمتی از متن رمان بی تاب سند

بعدشم سریع غیب شد منم اطلاعاتو به مامان بابا دادم خب یکم ناراحت شدن...یکم که نه واقعا تحملم حدی داشت..ولی خب راضی شدن که باید جامونو عوض کنیم...ده روزه باروبندیلو جمع کردم و بعداز کلی خدافظی از خانواده ها و البته گریه کردن منو روشنک تو بغل هم و دوستای دیگم رفتیم تهران.خوبه حداقل اینجا میتونستم نگارو ببینم.
وای که چقد خوبه آدم سعادت آباد زندگی کنه ها.بعد از اینکه با سوییچ ماشینی که برده بودم مثلا، در خونه رو باز کردم دهن هرسه تامون باز موند..وای چقد قشنگههههه.یه ویلای خیلی بزرگ با یه حیاط خیلی بزرگتررررر.همه جاهم گلکاری شده رفتیم بالا دیدم همه جا مبله اصلا عالی هیچی کم نداشت...تو اون لحظه مطمئنم خانوادم ازم ممنون بودن که این زندگی رو براشون به وجود آوردم...یعنی همه دخترای استانای دیگه هم این امکانات براشون فراهم شده؟وای چه جلب...رفتم اتاقا رو دیدم یه خوشگلشو که ست آبی بود انتخاب کردم ایول تختشم دونفرس من آرزو داشتم رو تخت دونفره بخوابم قشنگ بتونم غلت بزنم...رو یخچال آدرس یه مدرسه و فرودگاه مهرآباد نوشته شده بود با علامت سازمان متوجه شدم ینی چی.
صبح با بابا به همون آدرس رفتم.بله چقدر عالی از بهترین مدارس تهرانه حتما.رفتیم داخل گفتم از طرف آقای پارسی اومدم برای ثبت نام...خودشون فهمیدن و منو ثبت نام کردن. قرار شد از فرداش برم مدرسه.وای چقدر سخت بود با کسایی که نمیشناسم همکلاسی باشم.
بابا هم رفت محل کار جدیدشو ببینه.از بابا خدافظی کردم و میخواستم خودم برگردم..دیگه بهم اعتماد کاملا داشتن و تازه اینم میدونستن همیشه سازمان مواظبم هست .هرچند آدرس زیاد بلد نبودم ولی یه سال میشد داشتم آموزش می دیدم و حافظه هم از مباحثی بود که باهام کار کردن پس باید با یه بار رفتن یه راه یاد میگرفتم دوباره برگردم...نهایتشم اگه نتونستم آژانس میگرفتم دیگه.
هندزفری گذاشتم تو گوشم و با آرامش قدم زدم.تلفنم زنگ خورد با هندزفری که زیر مقنعم بود جواب دادم.
_جانم مامان
_کجایی کارتون تموم نشد؟
_چرا من رفتم مدرسمو دیدم.باباهم رفت محل کارشو ببینه من دارم برمیگردم.
_خاک به سرم اجازه داد تنهایی برگردی تو این شهر غریب؟
_این چه حرفیه خب شهر غریبه من که راه و چاهو میدونم عزیزم.
یه دفعه یکی گفت
_آره عزیزش میدونه عشقشو کجا پیدا کنه
بعدم به خودش اشاره کرد.
_مامان جان بعدا زنگ میزنم ..
دیگه منتظر جواب نشدم قطع کردم.برگشتم به یه پسری که بی شباهت به جوجه تیغی نبود نگاه کردم تا ببینم میخواد چیکار کنه..کمکم اومد جلو دستشو گذاشت رو گونم گفت
_چطوری خوشگله؟
_خوبم مرسی عزییییییییییزم
در همین حین عزیزم گفتن همزمان دستشو پیچوندم.
_چه غلطی میکنی وحشییی؟؟؟؟
_دیگه مزاحم نشیا؟باشه عوضی؟؟؟
_باشه باشه ولم کن.
بعدهمینطور که میرفت گفت
_معلوم نیست چه جونوریه خطرناک شدن این دخترا جدیدا.بدبخت شوهرش..
پوزخند زدم و راه افتادم..خیلی سخت بود یکی دوبار خیابونا رو رفتم و برگشتم ولی بالاخره رسیدم.
_وووویییی خداروشکر هورااا رسیدم
زنگو زدم و در باز شد.رفتم داخل تا رسیدن به در ورودی قر دادم و شعر خوندم.
_مست مستم واااای جامو ببر بالاااا بسپر به دست باااااد می پرسم کن تو عالم مستییییی امشب شب...
دیگه به "یلداست" آخرش نرسیدم دیدم یکی دیگه تو خونس.یه خانوم حدودا پنجاه ساله...بسم الله الرحمن الرحیم...
_شماااا؟
_سلام خانم من شهربانو هستم با شوهرم نادر و با یکی به اسم فرنگیس خدمتکارتون هستیم.
_همینجوری اومدید خدمتکار شدید؟مامانمم شما رو راه داد؟؟؟
_از طرف آقای پارسی اومدیم.
_آها متوجه شدم خوش اومدید
_ممنونم.بفرمایید لباستونو عوص کنید اگر شستنی بود بزارید میشورم.
_لطف میکنی شهربانوخانوم.مامانم کجاست؟
_وظیفس.خانوم اتاقشون هستن.
رفتم بالا اول به مامان سلام گفتم بعد رفتم لباس عوض کردم.اون روز رو کاملا استراحت کردیم.تو اتاقم یه برنامه به دیوار زده بود که راحت شدم فهمیدم کارای هفتگیم چیه دیگه.وااای چقد تمریییین عین روزای اول شدیده مطمئنم...فقط حتما ایندفعه بدتر از قبل!نگران نمره هام نبودم چون اونا مجبوربودن کاری کنن نمره هام همیشه بالا باشه.تنها چیزی که مهم بود زبان انگلیسی بود که باید فول میشدم.صبح فرنگیس بیدارم کرد.یه خانوم حدودا چهل ساله بود تشکر کردم و لباس پوشیدم برنامه هفتگیو که دیروز از مدیر گرفته بودم مرتب کردم.وارد مدرسه که شدم همه یه جور عجیب غریب نگام میکردن..احتمالا بخاطر تازه واردیمه..اما بعضیاشون درشت تر بودن تقریبا فهمیدم اونا منتخبین بقیه استانا هستن...در طول روز تو درس بهترین بودن تو زنگ ورزش که دیگه صدالبته..آخه نمیدونم چرا هممونو تو یه کلاس گذاشتن...همش بهم پوزخند میزدن.حس میکردم کم داشتم از اونا واقعا.ولی اصلا نشون نمیدادم و رفته بودم تو فاز سگ اخلاقیم البته دوست داشتم این اخلاقمو، همه دردا رو قایم میکرد...بعد از مدرسه به سرویس گفتم نمیام خودم رفتم...تو راه ماشین همیشگی رو دیدم پریدم سمتش.نشستم برگشتم بازم بدون سلام یه لیست بهم داد.
_اینا دیگه چیه
_لیست جاهایی که باید طی دوماه آینده بری و ببینی چجور جاهایی هستن آدمای مشکوکو پیدا کنی و راجبشون تحقیق کنی.اگر ربطی به گروهک داشتن بهمون اطلاع میدی...اینم سیمکارت جدیدت بخاطر دک کردن اون پسره حامد.
_باشه
خداحافظی نکردم و پیاده شدم.توراه چندتا از اون دخترا رو دیدم احتمالا خونشون همینجاهاست...رفتم تو خونه عطر غذا پیچیده بود گشنه هم بودم سریع لباس عوض کردم یه سلام بلند گفتم نشستم سر میز ناهار اینقد خوردم که حس میکردم دارم میترکم.قاشق آخرو که گذاشتم دهنم به سرفه افتادم..خاک بر سرم تمرین ساعت چند بووود؟؟ 4 ؟؟؟تا جنوب تهران باید برم؟یا خود خدا
سریع تشکر کردم عین جت لباس پوشیدم رفتم..وقتی رسیدم 4 و دو دقیقه بود.خاک تو مخ بی عقلم اصلا رشتم مشکل داشتم با ساعت.رفتم داخل همه به صف بودن آماده برای تمرین.غیبت منو حس کرده بودن.رفتم جلو با ترس و لرز گفتم
_س لام
برگشت نگاهم کرد.وااایییی چه جلادیه ده برابر از سونی بدتره کههههه.
_برو لباس فرم تو رختکن هست بپوش سریع بیا
_بله خانم
رفتم تو رختکن وای چه خوشگل بودن لباسا...یه ست بلور شلوار ورزشی کاملا آبی..سریع پوشیدم اومدم بیرون اشاره زد برم پیشش
_بهم گفتن تو شلخته ترین فرد گروه بودی و واقعا برام عجیبه که اومدی به این مرحله...ولی اینجا از این خبرا نیست..عین آدم رفتار میکنی.
تو چشماش زل زدم و گفتم
_ولی من به جز دیرکردن کاری نکردم
_نمونش استفاده از توانایی هایی که آموزش دیدی در مکان عمومی اونم برای دک کردن لات بی سر و پاست.واقعا احمقی.
با خشم نگاهش کردم خواستم برگردم برم که دیدم دوتا خانوم قوی هیکل به زور منو بردن طبقه زیرزمین چقدرم وحشتناک بود.هی میگفتم چیکار میکنید این چه وضعیه اصن اهمیت نمیدادن.دست و پامو به یه چهارچوب وسط اتاق بستن.اون زنه اومد با یه چیز شبیه کمربند سمتم.گفت
_تازه اولشه...
_چی؟
جواب نداد و شروع کرد به شلاق زدن...وای حس میکردم هرلحظه میرم اون دنیا برمیگردم.جیغ هایی که من میزدم...نمیدونم چرا تمومش نمیکرد...حس میکردم دخترای دیگه نشستن به جیغای من گوش میکنن فقط...نمیدونم چقدر گذشت که اومد جلوم موهامو کشید که سرم بیاد بالا.گفت
_آخرین بارت باشه زبونتو برای من دراز میکنی...آخرین بارت باشه دیر میکنی و آخرین بارت باشه قدرتتو بی جا استفاده میکنی...یه تنبیه واسه همه اینا کمه...ولی چون تازه شروع کردی تخفیف قائل شدم فقط 05 ضربه زدم.
من واقعا 50 ضربه شلاق خورده بودم؟حس میکردم خون بالا میارم...روی دماغم و کمرم خون رو حس میکردم.کمکم داشتم بیهوش میشدم ولی متوجه شدم منو با همون چهارچوب دارن می برن پیش بقیه طبقه بالا.
با حس سرمای زیادی چشامو وا کردم.هنوز همونجام؟کی آب ریخت؟همون زنه روبروم وایساده بود.
_دستاشو باز کنید.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بی تاب سند
  • ناشناس

    0

    چقدر شرو ور بود

    ۴ هفته پیش
  • هلیا

    0

    خیلییییییی عالیی بود اگه میشه ادامش بده خیلی قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • زینو

    0

    میشه یکی بگه اسم اون رومان چیه که اسم پسره فکر کنم شهروز بود اسم دختره رو یادم نمیاد توی یک روز برفی مهمان براشون اومده بود دختره میخواست برف بازی کنه ولی لباس گرم نداشت با همون لباساشون رفتن برف بازی کردن دختره به پالتوی مونا نگاه می کرد اسم مهمانشون پدرام و مونا بود

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    1

    بانوی کوچک تو همینجا هستش

    ۴ ماه پیش
  • Vanil

    1

    وای تورو خدا میشه اگه کسی رمانی تو سبک طالع دریا و یا شهربازی میشناسه معرفی کنه بهم؟

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    0

    عالی جالب بود و خیلی سریع تایپ نشده بود توصیف منطقی و بدون عجله

    ۵ ماه پیش
  • نیکا

    2

    با این خیلی گریه کردم سر این رمان مخصوصن اونجا که تیر به قلب مهران خورده و شاید باورتون نشه ولی حتا وقتی فریدم مرده نارحت شدم دلم براش سوخت

    ۱۱ ماه پیش
  • ترسا

    0

    داستان خوبی داشت ولی قلم خوبی نداشت

    ۳ سال پیش
  • گلی

    2

    خوندم عالی بودی ولی دوقسمت آخر من به گریه انداخت واقعا دستت سازنده در نکنه

    ۳ سال پیش
  • Elnaz

    1

    فکر کنم نویسنده هواسش نبوده که نوشته تخیلی ژانر رو...... ولی در هر صورت این اولین رمانی بود که تخیلی نبود و واقعا خیلی قشنگ بود....اکثریت که میگید کدوم سازمان این جوریه خوب این فقط یک ایده هست قطعا

    ۳ سال پیش
  • Shain

    2

    سلام واقعا سم بود. کدوم سازمانی انقدر وحشیه! بعد با این وحشیه بازیاشون قصد و نیت خوب دارن؟! دختره هم که...

    ۳ سال پیش
  • Mm

    1

    Hhhggggggg

    ۳ سال پیش
  • .

    3

    رمان تخیلی بدخون. ملکه آناهیتا. دختری با چشمان سرخ. خیلی زیادن ولی اسنشسون یادم نیس

    ۴ سال پیش
  • افتضاح

    14

    چرت مسخره تخیلی اصلا نخونید،اخه کدوم سازمانی افرادش رو میزنه ؟ اصلا اجازه نداره . دوما اصلا هیچ سازمانی انقدر پولدار نیست که واسه ماموراش ماشین و ویلا بگیرن

    ۵ سال پیش
  • Fahim

    10

    خو داری میگی تخیلی داخل تخیلی هر اتفاقی ممکنه بیفته

    ۴ سال پیش
  • پارمیس

    7

    سم خالص🤣

    ۴ سال پیش
  • (◍•ᴗ•◍)

    5

    سلااام میشه چند تا رمان تخیلی خوب معرفی کنید؟ اگه از ملکه های شجاع هم داشته باشه بهتره😂

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!