تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۵ ساعت و ۴۹ دقیقه ۵۳ ثانیه

برای‌ دخترانی که شجاعانه در خفا جنگیدند.

مقدمه:

غرق در تاریکی، سرد و خاموش.

درست جایی در اعماق قلب دختران پژمرده و سرکوب شده، جایی که دختران به عنوان قربانی زاده می‌شوند. جایی که معنای کلمه‌ی سرکشی از دست رفته است. در آنجا امید تنها یک کلمه بود، تا زمانی که دختری زاده شد سرکش و آزاده.

اِلای! مرز برای اون تنها یک کلمه بود و حبس یک کلیشه.

او مانند آتشی بود در زیر خاکستر که با جدا شدن تنها خواهرش از او شعله کشید، به گونه‌ای که تمام سرنوشتش شروع به سوختن و آتش گرفتن کرد. دختری که روح ابریشمی‌اش قربانی شعله های تحجر شد. این آتش تا کجا زبانه خواهد کشید؟

و در زیر این خاکستر چه خواهد ماند؟.

اِلای:

بغض کرده به جسم مچاله شده‌ و غم زده‌ی میرا که کنج اتاق نشسته بود خیره شدم و گفتم:

ـ آجی قهری؟ قربونت بشم، من نمی‌ذارم کسی تو رو ازم بگیره تو رو خدا گریه نکن. اینجوری من دق می‌کنم.

سرش رو از روی زانوهای بغل کرده‌ش برداشت با چشم‌های درشت مشکیش بهم خیره شده وبا گریه گفت:

-‌ تو نمی‌دونی، نمی‌فهمی چقدر ترسناکه الای، دارن منم می‌برن!می‌فهمی یعنی چی یعنی منم دیگه نمی‌بینین.

درحالی که اشک داشت توی چشم هام حلقه می‌زد کنارش نشستم و درمونده گفتم:

ـ می‌گی چیکار کنم؟ به خدا مغزم کار نمی‌کنه. اصلا تو توی این سن چرا باید خواستگاری داشته باشی؟ چطوری کل روستا تونستن با این رسم کنار بیان؟ چرا هیچکس اعتراضی نمی‌کنه؟

واقعا درمونده شده بودم نمی‌دونستم باید چیکار کنم تک خواهرم رو داشتن به عقد مردی در می‌آوردن که سی سال ازش بزرگتره، درست مثل تمام دخترهای روستا داشت قربانی ازدواج های اجباری‌ای می‌شد که به اسم نکاح در راه رضایت خدا سرپوش گذاری می‌شد.

دستم رو جلوی دهنم گرفتم که هق نزنم و میرا صدام رو نشنوه، اون فقط هفده سالش بود چطور می‌تونستن این‌کار رو باهاش کنن؟!

هق‌هق های میرا حالم رو بدتر می‌کرد و تمام امیدم به ننه جون و مامان بود که داشتن با بابا صحبت می‌کردن تا نظرش رو از این عقد اجباری برگردونن.

نوبت هممون می‌رسید این سرنوشت تک‌‌تکمون بود که قبولش کرده بودیم، یه روزی یه پیرمرد به اسم ازدواج می‌اومد دست ما رو می‌گرفت و از روستا می‌برد و دیگه هیچ خبری ازمون نمی‌شد، دخترها غیب می‌شدن جوری که انگار از اول وجود نداشتن و مادرها بعد از چند سال گریه خودشون رو قانع می‌کردن که این حکم خداست و دل خودشون رو آروم می‌کردن.

هیچکس از خودش نمی‌پرسید چه بلایی سرشون می‌آد؟

چه بلایی قرار سر میرا کوچولوی من بیاد، آروم دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و سربلند کرد و نگاه مظلومی بهم انداخت نوک بینی گرد و کوچکش سرخ شده بود چشم های درشت مشکیش لبالب از اشک بود صورت گرد سفیدش به سرخی می‌زد و موهای لخت مشکیش به صورت خیس از اشکش چسبیده بود.

لبخند بغض‌آلودی زدم و گفتم:

ـ ‌ من‌ و مامان و ننه جون مراقبتیم میرا، پیش خودمون می‌مونی منم دزدکی بهت سواد یاد می‌دم‌، اصلا، اصلا شاید یه روز با هم از اینجا فرار کردیم اونوقت می‌تونی بری مدرسه میرا!

می‌تونی برای خودت کار کنی، بری مسافرت. می‌تونی بعدا که بزرگ‌تر شدی عاشق بشی و با کسی که خودت می‌خوای ازدواج کنی یا حتی می‌تونی تا آخر عمرت ازدواج نکنی، دیگه مجبور نیستی چادر گلی و پیراهن بپوشی می‌تونی هر لباسی دوست داری تنت کنی.

فین فین کنان‌ با صدایی لرزون گفت:

ـ ‌ داری منو گول می‌زنی الای، مگه تو خودت وقتی همسن و سال من بودی نمی‌خواستی فرار کنی هان؟ الان چیشد؟ چهار ساله حبست کردن توی خونه، ا…اص..لا. اصلا اگه من شوهر نکنم چه کاری می‌تونم توی زندگیم کنم؟ آق‌ بابا می‌‌گه اگه شوهر نکنم به درد نخور و بی‌مصرفم.

دوباره اون افکار مزخرفشون رو فرو کرده بودن توی سر میرای مظلومم، با خشم دستم رو مشت کردم و اخم کرده گفتم:

ـ ‌ میرا تو همین الانش هم کاملی تو هیچ نیازی به ازدواج کردن برای با ارزش بودن نداری، تو ارزشمندی تو می‌تونی به هرچیزی که می‌خوای تبدیل شی اصلا می‌تونی دکتر بشی یا..یا..یا یه معلم!هوم معلمی رو دوست داری؟

حواسش کم‌کم داشت از بحث عقد دور می‌شد، لبخندی زد و اشکاش رو پاک کرد و گفت:

-‌ آره همیشه با مرغ ها جدول ضرب کار می‌کنم تا یادم نره.

مکثی کرد لبخند روی لبش ماسید و گفت:

-‌ اما اون روز که آق بابا صدام رو شنید جوری کتکم زد که اسم خودم هم یادم رفت چه برسه به جدول ضرب.

لب گزیدم بهش نگفته بودم که آق بابا من رو هم برای اینکه بهش ضرب یاد داده بودم کتک زده بود.

با یادآوری اون روز اخم کمرنگی کردم لب باز کردم تا چیزی بگم اما صدای جیغ بلند مامان حرفم رو نصفه گذاشت وحشت زده از اتاق کوچک و تقریبا خالی‌ بیرون دویدم و خودم رو به حال رسوندم. صحنه ی تکراری ای که کل عمرم رو رقم زده بود رو برای بار هزارم دیدم، مامان گوشه ای مچاله شده بود توی خودش و بابا در حال کتک زدنش با کمربندش بود، ننه جون به سختی از دست‌های بابا آویزون شده بود و سعی داشت جلوش رو بگیره، برای بار هزارم خشم زیر پوستم جهید و فکم قفل شد. بابا عربده‌ کشید:

-‌ چطور به خودت اجازه می‌دی روی حرف من حرف بزنی ضعیفه هان؟ نکاح حکم خداست باید اجرا بشه. هر چه قدر هم سنش پایین تر باشه و پاک تر باشه بهتره.

خشم و نفرت مثل خون توی رگ هام جریان پیدا کرد اخم کرده گفتم:

-‌ اونوقت وقتی خدا داشته این‌ها رو می‌گفته تو اونجا بودی که انقدر مطمئن حرف می‌زنی؟

دستش روی هوا خشک شد و به طرفم برگشت و دندون‌هاش و روی هم سایید، چشم‌های سیاهش هیچ شباهتی به چشم‌های میرا نداشتن چشم‌های میرا معصوم بود اما از چشم‌های بابا تنها تعصب و خشم می‌بارید.

با غیض غرید:

-‌ چی زر زر کردی دختره‌ی چشم سفید؟!.

ننه جون با دستش روی لپ های چروکش کوبید و ملتمس گفت:

-‌ یاسین تو رو قرآن کاریش نداشته باش بچه‌اس جوونه یه چیزی گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان به سختی سر جاش نشست تنش کبود بود و پر از زخم‌هایی که ضربه های کمربند رو نشون می‌دادن دردمند نالید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ یاسین کاریش نداشته باش بیا من رو بزن، حماقت کرد از سر جهل یه چیزی گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا بی توجه به اون‌ها‌ مثل سگی هار بهم خیره شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ یه بار دیگه بگو چی گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گستاخ به چشم‌های سیاهش خیره شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ تو یه آدم متوهمی که دین و خرافه رو با هم اشتباه گرفتی، فهمیدی؟ تو….

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه بخوام جمله‌ام رو کامل کنم کشیده‌ای محکم توی صورتم خورد انقدر محکم بود که روی زمین پرت شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوت کشیدن گوشم با جیغ بلند میرا یکی شد، بابا به طرفم حمله کرد و کمربند رو محکم توی پهلوم کوبید با دست جلوی صورتم رو گرفتم با هر ضربه حس می‌کردم دارن روی پوستم آب جوش می‌ریزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا عربده کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ دختره‌ی…باید همون روز که فرار کردی زنده زنده چالت می‌کردم، باید ‌می‌مردی تا این ننگ از پیشونی ما پاک بشه هجده سالت شده و کسی هنوز نیومده که ببرت لکه‌ی ننگ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند داد کشید و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ خدایا، خدایا من چه گناهی در حقت کردم که این لکه‌ی ننگ رو توی دامن من گذاشتی این کافر چیه که به من دادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایع داغی رو زیر بینیم احساس کردم و دستی کشیدم، به انگشت هام که حالا خونی شده بودن نگاهی انداختم و با خشم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ کسی که باید می‌مرد تو بودی نه من، تو بودی که داشتی توی چهارده سالگی من روعقد یه مرد پنجاه ساله می‌کردی، اصلا می‌دونی چیه هزار بار دیگه هم برگردم عقب باز هم فرار می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پایان جمله ام خون جلوی چشم هاش رو گرفت با جنون گلدون رو برداشت و ناگهان آبش رو روی تنم خالی کرد بهت زده بهش خیره شدم که کمربندش رو محکم روی پوست خیسم کوبید، حالا دیگه هیچ حس حیرتی نداشتم و تنها تنفر بود، می‌خواست پوستم خیس باشه تا بیشتر دردم بگیره درحالی که با سگک کمربند محکم توی بازوم می‌کوبید داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ بگو غلط کردم، یالا بگو غلط کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از درد داشت گریه‌ام می‌گرفت توی خودم مچاله شدم و جیکم در نیومد از حرف هایی که زده بودم پشیمون نبودم، من هیچوقت از کارهایی که می‌کردم پشیمون نمی‌شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان و ننه جون به پای بابا افتاده بودن و التماس می‌کردن که ولم کنه، میرا که تا الان اشک ریزون توی قاب در ایستاده بود هق‌هق کنان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ آق بابا تو رو خدا ولش کن اصلا هر کار بگی می‌کنم، شوهر می‌کنم اصلا شب تو اصطبل می‌خوابم، من رو هم مثل الای حبس کن، ولی تو رو خدا نزنش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا الان با دست‌هام صورتم رو پوشونده بودم که ضربه نخوره با جمله ی میرا اخم کرده دست‌هام رو از صورتم کنار کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ تو غلط می‌کنی که بخوای با اون مرتیکه پیرمرد ازدواج کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با خشم بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نه، نه تو آدم بشو نیستی، وای خدایا چطور باید این ننگ رو از پیشونیم پاک کنم، تو آبروی من رو بردی می‌کشمت به قرآن می‌کشمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این جمله اش به طرف کمد کوچک فلزی زنگ زده‌ای که به عنوان کابینت کنار حال کوچکمون بود خیز گرفت، اونجا حکم آشپزخونه‌ی ما رو داشت یه پیک‌نیک کهنه و یه یخچال فریزر دو طبقه ی دست دوم کوچیک کنار کابینت بود که بیشتر فضای حال رو اشغال کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج بهش خیره شدم اونجا چی می‌خواست؟ از روی کابینت چاقو رو چنگ زد و به طرفم حمله کرد چنگی به موهای بلند قهوه‌ای رنگم زد و بلند داد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ باید این لکه ننگ رو پاک کنم، چهار سال پیش باید اینکار رو می‌کردم، سرت رو می‌برم تو کل روستا می‌گردونم بی‌غیرتم که گذاشتم زنده بمونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چاقو رو به طرف گلوم گرفت وحشت زده به ساعدش چنگ زدم و با تمام قدرتم جلوش رو گرفتم از ترس لال شده بودم، می‌خواستم چنگ بندازمش و از خودم دفاع کنم اما ناخن هام کوتاه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا می‌فهمم چرا اجازه نمی‌داد ناخن‌هامون رو بلند کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم گلوم رو فشرد و کم‌کم‌ ریه هام شروع به سوختن کرد و داشتم خفه می‌شدم. ننه جون رنگ پریده دست روی قلبش گذاشت و بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ یاسین نکن، ی.‌‌یا‌‌…سین‌‌…یاسین حلالت نمی‌کنم، ب…به.‌قرآن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ش‌‌.شیرم..رو حل…حلالت…نم..نمی‌.کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس نفس زنون روی زمین افتاد و قلبش رو گرفت، رنگش مثل گچ شده بود، یک لحظه خفگی خودم رو فراموش کردم و ترسیده به ننه جون خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا محکم سرم رو به طاقچه کوبید و پرتم کرد عقب که میرا نگران به طرفم دوید، مامان با نگرانی داشت ننه جون رو صدا می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا به طرف ننه جون رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ داری فیلم بازی می‌کنی ننه یا واقعا حالت بده؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ننه جون با خس‌خس چیزی نامفهوم گفت که مامان ترسیده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو رو به خاک پدرت قسم ببرش پیش دکتر، خیلی حالش بد شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این اواخر همش قلب درد داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا اخم آلود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ دکتر نیاز نیست، می‌ریم پیش طبیب روستا، شهر محل فساده لازم نکرده پاش به اونجا باز بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد زیر بغل ننه جون رنگ پریده رو گرفت و بلندش کرد و به طرف در آهنی قُر شده رفت و بعد از رفتنشون دوباره در رو با قفل کتابی از بیرون بست، درست مثل همیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بسته شدن در مامان نگران از جاش بلند شد به طرفم اومد و مضطرب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چرا جلوی زبونت رو نمی‌گیری الای؟ مگه نمی‌دونی این مرد دیوونست؟ خوبی حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دردمند به خودم تکونی دادم و از جام بلند شدم و به سختی به دیوار کپک زده‌ی نمور تکیه دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ خوبم، خوب کردم جوابش رو دادم باز هم می‌دم، آسمون دهن باز نکرده و این ازش پایین نیوفتاده که انقدر از خود راضی هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سختی و لنگون لنگون به طرف کابینت رفتم دستمالی از روش برداشتم در حالی که خون دماغم رو پاک می‌کردم بغض کرده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نه تنها اون بلکه تمام مرد‌های روستا از خود راضی و زورگو هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا نگران شصتش رو گزید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نکنه ننه جون چیزیش بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یادآوریش آشفته شدم ونگران به موهام چنگ زدم ننه جون برعکس بابا، همیشه هوامون رو داشت و حامیمون بود خودش یه کمی سواد داشت و به من هم یاد داده بود، و میرا به جونش وصل بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لبخند مهربونی زد و رو به میرا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ میرا، می‌ری از توی اتاق برای من یه لباس جدید بیاری این خونی شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا مغموم سری تکون داد چشمی گفت و داخل اتاق رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلخ خندی زدم میرا دوردونه‌ی هممون بود، مظلوم بود و ریزه میزه با لبخندی مهربون گوشه‌ی لبش، میرا از سن خودش هم کوچیک‌تر به نظر می‌رسید واژه‌ی ازدواج کنار اسمش خیلی مزخرف بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای مامان نگاه خیره‌ام رو از فرش پاره و موکت های بد رنگ و زبر گرفتم. مامان در حالی که دلواپسی توی چشم های گرد قهوه‌ای رنگش موج می‌زد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ خواستگار میرا به بابات گفته فردا سر اذان صبح با عاقد می‌آد عقدش کنه و ببرش چیکار کنیم الای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص اخم هام رو توی هم کشیدم تا حالا انقد گیج نشده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که پوست لبم رو می‌کندم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ مامان، می‌خوای دست رو دست بذاری و از دست دادنش رو نگاه کنی؟ باید فراریش بدیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوست سفیدش با پایان جمله ام رنگ پریده تر شد بر عکس بابا که سبزه و چشم ابرو مشکی بود مامان موهای مجعد قهوه‌ای روشن داشت با پوستی روشن و چشم هایی قهوه‌ای روشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌‌ این‌بار بابات هممون رو می‌کشه، به خدا هممون رو سر می‌بره، اصلا چطور می‌خوای بری تمام آدمای روستا همدست همدیگه ان، ماشینی نداری که بری. اگر ماشین هم بخوای بگیری مثل دفعه قبل راننده لوت می‌ده، برات درس عبرت نشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی با پاهام روی زمین ضرب گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ پس می‌خوای چیکار کنی مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه مامان بخواد جوابی بده میرا با پیراهن بلندی توی دستش وارد حال شد، نگاهش دیگه نمی‌درخشید. از وقتی که فهمیده بود قراره اون هم به زور شوهر بدن نگاهش پر از ترس و غم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پیراهن رو از دست میرا گرفت پیراهنی بلند و پوشیده که همه‌ی ما محکوم به پوشیندش بودیم باید با چادرهایی رنگی و گل‌دار رو با روبنده می‌پوشیدیم، اون‌ها اعتقاد داشتن مشکی نحسی میاره و فقط توی ختم باید چادر مشکی بپوشیم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لباسش رو عوض کرد و سرجاش نشست کف زمین و به پشتی قرمز رنگ تکیه داد و افسرده به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. میرا مچاله شده به کابینت تکیه داده بود و داشت ناخن هاش رو می‌جوید. با تمام وجودم دلم براش می‌سوخت باید کاری می‌کردم اما…اما چی‌کار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم داشت از خودم به هم می‌خورد، به طرفش رفتم و کنارش نشستم آروم دستم رو دور مچ دستش پیچیدم و انگشت هاش رو از دهنش فاصله دادم. وحشت و هراس ته چشم‌هاش بیداد می‌کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو روی موهای لختش کشیدم و آروم سرش رو بوسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی کمرنگ زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیس آروم باش میرا، انقدر مضطرب نباش یه کاریش می‌کنیم بهت قول می‌دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا از حرفی که می‌زدم مطمئن نبودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم. نگاه غم زده‌اش رو بهم دوخت و بغض کرده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ الای بهم یه قولی می‌دی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونه‌اش رو نوازش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ هر چی تو بخوای عزیزکم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که قطره های درشت اشک از چشم هاش می‌چکید با گریه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ بیا دنبالم الای، خواهش می‌کنم نذار اون‌ها من رو هم ناپدید کنن، الای م….من می‌ترسم من تا حالا تنها از خونه بیرون نرفتم من با هیچ مرد غریبه‌ای حرف نزدم من می‌ترسم الای از اینکه از تو و مامان و ننه جون جدا شدم، من دلم نمی‌خواد ازدواج کنم م….م‌‌…م..ن.. من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هق‌هقی بلند ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ‌ م…م..من دلم می‌خواد…دلم می‌خواد درس بخونم می‌خوام مدرسه برم دلم می‌خواد آواز بخونم، الای من آواز خوندن رو دوست دارم د..دلم می‌خواست خواننده بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد بلند زد زیر گریه و خودش رو توی بغلم پرت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک ریزون بغلش کردم میرا زندگی نکرده بود هیچ کدوم از ما دخترای روستا زندگی نکرده بودیم هممون زیر اجبارها له شده بودیم. نگاهم به مامان افتاد با گریه و شونه هایی لرزون به ما خیره بود مامان هم قربانی شده بود. اون هم دختری بود با آرزوهای رنگی که قربانی این روستا شد. به سختی جلوی اشک هام رو گرفتم و شروع کردم به میرا دلداری دادن جفتمون می‌دونستیم دارم دروغ می‌گم و جفتمون هم می‌خواستیم این دروغ ها رو باور کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیست دقیقه‌ای گذشت و ما فقط داشتیم گریه ‌می‌کردیم و نمی‌تونستیم قبول کنیم که قرارِ از هم جدا بشیم، شونه هاش از گریه می‌لرزید بغض کرده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ هیس گریه نکن، من بهت چی گفتم هوم؟ هر موقع که ناراحت بودی و بهت زور گفتن باید چیکار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا گریه صدایی لرزون جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ به جای گریه کردن قوی باشم و با جسارت حقم رو بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی غمگین زدم و صورتش رو با دستام قاب گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ آفرین میرا، تو دختر قوی‌‌ای هستی. یادت باشه من همیشه کنارتم میرا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو به شونه‌ام تکیه داد و فین فینی کرد و اشک ریزون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- Una mattina mi sono alzato

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز از خواب برخاستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

O bella ciao, bella ciao, bella ciao ciao ciao

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظ ای زیبا، خداحافظ ای زیبا، خداحافظ ای زیبا! خداحافظ! خداحافظ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک به چشم‌هام نیش زد این آهنگِ مورد علاقه‌ی من و میرا بود، آهنگی که وقتی بچه بودیم ننه جون ازش یک دونه کاسِت قدیمی داشت و زمان‌هایی که بابا بیرون می‌رفت برامون می‌ذاشتش. سال‌ها گذشت و زمانی که بزرگ شدیم برامون تعریف کرد که سال‌ها پیش زن‌ها علیه این استبداد و زن ستیزی شورش کرده بودن با کمک پسری ارتشی که عاشق یکی از دخترها شده بود بر علیه خان شورش کرده بودن، اما، اما خان همه‌ی اون‌ها رو کشت و به اسم جنگی طایفه ای سرپوش گذاری شد و بدترین قسمتش این بود دختری که معشوقه‌ی اون فرد ارتشی بوده به دست پدرش کشته شد، دختری که خواهر ننه جون بود و ننه جون با هزار دردسر اون نوار قدیمی رو نگه داشت به یاد تک خواهری که توی جوونی از دست داده بود. ننه جون از خواهرش هم سواد یاد گرفته بود هم یه کمی ایتالیایی و انگلیسی اما حالا که سنش رفته بود بالا همه رو فراموش کرده بود اما من و میرا تمام علممون رو مدیونیم به اون پسری که این‌ها رو به آبجی ننه جون یاد داد تا به ما برسه‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هام رو با دست هایی لرزون پاک کردم و آهنگ نصفه ای که میرا خونده بود رو ادامه دادم و آروم زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- Una mattina mi sono alzato

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه روز از خواب بلند شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

E ho trovato l’invasor

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دشمن همه جا را گرفته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

O partigiano portami via

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای پارتیزان مرا با خود ببر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا چشم‌هاش رو بست و با صدایی که از گریه گرفته بود ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- Che mi sento di morir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون حس میکنم دارم می‌میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب باز کردم تا ادامش رو بخونم اما قبلش صدای در اومد و بعد بابا و ننه جون وارد شدن، مامان نگران از جاش بلند شد و به طرف ننه جون رفت. مامان خیلی دوستش داشت و می‌گفت وقتی که ازدواج کرده خیلی سنش پایین بوده و ننه جون همه جوره ازش مراقبت می‌کرده. مضطرب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ ننه حالت خوبه بهتری قلبت چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ننه رنگ پریده لبخندی بی جون زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ خوبم، بهترم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مشخص بود خوب نیست، بابا بی حرف دوباره بیرون رفت و در رو قفل کرد مامان کنجکاو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ کجا رفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ننه جون لنگ زنون خودش رو کنار ما رسوند و سر من و میرا رو بوسید و کنارمون نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ از کجا بدونم مادر؟ مگه حرفی به ما ‌می‌زنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگران به لب‌های سفید شده‌اش خیره شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ طبیب چه دارویی بهت داد ننه جون؟ چرا انقدر زود برگشتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرفه‌ای کرد و با صدایی خش‌دار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ سر راه تیمور رو دیدیم اون ما رو با وانتش رسوند و راه کوتاه شد. نمی‌دونم یه سری جوشونده داده و چندتایی قرص گیاهی، گفت باید حتما برم شهر پیش دکتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا نگران از جاش بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چایی نبات می‌خوری برات درست کنم ننه جون؟ رنگ به رخ نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ننه پاش رو دراز کرد و با دست‌های چروکش پاش رو ماساژ داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نترس عشقِ من، چیزیم نیست خوب می‌شم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با چشم های قهوه‌ای و مهربونش به میرا خیره شد، میرا لبخندی تلخ زد و از جاش بلند شد و شروع به درست کردن چای کرد و مامان هم رفت تا مرهمی که برای زانوی ننه جون بود رو پیدا کنه، ننه جون لبخندی با محبت بهم زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

+‌ بهتری دخترم، تنت درد نمی‌کنه ننه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معلومه که درد می‌کرد جای تمام ضربه ها می‌سوخت لبخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نه ننه جون دیگه عادت کردم، خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با مرهم از اتاق برگشت و شروع کرد به مالیدنش روی زانوی ننه، و میرا با لیوان چایی اومد و کنارمون نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی این پا و اون پا کرد و رو به مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ م…م.‌‌..مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان در حالی که داشت زانوی ننه جون رو می‌بست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ جان مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب گزید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ اگه یه سوال بپرسم راستش رو بهم می‌گی مامان مکثی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ آره جونم بپرس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا نگاه دو دو زنش رو به مامان دوخت و با صدایی که می‌لرزید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ شما به من گفتین خواستگار و عاقد هفته‌ی دیگه میان اما…ام..ما..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌هایی اشکی ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ اما شنیدم به الای گفتی سر اذون صبح میان، مامان راستش رو بگو امشب قراره بیان دنبالم؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بغض کرده چشم دزدید و سکوت کرد و ننه جون مغموم موهای سفید حنا زدش رو زیر روسری هل داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ من نمی‌ذارم ببرنت جونم، تو هنوز بچه‌ای تو خیلی برای نکاح کوچیکی من نمی‌ذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا اشک ریزون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ اما اونا من رو به زور می‌برن همون‌طور که باقی دخترای روستا رو بردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من نمی‌ذاشتم هر طور که شده بود نمی‌ذاشتم که ببرنش، نمی‌ذاشتم زندگیش رو نابود کنن، اون‌ها قاتل کودکی و نوجوونی ما بودن من نمی‌ذاشتم که تمام عمرمون رو بگیرن، اصلا تمام دخترهای روستا هم سکوت کنن من ساکت نمی‌شم من حق خودم‌ و میرا رو از زندگی می‌خواستم، می‌خوام زندگی کنم جوری که دلم می‌خواد نه جوری که اونا می‌گن اخم غلیظی کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ میرا من رو نگاه کن، خوب به چشم‌هام نگاه کن. من به هر قیمتی که شده نمی‌ذارم ببرنت فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گریه سری تکون داد که مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ میرا دو سه شبه نخوابیدی دیر وقته به جای فکر و خیال برو یه کم استراحت کن دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تایید حرف مامان سری تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ مامان راست می‌گه چند روزه نه درست غذا خوردی نه خوابیدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان از جا بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ بذار برات گل گاوزبان دم کنم راحت بخوابی، الای تو هم برو جا رو بنداز بخوابیم دیر وقته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم و شروع کردم به پهن کردن رختخواب‌ها و ذهنم درگیر این بود که دقیقا چه کاری از دستم ساخته اس. میرا وارد اتاق شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ بذار کمکت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد پتوها رو از دستم گرفت و بردشون برای ننه جون و مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم جای خودمون رو توی اتاق انداختم و در حال گذاشتن بالشت ها بودم که مامان با دو لیوان گل‌گاوزبان داخل اتاق شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چند روز اعصاب هممون ریخته به هم برای تو هم آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم وتشکر کردم و بعد سینی رو ازش گرفتم و گذاشتم روی زمین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا وارد اتاق شد که مامان محکم بغلش کرد پیشونیش رو بوسید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ خوب بخوابی جگر گوشه‌ی مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا لبخندی غم زده زد و آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ شما هم همین‌طور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بیرون رفت و در رو بست . میرا غرق فکر وسط اتاق ایستاده بود نفس عمیقی کشیدم باید جو رو عوض می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی جا نشستم و با دستم کوبیدم روی تشکش و با لبخند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چرا وایسادی آهو کوچولو بیا بشین ببینم بیا گل‌گاوزبان بخوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی کمرنگ زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ هزار بار گفتم این شکلی صدام نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هامو غنچه کردم‌ و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ به اون چشم های درشت مشکی چیزی جز آهو نمی‌شه گفت حالا بیا ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان رو از دستم گرفت و مشغول نوشیدن شد من دماغم رو گرفتم و یه نفس سر کشیدم بعد عوق زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ خیلی بد مزه‌اس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا لیوان خالیش رو زمین گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ اونقدر ها هم بد مزه نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم روی تشک دراز کشید که منم دراز کشیدم و محکم بغلش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ یادته وقتی بچه بودی برات داستان تعریف می‌کردم، وای وقتی بغلت می‌کردم اندازه ی یه دونه بزغاله بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ی آرومی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ اوهوم یادمه، همیشه توی داستان‌هات آدم‌های بد و زورگو بازنده می‌شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد و آروم ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ به نظرت الان هم این طوری می‌شه یا توی واقعیت زورشون قراره بیشتر از من باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهاش رو نوازش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ میرا تو خیلی قوی‌ای مطمئن باش زور تو بیشتر از اون‌هاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره داشت گرد غم توی صورتش می‌شست که با خنده ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ البته نه قوی‌تر از آبجی بزرگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد شروع به قلقلک دادنش کردم که بلند زد زیر خنده و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نکن…ن..کن…الای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما بهش گوش ندادم و انقدر قلقلکش دادم تا از خنده اشک از چشم‌هاش جاری شد. نفس عمیقی کشید به طرفم برگشت لبخندی عمیقی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ خیلی خوشحالم که دارمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متقابلاً لبخندی گرم روی لب‌هام نشست پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ من هم همین‌طور آهو کوچولوم، حالا بخواب و به چیزی فکر نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس سنگینی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نمی‌تونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوچی کردم و بعد چشم هاش رو گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ حالا که نمی‌خوای بخوابی پس وقت سفرِ به دنیای رویاهاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ای کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ هی این برای خیلی سال پیشِ وقتی این‌کار رو می‌کردی من بچه بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ حالا چون بزرگ شدی نباید رویایی داشته باشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زود باش بگو ببینم چی می‌بینی؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی کمرنگ زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ دارم روستا رو می‌بیینم که آزاد شده، همه‌ی دخترها آزاد و شادن، تمام اون‌هایی که غیب شدن برگشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد و من چشم بستم و به جاش ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ حالا ننه جون با خیال راحت نوار کاستش رو زیاد می‌کنه و ما بلند بلند بلاچاو رو می‌خونیم و هیچ مجازاتی برامون وجود نداره، هی اینجا رو ببین تو یه خواننده‌ی معروف شدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلی طرفدار داری و تور کنسرت می‌ذاری، حالا حسابی سرت شلوغ شده هم درس می‌خونی و هم یه خواننده‌ای. تازه یه دونه بچه گربه‌ی کوچولو هم گرفتی و باید مراقب اون باشی. کلی دوست جدید هم پیدا کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر روز لباس های جدید برای خودت می‌خری و توی یه خونه‌ی بزرگ زندگی می‌کنی، ببینم دوست داری خونت چه رنگی باشه هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی نداد چشم‌هام رو باز کردم و دیدم با لبخندی کمرنگ روی لب‌هاش خوابش برده، لبخند تلخی روی لبم نشست و آروم لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ فرشته کوچولوی بیچاره‌ی من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونم چقدر بهش خیره شده بودم و نگرانش بودم اما کم‌کم تصویر صورت سفید و موهای سیاهش جاش رو به تاریکی داد و چشم‌هام گرم شد و خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند کوبیده شدن چیزی به در وحشت زده چشم‌هام رو باز کردم و با ترس سر جام نشستم پشت سرش جیغ بلند ننه جون اومد که با گریه داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ کاش هیچوقت به دنیا نمی‌آوردمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند ننه جون میرا از خواب پرید و ترسیده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چ..چ..چ..چی…شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه بتونم جوابش رو بدم در با صدای وحشتناکی باز شد و کوبیده شد به دیوار که قلبم تند تند زد بابا داخل شد و بلند داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ زود باشین چادراتون رو سر کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوک شده بودم چه خبر شده؟ گیج گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چرا؟ چی شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف رخت آویز کنار دیوار رفت و دو تا چادر گل‌گلی از روش برداشت و پرت کرد توی صورت من و میرا و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ حرف نزنید بپوشید و بیاین بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا متعجب چادر رو سرش کرد و با همون چشم های گرد شده‌اش از اتاق بیرون زد و من نگران چادر رو سرم کردم و دعا دعا کردم فکری که توی سرم هست اشتباه باشه و خواستگار میرا نیومده باشه با صدای بابا به خودم اومدم بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ تکون بخورید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرده از جام بلند شدم و از در بیرون زدم و میرا پشت سرم از در بیرون اومد، مامان صورتش غرق اشک بود و ننه جون رنگ پریده داشت گریه می‌کرد‌. و پیرمردی که عاقد روستا بود کنار مردی سن بالا با موهایی جو گندمی ایستاده بود. مرد چروک‌هایی ریز توی صورتش بود با چشم هایی قهوه‌ای تیره به میرا خیره بود. وای! وای خدای من حدسم درست بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وحشت زده برگشتم به طرف بابا و ناباور گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ ا…ای.‌این کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا اخم کرده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ درست صحبت کن دختره‌ی بی‌شرم، ایشون مهمون و از الان به بعد فامیلمون هم می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا با صدای بلند زد زیر گریه خودش رو پشت من پنهان کرد و نالید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ الای تو روخدا کمکم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون لحظه صدای اذون بلند شد که پیرمرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چه زمانی بهتر از حالا برای خوندن خطبه عقد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بزرگ بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ یاسین شیرم رو حلالت نمی‌کنم، یاسین عاقت می‌کنم یاسین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی صورت خودش کوبید رو به مرد داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ تو حیا نداری؟ دین و خدا نداری که با موهای سفیدت اومدی یه دختر هفده ساله رو عقد کنی؟ از خدا نمی‌ترسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا بلند عربده زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ به حرمت سنت این کفر گوییت رو جواب نمی‌دم فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد برگشت به طرف عاقد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ بخون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاقد کتابی که زیر بغلش بود رو باز کرد و شروع به خوندن خطبه کرد، مغزم داشت سوت می‌کشید ن..ن‌…نک.. نکنه داشتم خواب می‌دیدم؟ با پایان خطبه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ خانم میرا بالکار آیا به بنده وکالت می‌دهید تا شما را به عقد و نکاح دائمی آقای امیر مدنی در بیاورم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشم تمام وجودم رو گرفت با خودشون چی فکر کرده بودن؟ چی فکر کرده بودن که می‌خواستن میرا رو عقد این پیر کثیف بکنن؟ بابا بلند داد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ بگو آره میرا، زود باش حرف بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرا بلند زد زیر گریه و به دستم چنگ زد و با نفس نفس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ م…م…من..من…من….م…ی…می..ت..تر..‌سم…. می‌ترسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با اخم غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ تو غلط می‌کنی دختره‌ی … .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف میرا خیز گرفت که مامان جیغ زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ ولش کن یاسین، ولش کن به خدا گناهه، به خدا گناه داره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه‌اس، می‌فهمی؟ بچه‌اس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم رو جلوی میرا انداختم و بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ باید از روی جنازه‌ی من رد شی تا ببریش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم توی گوشم کوبید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ مرده و زنده‌ت هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه، حساب تو رو هم می‌رسم صبر کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دست میرا رو محکم گرفت و پشت سر خودش کشید میرا با گریه بلند داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ ننه جون ، مامان. الای تو رو خدا نذارید من رو ببرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وحشت نفس نفس زدم ب..ب..با..ید.باید چی کار می‌کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو به سمت مامان انداختم بی حرکت داشت بلند ضجه می‌زد و ننه جون در حالی که دستش روی قلبش بود راه بابا رو سد کرده بود، م…من من باید کاری می‌کردم اگه امروز کاری نمی‌کردم تا آخر عمرم هم نمی‌تونستم جبرانش کنم، نفس نفس زدم و با وحشت و عصبانیت به بابا خیره شدم که داشت میرا رو می‌زد باید این چرخه رو می شکستم همه چیز کمتر از یک دقیقه اتقاق افتاد، صدای جیغ های میرا و مامان با التماس های ننه جون توی سرم می‌پیچید، نگاه پر از التماس ‌و وحشت میرا به چشم‌هام گره خورد و لحظه‌ای تمام کودکی تا الانش از جلوی چشم هام رد شد از خشم تنم لرزید و دست‌هام مشت شد و با تنفر زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نمیذارم باهاش این‌کار رو کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به چاقویی افتاد که روی کابینت بود، همون چاقویی که دیشب می‌خواست باهاش سرم رو ببره، کسی که باید می‌مرد من نبودم، اون بود، اون…اون‌...‌اون دلیل تمام بدبختی ما بود خشمگین به چاقو چنگ زدم و به طرف بابا حمله کردم بلند داد کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نمی‌ذارم، نمی‌ذارم باهاش این‌کار رو کنی، فهمیدی؟من نمی‌ذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چادرم از سرم افتاد مرد امیر نام همراه با عاقد به طرفم دویدن و سعی کردن من رو از بابا جدا کنن میرا وحشت زده جیغ می‌کشید و ننه جون بلند داد کشید و دست روی قلبش گذاشت، صدا ها توی سرم ‌ می‌پیچید و تنها چیزی که می‌خواستم نجات میرا بود مامان بلند جیغ زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ‌ یا حسین ، یا خدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونم چطور اما در حالی که من با چاقو توی صورت بابا داد می‌کشیدم ناگهان امیر با آرنج توی گردنم کوبید و دستم شل شد که همون موقع بابا چاقو رو محکم از دستم بیرون کشید انقدر محکم که دستم زخم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر محکم توی موهام چنگ زد و به عقب پرتم کرد مامان جیغ کشید و ننه جون با زانو روی زمین افتاد، تلو تلو خوردم که بابا ناگهان به آجر پشت در چنگ زد و قبل از اینکه بتونم از بین جیغ‌ و داد‌های مامان و میرا چیزی رو تشخیص بدم محکم توی سرم کوبیدش دردی وحشتناک توی جمجمه‌ام پیچید و با سرگیجه به زمین افتادم و آخرین صحنه‌ای که از پشت پلک‌های تارم تشخیص دادم چنگ زدن ننه جون به قلبش و زمین خوردنش بود و بعد همه چیز توی سیاهی غرق شد و آخرین چیزی که توی سرم چرخ زد این بود که چطور یه نفر می‌تونه خانواده‌ای رو کامل از بین ببره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با درد شدیدی توی سرم چشم‌هام رو باز کردم نگاه گیجم رو به اطراف چرخوندم، کف زمین افتاده بودم اخم آلود چنگی به موهام زدم که انگشت‌هام خیس شد نگاهم رو به دستم کشیدم که خونی بود.چ…چ..چه چه اتفاقی افتاده بود؟ با چشم های تار و سر درد شدید به مغزم فشار آوردم و با یادآوری اتفاقاتی که افتاده بود با ضرب سرجام نشستم و ترسیده نفس نفس زدم اطراف رو نگاه کردم و بلند میرا رو صدا زدم، جوابی نشنیدم. با ترس سر جام ایستادم که سرم گیج رفت از استرس یخ کرده بودم و به خودم می‌لرزیدم نمی‌دونستم باید چیکار کنم من از نبود اون می‌ترسیدم بدون اون زندگی مثل یک کابوس بود. میرای من مظلوم بود، در خونه از بیرون قفل بود. بغض کرده به طرف اتاق دویدم و درش رو باز کردم خالی بود! درست مثل کابوس‌هایی بود که می‌دیدم. بیدار می‌شی و تمام خونه خالیِ و تو تنهای تنهایی. داشتم دیوونه می‌شدم، میرا کجا بود؟ ننه جون حالش بد شده بود اون دیگه کجا بود؟ مامان و بابا چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مضطرب ناخن هام رو جویدم و بغضم رو قورت دادم ساعت رو نگاه کردم چهار صبح بود! من این همه ساعت بی هوش بودم، یک روز کامل رو؟ شاید این یکی ازتنبیه های جدید بابا بود. وحشت زده به طرف در رفتم و محکم بهش مشت کوبیدم و داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ ننه جون؟ میرا؟ مامان شما توی حیاط نیستید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی نگرفتم. با گریه کنار در نشستم و نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ وای، وای،و…و.‌و.‌ای خدای من، من نتونستم به قولم عمل کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست هام جلوی دهنم رو گرفتم و هق‌هق کردم من به میرا کوچولوم قول داده بودم که نجاتش می‌دم. من قرار بود نذارم ببرنش، حالا میرا نبود! تقصیر من بود، من باید جلوشون رو می‌گرفتم. تصویر چشم‌های مظلوم میرا مغزم رو می‌خراشید و وحشت زده به خودم می‌لرزیدم و ذهنم نمی‌تونست این واقعیت که میرا رو هم بردن رو بپذیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونم چقدر گذشت، ده دقیقه؟ یک ربع؟ یک ساعت؟ یک سال؟ داشتم گوشه‌های ناخنم رو‌ می‌کندم که با صدای در آهنی حیاط هل از جا پریدم، با زانو‌هایی بی‌جون سر جام وایسادم صدای گام هایی سنگین رو شنیدم و بعدش هم صدای چرخش کلید توی قفل بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهنم رو قورت دادم و منتظر به در خیره شدم، اگه بابا باشه که سرم بریده محسوب می‌شه. وحشت کرده به در خیره بودم و منتظر بودم تا عزرائیلم وارد بشه. در با صدای قیژ مانندی باز شد. اما به جای قاتلم مامان وارد شد. با نگاهی خالی و چهره‌ای تو خالی، بغض کرده خودم رو توی بغلش انداختم و لرزون گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ م..ما..مان مامان میرا کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد وحشت زده تکونش دادم و با چشم‌هایی که پر از اشک بودن این‌بار بلند تر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان تو رو خدا راستش رو بگو، مامان حرف بزن میرای من کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه های مامان لرزید و ته دلم خالی شد، ازش فاصله گرفتم که چادرش از روی شونه‌هاش لیز خورد و زمین افتاد. چادرش سیاه بود! چادر…ش..چا..چادرش سیاه بود. وحشت زده جلوی دهنم رو گرفتم چادر سیاه فقط برای ختم و عزا بود با وحشت نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ م..ما..مان جون به لبم کردی یه چیزی بگو، میرا کجاست؟ ننه جون چرا نیست؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان به در تکیه زد و با زانو‌هایی بی‌جون سر خورد و نشست و غم زده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ بیچاره شدیم الای، عزادار شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وحشت به موهام چنگ زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چی شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض کرده با صدایی لرزون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ م..میرا، وای میرام، میرای کوچولوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ته دلم ریخت با ترس به در چنگ زدم و با صدایی که خودم به سختی می‌شنیدمش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ م..می‌..میرا چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان محکم به صورتش چنگی زد و با گریه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ بردنش میرام رو بردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زانوهام خالی شد و زمین خوردم با بغض صورتم رو گرفتم از طرفی هم خیالم راحت شده بود که زندس اما، اما اون‌ها برده بودنش و معلوم نبود کجاست! اشک از چشم‌هام سرازیر شد من نتونستم نجاتش بدم، من به میرا قول داده بودم اما مامان چرا رخت عزا تن کرده بود؟ ترسیده شصتم رو گزیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ مامان، چ…چرا چادر مشکی سرته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با این جمله ام بلند زد زیر گریه و اشک ریزون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ همش تقصیر باباته، هممون رو بدبخت کرد. خدا ازش نگذره ننه جون رو به کشتن داد میرا رو فرستاد نا کجا آباد دست مرد غریبه خدا لعنتش کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم سوت کشید احساس کردم آب جوش روی سرم ریختن لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ ن…ن…نه…ننه جون چی؟!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که بلند بلند گریه می‌کرد ضجه زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ ننه جونت مرد الای، بابات بالاخره کشتش سکته کرد، نتونست بردن میرا رو ببینه قلبش ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مات بهش خیره شدم می‌تونستم صدای شکستن قلبم رو بشنوم در یک لحظه هزاران حس بهم حمله کردن خشم، ترس، تنفر، غم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هام مشت شد و بلند زدم زیر گریه، توی یک روز دو تا از عزیزترین و مهم ترین افراد زندگیم رو از دست داده بودم و حالا مفهوم جمله‌ی داغدار بودن رو با تمام وجود درک می‌کردم چون جگرم داشت می‌سوخت. ننه جون تنها کسی بود که به جز مامان توی کل روستا باهامون خوب برخورد می‌کرد و مهربون بود. بلند گریه کردم اشک هام روی لب پاره‌ام می‌ریخت و می‌سوخت‌. من نتونستم کاری برای نجاتمون کنم من نتونستم میرا رو نجات بدم حتی نتونستم کاری برای ننه جون کنم. یعنی این چرخه‌ی معیوب از دست دادن‌ها که از قبلِ ننه جون و آبجیش شروع شد با من و میرا ادامه پیدا می‌کرد؟ و به بچه‌های ما هم می‌رسید؟ با خشم اخم کردم من نمی‌ذاشتم، من نمی‌ذاشتم این شکلی تموم بشه این داستان من بود و من باید می‌نوشتمش نه بابام نه هیچ کس دیگه‌ای حق دخالت نداشت. با کینه بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ مامان من دیگه نمی‌تونم کاری نکنم و فقط دست روی دست بذارم، من از این روستا می‌رم و دنبال میرا می‌گردم. من نمی‌ذارم این قضیه ادامه پیدا کنه. یکی باید پیش قدم بشه و من اون یه نفر می‌شم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برعکس همیشه مامان نترسید، وحشت زده جلوم رو نگرفت. این‌بار آروم نگاهم کرد، چشم‌هاش خسته بودن لب های سفیدش رو از هم باز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ باید بری الای بابات پیش خان قسم خورده بکشت و این لکه‌ی ننگ پاک بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم دندون‌هام رو روی هم فشردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ تا هممون رو بدبخت نکنه یا توی گور نفرستمون بی‌خیال نمی‌شه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی جون اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ الای فقط تا هفت ننه جون وقت داری این رو خودت‌هم می‌دونی، باید بری الای. حالا هم سریع آماده شو بابات سحر نشده می‌خواد تدفین بگیره می‌گه شگون نداره مرده روی زمین بمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گفتن این جمله‌ها صداش از بغض می‌لرزید و با پایان جمله‌اش بلند گریه کرد. بغض کرده توی اتاق رفتم کف زمین نشستم و جلوی دهنم رو گرفتم و بی صدا اشک ریختم، رسم بود که وقتی زنی می‌میره تا هفت روز هیچ مردی نباید سر قبرش بره نه پسرش و نه شوهرش و نه هیچ مرد دیگه‌ای. زن های نزدیک به کسی که مرده بود بعد از تدفین باید تا هفت روز بالای قبر بمونن و قرآن بخونن و تنها جایی که من تا هفت روز می‌تونستم از دست بابا جون سالم به در ببرم خاک ننه جون بود. قطره اشکی درشت از چشم‌هام پایین ریخت ننه جون حتی بعد از مرگش هم هوام‌ رو داشت و مراقبم بود. چند دقیقه‌ای بی هدف کف زمین نشسته بودم و دردمند غرق افکارم شده بودم، اینکه چطور می‌تونم فرار کنم نه تلفنی داشتیم نه پشتوانه‌ای توی روستا بود که کمکم کنه تا یه ماشین پیدا کنم و برم. به سختی از جا بلند شدم و با دستمالی خون صورتم رو پاک کردم و بعد به طرف بقچه‌ی کوچیک لباس‌ها که کنار دیوار بود رفتم و بازش کردم پیراهن به شدت گشاد بلند مشکی با یقه‌ای بسته ازش بیرون کشیدم، شلوار گشاد مشکی رنگ رو پام کردم دست بردم تا روسری مقنعه مانندم رو بردارم که نگاهم به لباس‌های میرا افتاد اشک توی چشم‌هام حلقه زد ما وقت نکردیم که ازهم خداحافظی کنیم‌، میرا حتی…حتی فرصت نکرد برای بار آخر با ننه جون خداحافظی کنه. چونه‌ام لرزید فکم رو روی هم فشردم تا اشک هام جاری نشه. موهای مجعدم که تا آرنجم می‌رسید رو محکم گوجه‌ای کردم تا از زیر مقنعه پیدا نباشه چادر مشکی رنگ رو زیر بغلم زدم از اتاق خارج شدم، مامان پای گاز درگیر حلوا پختن بود و با شونه‌هایی لرزون هق‌هق کنان اشک می‌ریخت. غدا درست کردن همراه با گریه؟ چه تراژدی تلخی بود زندگی ما زنان روستا. بغضم رو قورت دادم من باید قوی باشم، آروم به طرفش رفتم و کنارش ایستادم و شروع کردم به کمک کردن، مامان در حالی که کره رو توی تابه می‌ریخت غم زده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ ننه‌ جون هیچوقت نتونست بفهمه زندگی بیرون روستا چه شکلی هست، همیشه آرزو داشت از این روستا بره بیرون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض کرده در حالی که گردوها رو داخل خرما می‌ذاشتم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ هممون پر پر شدیم مامان، ما هممون داریم آرزوهامون رو مثل وزنه‌هایی سنگین به پاهامون حمل می‌کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست از هم زدن کشید و به طرفم برگشت با نگاه قهوه‌ایِ اشکیش بهم خیره شد، چشم‌هایی درست همرنگ چشم‌های من بودن. صورتم رو با دست‌هاش قاب گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ الای تو باید بری، برو و جای هممون این‌ها رو تجربه کن. برو دنبال میرا، الای من نمی‌خوام تو رو هم از دست بدم نمی‌تونم کس دیگه‌ای رو از دست بدم، توی همین هفت روز باید راهی برای رفتنت پیدا کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مغموم نگاهش کردم دلم براش تنگ می‌شد، برای مامان برای ننه‌ جون و حتی برای این خونه هم دلتنگ می‌شدم. مامان آروم ازم فاصله گرفت و زیر ماهیتابه رو خاموش کرد و حلوا‌ها رو توی ظرف ریخت برگشت به طرفم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ میرا اون پلاستیک رو بده ب…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه جمله‌اش کامل بشه صدای در آهنی حیاط بلند شد مامان هل حلوا ها رو توی پلاستیک گذاشت و در حالی که چادر مشکیش رو سرش می‌کرد تند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ وای اوس حاجیِ! قرار بود با زنش و ماشینش بیان دنبالمون، بجنب بنده خدا ها معطل نشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع چادر مشکی رو سرم کردم و حس کردم گرد عزا روی تنم نشست با گام هایی سنگین وارد حیاط کوچکمون شدم جز یه حوض جمع و جور که حکم سینک رو برامون داشت و اتاقک داغونی که دستشویی و حماممون بود هیچ چیز دیگه‌ای توی حیاط پیدا نمی‌شد. مامان به طرف در زنگ زده رفت و بازش کرد ناخودآگاه هل شدم برای اولین بار بود که بعد چهار سال می‌خواستم پام رو از خونه بذارم بیرون، مامان جلوتر از من بیرون زد اما من خشک شده جلوی در ایستاده بودم. مامان و میرا گه‌گاهی به مسجد روستا می‌رفتن و نماز می‌خوندن و برمی‌گشتن اما من اجازه‌ی اون رو هم نداشتم. نگاه ترسیده‌ام رو به جاده‌ی خاکی و وانت آبی رنگ اوس حاجی انداختم و بعد به خونه های کاهگلی و آجری که توی جاده‌ی کوچه مانندمون بودن خیره شدم. م‌…م..ن من دلم برای همین خونه‌های آجری کهنه هم تنگ شده بود نفس عمیقی کشیدم و حس کردم از زندان آزاد شدم با صدای مامان به خودم اومدم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بجنب دیگه منتظرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهنم رو قورت دادم از در بیرون زدم مامان در رو قفل کرد و پشت سرش راه افتادم به طرف پنجره ماشین رفت و سلام کرد، پنجه‌های یخ زدم رو توی هم قفل کردم و جلو رفتم اولین بارم بود که بعد از چهار سال با آدم‌های روستا حرف می‌زدم. آروم به سمت پنجره ماشین خم شدم و به زن اوس حاجی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ سلام حاج خانوم، ممنونم از کمکتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی غلیظ بین ابروهاش نشست و با انزجار رو ازم گرفت و خطاب به مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ خدا صبرت بده پری خانم داشتن همچین بی‌آبرویی حتما آدم رو دق می‌ده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهام بالا پرید، به من گفت بی‌آبرویی؟! دهن باز کردم جوابش رو بدم که دست مامان روی شونه‌ام نشست و نگاه ملتمسی بهم انداخت تا جوابش رو ندم، به سختی دهنم رو بستم و دندون‌هام رو روی هم ساییدم و به طرف عقب ماشین رفتم و پشت وانت نشستم و بوی گوسفند رو حس کردم. مامان هم بی حرف نشست و ماشین راه افتاد با حرص گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چرا نذاشتی جوابش‌ رو بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان غمگین حلواها رو بغل زده بود بی‌جون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ چه فایده‌ای داشت؟ جوابش هم می‌دادی چی می‌شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندون قروچه‌ای کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ از این پر رو تر نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان صداش رو پایین آورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ مهم نیست، تو دیگه قرار نیست پیش این آدم‌ها بمونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرده زانوهام رو توی بغلم جمع کردم و سرم رو روشون گذاشتم. هنوزم باورم نمی‌شد میرا رو بردن و الان سوار این وانتم و دارم می‌رم به قبرستون، اونم برای چی؟ تدفین ننه جون! انگار یه کابوس بود و هیچ کدوم از این‌ها واقعیت نداشتن. دلهره گرفته بودم، احتمالا باید از توی کوه‌ها فرار کنم ماشینی نبود که من رو ببره پس باید پیاده می‌رفتم، نگاهم رو به درخت‌های سبزانداختم و با نفس عمیقی هوای خنک رو توی ریه‌هام کشیدم‌. چقدر دلم برای طبیعت تنگ شده بود از بین چمن ها گاوها رو تشخیص می‌دادم که درحال چریدن بودن و چوپانشون داشت من رو چپ چپ نگاه می‌کرد. با اخم بهش خیره شدم این چوپان پسر همون راننده‌ای بود که من رو لو داد. ماشین با صدا و تکون های وحشتناک آهسته حرکت می‌کرد و به سختی از بین چاله‌ها و سنگلاخ جلو می‌رفت. با غیض روم رو از چوپان گرفتم و به کانال آب کوچیکی که از کنار جاده جاری بود خیره شدم. تا قبرستون فاصله‌ی زیادی نبود در کل روستای کوچیکی داشتیم و همه هم رو می‌شناختن. آروم از مامان پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ امروز مراسم هم گرفته می‌شه یا فقط تدفینه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان نگاهی دردمند بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ بابات گفت مراسم و تدفین رو توی یک روز می‌گیره، راستش م‌‌…م..من..من نمی‌تونم تدفین رو ببینم برای همین دیر تر راه افتادم احتمالا الان درحال دفن باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هاش دوباره جاری شدن، بغض کردم بیچاره ننه جون، مردها که حق رفتن سر خاکش رو نداشتن و یعنی بابا موقع تدفینش نبوده وننه جون هیچکس دیگه‌ای هم جز ما نداشت و ما هم برای تدفینش نرفتیم. بغض به گلوم چنگ زد و عذاب وجدان وجودم رو فرا گرفت. کاش همه چیز جور دیگه‌ای پیش می‌رفت جبر جغرافیا گریبان همه‌ی ما رو گرفته بود. چشم بستم و با خودم فکر کردم اگه توی شهر به دنیا می‌اومدم زندگیم چه شکلی می‌شد؟ میرا دنبال خوانندگیش می‌رفت؟ می‌تونست درس بخونه. ننه جون الان زنده بود؟ من چی؟ من چهار سال توی خونه حبس می‌شدم؟ دندون‌هام رو روی هم فشردم من محکوم به این همه ظلم شده بودم فقط به خاطر به دنیا اومدن توی این روستا، حتی می‌تونستم توی یک روستای دیگه به دنیا بیام جایی که مردم و صاف و ساده و خوش قلب در حال زندگی کردن باشن، از اون روستاهایی که هیچ رسم عجیب غریبی ندارن و مردم آروم دور هم دارن زندگیشون رو می‌کنن. اما سرنوشت برای من و میرا جور دیگه‌ای پیش رفت اون محکوم شد به نکاحی اجباری و من محکوم شدم به تابو شکنی و جنگیدن و ننه جون محکوم شد به مرگ، مامان، خب مامان سال‌ها بود که دل‌مرده و پژمرده شده بود. سرنوشت ما همین قدر بی رحم بود و من اجازه نمی‌دادم که اینطوری تموم شه، توی همین هفت روز یکی از شب‌ها فرار می‌کنم یا توسط افراد روستا و بابا کشته می‌‌شم یا گرگ بهم حمله می‌کنه، یا گم می‌شم و یا دزدیده. خب اینا عادی‌ترین اتفاق‌هایی بودن که ممکن بود برام بیوفته. اما اگر خوش بین باشم از کوه ها فرار می‌کنم کسی من رو نمی‌بینه تا بگیره به اولین آبادی می‌رسم و ماشین می‌گیرم و می‌رم شهر و بعدش، بعدش چی؟ چ..چ.چطور، چطور باید دنبال میرا می‌گشتم توی یه شهر گنده‌‌‌ی غریبه چه کار باید می‌کردم؟ ش..ش..شاید شاید باید می‌رفتم پیش پلیس، آره! می‌رفتم پیش پلیس. توی افکار درهمم غرق بودم که با تکون شدید ماشین به خودم اومدم و سر بلند کردم رسیده بودیم پایین تپه‌ای که داخلش قبرستون قرار داشت. نفس آه مانندی کشیدم و پیاده شدم و مامان هم پشت سرم پیاده شد. مامان آروم کنار پنجره‌ی ماشین رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ منیژه خانم شما نمیای سر خاک؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای منیژه رو شنیدم که جواب داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ نه کار دارم غم آخرت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بدون خداحافظی گازش رو گرفتن و رفتن، با خشم دستام رو مشت کردم، اهالی روستا هنوز که هنوزِ برای داستان خواهر ننه جون باهاش بد بودن، حالا که نوه‌ی گستاخش هم اضافه شده بود و بیشتر ازش متنفر بودن. مامان غمگین سری تکون داد و شروع کرد از پله‌هایی که به بالای تپه و قبرستون‌ می‌رسیدن بالا رفتن. آروم به طرف پله های سنگی و گلیِ قدیمی رفتم و شروع کردم به بالا رفتن، قبرستون تقریبا خالی بود. زیاد چیزعجیبی هم نبود تمام اهالی ده با ما بد بودن و ما رو گناهکار و کافر می‌شناختن، می‌گفتن خواهر ننه جون شیطان بوده و حالا روحش درون من رسوخ کرده، خیلی‌ها هم معتقد بودن که این چیزها رو ننه جون یادم داده و آدم کافر و خدانشناسیِ، ما برای اون‌ها عجیب بودیم و اون‌ها برای ما. من هیچ وقت نمی‌تونستم این حجم از فرمان‌برداری و تو سری خور بودنشون رو درک کنم و اون‌ها هم نمی‌تونستن متوجه قدرت نه گفتن من بشن. حالا به بالای پله‌ها رسیده بودیم نگاهم رو به قبرها انداختم و در همون لحظه‌ی اول خاک ننه جون رو تشخیص دادم که روش پارچه ای سیاه کشیده بودن و و چند تا آجر گوشه‌هاش گذاشته بودن. بغض کرده به دو سه تا زنی که بالای خاک بودن نگاه کردم هیچکدوم برای ننه جون قرآن نمی‌خوندن و بی حرکت ایستاده بودن و با چشم‌هایی قضاوت گر به خاک خیره بودن و داشتن با هم پچ پچ می‌کردن. وقتی متوجه حضور ما شدن سکوت کردن و بهمون خیره شدن. بی طاقت خودم رو سر خاک ننه‌ جون انداختم و هق زدم. خاکش سرد بود! برعکس آغوش همیشه گرمش، صدای مامان رو ازکنارم شنیدم که با گریه ننه جون رو صدا می‌زد اما هیچ جوابی نمی‌گرفت، برعکس همیشه که حرف‌ها و داستان‌های زیادی برای گفتن داشت اما این‌بار ساکت ساکت بود و این سکوت بیشتر از هر چیزی قلبم رو می‌فشرد. با گریه به پارچه‌ی سیاه خاکش چنگ زدم ننه جون از رنگ مشکی متنفر بود و حالا یر خاکش پارچه‌ی مشکی گذاشته بودن صورتم از اشک خیس شده بود با هق هق بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ ننه جون چرا رفتی؟ ننه تو نتونستی از میرا خداحافظی کنی. م..م‌‌..مگ…مگه قول نداده بودی تنهامون نذاری ننه؟ دیگه کی م..م...می.خواد پشت من باشه و ازم مراقبت کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه، من نمی‌تونستم داغ ننه جون رو تاب بیارم. در حالی که داشتم با شونه‌هایی لرزون به سختی نفس می‌کشیدم و گریه می‌کردم صدای یکی از زن ها رو شنیدم که آروم به فرد کناریش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ حرف زدن پشت سر مرده شگون نداره اما امیدوارم تاوان نوه و خواهرش رو نده و نره جهنم، البته که صد در صد با کارهایی که کرده جاش اونجاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونم به جوش اومد و فکم با حرص قفل شد، چی گفتن؟ جهنمی؟ ب.‌به.‌به ننه جون من گفتن جهنمی؟ خشم مثل پیچکی به دورم پیچید و تمام وجودم رو فرا گرفت با عصبانیت به خاک ننه جون چنگ زدم و شونه‌هام از خشم لرز گرفت و به طرف زن خیز گرفتم که مامان بلند اسمم رو صدا کرد و دست هام رو از پشت گرفت، مشت پر از خاک و سنگ ریزه‌ام رو پاشیدم توی صورت زن و با بلندترین صدای ممکن داد کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ دهنت رو ببند، به چه حقی این حرف‌ها رو پشت سر ننه جون من می‌زنی ها؟ جهنمی و کافر شمایید که دختر بچه هاتون رو تحویل پیرمرد ها می‌دید، کافر شمایید که زیر بار ظلم می‌رید، جهنمی شمایید که سر خاکش دارید پشت سرش حرف می‌زنید، من فرار کردم خوب کردم هزار بار دیگه‌ام می‌کنم، خواهر ننه جون شورش کرد؟ بهش می‌بالم و افتخار می‌کنم که‌ خونش توی رگامه فهمیدید؟ و شما تو سری خور های خرافاتی حق ندارید دهن گشادتون رو باز کنید و درمورد ما چیزی بگید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن اخمی غلیظ کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ الحق که دهن گشادی و درموردت راست می‌گفتن، خوبی به شما نیومده از کل روستا کلا ما سه نفر حاضر شدیم بیایم سر خاک که تشکرت هم دیدیم. بابات خوب می‌کنه که بعد از هفتم می‌خواد سرت رو بذاره رو سینت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت دستم رو از پنجه‌های مامان بیرون کشیدم و بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ همون بهتر که نیومدید سر خاک، شما سه نفر هم نیازی نیست اینجا باشید گمشید برید ور دل همون جمع کثیفی که ازش اومدین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن‌ها با فحش و اخم و توف و لعنت ازمون دور شدن، انقدر با نفرت بهشون خیره بودم تا از دید خارج شدن مامان نگران روی لپش کوبید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ وای چه آبرو ریزیی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ مامان هنوز هم به فکر آبرویی؟ ندیدی داشتن چی می‌گفتن؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان نگران گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‌ به گوش بابات برسه دیگه صد در صد سرت رو بریده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️