پارت صد و چهارم :

من این اسارت را به خاطر زال پذیرفته بودم؛ ولی... ولی حالا جز تباهی در این سیاهچال چیزی نمی‌دیدم. از راهپله گذشتم. پاشنه‌های کفش‌هایم روی سرامیک مرمرین صدا می‌دادند، صدایی کوتاه و منظم، شبیه تیک‌تاک ساعتی که زمان را به من یادآوری می‌کرد. باید دوام می‌آوردم، باید نفس می‌کشیدم، باید نقش بازی می‌کردم. نوری طلایی و خفه، درخشان و مرموز، روی زمین لغزید. بوی شراب کهنه، سیگارهای خارجی و عطر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    0

    ای جاااان..دمت گرم برفین

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    1

    عالیه عالی

    ۲ سال پیش
  • رستا

    1

    یه پارت عالی دیگه😍🥺

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    1

    شهر عجیبیه😐 این به اون میگه مار خوش خط و خال😐 عالی بود ملیکا جان همینجوری ادامه بده🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • رمان خوان

    1

    دنیل زندگی همه رو نابود کرد کاری کرد برفین به یه قاتل تبدیل بشه بعد به اون ومادر معصومش میگه مار خوش خط خال

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    ملیکا جون قلمت زیباوبی نظیر

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    مثل همیشه فوق العاده✨️

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    نمیشه یه پارت دیگه بزاری؟! 😅😅🥹🥺

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    0

    باریکلا خوشم اومد🔫🧸

    ۲ سال پیش
  • عشقم

    0

    آفرین دختر با استعداد همین طور جلو برو موفق خواهی شد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️