به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و هفتم :
***
میزهای مملو از گل، نورهای ملایم درخشان که همچون ستارههای ریز بر روی تزیینات سالن میرقصیدند و صدای همهمهی مبارک مهمانان، همه چیز در آن شب، در پسزمینهای مبهم قرار داشت. تنها چیزی که برای طلا واقعیت داشت، گرمای دست فردین و نگاه نافذ او بود که گویی تمام دنیا را در پس این نگاه، گم کرده بود. موسیقی تانگو با آن ضربآهنگ پرقدرت فضای سالن را فرا گرفته بود. فردین، با کتوشلوار مشÚ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم یه دنیا ممنون🥰🥰
۲ روز پیششادان
0واقعا واقعا میگم خسته نباشید.. من خیلی رمانای شما رو دوست دارم .. و با تمام علاقه ای که به این رمان داشتم اصلا نمیتونستم خودمو راضی کنم درحال تایپ بخونم اینقد منتظر پارت جدید موندن اذیتم میکنه دیگه دلم نمیخواست ریسک کنم🙈🙈
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون شادان جان، یه دنیا ممنون که با انرژی مثبتت قوت قلب بودی. انشاالله رمان بعدی هم کنارم باشی. عزیزم شما به تک تک رمانای من لطف دارین 🌹
۲ روز پیششادان
0چشم ..حتما سعی میکنم درحال تایپ بخونم که اگه چیزی به نظرم اومد همون موقع بگم که توی داستان اثر نظراتمونو ببینیم 🙈🙈
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون 🌹
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
فکرکنم ودادمذنب رو نخوندین رایگان و کامله اگه نخوندی بخون که خوشحال میشم 😍
۲ روز پیششادان
0اون جزو کتابخونه ام هست و قطعا دوست دارم بخونمش ..حتما یکم سرم خلوت شه شروعش میکنم..🩷🩷
۲ روز پیششادان
0شروع و پایان رمان خوب بود هرچند از یه جایی به بعد انگار دیگه هر قسمتی داشتیم میخوندیم یه پرش زمانی داشت به صحنه ای که حالا برای پیشبرد داستانه نه لزوما دیدن زندگی کارکترا.. مثلا اون اوج تنهایی طلا و پشیمونیش رو از انتخاب این مسیر فقط خودش گفت درصورتی که رو توی پارتهای اخر ندیدیم
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اول ممنون بابت نقدت بله گلی پرش داشت و اون مدت تنهایی طلا رو جوری به زبون آوردم که مخاطب خسته نشه. بگم نویسنده ی عجولی هستم قبول میکنی🥴🥴🤣🤣
۲ روز پیششادان
0خب عجول بودن یه بحثه و راستش حمایت نکردن خواننده ها هم هست میبینی یه عالمه مخاطب خاموش هم هستن که فقط میخونن و میرن اگه همراهی میکردن قطعا شما هم صحنه ها و پارتهای بیشتری رو به این داستان میپرداختین..
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
واقعا همینه خیلی ها فقط میخونن و ساکت میمونن🥲
۲ روز پیششادان
0عزیزم من از روزی که قول دادم این رمان رو بخونم دوست داشتم واقعا به هزارتا نظر برسه این رمان و اگه اشتباه نکنم رسیدیم به این عدد..🩷🩷
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلم 🌹
۲ روز پیششادان
0🩷🩷 خواهش میکنم..مبارکهه..
۲ روز پیششادان
0درمورد شخصیت همایون.راستش یه جاهایی زیادی دیگه شخصیتش حامی طلا بود.سر حرفاش درمورد فردین به طلا و پیامهاش من یکم حس میکردم به شخصیت داییش نمیخوره یعنی ببین طلا توی اون قسمتا مادری که براش مادری کنه نداشت بابا و داداششم که هیچ این داییش بیشتر باید بزرگترش میبود نه فقط هلش بده سمت فردین
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
درسته، اما همچین شخصیتی از نزدیک دیدم که الگو قرار دادم برای دایی. حمایتگر به روز... چون به دختراش اعتماد داشت و با چشم باز اطراف رو میدید و قضاوت میکرد
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از شما بابت خوندن رمانم🌹🙏
۲ روز پیششادان
0درمورد قضیه اون جهنم تعیلقی که توی داستان درست کرد واقعا خوب بود و قشنگ استرس و اضطراب اون پارتا خیلی زیاد بود اما اون اتفاق که باعث رهایی شون شد یکم زیادی راحت بود. یعنی من اینجوری بود واا به همین راحتی..جدی دوتاشون یهو..🤔
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
راحت نبود سه روز بازجویی شدن. بعد از قبل پلیسا دنبال این باند بودن و بزرگترین کمک بود برای نجاتشون
۲ روز پیششادان
0اکرمم ببین من این مدلی دیدم یعنی مشکلاتشم حالا جوری بود مخاطب قبول کنه رفتاراشو ولی این صحنه پارت اخری دیگه زیادی به نظرم عاقبت به خیری بود کاش حداقل از شدت صمیمیتش کمتر میکردین یعنی اول یکم اینا بعد ازسالها باهم کنار اومدنشون بود بعد یهو بغل و قربون صدقه اینا
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اخلاق اکرم رو میذاریم رو حساب مرگ ناجور پسرش و زمین گیر شدن شوهرش... بعدش که واقعیتا رو شد، و البته دوری طلا یه تلنگر بود به مادرانه ش برگرده
۲ روز پیششادان
0شخصیت هما عشق بود عشق..خیلی خوشم میومد که اینقد زندگیش اوکیه و عشق زندگیشم که پیدا کرد..پر انرژی ترین کارکترمون بود و اگه نبود این طلا رو به تنهایی نمیشد تحمل کرد..
۲ روز پیششادان
0نمیدونم بخدا من کلا خط قرمزم این پنهون کاریه ..برای همین یکم شخصیت طلا اذیتم کرد..ولی خب دیگه چیکار کنم انتخاب فردین این دختره بود و بالاخره اون میخواست با طلا و اخلاقش بسازه دیگه منم کاری از دست برنمی اومد جز دعا برای خوشبختیتون 🫣🫣
۲ روز پیششادان
0کاش همین اشاره رو همون شب تو اتاقت به فردین میکردی که من برگشتم به جهنم نه که اون ادارو تو خواستگاری دربیاری .. من به عنوان مدافع فردین واقعا اذیت شدم خواستگاری اونجوری شد..
۲ روز پیششادان
0فردین وقتی اولین اشاره از حال بد و ماجرای طلا متوجه شد سریع پیگیر شد و دوباره شد همون فردین اما طلا چی از وقتی از ماشین سپهر پیاده شد همینجور سرسری ترین تصمیمی میتونست رو گرفت. خب تو که میدونستی پلیس درجریانه و مراقبتونه دیدی فردین چجوری سری پیش یه اشاره به پلیس کرد با نامه بعد رفت سراغ کار
۲ روز پیششادان
0ما با این کارکترا کلی پارت رو پیش هم بودیم با قصه اشون پیش رفتیم واقعا دلم براشون تنگ میشه.اما خب این باعث نمیشه مثل فردین راحت طلا رو ببخشیم. به نظرم طلا حق داشت که ناراحت شه از بی مهری بقیه توزندگیش حتی فردین که اینقد حرف و عمل عاشقانه داشت با یه نه سریع کشید کنار و بیشتر تلاشش بعد تصادف بود
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
👌👌👌
۲ روز پیششادان
0خب خب حالا بخوام نظرکلی ام رو بگم درمورد این رمان و شخصیتا ..اول از همه بگم واقعا نظرم سلیقه ی فقط خودمه اصلا کاری ندارم بقیه موافقن یا نه. من از اینکه اسم رمان به محتوای رمان مرتبط بود واقعا خوشم اومد و دوستش داشتم و خیلی خوب تناسب داشت.
۲ روز پیششادان
0چه روز پایان رمان هم روز رند قشنگی بوده ۱۵/۵/۵ 🩷🩷
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بله برای خودمم خیلی جالب بود اتفاقی شد🥹🥹
۲ روز پیشNeda
1نویسنده جان منتظره رمان بعدی تون هستیم بازم هم مارو به یه رمان جذاب و هیجان انگیز دعوت کنید مررسیی
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بله بله یه رمان جدید به زودی میاد🥹🥹😍😍 امیدوارم همراهیم کنین بازم گلم💚💚💚
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
1واقعا امیدوارم هرکی این رمان رو میخونه و نظرمو میبینه یه کوچولو وقت بذاره براتون نظرات قشنگ قشنگ بذاره تا خستگی نوشتن این رمان زیبا از تنتون در بره .. ❣️ بازم ببخشید دیگه من صبح زود و نصفه شب و وقت بی وقت اینجا داشتم حرف میزدم. واقعا قلمتونو دوست دارم. منتظر کارهای جدیدتون هستم. 💕💕