دوست داشتی؟
رمان بال‌های نور و تاج تاریکی از سوگند سلیمی کاور اصلی رمان فانتزی

رمان بال های نور و تاج تاریکی

  • زبان فارسی
  • 3.9K 👁
  • 83 ❤️
  • 55 💬

خلاصه رمان :

هزار سال است که میان قلمرو نور و تاریکی جنگی بی‌پایان جریان دارد؛ جنگی که نسل‌ها را درگیر کرده و هیچ‌یک از دو قلمرو حاضر به پایان دادن آن نیستند. آرورا، دختر مهربان و قدرتمند فرمانروای فرشتگان، در قلمرو نور بزرگ شده و از کودکی آموخته که شیاطین دشمنان او هستند. در سوی دیگر، آرتور، شاهزاده‌ای مغرور و قدرتمند از قلمرو تاریکی، وارث تاجی است که سال‌ها در برابر نور ایستاده است. اما یک پیشگویی باستانی، سرنوشت این دو را به شکلی غیرمنتظره به یکدیگر گره زده است؛ پیشگویی‌ای که می‌تواند آینده‌ی هر دو قلمرو را تغییر دهد. آن‌ها از دو دنیای متفاوت‌اند و قرار است دشمن یکدیگر باشند، اما همه‌چیز در شبی که زیر ماه سرخ با یکدیگر ملاقات می‌کنند، تغییر می‌کند. از آن شب، اتفاقاتی غیرمنتظره آغاز می‌شود و آرورا و آرتور وارد مسیری می‌شوند که سرنوشتشان را برای همیشه دگرگون خواهد کرد.

قسمتی از متن رمان بال های نور و تاج تاریکی

دردی شدید در سراسر بدنشان پیچید.
آرورا روی زانو افتاد.
«آه... این دیگه چیه؟»
آرتور دندان‌هایش را روی هم فشرد. او هرگز در برابر درد خم نشده بود، اما این درد متفاوت بود.
«به نظر می‌رسد پیشگویی از آنچه فکر می‌کردم، خطرناک‌تر است.»
لحظه‌ای بعد، نور نشانه‌ها خاموش شد.
آرتور آرام گفت:
«تا زمان ماه کامل، اگر بیش از چند کیلومتر از هم دور شویم، این درد بازمی‌گردد.»
آرورا با ناباوری به او خیره شد.
«یعنی... مجبوریم کنار هم بمانیم؟!»
«متأسفانه، بله.»
سکوتی طولانی میانشان حاکم شد.
سپس آرتور نفس عمیقی کشید و گفت:
«تو با من به قلمرو تاریکی می‌آیی.»
«چی؟! هرگز!»
«فکر می‌کنی قلمرو نور از حضور من استقبال می‌کند؟»
آرورا چیزی نگفت.
خب... حق با او بود.
چند ساعت بعد، برای اولین بار در تاریخ، یک فرشته از دروازه‌های جهنم عبور کرد.
قلمرو تاریکی برخلاف تصور آرورا، سرزمینی سوخته و ویران نبود. آسمانش به رنگ بنفش تیره بود و رودخانه‌هایی از نور آبی در میان کوه‌های سیاه جریان داشت.
آرورا آرام گفت:
«اینجا... زیباست.»
آرتور بدون اینکه به او نگاه کند، پاسخ داد:
«همه فکر می‌کنند تاریکی زشت است.»
«و همه فکر می‌کنند نور همیشه مهربان است.»
برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.
وقتی به قصر رسیدند، تمام خدمتکاران و فرماندهان از دیدن آرورا شوکه شدند.
یکی از آن‌ها با وحشت گفت:
«اعلیحضرت! چرا یک فرشته را به اینجا آورده‌اید؟!»
آرتور با همان صدای سرد همیشگی‌اش گفت:
«از امروز، هیچ‌کس حق ندارد به او آسیبی برساند. این دستور مستقیم من است.»
همه در سکوت سر خم کردند.
آرورا با تعجب به او نگاه کرد.
«لازم نبود این کار را بکنی.»
آرتور به سمت پله‌ها رفت و گفت:
«اشتباه برداشت نکن، فرشته. من فقط از دردسر متنفرم.»
اما درست زمانی که از او دور می‌شد، زیر لب آن‌قدر آرام گفت که فقط خودش بشنود:
«و نمی‌خواهم اتفاقی برایت بیفتد.»
آن شب، آرورا از پنجره‌ی اتاقش به آسمان بنفش قلمرو تاریکی خیره شد.
در همان لحظه، آرتور در بالکن اتاقش ایستاده بود و برای اولین بار در زندگی‌اش، به جای فکر کردن به جنگ...
به دختری فکر می‌کرد که قرار نبود هرگز وارد زندگی‌اش شود.
و در اعماق تاریکی، جایی که هیچ‌کس نمی‌توانست ببیند، دو جفت چشم ناشناس باز شدند.
گویی کسی از بازگشت پیشگویی باخبر شده بود.
و این، تنها آغاز دردسرهای آرتور و آرورا بود…
دو هفته از آمدن آرورا به قلمرو تاریکی گذشته بود.
برخلاف انتظارش، هیچ‌کس به او آسیبی نرسانده بود. البته دلیلش فقط یک نفر بود؛ آرتور.
شاهزاده‌ی تاریکی، با آن چهره‌ی جدی و نگاه سردش، به همه دستور داده بود که با آرورا مانند مهمان سلطنتی رفتار کنند.
اما خودش؟
خودش همچنان مثل همیشه مغرور و دست‌نیافتنی بود.
آن روز، آرورا در کتابخانه‌ی عظیم قصر مشغول خواندن کتابی درباره‌ی پیشگویی بود که صدایی آشنا از پشت سرش شنید:
«تو زیادی سؤال می‌پرسی، فرشته.»
آرورا لبخندی زد، بدون اینکه برگردد.
«و تو زیادی اخم می‌کنی، شیطان.»
آرتور که به ستون کنار پنجره تکیه داده بود، برای چند ثانیه سکوت کرد.
«من اخم نمی‌کنم.»
«می‌کنی.»
«نمی‌کنم.»
«حتی الان هم اخم کرده‌ای.»
برای اولین بار، یکی از خدمتکاران قصر نزدیک بود از تعجب بیهوش شود.


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 81 رای
5 ★
44%
4 ★
49%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بال های نور و تاج تاریکی

  • وندیگو

    0

    داستان قشنگی بود اما یکمی تند پیش رفت و حس میکنم بعضی جزییات شبیه هوش مصنوعی بود اما خسته نباشی خوب بود.

    ۳ هفته پیش
  • Negin

    0

    خیلی قشنگ بودد رفت جزو مورده علاقه هام😭😭✨✨

    ۴ هفته پیش
  • Elin

    1

    میتونست داستان خوبی باشه اما دقیقا شبیه داستان های هوش مصنوعی بود و خیلی جاها جمله ها تکرار شده بود

    ۱ ماه پیش
  • ساغر

    0

    رمان عالیی و جالب و زیبایی بود

    ۱ ماه پیش
  • ساغر

    0

    رمان عالیی و جالب و زیبایی بود

    ۱ ماه پیش
  • دیونه ی رمان

    2

    واقعا ایده اش فوق العاده بود خسته نباشی نویسنده عزیز ولی میتونست ی رمان ۲۰ قسمتی بشه تا یک قسمت و اونجوری اگر پر و بال بیشتری میگرفت بهتر میشد🙏🏻💙

    ۲ ماه پیش
  • دخترک سرد

    1

    محتوای داستان جذاب بود اما خیلی بد نوشته شده کاش یکم به داستان پر و بال داده شده بود

    ۲ ماه پیش
  • یاسی

    3

    داستان کوتاهی که میتونست تبدیل به یه رمان 10تا 20قسمتی بشه رو تو یک قسمت خلاصه کردی

    ۲ ماه پیش
  • در تاریکی شب

    1

    رمان خیلی قشنگی بود ممنون از نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    2

    به عنوان یه داستان کوتاه،قشنگ بود .اتفاقات خیلی سریع وپشت سرهم میافتاد روند داستان زیادی تند بود .در کل خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • مومنی.

    3

    داستان گیرا و خوبی داشت.فقط زیادی سریع بود.و این که انگار هی قرار بود پایان باشه ولی باز ادامه داشت.عروسی رو حس کردم دوبار خوندم.مرگ رایان رو هم.و ستاره سرخ برای آخرین بار!!موفق باشی ن ویسنده.

    ۲ ماه پیش
  • Nada

    1

    رمان خوبی بود من که عاشقش شدم امیدوارم جلد دوم هم داشته باشه 🥺♥️

    ۲ ماه پیش
  • Sogand

    0

    داره عزیزم 🤍✨

    ۲ ماه پیش
  • Nada

    1

    واقعا خیلی خوشحال شدم پس منتظره ادامه داستان هستیم سوگند زیاد منتظرمون نزاریا 😘😊🤍

    ۲ ماه پیش
  • Sogand

    0

    چشم عزیزم🦋🤍

    ۲ ماه پیش
  • Nada

    0

    قربونت ممنون که وقت میزاری و تک تک کامنتا رو جواب میدی امیدوارم همیشه موفق باشی 🤍🙂

    ۲ ماه پیش
  • Sogand

    0

    عزیزمی🤍🤍 🤍

    ۲ ماه پیش
  • Mahshid

    3

    رمان قشنگی بود اگه طولانی تر بود قشنگ ترم میشد اما به عنوان اولین اثر نویسنده واقعا خوب بود بی صبرانه منتظره جلد دومش هستم 💖🎀💗

    ۲ ماه پیش
  • Sogand

    1

    خوشحالم که خوشتون اومده ✨❤️

    ۲ ماه پیش
  • mmm

    1

    عالی بود سوگند بانو حتما فصل دوم رو بنویسید ما که راضی بودیم

    ۲ ماه پیش
  • Sogand

    0

    حتما چرا که نه 😊✨

    ۲ ماه پیش
  • نیکا

    4

    این رمان میتونست جذاب تر باشه.به نظرم اگر نویسنده بیشتر روی جزئیات زوم کنه و لحن رو تغییر بده و امروزیش کنه و داستان رو از زبان شخصیات ها و دوم شخص پیش ببره خیلی بهتر میشه.مثلا بعضی مواقع از راوی استفاده کنه عنوان رمان روخیلی دوست داشتم ولی لحن رو نه اصلانمیخوام توهین کنم اصلا.خیلی هم خوب بود مرسی💋

    ۲ ماه پیش
  • Sogand

    0

    متشکرم🤍 🤍🤍

    ۲ ماه پیش
  • mmm

    3

    بنظرم اگه لحن رو خودمونی تر کنه و یه شخصیت سومی بیاره وسط یا بچه هایه ارورا و ارتور رو بزرگتر کنه و سرنوشت پر از ماجرا و هیجانی براشون بسازه واینبار ما همراه بچه هاشون داستان رو ادامه بدیم عالی میشه بنظر من، اما نویسنده باید تصمیم بگیره بهرحال اون مالک داستانه نه ما امیدوارم نظرات مارو در نظر بگیرن

    ۲ ماه پیش
  • Sogand

    1

    معلومه نظرات شما رو در نظر میگیرم جلد دوم ماجرا های بیشتری هست 🤍🤍

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    1

    خوب بود رمانه باحالی بود دمت گرم نویسنده عزیزم فقط ضعف های مثل اینکه بعضی مواقع می گفت برا اولین بار این کار رو کرد ولی خب اون اولین بارش نبود یا می گفت برا آخرین بار ستاره تو آسمون درخشید ولی باز ستاره میومد بودیه ضعف های کوچک دیگه ای هم داشت و واقعا خیلی سریع پیش رفت ولی در کل خوب بود مرسی👌🏻💙💙

    ۲ ماه پیش
  • Sogand

    0

    ❤️❤️❤️ متشکرم

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    خواهش میکنم☺️💙💙

    ۲ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️