تخمین مدت زمان مطالعه : ۳۷ دقیقه ۵۴ ثانیه

هزار سال بود که آسمان و جهنم در سکوت با یکدیگر می‌جنگیدند.

هیچ انسانی از این جنگ خبر نداشت. آن‌ها زیر نور خورشید زندگی می‌کردند، بی‌آنکه بدانند هر ستاره‌ای که خاموش می‌شود، نشانه‌ی نبردی در سرزمین‌های پنهان است.

در بلندترین نقطه‌ی قلمرو فرشتگان، دختری با موهای طلایی و چشمانی به رنگ سپیده‌دم، روی لبه‌ی ایوانی مرمرین ایستاده بود. باد آرام بال‌های سفیدش را نوازش می‌کرد.

نامش آرورا بود.

او دختر فرمانروای فرشتگان و نگهبان آینده‌ی سرزمین نور بود. از کودکی به او آموخته بودند که شیاطین موجوداتی بی‌رحم‌اند؛ موجوداتی که قلب ندارند و تنها برای نابودی آفریده شده‌اند.

اما چیزی در قلب آرورا همیشه با این حرف‌ها مخالفت می‌کرد.

«اگر آن‌ها واقعاً هیچ احساسی ندارند، پس چرا هنوز بعد از هزار سال به جنگ ادامه می‌دهند؟»

صدای قدم‌هایی آرام افکارش را برید.

مادرش، با ردایی سفید و تاجی از کریستال‌های آسمانی، کنارش ایستاد و گفت:

«آرورا، زمانش رسیده.»

آرورا آهسته پرسید:

«زمان چه چیزی؟»

مادرش لحظه‌ای سکوت کرد؛ سکوتی که سنگینی‌اش از هزاران کلمه بیشتر بود.

«پیشگویی.»

رنگ از چهره‌ی آرورا پرید.

از کودکی نام آن را شنیده بود؛ پیشگویی‌ای که هیچ‌کس جرئت نداشت درباره‌اش صحبت کند.

در همان لحظه، هزاران کیلومتر دورتر، در سرزمین تاریکی، شعله‌های بنفش تالار سلطنتی را روشن کرده بودند.

پسر جوانی روی تختی از جنس سنگ سیاه نشسته بود. چشمان سرخش مانند آتش می‌درخشید و بال‌های تیره‌اش پشت سرش جمع شده بودند.

آرتور.

شاهزاده‌ی جهنم و پسر قدرتمندترین شیطان تاریخ.

او شمشیرش را در دست گرفت و با بی‌حوصلگی به مردی که مقابلش زانو زده بود، نگاه کرد.

«می‌گویی دوباره اسم آن پیشگویی را شنیده‌ای؟»

مرد با ترس سرش را پایین انداخت.

«بله، اعلیحضرت. ستاره‌ی سرخ امشب پس از نهصد سال دوباره در آسمان ظاهر شده است.»

چشمان آرتور باریک شدند.

«مزخرف است.»

اما ته دلش می‌دانست که حقیقت دارد.

پیشگویی می‌گفت:

««وقتی ستاره‌ی سرخ در آسمان بدرخشد، وارث تاریکی و دختر نور یکدیگر را خواهند یافت. اگر قلب‌هایشان به هم گره بخورد، یا جهان نجات خواهد یافت... یا برای همیشه در تاریکی فرو خواهد رفت.»»

آرتور از جایش بلند شد و شمشیرش را در دیوار سنگی فرو کرد.

«من هرگز به یک فرشته نزدیک نخواهم شد.»

در همان لحظه، در قلمرو نور، آرورا زیر لب همان جمله را تکرار کرد:

«من هرگز عاشق یک شیطان نخواهم شد.»

اما سرنوشت، از همان لحظه به هر دوی آن‌ها خندید.

آن شب، برای اولین بار در هزار سال گذشته، ستاره‌ای سرخ از میان آسمان گذشت و تمام جهان را در نوری عجیب فرو برد.

و هیچ‌کس نمی‌دانست که این، آغاز داستانی است که یا به جنگ هزار ساله پایان می‌دهد...

یا همه‌چیز را نابود خواهد کرد.

سه شب از ظهور ستاره‌ی سرخ گذشته بود.

اما آرامش، دیگر در هیچ‌یک از دو سرزمین وجود نداشت.

آرتور در تالار تاریکی ایستاده بود. ردای سیاهش روی زمین کشیده می‌شد و نور شعله‌های بنفش روی موهای مشکی‌اش می‌رقصید. او بلندقد، خوش‌چهره و به طرز عجیبی ترسناک بود؛ چشمان سرخش انگار می‌توانستند اعماق روح آدم‌ها را ببینند.

یکی از فرماندهانش با احترام سر خم کرد.

«اعلیحضرت، انرژی ناشناخته‌ای از جنگل مرزی احساس شده. احتمال می‌دهیم کار فرشتگان باشد.»

آرتور بدون اینکه نگاهش را از پنجره‌ی بزرگ تالار بردارد، گفت:

«یک گروه بفرستید.»

«آن‌ها بازنگشتند.»

برای اولین بار، سکوت تالار سنگین شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور آرام برگشت و نگاه سردش را به فرمانده دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس خودم می‌روم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان زمان، آرورا در باغ سپیده‌دم، میان گل‌های سفید قدم می‌زد. لباس بلندش در باد تکان می‌خورد و بال‌های درخشانش زیر نور ماه می‌درخشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آرورا!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او برگشت. پدرش، فرمانروای فرشتگان، با چهره‌ای نگران به سمتش آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نزدیکی مرزها، اتفاق عجیبی افتاده است. من می‌خواهم گروهی را اعزام کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با نگرانی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اجازه بدهید من هم بیایم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پدر...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو وارث سرزمین نوری، نمی‌توانم به خطر بیندازمت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما آرورا لبخند آرامی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«گاهی حتی نور هم باید وارد تاریکی شود.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش چیزی نگفت. او خوب می‌دانست وقتی آرورا تصمیمی بگیرد، هیچ‌کس نمی‌تواند منصرفش کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب، ماه به رنگ سرخ درآمده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جنگل مرزی، جایی میان نور و تاریکی، در سکوتی عجیب فرو رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور با شمشیر سیاهش میان درختان قدم برمی‌داشت. ناگهان حضور کسی را احساس کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بیرون بیا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان لحظه، نوری طلایی میان درختان ظاهر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو برای چند ثانیه بی‌حرکت ماندند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور انتظار داشت با جنگجویی خشن روبه‌رو شود، اما دختری را دید که انگار از نور و ستاره‌ها ساخته شده بود. موهای طلایی بلند، چشمانی به رنگ آسمان صبح و صورتی آرام و زیبا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و آرورا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هرگز تصور نمی‌کرد پسر شیطان چنین باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور برخلاف داستان‌هایی که شنیده بود، هیولایی ترسناک نبود. او جوانی بلندقد و قدرتمند با چهره‌ای خونسرد و مغرور بود؛ کسی که حضورش باعث می‌شد هوا سنگین‌تر شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور سکوت را شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«یک فرشته.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با آرامش پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و تو باید شاهزاده‌ی تاریکی باشی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور اخم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«از کجا مرا می‌شناسی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تمام آسمان درباره‌ی تو حرف می‌زند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار در سال‌های زندگی‌اش، آرتور نمی‌دانست چه بگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما خیلی زود حالت چهره‌اش دوباره سرد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر برای جنگ آمده‌ای، بهتر است همین حالا شروع کنیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا سرش را تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من برای جنگ نیامده‌ام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس اشتباه بزرگی کردی که به اینجا آمدی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یک لحظه، آرتور شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و نوک آن را مقابل آرورا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«به من دلیلی بده که همین حالا نکشمت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما آرورا نه ترسید و نه عقب رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او فقط به چشمان سرخ آرتور نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چون تو آن‌قدر که وانمود می‌کنی بی‌رحم نیستی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این جمله باعث شد آرتور برای چند ثانیه خشک‌اش بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ‌کس... هیچ‌کس تا به حال چنین چیزی به او نگفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو هیچ چیز درباره‌ی من نمی‌دانی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«شاید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا لبخند کمرنگی زد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اما فکر نمی‌کنم کسی که هنوز به دشمنش فرصت صحبت کردن می‌دهد، کاملاً تاریک باشد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو همزمان به سمت آسمان نگاه کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستاره‌ی سرخ، دوباره ظاهر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این بار، نور آن مستقیماً روی آرتور و آرورا افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان لحظه، نشانی درخشان روی مچ دست هر دوی آن‌ها ظاهر شد؛ نشانی که در تمام کتاب‌های باستانی از آن یاد شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشانه‌ی پیشگویی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان آرتور از ناباوری گشاد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه... این غیرممکن است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا به نشانی روی دستش خیره شد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس... پیشگویی حقیقت داشت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد شدیدی در جنگل پیچید و صدایی کهنه و ناشناس در گوش هر دوی آن‌ها زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

««نور و تاریکی، سرانجام یکدیگر را یافته‌اند.»»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برای اولین بار در زندگی‌شان، قلب‌هایشان بی‌دلیل تندتر از همیشه تپید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستند که این ملاقات، آغاز عشقی ممنوعه است؛ عشقی که سرنوشت دو جهان را برای همیشه تغییر خواهد داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از ناپدید شدن نور ستاره‌ی سرخ، سکوت سنگینی جنگل را فرا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور و آرورا هنوز به نشان درخشان روی مچ دستشان خیره بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور اولین کسی بود که به خودش آمد. با اخمی عمیق، آستین لباسش را روی مچ دستش کشید و با صدایی سرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«این اتفاق هرگز نیفتاده است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با تعجب به او نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اما همه‌چیز را دیدیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من به سرنوشت اعتقادی ندارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او این جمله را گفت، اما برای اولین بار در زندگی‌اش، قلبش حرف دیگری می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان صدای غرش بلندی از میان درختان به گوش رسید. موجوداتی سایه‌مانند، با چشمانی بنفش و دندان‌هایی تیز از دل تاریکی بیرون آمدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با نگرانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«این‌ها چی هستند؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور شمشیرش را بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سایه‌خوارها... موجوداتی که حتی از شیاطین هم فرمان نمی‌برند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از موجودات به سمت آرورا حمله کرد، اما پیش از آنکه به او برسد، آرتور در یک لحظه مقابلش ظاهر شد و با یک ضربه آن را از بین برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با تعجب به او نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو... از من محافظت کردی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور بدون اینکه نگاهش کند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فقط نمی‌خواهم پیشگویی به خاطر مرگ یک فرشته به پایان برسد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما خودش هم می‌دانست که این تمام حقیقت نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعداد سایه‌خوارها بیشتر و بیشتر می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا بال‌هایش را گشود و نور طلایی از دستانش ساطع شد. در یک لحظه، ده‌ها موجود در نور او ناپدید شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور برای چند ثانیه به او خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس فقط یک شاهزاده‌خانم ظریف نیستی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا لبخند کوچکی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و تو هم فقط یک شاهزاده‌ی مغرور و بداخلاق نیستی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار، گوشه‌ی لب آرتور به سختی تکان خورد؛ چیزی شبیه به یک لبخند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما لحظه‌ای بعد، زمین زیر پایشان شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حلقه‌ای از جادوی سیاه دور آن‌ها شکل گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور با ناباوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«غیرممکنه... این جادوی باستانیه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی ناشناس در هوا پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

««وارثان نور و تاریکی باید تا زمان ماه کامل در کنار یکدیگر بمانند، وگرنه هر دو خواهند مرد.»»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه فرصتی برای واکنش داشته باشند، نشانه‌های روی مچ دستشان درخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دردی شدید در سراسر بدنشان پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا روی زانو افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آه... این دیگه چیه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور دندان‌هایش را روی هم فشرد. او هرگز در برابر درد خم نشده بود، اما این درد متفاوت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«به نظر می‌رسد پیشگویی از آنچه فکر می‌کردم، خطرناک‌تر است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای بعد، نور نشانه‌ها خاموش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تا زمان ماه کامل، اگر بیش از چند کیلومتر از هم دور شویم، این درد بازمی‌گردد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با ناباوری به او خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«یعنی... مجبوریم کنار هم بمانیم؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«متأسفانه، بله.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتی طولانی میانشان حاکم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس آرتور نفس عمیقی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو با من به قلمرو تاریکی می‌آیی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چی؟! هرگز!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فکر می‌کنی قلمرو نور از حضور من استقبال می‌کند؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا چیزی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب... حق با او بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ساعت بعد، برای اولین بار در تاریخ، یک فرشته از دروازه‌های جهنم عبور کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلمرو تاریکی برخلاف تصور آرورا، سرزمینی سوخته و ویران نبود. آسمانش به رنگ بنفش تیره بود و رودخانه‌هایی از نور آبی در میان کوه‌های سیاه جریان داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اینجا... زیباست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور بدون اینکه به او نگاه کند، پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«همه فکر می‌کنند تاریکی زشت است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و همه فکر می‌کنند نور همیشه مهربان است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به قصر رسیدند، تمام خدمتکاران و فرماندهان از دیدن آرورا شوکه شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از آن‌ها با وحشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اعلیحضرت! چرا یک فرشته را به اینجا آورده‌اید؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور با همان صدای سرد همیشگی‌اش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«از امروز، هیچ‌کس حق ندارد به او آسیبی برساند. این دستور مستقیم من است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه در سکوت سر خم کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با تعجب به او نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«لازم نبود این کار را بکنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور به سمت پله‌ها رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اشتباه برداشت نکن، فرشته. من فقط از دردسر متنفرم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما درست زمانی که از او دور می‌شد، زیر لب آن‌قدر آرام گفت که فقط خودش بشنود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و نمی‌خواهم اتفاقی برایت بیفتد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب، آرورا از پنجره‌ی اتاقش به آسمان بنفش قلمرو تاریکی خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان لحظه، آرتور در بالکن اتاقش ایستاده بود و برای اولین بار در زندگی‌اش، به جای فکر کردن به جنگ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دختری فکر می‌کرد که قرار نبود هرگز وارد زندگی‌اش شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در اعماق تاریکی، جایی که هیچ‌کس نمی‌توانست ببیند، دو جفت چشم ناشناس باز شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی کسی از بازگشت پیشگویی باخبر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این، تنها آغاز دردسرهای آرتور و آرورا بود…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو هفته از آمدن آرورا به قلمرو تاریکی گذشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برخلاف انتظارش، هیچ‌کس به او آسیبی نرسانده بود. البته دلیلش فقط یک نفر بود؛ آرتور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهزاده‌ی تاریکی، با آن چهره‌ی جدی و نگاه سردش، به همه دستور داده بود که با آرورا مانند مهمان سلطنتی رفتار کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما خودش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش همچنان مثل همیشه مغرور و دست‌نیافتنی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز، آرورا در کتابخانه‌ی عظیم قصر مشغول خواندن کتابی درباره‌ی پیشگویی بود که صدایی آشنا از پشت سرش شنید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو زیادی سؤال می‌پرسی، فرشته.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا لبخندی زد، بدون اینکه برگردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و تو زیادی اخم می‌کنی، شیطان.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور که به ستون کنار پنجره تکیه داده بود، برای چند ثانیه سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من اخم نمی‌کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«می‌کنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نمی‌کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حتی الان هم اخم کرده‌ای.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار، یکی از خدمتکاران قصر نزدیک بود از تعجب بیهوش شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ‌کس... هیچ‌کس تا به حال جرئت نکرده بود این‌طور با آرتور حرف بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما عجیب‌تر از آن، این بود که آرتور عصبانی نشده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او فقط آهی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«گاهی با خودم فکر می‌کنم چطور تا الان زنده مانده‌ای.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این صدا، برای چند لحظه، تمام سکوت قصر را از بین برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب، بارانی از ستاره‌های بنفش بر آسمان قلمرو تاریکی بارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با هیجان به بالکن رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آرتور! زود بیا!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور که از اتاقش بیرون آمده بود، با بی‌حوصلگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چی شده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما وقتی نگاهش به آسمان افتاد، برای چند ثانیه ساکت ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خیلی قشنگه، نه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او در نور ستاره‌ها ایستاده بود و موهای طلایی‌اش در باد می‌رقصیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و آرتور...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار در زندگی‌اش، نمی‌توانست نگاهش را از کسی بردارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش یک تپش را از دست داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این غیرممکن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او پسر شیطان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و آرورا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا دختر نور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«به من زل نزن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور سریع نگاهش را برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من زل نزده بودم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس چرا گوش‌هایت قرمز شده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«شیطان‌ها خجالت نمی‌کشند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«معلومه که می‌کشند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور برای اولین بار در عمرش آرزو کرد که بتواند از یک مکالمه فرار کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز بعد، آرورا تصمیم گرفت بخشی از باغ ممنوعه‌ی قصر را ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در میان راه، ناگهان زمین زیر پایش شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه سقوط کند، دستی دور کمرش حلقه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او آرورا را در آغوش گرفته بود و بال‌های سیاهش باز شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آیا واقعاً هر جا می‌روی، باید دردسر درست کنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا که هنوز در شوک بود، آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ممنون که نجاتم دادی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر می‌مردی، من هم از نشانه‌ی پیشگویی درد می‌کشیدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فقط به همین دلیل؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بله.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نگاه آرتور چیز دیگری می‌گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای چند ثانیه، فاصله‌ی میان آن‌ها آن‌قدر کم بود که آرورا می‌توانست صدای قلبش را بشنود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و عجیب‌تر اینکه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلب آرتور هم تندتر از همیشه می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او سریع آرورا را روی زمین گذاشت و چند قدم عقب رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بهتر است از من فاصله بگیری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با تعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چرا؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور نگاهش را از او دزدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چون... من خطرناکم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما آرورا آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«شاید برای همه خطرناک باشی، آرتور. اما تا امروز، برای من فقط کسی بوده‌ای که بارها نجاتم داده است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار در هزار سال گذشته، شاهزاده‌ی تاریکی جوابی برای گفتن نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان شب، آرتور روی بالکن اتاقش ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از فرماندهانش نزدیک شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اعلیحضرت، مشکلی پیش آمده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس چرا این چند وقت این‌قدر حواس‌پرت شده‌اید؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور با اخم به او نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من حواس‌پرت نیستم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرمانده لبخند کمرنگی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر شما می‌گویید، اعلیحضرت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما حقیقت این بود که آرتور دیگر نمی‌توانست آرورا را از ذهنش بیرون کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در همان لحظه، در دوردست‌ترین نقطه‌ی قلمرو نور، فرشته‌ای جوان با موهای طلایی و چشمانی غمگین به آسمان نگاه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او زیر لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آرورا...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی دورتر، در اعماق تاریکی، دختری با موهای مشکی و چشمانی به رنگ زمرد، با لبخندی سرد به تصویری از آرتور خیره شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر کسی فکر می‌کند می‌تواند آرتور را از من بگیرد... سخت در اشتباه است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هنوز نه آرتور و نه آرورا، هیچ‌کدام نام آن دو را نمی‌دانستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سرنوشت، تازه مهره‌هایش را روی صفحه‌ی بازی قرار داده بود…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح آن روز، برای اولین بار پس از سال‌ها، دروازه‌های قلمرو تاریکی به صدا درآمدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور روی تخت سلطنتی سیاهش نشسته بود و طبق معمول، با چهره‌ای سرد به گزارش‌ها گوش می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان یکی از نگهبانان با عجله وارد تالار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اعلیحضرت! فرستاده‌ای از قلمرو نور آمده است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام تالار در سکوت فرو رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور ابرویش را بالا برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«یک فرشته؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بله، اعلیحضرت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظاتی بعد، جوانی با بال‌های سفید و چشمانی آبی وارد شد. او بلندقد، خوش‌چهره و آرام به نظر می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نگاهش تنها یک نفر را جست‌وجو می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض اینکه آرورا او را دید، چشمانش از تعجب باز شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«برایان؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایان لبخند محوی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بالاخره پیدایت کردم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور که تا آن لحظه آرام بود، نگاه سردش را میان آن دو جابه‌جا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«او کیست؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا چند لحظه سکوت کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دوست دوران کودکی‌ام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این کلمه نباید برای آرتور اهمیتی می‌داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیش از حدی که خودش می‌خواست قبول کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایان چند قدم به آرورا نزدیک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«همه در قلمرو نور نگران تو هستند. من داوطلب شدم که به دنبالت بیایم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا لبخندی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خوشحالم که حالت خوب است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور ناگهان از جایش بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر احوال‌پرسی‌تان تمام شده، فرشته می‌تواند حرف اصلی‌اش را بزند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام تالار متوجه تغییر لحن او شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایان نگاه کوتاهی به آرتور انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من آمده‌ام تا آرورا را به خانه برگردانم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور بدون هیچ احساسی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«او نمی‌تواند برود.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و چرا؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«به تو ربطی ندارد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایان برای اولین بار اخم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«به عنوان محافظ آرورا، اتفاقاً به من مربوط است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محافظ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور نگاه تیزی به آرورا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تا جایی که می‌دانستم، او به محافظ نیاز ندارد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا که متوجه اوضاع شده بود، سریع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«لطفاً دعوا نکنید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما انگار هیچ‌کدام صدایش را نمی‌شنیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب، آرورا در باغ قصر قدم می‌زد که صدایی آشنا را شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«به نظر می‌رسد شاهزاده‌ی تاریکی از حضور من خوشش نیامده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایان کنار فواره‌ی سنگی ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«این‌طور نیست... فقط آرتور کمی...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مغرور؟ بداخلاق؟ حسود؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا از شنیدن کلمه‌ی آخر جا خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حسود؟! آرتور؟ هرگز!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایان لبخند تلخی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آرورا... من از کودکی تو را می‌شناسم. نگاه آدم‌ها را خوب می‌فهمم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او لحظه‌ای سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من همیشه فکر می‌کردم روزی تو را به همسری خواهم گرفت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا ماتش برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«برایان...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اما حالا، وقتی او به تو نگاه می‌کند... انگار تمام دنیا را فراموش می‌کند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه آرورا چیزی بگوید، صدایی سرد از پشت سرشان شنیده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر حرف‌هایت تمام شده، آرورا باید استراحت کند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او با همان چهره‌ی بی‌احساس همیشگی ایستاده بود، اما چشمان سرخش از همیشه سردتر به نظر می‌رسیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایان آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ما فقط صحبت می‌کردیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس صحبتتان تمام شده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا با ناباوری بین آن دو نگاه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی برایان رفت، او به آرتور نزدیک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«واقعاً لازم بود این‌طور رفتار کنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بله.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چرا؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور چند لحظه سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«از او خوشم نمی‌آید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اما تو که حتی او را نمی‌شناسی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور نگاهش را از او گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نیازی نیست بشناسمش.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آرتور...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فقط... از او فاصله بگیر.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این اولین باری بود که چیزی شبیه نگرانی در صدایش شنیده می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما کسی که اوضاع را از دور تماشا می‌کرد، لبخند سردی روی لب داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختری با موهای مشکی بلند و چشمان زمردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانترا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او سال‌ها بود که عاشق آرتور بود و همه مطمئن بودند که روزی ملکه‌ی قلمرو تاریکی خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما حالا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک فرشته آمده بود و همه‌چیز را از او گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانترا آرام زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر نتوانم قلب آرتور را به دست بیاورم... نمی‌گذارم قلبش متعلق به کس دیگری باشد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در همان لحظه، برایان در اتاق مهمانان، به نشانی روی مچ دست آرورا فکر می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشگویی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او همیشه آرورا را دوست داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما اگر سرنوشت تصمیم گرفته بود او را به آرتور بدهد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید وقت آن رسیده بود که سرنوشت تغییر کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و آن شب، برای اولین بار، چهار قلب مختلف زیر یک آسمان تپیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبی که عاشق بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبی که از عشق فرار می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دو قلبی که آرام‌آرام در تاریکی فرو می‌رفتند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که هیچ‌کس نمی‌دانست، پایان این داستان با اشک نوشته خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باران آرامی بر فراز قلمرو تاریکی می‌بارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود و به آسمان بنفش خیره شده بود. از زمانی که برایان به قصر آمده بود، ذهنش آرام و قرار نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دوست دوران کودکی‌اش بود؛ کسی که همیشه از او محافظت کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما حالا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر بار که نام آرتور را می‌شنید، قلبش بی‌دلیل تندتر می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین فکرها بود که صدای در اتاق بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بیا تو.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز شد و آرتور، با همان لباس‌های مشکی همیشگی و چهره‌ی سردش، وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پادشاه فرشتگان پیغام فرستاده. ماه کامل تا سه روز دیگر طلوع می‌کند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرورا آرام پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و بعد از آن؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر پیشگویی درست باشد، نشانه‌های روی دستمان از بین می‌روند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتور مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و تو به قلمرو نور برمی‌گردی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️