لیست کلیه پارتهای رمان آیدا و آرزوهای پوشالی : پارت های 61 تا 72
تعداد کل پارت های منتشر شده : 72
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 61
نزدیکهای سحر بود که صدای زنگ گوشی از کنار بالش بلند شد.در خواب و بیداری دستم را روی تشک کشیدم تا پیدایش کنم. صدای زنگ، سکوت اتاق را شکسته بود و برای چند ثانیه نمیفهمیدم کجا هستم. پلکهایم را به زحمت باز کردم و اسم سعید را روی صفحهی روشن گوشی دیدم. نفس در سینه ام حبس شد و قلبم به یکباره کوبید....
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 62
وقتی به خانه رسیدم هنوز هیجان آن تماس در وجودم جریان داشت. مادر در آشپزخانه بود. چند دقیقهای دوروبرش چرخیدم و بعد بالاخره گفتم: _ مامان... به سمتم چرخید و گفت: _ جانم؟چیزی شده؟ دوست نداشتم فعلا از آمدن سعید حرفی بزنم. نمی دانم چرا...اما دلم می خواست اولین دیدارمان سکرت و پنهانی بماند.اصلا شاید ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 63
متعجب از رفتاری که نشان دادم، بعد از مکث کوتاهی خیره به نگاهم لب زد: _چرا اجازه ندادی دستتو بگیرم؟ یعنی واقعا توقع داشت همین اول کاری چنین اجازه ای به او بدهم؟ آن هم با وجود نامحرم بودنمان؟ با استرس زبانی پشت دندان هایم کشیدم و کلمات را در ذهن آشفته ام، پشت سر هم ردیف کردم تا به خورد نگاه متعجبش...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 64
چند دقیقه ای در مورد خودمان صحبت کردیم و بعد خیلی زود به پارکینگ رسیدیم. ریموت را زدم که تازه نگاهش به ماشین افتاد: _ مبارکت باشه.از ظاهرش معلومه ماشین خوبیه. در سمت راننده را باز کردم و دسته گل و کیفم را روی صندلی گذاشتم: _ ممنون عزیزم. حالا درسته مدل بالا نیست اما کار راه اندازه. انشالله بعدش ی...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 65
شوهر عمه ناهید گلویی صاف کرد و خطاب به مادرزنش گفت: _ حاج خانم این آقا سعیدِ ما آب شد، نمی خوای بری سر اصل مطلب؟ مادربزرگ نگاهی به جمع انداخت .لبخند زد و بعد کلماتش را شمرده و با احتیاط کنار هم چید و رو به پدرم گفت: _ راستش رو بخواین من اهل این نیستم که برای نوهم تعریف و تمجید الکی کنم.حقیقتا ا...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 66
نسیم خنکی قلب عاشقم را نوازش داد. به معنی باشه پلک روی هم گذاشتم و او لب زد: _ خدانگهدار و بلاخره مهمان ها رفتند و در بسته شد.نیم ساعتی را کنار پدر و مادرم نشستم تا نظرشان را در مورد سعید و خانواده اش بدانم. پدر گفت: _ آدم هارو با یه بار دیدن که نمیشه شناخت دختر جان.حالا هم پاشو برو بخواب، فردا...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 67
_من دنبال یه عشق زود گذر نبودم و نیستم. اگه قرار بود فقط چند روزی دلم بهت گرم بشه هیچ وقت این قدر برای دیدنت هیجان نداشتم. من تو رو برای موندن و ازدواج می خوام. میدونی چرا اینقدر با اطمینان از آینده حرف می زنم؟ چون تو برای من یه انتخاب ساده نیستی، من از همون اول تو رو برای یه عمر زندگی انتخ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 68
_ آیدا ؟ با شنیدن صدای سعید سرم را بالا آوردم. نگاهش پر از تعجب و نگرانی بود. _ چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟ بی هوا دستم را گرفت و من به انگشتانم که میان دست های گرمش قرار گرفته بود نگاه کردم. چند دقیقه قبل درباره ی همین لمس حرف زده بود.درباره ی این که چرا اجازه نمی دهم دستم را بگیرد اما حالا.....
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 69
همین که ماشین را با فاصله ی اندکی از خانه متوقف کردم، قلب بی تاب و بی قرارم درون سینه فرو ریخت. نگاه اشکی ام را به خانه ی پدربزرگم دوختم. همان خانه ی قدیمی با دیوار های آشنا و درِ آهنی بزرگی که سال ها برایم معنیِ خانواده را هجی کرد اما این بار چیزی در ظاهرش بود که دلم را می لرزاند. پرچم های...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 70
دستم را محکم تر گرفت و به چشم هایم خیره شد: _ درد یتیمی، درد بزرگیه. خدا برای،کافرش هم نیاره عمه... آهی کشیدم و با نهایت غم لب زدم: _ الهی آمین چشم هایم میان جمعیت چرخید و ناگهان پدرم را دیدم. با لباس مشکی و صورتی که خستگی و غم روی آن نشسته بود، گوشه ای ایستاده بود. چند لحظه خیره و کِش دار نگا...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 71
سوگند را به من سپرد و خودش به آشپزخانه رفت تا دست کمک مادر و زن عمو ها باشد. در جواب پیام سعید که حالم را پرسیده بود، یک " خوبم" فرستادم و تمام! بزرگتر ها درباره ی خاکسپاری فردا صحبت میکردند. کار های مراسم و جزئیات دیگری که هیچکدام برای من اهمیت نداشت.سر سفره آبگوشت گذاشتند اما هیچ کس اشته...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 72
به ظرف نگاه کردم و آرام گفتم: _ مرسی عزیزم نمی خورم. عاطفه گفت: _ یه کم بردار، از صبح چیزی نخوردی. سرم را به معنی نه تکان دادم: _ اصلا اشتها ندارم.اصرار نکن. برای میوه و خرما هم تشکر کردم ولی چیزی برنداشتم. کم کم آدم ها از کنار قبر فاصله گرفتند. هرکس فاتحه ای خواند و بعد دستی روی شانه ی ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
