پارت شصت و ششم :
نسیم خنکی قلب عاشقم را نوازش داد.
به معنی باشه پلک روی هم گذاشتم و او لب زد:
_ خدانگهدار
و بلاخره مهمان ها رفتند و در بسته شد.نیم ساعتی را کنار پدر و مادرم نشستم تا نظرشان را در مورد سعید و خانواده اش بدانم.
پدر گفت:
_ آدم هارو با یه بار دیدن که نمیشه شناخت دختر جان.حالا هم پاشو برو بخواب، فردا مفصل درموردش حرف می زنیم.
مادر هم متأسفانه با همسرش هم عقیده بود.همین که از
لطفا صبر کنید...
