پارت شصت و یک :
نزدیکهای سحر بود که صدای زنگ گوشی از کنار بالش بلند شد.در خواب و بیداری دستم را روی تشک کشیدم تا پیدایش کنم. صدای زنگ، سکوت اتاق را شکسته بود و برای چند ثانیه نمیفهمیدم کجا هستم. پلکهایم را به زحمت باز کردم و اسم سعید را روی صفحهی روشن گوشی دیدم. نفس در سینه ام حبس شد و قلبم به یکباره کوبید.سریع نشستم و تماس را جواب دادم.
_ الو؟
صدایش از آن طرف خط آمد.. لحن صدایی که آرامتر از چÙ
لطفا صبر کنید...
