پارت شصت و سوم :

متعجب از رفتاری که نشان دادم، بعد از مکث کوتاهی خیره به نگاهم لب زد:
_چرا اجازه ندادی دستتو بگیرم؟

یعنی واقعا توقع داشت همین اول کاری چنین اجازه ای به او بدهم؟ آن هم با وجود نامحرم بودنمان؟
با استرس زبانی پشت دندان هایم کشیدم و کلمات را در ذهن آشفته ام، پشت سر هم ردیف کردم تا به خورد نگاه متعجبش بدهم.
_ سعید جان،ما هنوز محرم نیستیم.

چهره‌اش برای یک لحظه تغییر کرد.دس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️