پارت شصت و سوم :
متعجب از رفتاری که نشان دادم، بعد از مکث کوتاهی خیره به نگاهم لب زد:
_چرا اجازه ندادی دستتو بگیرم؟
یعنی واقعا توقع داشت همین اول کاری چنین اجازه ای به او بدهم؟ آن هم با وجود نامحرم بودنمان؟
با استرس زبانی پشت دندان هایم کشیدم و کلمات را در ذهن آشفته ام، پشت سر هم ردیف کردم تا به خورد نگاه متعجبش بدهم.
_ سعید جان،ما هنوز محرم نیستیم.
چهرهاش برای یک لحظه تغییر کرد.دس
لطفا صبر کنید...
