پارت شصت و نهم :
همین که ماشین را با فاصله ی اندکی از خانه متوقف کردم، قلب بی تاب و بی قرارم درون سینه فرو ریخت.
نگاه اشکی ام را به خانه ی پدربزرگم دوختم. همان خانه ی قدیمی با دیوار های آشنا و درِ آهنی بزرگی که سال ها برایم معنیِ خانواده را هجی کرد اما این بار چیزی در ظاهرش بود که دلم را می لرزاند.
پرچم های سیاه از سردرِ دیوارها آویزان بودند و پارچه های تیره با خطوط روشن، در باد آرام تکان می
لطفا صبر کنید...
