پارت شصت و دوم :
وقتی به خانه رسیدم هنوز هیجان آن تماس در وجودم جریان داشت.
مادر در آشپزخانه بود.
چند دقیقهای دوروبرش چرخیدم و بعد بالاخره گفتم:
_ مامان...
به سمتم چرخید و گفت:
_ جانم؟چیزی شده؟
دوست نداشتم فعلا از آمدن سعید حرفی بزنم. نمی دانم چرا...اما دلم می خواست اولین دیدارمان سکرت و پنهانی بماند.اصلا شاید اوضاع بر وفق مراد نچرخید و یا هزاران دلیل دیگر...
با استرسی که بیخ گلویم رØ
لطفا صبر کنید...
