دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ترسناک و خون آشامی لنگه کفش شوم اثر رویا پرداز تاریک

رمان لنگه کفش شوم

  • زبان فارسی
  • 8.7K 👁
  • 54 ❤️
  • 54 💬

خلاصه رمان لنگه کفش شوم

الا، پس از مرگ پدر، در آغوش پر مهر نامادری و خواهران ناتنی‌اش رشد کرد و تبدیل به بانویی نوزده ساله و خیره‌کننده شد. اما وقتی زمزمه‌های وسوسه‌انگیز در شهر پیچید: شاهزاده در مهمانی‌های شبانه قصر به دنبال عروس می‌گردد و قصد ازدواج دارد، رویای او شعله‌ور گشت. شب اول، خواهر بزرگ‌تر با دلی آکنده از امید به قصر رفت، اما با چهره‌ای آشفته و روحی درهم شکسته بازگشت. آنچه او در پس پرده این مهمانی به ظاهر سلطنتی دیده بود، آنقدر وحشتناک بود که زبانش را بست و نامادری‌اش را وادار کرد تا سفر الا و خواهر دیگرش را ممنوع کند. اما الا، کور شده از رویای زندگی اشرافی و درخشش قصر، به پریشانی خواهرش و مخالفت‌های مادرش بی‌اعتنا ماند. او که نمی‌توانست اجازه دهد چنین فرصتی از دست برود، در تاریکی شب از خانه گریخت و راهی جنگل شد. در آنجا، با جادوگری ساکن در سایه‌ها معامله‌ای خطرناک بست. جادوگر به وعده‌اش وفا کرد: او را به مهمانی شاهزاده رساند و یاری‌اش داد تا توجه شاهزاده را جلب کند. اما الا نمی‌داند که بهای این رؤیای پر زرق و برق چیست... و چه سرنوشت شومی، پنهان در زیر ردای زیبای قصر و درخشش چشم‌های شاهزاده، انتظار او را می‌کشد. "وقتی شیاطین خودشان را برای سیاه‌ترین گناهان آماده می‌کنند، همانند من خودشان را به شکل فرشتگان آسمانی در می‌آورند." — ویلیام شکسپیر

قسمتی از متن رمان لنگه کفش شوم

- الا جانم، تو امشب توی مهمونی شاهزاده شرکت نمی‌کنی.
قیافه الا کاملا در هم پیچید، درحالی که دهانش پر بود، با تعجب گفت:
- چی؟ آخه چرا؟
همین یک قیافه اندوهگین از سوی الا کافی بود که قلب نازک بانو ترمین ترک بخورد، بیش از اندازه او الا را دوست داشت، همانند الهه‌ای او را می‌پرستید، حتی توان دیدن خم ابرویش را نداشت.
اما اکنون چاره‌ای نداشت، چون برای نجات جان الا باید او را از شرکت در این مجلس شوم منع می‌کرد. حتی اگر به قیمت شکستن دلش تمام می‌شد.
نفسی گرفت و با صدای آرام و لحنی اندوهگین، گفت:
- نامه‌ای به دوستم که حضور تو و خواهرانت رو تدارک دیده بود، می‌نویسم.
سپس در ذهنش زمزمه کرد:
- باید به بانو آنا شک می‌کردم، اون خیلی آدم پول دوست و خسیسی هست، عمرا در راه خدا به کسی کمک کنه، همین که زن مرموزی مثل آنا که معلوم نیست پدر مادرش کی هستند از کدوم خانواده‌ هستند، کمکم کرده تا دخترام رو وارد مهمونی کنم قضیه بودار هست، اه! من که زن باهوشی بودم! چطوری توی همچین تله‌ای افتادم؟درحالی که مشغول فکر کردن بود، الا با خشم، هر دو دست مشت شده‌اش را به میز صبحانه کوبید و برخواست، با خشم فریاد زد:
- چرا؟ مگه من چه کار اشتباهی کردم؟ که می‌خوای از مهمونی رفتن محرومم کنی.
بانو ترمین با آرامش پاسخ داد:
- تو دختر خیلی خوشگل زیبا و مهربونی هستی، پرنس چارمینگ در شأن تو نیست، باید‌‌...
الا که در آتش خشم می‌سوخت فریاد زد:
- منظورت چیه که در شأن من نیست؟ نکنه می‌ترسی من واقعا موفق بشم و به جای دخترات من ملکه بشم!
بانو ترمین دیگر خشمش را کنترل کند، شک در عشق نکته ضعفش بود، تن صدایش را بالا رفت و فریاد زد:
- الا این چه حرفیه می‌زنی؟
آناستازیا با تعجب به این صحنه خیره شده بود، اتفاق بسیار نادری بود، بانو ترمین برای اولین بار به این دختر لوس نه می‌گفت و با او مخالفت می‌کرد. این اصلا سابقه نداشت مادرش به هر خواسته غیرمنطقی او تن می‌داد حتی اگر به ضرر دختران خونی خود تمام می‌شد با این شناختی که از مادرش داشت این صحنه‌ واقعا برایش عجیب و غیرقابل هضم بود.
الا درحالی که از شدت خشم صدایش می‌لرزید، گفت:
- واقعاً فراموش کرده بودم که تو مادرم نیستی! عادیه که بهم حسودی کنی.
بانو ترمین قبل از آن‌که چیزی بگوید، الا قهر کرد و گریه کننان به اتاقش رفت. در را پشت سرش بست و روی زمین نشست و شروع به اشک ریختن کرد.
فلش بک به گذشته ۲۱ سال قبل
دخترک روی زمین نشسته بود، سرش را روی زانو جادوگر گذاشته بود. و درحال اشک ریختن بود، بند-بند وجودش او را می‌خواست، نمی‌توانست لحظه ای بدون آن پسر تحمل کند. دیوانه‌وار عاشقش بود و در حد پرستش دوستش می‌داشت. در فراق او چنان گریه می‌کرد، که شانه‌هایش می‌لرزید.
جادوگر به آرامی موهای بلوند آن دختر را به آرامی نوازش کرد، گفت:
- چی شده دختر عزیزم؟ آخه چرا دختری به خوشگلی تو باید گریه کنه؟
آن دختر با چشمان آبی زیبایی که داشت نگاهی به او انداخت و با لحنی پر از اندوه گفت:
- من عاشق شدم، ولی...
سپس بغضش بر او غالب شد که نتوانست سخن بگوید‌.
آن جادوگر با تعجب، گفت:
- این که خیلی خوبه ! ولی چرا گریه می‌کنی؟ من یک فرشته‌ام کافیه آرزوت رو بهم بگی!
آن دختر زیبارو درحالی که بغض گلویش را فشار می‌داد، پاسخ داد:
- من عاشق مردی شدم که اصلا به من توجهی نمی‌کنه! چون اون عاشق دختر ارباب من شده، اون دختر خیلی زشت هست، نه مثل من موهای بلوندی داره، حتی چشماش هم سیاه و زشته، ولی چنان شعری در وصف این عجوزه می‌گه، آدم فکر می‌کنه اون عاشق یک پری شده.
آن جادوگر درحالی که شنل آبی بر سر کرده بود، به آرامی دستی روی صورت خیس آن دختر کشید، اشک‌های آن دختر بلوند را پاک کرد و گفت:
- کور بودن به عیوب معشوق، و کر بودن در برابر عیوب زشت علیه معشوق یکی از نشانه‌های عشقه.
سپس به آرامی گونه آن دختر را نوازش کرد، گفت:
- ولی نمی‌تونم اجازه بدم یک دختر زشت و پلید مانع عشق تو بشه، کاری می‌کنم که اون به تو تمایل پیدا کنه.
آن دختر با هیجان نگاهی به او انداخت و گفت:
- واقعاً راست می‌گی؟
آن جادوگر که وانمود می‌کرد فرشته است، با لحنی بشاش و خوشحال گفت:
- البته که آره! می‌تونم کاری کنم که هرچی عشق به اون دختر زشت داره رو به تو داشته باشه، فقط یه شرط داره!
آن دختر با هیجان گفت:
- چه شرطی؟ زودباش بگو! حتی حاضرم برای رسیدن بهش جونم رو بدم.
جادوگر با لبخندی که بر لب داشت گفت:
- باشه قبوله، کاری می‌کنم که اون پسر نتونه دوری تو رو تحمل کنه و تو رو مثل یک الهه بپرسته.
سپس از زیر آستینش یک کاغذ سوخته کهنه زرد رنگ بیرون آورد:
- یک قرار داد باهم امضا کنیم.
آن دختر عهدنامه جادویی را را گرفت و گفت:
- کجا رو امضا کنم؟ زودباش نشونم بده؟
با خواندن ورد بیبدی بابیدی بو و چرخواندن چوب دستی یک عهدنامه جادویی روی هوا ظاهر شد و داخل است آن دختر افتاد.
روی آن با خون بند عهدنامه به زبان شیاطین نوشته بود، آن دختر بدون آنکه بداند در ازای چه چیزی عشق را از رقیبش می‌دزدد با قلم جادویی آن را امضا کرد.
در همان لحظه هم آن پری و هم آن عهدنامه جوری غیبشان زد که گویا از اول همچین چیزی وجود نداشت.
فلش بک به زمان حال
بانو ترمین امشب همه دختران در اتاق‌هایشان خودشان را حبس کرده بود، تا آناستازیا و الا از اتاق هایشان فرار نکنند، در این مهمانی شوم شرکت نکنند، هر دو بر خلاف احوال ناخوش دریزیلا تمایل زیادی برای شرکت در این مهمانی و محک کردن بخت خود را داشتند.
نمی‌توانست جوابی عقلانی بر پایه منطق به پاسخ سوالتاشان دهد، چون مشکل‌شان فرا تر از عقل و منطق بود.
***
فلش بک به زمان حالدر همین حین جادوگر پیر در کلبه‌اش مشغول پختن سوپ بود.
قابلمه سیاه قدیمی روی آتش گذاشته بود، درحال هم زدن آن بود.
بوی جنازه گندیده در کلبه‌اش پیچیده بود، با بوی تهوع آور معجون‌های جادویی کلبه‌اش مخلوط شده بود، عطری سمی و وحشتناک ساخته بود، جادوگر درحال لذت بردن از این عطر نفرت انگیز بود.
منشع بو از آن سوپی بود که داخل دیگ می‌جوشید، جنازه یک نوزاد تازه به دنیا آمده درون آن بود و درحال پختن بود.
سوپ جادویی نوزاد بهترین معجونی است، که او را جوان و زیبا می‌کند.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان لنگه کفش شوم

  • یه رمان خوان

    0

    سیندرلا س؟😂

    ۳ هفته پیش
  • jojo

    0

    رمانش خوب بود

    ۱ ماه پیش
  • نهال

    1

    میشه بهترین رمانایی که خوندید و بگین

    ۷ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    اینجا جاش نبود کاش در مورد رمان من نظر می دادی

    ۶ ماه پیش
  • حدیث؟؟

    1

    لالایی پاندورا رو بخون عالیههع و رمان های مرجان فریدی رو بخون بی نظیرند

    ۳ ماه پیش
  • کبری

    2

    خیلی قشنگ بود😍

    ۴ ماه پیش
  • نازگل

    0

    خوب بود جلد دوم کی میزاری ای کاش همین جا باشه

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    3

    ایده جالب بود میتونست خیلی بهتر نوشته بشه خیلی هول هولی بود انگار میخاست زودتر تموم بشه یه سری غلط املایی هم داشت

    ۵ ماه پیش
  • دنیز

    0

    من هنوز نخوندم ارزش خوندن داره؟؟ جلد دوم داره اگه داره اسمش چیه؟ ممنون میشم بگید😘

    ۵ ماه پیش
  • کژاله

    1

    داستان سیندرلا با ژانر خوناشامی و جادوگری؛ داستان کشش و جذابیت نداشت.

    ۵ ماه پیش
  • Nelly

    2

    واقعا لذت بردم! قلمتون حرف نداره لطفا ادامه بدید من خیلی خوشم اومد حس هیجان رو توی هر خطش حس کردم.

    ۵ ماه پیش
  • نویسنده‌

    2

    خوشحالم که رمانم رو دوست داشتی پیامت بهم کلی انرژی داد

    ۵ ماه پیش
  • Titi

    3

    رمان جالبی بود واقعیت زندگی ادمای ظاهر بین و نشون میداد. فقط دوست نداشتم نامادری بمیره کاش تو جلد دو زنده شه🥲

    ۵ ماه پیش
  • نویسنده

    0

    خوشحالم که رمانم رو پسندیدی این ایده خیلی ها بود ولی ناجی الا یه نفر دیگه هست

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    2

    رمان خیلی خوبی بود

    ۵ ماه پیش
  • نویسنده

    0

    خوشحالم که دوست داشتی

    ۵ ماه پیش
  • هرا

    1

    خیلی خوب بود داستانی کوتاه و مختصر با قلم فوق العاده فقط نفهمیدم دراون توی داستان چه نقشی داشت

    ۵ ماه پیش
  • نویسنده

    1

    سلام خوشحالم که دوستش داشتی دراون در آینده نقشش پر رنگ میشه. این جا در حد اسم بود

    ۵ ماه پیش
  • عالی بود

    2

    عالی بود این رمان جلد دومشو هر چه زودتر بزااار 🩷✨✨✨✨✨✨

    ۶ ماه پیش
  • نویسنده

    0

    خوشحالم که دوستش داشتی تلاشمو می کنم واقعا ایده رو دارم اما سختمه

    ۵ ماه پیش
  • نویسنده رویا پرداز

    0

    خوشحالم که رمانم رو پسندیدی تلاشمو رو میکنم زودتر بنویسم متاسفانه سنگینی درس دانشگاه نمیزاره😭😭

    ۵ ماه پیش
  • نینی

    1

    رمان خیلی خوبی بود واقعا دوستش داشتم ولی بنظرم برای اینکه کمتر نظر منفی دریافت کنی ژانر غمگین هم بزن، یه جورایی غمگین کننده بود ولی واقعا خوب بود

    ۶ ماه پیش
  • نویسنده‌

    0

    اره اشتباهم همین بود، هول هولکی ژانر زدم

    ۵ ماه پیش
  • رویاپرداز نویسنده

    0

    قبل از خوندنش توجه کنید این اثری که ارسال کردم رمان نیست، قالبش یه چیز دیگه هست فن فیکشن هست. یعنی داستان از دیدگاه یا یک دنیای دیگه باز روایت بشه. این داستان های دیزنی شیرین در دنیای تاریک و ترسناک روایت میشه. علت ترسناک بودن دنیاش ربطی به هیولاهاش نداره مکر یا نادانی آدما بهشون آسیب میزنه

    ۶ ماه پیش
  • ادامه

    1

    خلاصه که انتظار داستان شیرینی رو نداشته باشید

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!