رمان نجوای سنگستان به قلم زهرا صالحی (تابان)
خانهی قدیمی سنگستان با دیوارهای تیرهاش تنهاست. اما نه تنها نیست. هر شب، صداهایی از دل سنگها میآیند؛ صدای قدمهایی که با ریتم ضربان قلب تو هماهنگ میشوند! آن پایین، زیر تهِ تاریکی، چیزی منتظر است. و امشب...در باز است!
ژانر : ترسناک
تخمین مدت زمان مطالعه : ۵۹ دقیقه ۴۶ ثانیه
ژانر : #ترسناک
خلاصه :
خانهی قدیمی سنگستان با دیوارهای تیرهاش تنهاست. اما نه تنها نیست. هر شب، صداهایی از دل سنگها میآیند؛ صدای قدمهایی که با ریتم ضربان قلب تو هماهنگ میشوند!
آن پایین، زیر تهِ تاریکی، چیزی منتظر است. و امشب...در باز است!
شهر سنگستان یک مفهوم کاملاً خیالی و زاییدهی تخیل نویسنده است و هیچ وجود عینی یا خارجی ندارد. هرگونه شباهت احتمالی بین عناصر این شهر تخیلی و پدیدههای واقعی، صرفاً تصادفی و غیرعمدی بوده و ارتباطی با حقایق موجود ندارد.
بعضی از افراد سنگستان بر این عقیده باور دارند که به این دلیل نام این منطقه را سنگستان نهادهاند که سنگستان در منطقهای با سنگهای غولپیکر و تخته سنگهایی با شکلهای عجیب بنا نهاده شده است، طوری که انگار کل شهر از سنگ ساخته شده است. برخی افراد نیز بر این باورند که سنگستان ممکن است نام شهری جادویی یا نفرین شده باشد که در زمانهای قدیم طی یک اتفاق عجیب، در آنجا مردم یا موجودات به سنگ تبدیل شدهاند.
مقدمه:
سقفش زمزمه میکند.
پنجرهها با باد نجوا میکنند، اما نه به زبان آدمیزاد.
هر شب، سایهای بلندتر از درختان قدیمی حیاط، از پشت شیشهها تماشایت میکند.
آنها میگویند آخرین مستأجر، دیوارها را خط خطی کرد و رفت.
ولی اگر نزدیک شوی، میبینی آن خطوط با ناخن کشیده شدهاند...و هنوز تازهاند!
خانههای دیگر خالی میشوند.
اما این یکی پُر میشود.
همیشه یک جای خالی کمتر از آدمهایی است که پا به درونش میگذارند!
"خوش آمدید...جای شما اینجاست."
***
این متن را بخوان شاید از خواندن داستان اصلی، منصرف شوی!!!
سکوت همیشه نشانهی آرامش نیست. همیشه خالی نیست. گاهی، پر است از چیزهایی که نفس نمیکشند، ولی گوش میدهند. زیرزمینهای قدیمی را بشناس؛ آنجا دیوارها حافظه دارند. هر آجری چیزی را در خودش دفن کرده، هر ترک، داستانی ناتمام. گاهی، یعنی چیزی منتظرته...بیصدا. اون پایین، جایی که نور هیچوقت به تهش نمیرسه، صداها شکل عجیبی پیدا میکنن. انگار هوا هم میدونه که باید پچپچ کنه، مبادا چیزی بیدار بشه.
وقتی پای تو به پلههای فرسوده میخورد، سکوت مثل پردهای کنار میرود. چیزی از سایهها جدا میشود و قدمهایت را با فاصلهای دقیق دنبال میکند. اگر ایستادی، آن هم میایستد. اگر دویدی، میدود. اما هرگز نزدیکتر نمیشود. میخواهد مطمئن شود که تو هم بخشی از تاریکی خواهی شد.
هوا در آنجا غلیظ است؛ مثل تنفس کسی که پشت سرت ایستاده. اگر برگردی، هیچکس نیست. ولی مطمئن باش همین حالا هم انگشتانی سرد، آهسته به سمت پشت سر تو دراز شدهاند!
زیرزمین هرگز خالی نیست. فقط صبر میکند.
سردابها همیشه چیزی را پنهون میکنند؛ نه فقط صندوقچههای خاکگرفته، قفلهای زنگزده، یا کوزههای ترشی که دیگه کسی جرئت نمیکند درشان را باز کند. نه! گاهی سرداب، چیزهایی را در خودش نگه میدارد که هیچکس جرئت نکرده است دربارهشان حرف بزند.
سایههایی که نمیدانی مال کی هستند، پشت ستونهای فرسوده قایم میشوند و با هر نفست نزدیکتر. نگاههایی که وقتی پشتت را بهشان میکنی، ظاهر و ناگهان محو میشوند...ولی وقتی دوباره برمیگردی، هنوز ته هوا گرمایشان را حس میکنی. و صداها....آه، صداها. زمزمههایی که از توی تاریکی میآیند، ولی انگار از پشت جمجمهات شنیده میشوند. یه جورهایی میدانند چطور اسمت را صدا بزنند. همان طوری که مادرت میگفت.
پلههای پایین رفته، دیگر تمام نمیشوند. هرچقدر هم که بروی، بوی خاکِ نمناک و چیزی شبیه به نفسِ گندیده، از توی راهروهای باریک دنبالت میکند.
و اون ته...ته سرداب، یه در هست. قفلش شکسته.
تو میدونی که نباید بری داخل.
ولی میدونی که چیزی از اون طرف در...داره به صداهای تو گوش میده!
و پلهها...پلههایی که گویی نه به زیرزمین، که به مکانی دیگر میروند. جایی که تاریکی نه به چشم، که به جان آدمی مینشیند. سالهاست کسی از آن بازنگشته، یا اگر هم بازگشته، دیگر آن آدم سابق نیست.
هیچکس نمیداند چرا گاه، حتی زمانی که درِ سرداب سالهاست بسته مانده، بوی خاکِ تازه از آن برمیخیزد. خاکی نمخورده و سنگین، آمیخته با رطوبتی که به استخوان مینشیند. بویی که یادآور گور تازه است، گویی زمین در آن عمق، همواره در حال بلعیدن چیزی است...یا کسی!
گاهی، اگر در سکوت نیمهشب گوش بسپاری، صدای خشخشِ چیزی را میشنی که از آن پلهها بالا میآید. صدایی که نه از گام، که از کشیده شدن چیزی بر سنگهای نمناک پدید میآید. شاید پارچهای کهنه، شاید...چیزی دیگر.
و درست هنگامی که نفسهایت به شماره میافتد، درست وقتی که میخواهی فرار کنی، میفهمی که آن صدا...دیگر از پلهها نمیآید. بلند است. درست پشت سرت!
***
هوا داشت خفه میکرد، انگار یه چیزی تو دلش بود که نمیذاشت راحت نفس بکشی. من تو اتاقم دراز کشیده بودم، هندزفری تو گوشم، آهنگ رو تا تهش بلند کرده بودم تا صدای سکوتِ خفه کنندهی خونه رو نشنوم. پایینتر صدای مامان و بابا میومد که داشتن وسایلشون رو جمع میکردن. میخواستن برن سر قبر مامانبزرگ. دو سال میشد که رفته بود، ولی هنوز بعضی وقتا یادم میرفت و موقع ناهار بیاختیار سرم رو برمیگردوندم ببینم اونم داره میاد تو آشپزخونه... .
- تو که با ما نمیای دیگه؟
بابا از پلهها بالا اومد، داشت کراواتش رو مرتب میکرد.
گفتم:
- نه بابا، حوصله ندارم امروز. شما برید.
مامان هم مثل همیشه یه نگاه نگران بهم انداخت و رفتن. در که بسته شد، انگار خونه یه نفس راحت کشید.
یه چند دقیقه سریع گذشت. بارون شروع کرد به باریدن. قطرهها به شیشهی پنجره میخوردن، انگار داشتن یه چیزی رو بهم میگفتن. هنزفری رو از گوشم درآوردم و به موبایل ولوم دادم. صدای walk along with me یهویی از فضای خفقان، پرت شد توی فضای خونه. نمیدونم چرا ولی همیشه از شنیدن این آهنگهای ترسناک لذت میبردم و میبرم. دلیلش رو کسی بهم نگفته تا حالا. خودمم که اطلاع قبلی ندارم! تو حال و هوای خودم بودم و داشتم گوشی رو بالا پایین میکردم تو تنهایی که یهو...بوووم! تاریکی! برق رفته بود. فقط نور آبی رعدوبرق بود که هر چند ثانیه یه بار همه چی رو روشن میکرد، به عنوان تنها منع روشنایی باقی موند.
صدای آهنگ رو کم کردم و پریدم پشت پنجره. هنوز نیم ساعت نشده بود مامان اینا رفته بودن چه طوفانی گرفته. پرده رو کشیدم و نشستم رو تخت. دراز کشیدم و با صدای بارون به سقف زل زدم. همه جا تاریک بود. شبیه صحنههای فیلم ترسناکا شده بود. از بچگی، وقتی بقیه از داستانهای جن میترسیدن، من با چشمهای گرد شده گوش میدادم و میخواستم بیشتر بدونم. شبها زیر پتو چراغقوه به دست، کتابهای ماورایی میخوندم و تا حالا با نوزده سال سن، تمرینات برونفکنی رو چند بار امتحان کردم. سه بار تا آستانهی ترسناکترین تجربههای زندگیم رفتم...و برگشتم!
مامانبزرگ خدا بیامرزم همیشه بهم میگفت منم سر نترسی داشتم. یعنی ماجراهایی که من رد کردم رو اگه کسی از سر میگذروند،... . و ساکت میشد. انگار میدونست چیزی در انتظار منم هست. یه شب، وقتی بارون تندی میبارید و باد شاخههای درختها رو به پنجرههای خونه میکوبید دقیقا مثل همین الان، اون داستانی رو برام تعریف کرد که تا امروز توی ذهنم مونده. هر موقع دور هم با بچهها راجعبه چیزهای ترسناک حرف میزنیم، توی دلم به حرفاشون میخندیدم. این ماجرا ته ترس بود! خود ترس بود! و... .
حرفهاش واضح یادمه. انگار همین الان جلوم نشسته بود و داشت صحبت میکرد. مادربزرگم تعریف میکرد:
-اون موقع ها که زیرزمینِ خونهها سرداب داشت، پیرمردی به اسم ملابصیر توی زیرزمین ما زندگی میکرد. ما اونموقع توی سنگستان زندگی میکردیم. دور بود و زیاد هم امکانات نداشت. ملا با هیچکس جز پدربزرگتون حرف نمیزد. انگار برای بقیهی آدمها اصلاً وجود نداشت. از سر نداری بود که اجازه داده بودیم تو همین خونهی قدیمی ما زندگی کنه، اون هم توی همون سرداب ترسناک. آدم عجیبی بود. سرد و مرموز. بعضی وقتها روزها پیداش نمیشد، انگار تو دل تاریکی سرداب گم میشد. تا اینکه پدربزرگ با صدای بلند صدا میزدش:
- ملا! غذا حاضر شده.
بعد از چند دقیقه، در سرداب با صدای جیغ مانندی باز میشد و او با همان قیافهی همیشگی ظاهر میشد؛ صورتی رنگ و رورفته که انگار ماهها نور آفتاب بهش نخورده بود، چشمهایی گودافتاده که تهش چیزی جز تاریکی نبود، و لباسهای کهنهای که بوی نم و گندیدگی میداد. یه نگاه میانداخت و دوباره تو تاریکی سرداب ناپدید میشد.
هیچکس نمیدونست تو اون سرداب چیکار میکنه. حتی پدربزرگ هم دربارهش حرفی نمیزد. فقط میدونستم که تا پدربزرگت خونه نبود، کسی جرأت نزدیک شدن به در سرداب رو نداشت. یک بار برادرم از سر کنجکاوی رفته بود دم در، اما با جیغی بلند برگشته بود، صورتش سفید شده بود مثل گچ، و تا سه روز تب کرد. بعد از اون، همه میدونستن که سرداب فقط مال ملاست. مردم سنگستان بیشتریهاشون به خرافات و این حرفها دامن میزدن...جوری که خیلی وقتها از حرفاشون میترسیدم! همیشه سعی میکردم زیاد به حرفهای این مدلی گوش نکنم؛ چون هر چی بود خودم و بابابزرگت تنها توی اون خونه زندگی میکردیم و چون بعضی اوقات پدربزرگت به بازارچه میرفت و گهگداری هم پیش میومد که خونه نباشه، توی اون خونه تنها میموندم، نمیخواستم بعدا تو انزوای خودم ترس برم داره.
ولی برگردیم سر ملابصیر! من همیشه مونده بودم که چطور ممکنه کسی تو اون تاریکی زندگی کنه. سرداب ما فقط دو تا پنجرهی کوچیک بادگیر داشت، اون هم تو سقف. نور که هیچ، حتی هوا هم به زور از اونها رد میشد. بعضی شبها، مخصوصاً وقتی طوفان میاومد، باد تو اون بادگیرها میپیچید و صدایی درمیآورد که تا مغز استخوان آدم رو میلرزوند. صدایی بین زوزه و ناله، انگار هزاران روح تو تاریکی داشتن زجر میکشیدن.
و ملا...ملا تموم روزها و شبها رو تو همون تاریکی میگذروند. هیچ نور، هیچ صدا، هیچ همصحبتی. فقط تاریکی. فکرش رو که میکردم، پشتم میلرزید. چه چیزی اون پایین بود که حتی ملا ترجیح میداد تو تاریکی مطلق زندگی کنه، به جای اینکه مثل آدمهای عادی تو روشنایی روز باشه؟
بعضی وقتها فکر میکنم شاید اصلاً ملا آدم نبود. شاید همون اول چیزی دیگه بود که ما فکر میکردیم مرده! تموم روزها خودش رو اونجا حبس میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز آروم بود تا اون شب...ساعت نزدیک نصف شب بود. توی خونه، سکوت مطلق حکمفرما بود، فقط صدای تیک تاک ساعت قدیمی تو راهرو میومد. تازه خوابم برده بود که یهو... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیررررر! جیررررررررر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای وحشتناک لولاهای در ورودی رو شنیدم. جونم تو بدنم یخ زد! دلم اومد تو دهنم. انقدر ترسیدم که فکر کردم قلبم میخواد از جا کنده بشه. دزد اومده؟ این ساعت شب؟ تو این منطقهی خلوت؟! آروم پا شدم. پاهام میلرزیدن. خودمو رسوندم به پنجرهی کوچیک چوبی اتاقم؛ همونی که رو به حیاط پشتی باز میشد. پرده رو یه ذره کنار زدم، طوری که صدا نده...ولی هیچکی نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوب با شجاعتی که به خودم داده بودم نگاه انداختم. حیاط تو نور مهتاب مثل صحنهی فیلم ترسناک شده بود. درختای قدیمی سایههاشون رو مثل دستای دراز شده روی زمین انداخته بودن. اما در ورودی همونطور بسته بود، درست همونطور که شب، قفلش کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم بالا نمیومد. مطمئن بودم اون صدا رو شنیدم. اشتباه نبود. انقدر واضح بود که...انگار یکی از داخل خونه میخواست در رو باز کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمون موقع یهو چشمم افتاد به...سرداب. در سرداب نیمه باز بود. تاریکی پشت در مثل یه دهن باز شده میموند. و روی پلههای سنگی که بهش میرسید... . رد پاهای خیس! تازه بودن. انگار همین چند دقیقه پیش یکی از اونجا رد شده باشه... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمامو باور نمیکردم...دیدم ملا یکدفعه پیداش شد! داشت میرفت طرف در زیرزمین. دستشو دراز کرده بود که دستگیره رو بگیره که یهو توی اون تاریکی در کمال حیرت و وحشت من ناگهان در از تو باز شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملا یخ زده بود. مثل مجسمه وایستاده بود، سرشو کج کرد. انگار داشت به یه چیزی گوش میداد. یه چیز مرموز که من نمیشنیدمش. تاریکی پشت در انقدر غلیظ بود که انگار یه موجود زنده هر آن میخواد بیرون بزنه. و بعد... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک دست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز تاریکی اومد بیرون. پوستش مثل مردهها سفید بود، یا انگار اینجوری بود که چند ساعت تو آب گندیده مونده باشه. انگشتاش دراز و استخوانی بودن، با ناخنهای زرد و کج که مثل چنگال به نظر میرسیدن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اون دست...از لای در زیرزمین...به من اشاره کرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت اشارهشو هنوزم یادم میاد. درازتر از حد معمول، با یه نخ سیاه دور بندش که مثل مو تابیده بود. حرکتش آروم و عمدی بود، انگار کلی منتظر این لحظه بوده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهام کاملا سست شد. باردار بودم و یهو شکمم دوباره سنگین شد؛ یه چیزی روی شونههام سنگینی میکرد. زمین خوردم، ولی نه یه زمین خوردن معمولی. انگار یه نیروی نامرئی منو به زمین کوبید. دردش تا مغز استخوانم رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملابصیر هنوز به چیزی که من نمیدیدم خیره شده بود. و در حالی که اون دست کثیف هنوز به سمت من دراز بود، یه صدا از زیرزمین اومد. صدای خندهای که بیشتر شبیه صدای کشیدن ناخن روی یک تختهی سیاه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد...در آروم بسته شد، انگار هیچی نشده. فقط رد پای خیس رو پلهها مونده بود و ترسی که تا ابد تو دلم موند. هر وقت بارون میاد و باد میوزه، انگار دوباره اون خنده رو از زیرزمین میشنوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح با یه سردردِ وحشتناک بیدار شدم. انگار یه گروه نوازنده تو جمجمهم در حال کوبیدن طبل بودن! حتی نمیتونستم ناله کنم، چه برسه بلند بشم. کم کم حالم یه ذره بهتر شد، ولی یاد اون اتفاقهای شب قبل افتادم و دوباره همهی وجودم لرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون دستِ مرموز که بهم اشاره میکرد...اون نگاهِ پیرمرد که انگار نه انگار منو میدید، بلکه به چیزی پشت سرم خیره شده بود...یادم که میاد، دلم میخواد جیغ بکشم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو آینه به خودم نگاه کردم. صورتم مثل گچ سفید شده بود، دور چشمام سیاه افتاده بود. انگار یه هفته نخوابیده باشم. دستهام میلرزید و توی دلِ خودم میدونستم که اینا فقط شروع ماجراست. رفتم تو آشپزخونه تا یه چایی بریزم. ولی دستهام انقدر لرزیدن که نیمهی راه فنجون رو انداختم زمین. همینطوری وایستاده بودم و به خرده شیشهها نگاه میکردم که یهو... . بوی عجیبی تو هوا پیچید. همون بوی دیشب. بوی خاکِ خیس و گندیدگی. برگشتم ببینم از کجا میاد. ولی همه چیز عادی بود توی خونه. دستم رو به کمرم زدم و نفس کشیدم. کی دیشب توی اون زیرزمین داشت به من اشاره میکرد؟ اصلا آدم بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اون شب به بعد، حتی از حیاط هم فراری بودم. پنجرهها رو با پردههای ضخیم پوشونده بودم. نمیخواستم حتی تصادفی یه نگاه به بیرون بندازم و یاد اون شب و وحشتش بیفتم. اوقات آخر بارداریم بود و این استرس، وضع رو بدتر میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشبها اصلاً خواب به چشمم نمیومد. یا دقیقتر بگم، میترسیدم بخوابم. هر صدایی منو از جا میپروند. مخصوصاً اون صداهای عجیبی که شبها میومد. دیگه مطمئن بودم این صداها فقط مال ملا نیست! بعضی شبها، صدای چند تا پا رو میشنیدم که تو راهروها راه میرفتن. یه وقتهایی هم انگار داشتن با هم پچپچ میکردن. صدای خشخش عجیبی که شبیه کشیده شدن یه پارچهی کهنه بود، همیشه از زیر در اتاق میاومد تو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدترینش اون لحظههایی بودن که حس میکردم یه چیزی پشت در وایستاده. نفس نمیکشیدم، اونم نفس نمیکشید. ولی میدونستم اونجاست! گاهی اوقات حتی فکر میکردم داره از درز در بهم نگاه میکنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتبم بدجوری میگرفت و عرق سرد تموم تنم رو میپوشوند، ولی جرات نداشتم پتو رو کنار بزنم. مثل یه بچهی ترسیده، تو تاریکی چمباتمه میزدم و به دیوار تکیه میدادم. میدونستم اگه حتی یه لحظه چشمام رو ببندم، ممکنه دیگه صبح رو نبینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح که میرسید، همه چیز آروم به نظر میرسید. ولی من میدونستم این آرامش فقط ظاهریه. اونها تو تاریکی منتظرن...منتظر فرصتی که دوباره شب بشه. و حالا دیگه نه تنها از زیرزمین، بلکه از تموم خونه میترسیدم. چون میدونستم هر گوشهی تاریکش ممکنه پناهگاه یه چیزی باشه که نباید وجود داشته باشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند شب بعد، یهو صدای نحیف و لرزون ملا رو شنیدم. ولی عجیب بود...هیچکی جوابش رو نمیداد. انگار داشت با دیوارها حرف میزد! با خودم گفتم:«بابا این دیوونه شده؟ یا شاید یه مهمونِ خیلی ساکت داره...ولی اگه کسی پیشش نیست پس با کی داره حرف میزنه؟!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین فکرها تو سرم میچرخید که یهو...یه خندهی نازکِ زنانه شنیدم! نه یه خندهی معمولی، یه جور قهقههی بلند که تهش به جیغ کشیده میشد. این صدا مستقیم رفت تو مغز من و میخکوبم کرد. ترس تمام وجودم رو گرفت، طوری که حتی نتونستم تکون بخورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم انقدر تند میزد که فکر کردم میخواد از دهنم بیرون بپره! این صدا از کجا میاومد؟! ملا که زن نداشت...پس این خندهی زنانهی شیطانی مال کی بود؟! یه لحظه فکرم به اون دستِ نحیف و مرده افتاد...نکنه این خنده مال همون موجودیه که اون شب دستش رو دیدم؟! فکر کنم حتی پلک هم نمیزدم. اون خنده آروم آروم کم شد، ولی جاش رو یه صدای دیگهای گرفت...صدای پاهای برهنه که داره آروم روی زمین کش میاد، انگار یکی داره تو تاریکی راه میره و میخواد بیاد طرف من... . و بدتر از همه...بوی عجیبی که میاومد...بوی گنداب و خاکِ گور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو اون موقع شب، درد وحشتناک زایمان حواسم رو پرت کرده بود ولی ترس هنوز تو استخوانم بود. نفس کشیدن برام سخت شده بود، خودمو به زور کشوندم تا اتاق پدربزرگت. اون با چشمهای گرد شده بهم نگاه کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بسم الله! رنگت مثل گچ سفیده خانوم! مگه جن دیدی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنتونستم حرف بزنم، فقط با سر اشاره کردم که وقت زایمانمه. پدربزرگ یهو سرشو از ترس تکون داد و با عجله رفت دنبال قابله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین که رفت، یه باد وحشتناک شروع کرد به وزیدن. نه یه باد معمولی...انگار یه غول داره از خونه رد میشه! در و پنجرهها با صدای مهیبی به هم میخوردن. فانوسها یکی یکی خاموش میشدن. با دستهای لرزون دو تا رو روشن کردم و گذاشتمشون تو یه گوشهی امن که خاموش نشن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه جا پر از غبار شده بود. برگهای خشک تو هوا میچرخیدن، انگار داشتن رقص مرگ رو میرقصیدن. دستم رو دراز کردم پنجره رو ببندم که چشمم افتاد به...درِ زیرزمین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیخ زدم. در داشت آروم آروم تکون میخورد، انگار یکی میخواست ازش بیرون بیاد. تمام وجودم میلرزید، مثل بیدی توی طوفون. حالم بد و بدتر میشد. جرأت نکردم به حیاط نگاه کنم یا از اتاق بیرون برم. همه چی تو تاریکی محض، غرق شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اونجای اتاق، فقط میتونستم صدای خراشیدن ناخن رو روی در زیرزمین بشنوم. صدایی که با هر ثانیه بلندتر میشد. و اون بوی گندیده...هر لحظه قویتر میشد؛ انگار یکی که نمیدونستم چه کسی و چه چیزی بود، نزدیکتر میشد. همه چیز در سیاهی مطلق فرو رفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاونموقع پسرعموی پدربزرگت تازه زن گرفته بود و تو اتاق روبرو زندگی میکردن. ولی اون شب...اون شب هیچکس تو خونه نبود جز من، ملا و اون مهمونهای عجیبش! با خودم فکر کردم:«مگه این پیرمرد کی رو میشناسه که این موقع شب مهمون داره؟! اصلاً کی میاد خونهی این آدم؟!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو اون همهمهی باد و غبار و ترسی که دلم رو گرفته بود، یه حرکت ناگهانی توجهم رو جلب کرد. چشمهام به زور از در زیرزمین کنده شد و به سمت پنجرههای بادگیر رفت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اونجا بود که خون تو رگام یخ زد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپنجرههای بادگیر که همیشه بسته بودن...الان کاملاً باز بودن! و چیزی اونجا وجود داشت. آره! من مطمئن بودم که اشتباه نمیدیدم. اون چیزی که میدیدم باورپذیر نبود. انگار خواب میدیدم. خوابی وحشتناک از لای مشبکهای ریز و درشت بادگیر...بهراحتی میشد برق دو چشم آتشین رو تشخیص داد که فقط خدا میدونه از چه مدتی روی من قفل شده بودن. بدتر از همه...سایههایی که پشت پنجره حرکت میکردن. نه...اینا سایه نبودن! شکلکهای سیاهی بودن که تو تاریکی جولان میدادن. یکی ازشون خم شد و صورتش رو چسبوند به شیشه؛ صورت بیچشم و دهنی که فقط یه شکاف باریک به جای دهن داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفریاد تو گلویم خشکید. میدونستم اونا اومدن سراغ من...و ملا هم که ته زیرزمین داشت با صدای عجیبش زمزمه میکرد، انگار داشت بهشون خوشامد میگفت! پاهام سست شده بود. میخواستم فرار کنم ولی میدونستم اگه از اتاق بیرون برم، یا تو راهرو بهشون برمیخورم، یا میافتم تو دام ملابصیر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمام یخ زده بودن، نتونستم حتی پلک بزنم. فکرم کاملاً فلج شده بود. این...این فقط یه ترس بیپایان بود که همهی وجودم رو فرا گرفته بود؛ حتی درد زایمان رو هم فراموش کرده بودم. لرزش بدنم انقدر سریع بود که انگار داشتم با فرکانس نفسهام میلرزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون بالا...روی دیوار بیرون...یه چیزی بود. نه، یه کسی بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خدایا! این دیگه چیه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irذهنم داشت منفجر میشد. آدم که نمیتونه اینجوری از دیوار بالا بره! مثل یه مارمولک غولآسا به دیوار چسبیده بود، با پاها و دستهای دراز و نحیفی که به نظر میرسید مفصل ندارن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورتش...وای خدا صورتش! نصفهش تو سایه بود، ولی میتونستم ببینم چشمهاش اصلاً پلک ندارن. فقط دو تا چالهی سیاهِ خالی بودن. دهنش مثل یه شکاف باریک بود، الانم داشت لبخند میزد... . یه لبخندِ بیروح و کشیده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا داره به من نگاه میکنه؟! چرا من؟! پناه بر خدا! چرا زل زده به منِ بدبخت؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدتر از همه، حرکاتش بود... . انگار هر لحظه قدش داشت بلندتر میشد! هر لحظه بلندتر! ولی من مثل یه مجسمهی یخ زده وایستاده بودم. از ته وجودم فریاد میکشیدم، ولی هیچ صدایی از گلوم بیرون نمیاومد. فقط میتونستم تماشا کنم که اون موجود چه جوری به من زل زده... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای در که با شدت باز شد، مثل یه تیر به قلب تاریکی خورد! پدربزرگت بود. با همون صدای گرم و پراضطرابش خودش رو با سرعت رسوند بالای سرم. مشخص بود با نگرانی تموم مسیر رو تا خونه اومده! فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یالله! قابله رو آوردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم یکباره از اون صحنهی وحشتناک کنده شد. انگار نور خورشید وسط یک طوفان سیاه تابیده بود بهم. پدربزرگت با همون لباس همیشگی، با همون پلیور گرمی که تو ایام جوونیش همیشه تنش میکرد، دوان دوان به سمتم میاومد. چهرهی نگرانش همونجور پر از عرق بود، معلوم بود تموم راه رو دویده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخواستم از درد و وحشت و رهایی فریاد بزنم، ولی صدا توی گلوم میشکست. فقط تونستم دستم رو با همهی توان، به سمت شوهرم دراز کنم. پدربزرگت سریع کنارم زانو زد و دستش رو روی پیشانی عرق کردهی من گذاشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خانوم رنگت مثل گچ سفیده شده. تحمل کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو همون لحظه، درد زایمان دوباره شدیدتر از قبل حمله کرد. پدربزرگت سریع به قابله اشاره کرد که بیاد. زن مهربانی بود با چشمهایی پر از تجربه. اون آروم کنارم نشست و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نترس عزیزم، من اینجام. همه چیز رو به رو میشه. آروم باش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تمام مدت زایمان، اون تصاویر وحشتناک جلوی چشمم بود. دستهای استخوانی، اون موجود روی دیوار، خندهی شیطانی از خانهی ملا... اما هر بار که میخواستم از ترس فریاد بزنم، دست گرم قابله روی شانهام باعث میشد کمی آروم بشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی اولین گریهی دخترم رو شنیدم، انگار تموم اون کابوسها برای یه لحظه محو شدن. قابله اون رو تو پارچهی سفیدی پیچید و توی آغوشم گذاشت. اون صورت کوچیک و قرمز، اون چشمهای بستهی معصوم...تموم وجودم لبریز از احساسی شد که تا به اونموقع تجربه نکرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگت هم با چشمهایی نمناک کنارم نشسته بود و آروم پشت من رو نوازش میکرد. خستگی تموم وجودم رو گرفته بود. انگار تموم ترسها و اضطرابهای چند روز گذشته که روی شونههام سنگینی میکردن، یکباره از بین رفته بودن. وقتی دخترم رو توی آغوشم گرفتم و بوی شیرینش رو حس کردم، چشمهام سنگین شد. و خواب عمیق، مثل دریایی تاریک منو تو خودش غرق کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح که از خواب پاشدم، انگار دنیا عوض شده بود. خونه پر شده بود از هیاهو و شادی. فامیل از کوچیک به بزرگ همه اومده بودن. داییها، عمهها، پسرعموها و دخترخالهها. همه تو حیاط و اتاقها پخش شده بودن و هر کی که از راه میرسید، بلافاصله بهم تبریک میگفت. بوی قورمه سبزی و زرشک پلو با مرغ که مادرم از صبح زود روش کار کرده بود، فضای خونه رو پر کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام عزیزم! حالت چطوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواهرم لیلا با یه سینی پر از شیرینی وارد اتاق شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببین چی برات آوردیم! باقلوا و شیرینی نخودچی، همشون دست پخت خودمونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترخالم مهتاب که پشت سرش بود، با هیجان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وای! بچه رو بده بغل کنیم! چقدر قشنگه! دقیقاً شبیه خودت شده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنم با غرور دخترم رو که تو پتوی قشنگ صورتی پیچیده بودم، بهشون دادم. وجود این فرشته کوچولو واقعاً آرومم کرده بود. کابوسهای دیشب مثل یه خواب بد دور شده بودن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو حیاط صدای خنده و شوخی بچهها میاومد. پسرعموم و دخترخالم داشتن با توپ بازی میکردن. پدربزرگت هم تو ایوان نشسته بود و با داییها صحبت میکرد. یه لحظه چشمهام افتاد به در سرداب که قفل شده بود. یه لرزهی خفیفی تو دلم افتاد، ولی سریع خودم رو جمع کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ناهار حاضره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرم از آشپزخونه صدا زد. همه با شوق به سمت سفره رفتن. منم با کمک لیلا از تخت بلند شدم. هنوز کمی ضعف داشتم، ولی حالمو بهتر کرده بودم. وقتی وارد آشپزخونه شدم، دیدم همه دور هم جمع شدن. سفره رو پهن کرده بودن و بوی غذای خوشمزه همه جا رو پر کرده بود. پدرم هم با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب مامان جون، امروز روز توئه! برو بشین تا برات غذا بکشیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه خندیدن، ولی من دیدم چطور اون لحظه یه بوی عجیبی تو هوا پیچیده بود. بوی خاکِ خیس و گندیدگی. ولی جز من کسی به نظر متوجه نشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا بشین عزیزم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامانم دستمو گرفت و کنار خودش نشوندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باید حسابی تقویت بشی. این سوپ رو بخور، مخصوص خودت درست کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمینطور که داشتم غذا میخوردم، سعی کردم توی اون جمع شاد به چیزای خوب فکر کنم. به آینده، به دخترم، به این همه محبتی که دورم رو گرفته بود. ولی یه قسمتی از وجودم هنوز نگران بود...نگران اون چیزی که تو تاریکی سرداب کمین کرده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از ناهار همه باز دور هم نشستن و به صحبت کردن ادامه دادن. هر کس از یه دری حرف میزد و حسابی گل گفتیم و گل شنفتیم. منم توی رختخوابم دراز کشیده بودم و قنداق دخترم رو با لبخند تو بغل گرفته بودم. گوش دادن به حرفهاشون برام خیلی خوشایند بود و حس خوبی بهم القا میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا اینکه مادرم با یه سطل خالی تو دستش وارد اتاق شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخترم، میرم از سرداب آب بیارم، یه کم تو خونه آب کمه. میخوام چای بذارم دور هم بخوریم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم یه لحظه هری ریخت. میخواستم بگم نرو، ولی قبل از اینکه دهنم رو باز کنم، خواهرم لیلا با اون لحن شیطنت آمیزش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اوهو! مامان جون، مواظب باش ها! میگن تو سردابا جن و پری زندگی میکنن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه شروع کردن به خندیدن. پسرخالم اضافه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره راست میگه! مگه ندیدی فیلمای ترسناک رو؟ همشون از سرداب شروع میشن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله کوچیکت نرگس که همیشه عاشق قصههای ترسناک بود، با چشمهای گرد شده ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من یه چیزایی شنیدم...میگن شبها که همه خوابن، اینا تو خونه راه میرن و همه چیز رو وارسی میکنن. بعضی وقتا هم یه گوشه میایستن و به آدما خیره میشن...اونقدر که آدم سنگینی نگاهشون رو پشت گردنش حس میکنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشتم از ترس میمردم. دستام دور دخترم محکمتر شد. پسر عموم با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وایستا نرگس جون! بدترش کن! میگن اگه یه وقت اجنه بخوان خودشون رو نشون بدن، یا میخوان خودنمایی کنن یا...انتقام بگیرن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنرگس با اشتیاق ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره دقیقاً! و بدتر از همه، اگه یه وقت یه جن بهت گیر بده، تا آخر عمر... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فقط یه چیزی رو بدونین...اونایی که زیاد از جن و این چیزا حرف میزنن، معمولاً اولین قربانیها هستن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرم تشری زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه کافیه بس کنید این خزعبلات رو...خواهرتون خونه تنها باشه خیالی میشه دخترم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه ساکت شدن. من با یه لبخند مصنوعی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه بابا چیشده، شوخیه که... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی خودم میدیدم که دستام داره میلرزه. همه دوباره خندیدن، ولی من نتونستم خودم رو جمع کنم. دخترم رو محکم بغل کردم و به دیوار تکیه دادم. اون لحظه فقط یه چیز تو ذهنم میچرخید و اونم این بود که ملا الان تنهایی اون پایین داره چیکار میکنه. البته دیگه مطمئن نبودم که تنها باشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون روز بعد از تموم شدن مهمونی همه کم کم به سمت خونههای خودشون رفتن. مامانم هم بعد از کلی سفارش و اینکه مواظب خودم باشم خدافظی کرد و رفت. همون شب یک تصمیم عجیب گرفتم. تصمیم گرفتم همه چیز رو برای پدربزرگت، از سیر تا پیازش رو تعریف کنم. از همون شب اول رو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهی ماجرا رو براش تعریف کردم. از صدای پاهای ناشناخته توی خونه به خصوص وقتی اون خونه نیست، از اون دستهای عجیب و غریب، از ملا و رفتارهای مرموزش...حتی از اون موجودی که روی دیوار دیده بودم. دستهام و صدام میلرزید موقع تعریف کردن. فکر میکردم توی تموم دنیا پدربزگت منو درک میکنه و حتما میگه که ملا از اونجا بره یا هم یه کاری میکنه که این جریانات تموم شه. حتی یه گوشه پیش خودم فکر کردم شاید الان یهو بگه که اون هم این چیزها رو دیده و برای اینکه من نترسم، به روم نیاورده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما اون، با یه آرامش عجیبی فقط گوش میداد. صورتش هیچ واکنشی نشون نمیداد، انگار داشتم براش از آب و هوا حرف میزدم! بعد از اینکه حرفامو تموم کردم، یه نفس عمیق کشید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببین خانوم، تو الان تازه زایمان کردی. بدن ضعیفی داری. اینا همه توهمه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تعجب و التماس بهش گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اما...اما من مطمئنم که دیدمش! اون دستا...اون چشما... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرکت دستش، حرفمو قطع کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- استرس و خستگی میتونه آدم رو به چیزهای عجیب غریب بندازه عزیزم. مگه ندیدی بعضی آدما موقع تب میگن چیزایی میبینن... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترم تو آغوشم تکان خورد. اون ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بذار یه چیزی رو بهت بگم. این خونه قدیمیه. صدای چوبا، باد که میوزه، سایههایی که از نور ماه میافته...همهش طبیعییه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ناامیدی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس ملا چی؟ اون رفتار عجیبش... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ملا یه پیرمرده! تنهایه، شاید یه کم ذهنش درگیره. مطمئن باش که اونم چیزی ندیده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمینطور که حرف میزد، چشمهام افتاد به دستهاش که داشت یه تسبیح رو میچرخوند. انگار خیلی آروم و با اعتماد به نفس داشت این حرفها رو میزد. اما یه چیزی تو صداش بود...یه جورایی زیادی آروم بود، زیادی منطقی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوب حالا برو استراحت کن. بچه رو هم بذار بخوابه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره با یه لبخندی که به نظزم مصنوعی بود، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مطمئن باش هیچی نیست که بخوای بترسی ازش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی وقتی برگشت تا بره، من تو چشمهاش یه چیزی دیدم...یه سریع نگاه به طرف در سرداب انداخت. اون لحظه فهمیدم که اونم میدونه. میدونه و داره تظاهر میکنه که چیزی نیست. و این از همه چیز ترسناکتر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی چهرهاش ردی از پنهانکاری دیده بودم... . اون چیزی میدونست که فقط تظاهر به ندونستنش میکرد. باور کرده بود اما نشون نمیداد. شاید ملا چیزی بهش گفته بود یا خودش متوجه شده بود؟! نمیدونم. فقط میدونم هر چی که بود، نمیخواست به زبون بیاره... . مصر نشدم. نمیخواستم انگ خیالاتی بودن بهم بزنن. اون دو تا چشم قرمز و افعی نشون، متعلق به کی بودن؟! چجوری معلق تو هوا ایستاده بود؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه هر حال من هر کاری که باید میکردم رو کردم. کسی رو شریک این راز کردم. همهی حرفهام رو زده بودم، ولی ذهنم همچنان درگیر بود. انگار یه موتور پرسرعت تو سرم روشن بود و نمیتونست خاموش بشه. با خودم کلی کلنجار رفتم. آخه چطور ممکنه این همه چیزهایی که دیدم و شنیدم، فقط توهم باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترم تو آغوشم خوابیده بود، ولی من نتونستم آروم بشم. هر صدایی از خونه برمیخاست، بدنم یه لرزه میرفت. مخصوصاً وقتی باد میاومد و پنجرهها رو تکون میداد، یاد اون شب وحشتناک میافتادم. پدربزرگت از وقتی قضیه رو بهش گفته بودم، وقتهایی که متوجه استرسم میشد منو دلداری میداد یا سعی میکرد بیشتر کنارم بمونه. من در جوابش فقط میگفتم که چیزی نیست و نگران نباشه. ولی تو دلم میدونستم چیزهای عجیبی تو این خونه میگذره. اون صداهایی که شبها میشنوم، اون سایههای توی راهرو...و مهمتر از همه، اون موجودی که با ملا حرف میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه لحظه به دخترم نگاه کردم. صورت معصومش آروم خوابیده بود. با خودم گفتم:«آخه چطور میتونم مطمئن باشم که اونا به بچهم کاری ندارن؟» این فکر باعث شد دلم هری بریزه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت پنجره، برگهای درخت قدیمی تو باد تکون میخوردن. سایههاشون روی زمین میرقصید، انگار داشتن بهم دربارهی یه چیزی اشاره میکردن. یه لحظه چشمهام رفت به سمت در سرداب که ته حیاط بود. قفلش هنوز بسته بود، ولی یه حسی بهم میگفت چیزی اون پشت، داره به ما نگاه میکنه. به من و فرشتهی کوچولوم که هنوز تصوری از هیچکس و هیچ چیز نداشت. جز مادری که میدونست مراقبشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروزها آرام و بیدغدغه میگذشتن. هر صبح با آفتاب ملایم پاییزی که از پنجرهها میاومد، دخترم رو با نوازش بیدار میکردم. زندگی جریان عادی خودش رو پیدا کرده بود. سرم با دخترم گرم بود. شیر دادن، تعویض پوشک، خواباندن و دوباره از نو. خانه پر شده بود از صدای قهقهههای کودکانه و بوی پودر بچه. دیوارهای قدیمی انگار حال و هوای دیگهای گرفته بودن؛ گرمتر و زندهتر از قبل.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغروبها که میشد، نور طلایی خورشید از میون شاخههای درختهای قدیمی حیاط میگذشت و سایههای درازی روی دیوارها میانداخت. من و دخترم روی صندلی راحتی کنار پنجره مینشستیم و به این منظره نگاه میکردیم. دستان کوچیکش رو میگرفتم و باهاش حرف میزدم، دربارهی دنیایی که در انتظارش بود، دربارهی عشق بیپایانی که براش توی قلبم داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز انقدر طبیعی و زیبا پیش میرفت که گاهی فکر میکردم اون شبهای وحشتناک فقط یک کابوس بودن. ملا دیگه دیده نمیشد، انگار ناپدید شده بود. حتی صدای قدمهاش رو هم نمیشنیدم. سرداب همیشه قفل بود و کسی به اون طرف حیاط نمیرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما گاهی، در سکوت نیمهشب، وقتی همه خواب بودن و تنها صدای تنفس آرام دخترم به گوش میرسید، ناخودآگاه گوشهام رو تیز میکردم. انگار منتظر بودم چیزی بشنوم. انگار میخواستم مطمئنتر بشم که چیزی برای نگرانی و اذیت کردن ما وجود نداره. ولی بازم منتظر بودم. یک زمزمه، یک خشخش، هر چیزی که ثابت کنه اون ترسها واقعی بودهن. ولی هیچ چیز نبود، فقط یه سکوت سنگین، خونهی قدیمی ما رو پر میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبحها که از خواب بیدار میشدم، با دیدن چهرهی معصوم دخترم همه نگرانیها از ذهنم پاک میشد. او انقدر کوچیک و بیدفاع بود که تموم وجودم رو پر از مسئولیت میکرد. باید قوی میموندم، برای اون. باید این خونه رو به مکانی امن تبدیل میکردم، جایی که اون بتونه با خیال راحت بزرگ بشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خودم عهدی بستم که دیگه به اون اتفاقات فکر نکنم. هر چی بود، گذشته بود. حالا فقط آینده اهمیت داشت. آیندهای که با هر لبخند دخترم روشنتر میشد. دستهای کوچیکش که صورتم رو لمس میکرد، تموم ترسها رو از بین میبرد. اون معجزه بود. دیگه به هیچ وجه خبری هم از رفتوآمدهای شبانهی ملا، خندههای گوشخراش و نگاههای پشت بادگیر نبود. لبخند روی لبهام نشست نفس عمیقی کشیدم اما لحظهای نگذشت که فکری جای شیرینی آرامشم رو به تلخی داد و لبخند روی لبم ماسید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنکنه وقتی طوفان میشه، همه چیز اتفاق میافته؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این فکر دهشناک آب دهنم رو به سختی قورت دادم و حواسم رو پرت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسنگستان این روزها هوای بهاریِ قشنگی داشت. آسمون آبیِ صافش انگار پارچهی حریری بود که روی منطقه پهن شده بود. بوی علفهای تازه و گلهای وحشی همه جا رو پر کرده بود. توی باغچهی کوچیکمون، لالههای قرمز و سنبلهای بنفش با باد ملایم رقص میکردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبحها که از خواب پا میشدیم، نسیم خنکی میاومد تو خونه که بوی خاک نمخورده و شکوفههای درختهای شاداب رو با خودش میآورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردم هم همدیگه رو تو کوچه پس کوچهها میدیدن و با خوشرویی، سلام و احوالپرسی میکردن. توی سنگستان این موقعها زنها دور هم جمع میشدن و سبزی پاک میکردن، در حالی که از خاطرات قدیم میگفتن و میخندیدن. پیرمردها هم تو سایهسار درخت چنار مینشستن و بازی نرد میکردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغروبها که میشد، آسمون سنگستان رنگارنگ میشد. از نارنجی و صورتی گرفته تا بنفش و آبی تیره. ما هم تو ایوون خونه مینشستیم و چای مینوشیدیم، در حالی که دخترم تو آغوشم خوابش میبرد. ستارهها یکی یکی توی آسمون روشن میشدن و جیرجیرکها شروع میکردن به آواز خوندن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز داشت خوب و خوش پیش میرفت. انگار سنگستان تصمیم گرفته بود روزهای آرام و خوشی رو برامون بسازه. حتی حیوونهای اون حوالی هم آرومتر شده بودن. گوسفندها با آرامش بیشتر میچریدن و مرغ و خروسها کمتر سر و صدا میکردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون روز هوا واقعاً دلچسب بود. آفتاب ملایم پاییزی پوست رو نوازش میکرد و بوی نان تازه از نانوایی محله میاومد. تصمیم گرفتم یه سری به پدربزرگت توی بازارچه بزنم. حال و هوای خوبی گرفتم و بعد از ناهار، قدمزنان راهی دکون پدربزرگت شدم. همونجور که سمت در بزرگ میرفتم حدس زدم که بازارچه باید شلوغ باشه. تو همین فکرها بودم و تازه در رو بسته بودم، که یهو یه صدایی توجه من رو به خودش جلب کرد. صدای نازک و کشیدهای پشت سرم پیچید. زنانه بود، اما یه جورایی غیرطبیعی. مثل صدای کسی که خیلی وقته حرف نزده. یه لحظه ایستادم. پشت سرم رو نگاه کردم، اما کسی نبود. کوچه تقریباً خالی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم هری ریخت. سریع راهم رو ادامه دادم. ولی انگار صدا همچنان داشت من رو همراهی میکرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صبر کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم تند تند میزد. قدمهام رو تندتر کردم. صدا ناگهان واضحتر شد. در کمال تعجبم زن همسایه پشت سرم بود. با لبخندی ساختگی برگشتم سمتش. دستهام میلرزید. کلید رو با ترس گذاشتم تو جیبم و سعی کردم نفسهام رو منظم کنم. یاد حرف پدربزرگت افتادم. شاید همهچی توی ذهنم بوده. شاید...باز هم خیالاتی شده بودم و صدای زن همسایه رو عجیب میشنیدم. بندهی خدا حالا صداش واضح شده بود و داشت با من حرف میزد. راستش چون به این شکل وارد شده بود یا من توهم زده بودم، زیاد دوست نداشتم که اون مکالمه ادامه پیدا کنه. دوست داشتم زودتر حرفش رو بزنه و بره ولی انگار سر رفتن نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلو اومد. همونجوری که گره ضایع و درشت روسریش رو میکشید تا سفت بشه، جلوتر اومد و با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خانوم جون، خوبین؟ تا شما رو را ببینیم. دلم برات یه ذره شده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره با لبخندی ساختگیتر نرم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی ممنون نرگس خانوم. دست شما درد نکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب آرومتر گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کمسعادتی از خود ماست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بچهتون چطوره؟ خوابیده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن باز هم با لبخند جواب دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مرسی، خوبه. تازه شیر خورده و خوابوندمش. دست شما درد نکنه. راستش داشتم میرفتم بازارچه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنرگس خانم که همیشه کلی سوال تو جیبش بود، ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عه پس شوهرتون از سفر برگشته. به سلامتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشتم کلید رو تو جیبم میچرخوندم و بیحوصله باهاش بازی میکردم. گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه هفتهای میشه. کارش زیاد طول نکشید اینبار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنرگس خانم با من همپا شد و بعدش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اتفاقا منم بازارچه یه سری چیز لازم داشتم. حالا که شما هم داری میری، بهتره با هم بریم عزیزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآه کشیدم. همین رو فقط کم داشتم. سعی کردم بهونهای بتراشم ولی فایده نداشت. با فکر اینکه ممکنه بچه زودتر از موعد بیدار بشه، پا تند کردم و تا پیچ بازارچه، انقدر فکرهای جورواجور کردم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم و حتی نرگس خانم توی همهی این مدت داشت چی برای من میگفت. فقط تایید میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازارچه همونطور که حدس زده بودم، شلوغ بود. یه جورایی پشیمون شده بودم از اومدنم ولی خب کاریش نمیشد کرد. حواسم به اطراف بود و داشتم به سمت راهی میرفتم که دکون پدربزرگتون اونجا بود. یهو نمیدونم چیشد که متوجه شدم نرگس خانم ازم سوالی پرسیده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمینطور داشتیم گپ میزدیم و من اصلا متوجه نبودم که اون داره چی میگه. با خجالت برگشتم سمتش و ازش خواستم که سوالش رو تکرار کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم که بهش افتاد، خشکم زد. صورت نرگس خانم جدی شده بود. گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داشتم میگفتم امروز مهمون داشتی بسلامتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن گیج شده پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مهمون؟ چه مهمونی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنرگس خانم با اطمینان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره، همین امروز بعدازظهر. دیدم اون پیرمردی که با شما زندگی میکنه؛ ملابصیر بود؟...با یه خانوم قدبلند اومدن خونهی شما.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم هری ریخت. اصلا مطمئن نبودم بتونم حرف بزنم. با تعجب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- م...ملابصیر؟! اون...اون که اصلاً زن نداره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنرگس خانم ابروهاش رو بالا انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نداره؟! پس اون خانوم کی بود؟ قدبلند بود، روبندهی مشکی سرش کرده بود و... . خیلی هم تند راه میرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن که داشتم میلرزیدم، حرفش رو سریع قطع کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی میگی نرگس خانم؟ مگه میشه؟ ملا اصلاً کسی رو نمیبینه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنرگس خانم اصرار کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- والا دیدمشون! اون خانوم خیلی عجیب راه میرفت. مثل اینکه پاهاش رو میکشید روی زمین. پیرمرد هم جلوتر میرفت و اون خانوم پشت سرش... . پیش پای شما رفتن خونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا دیگه هیچکودوممون قدم از قدم برنمیداشتیم. حالمو گم کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنرگس خانم ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- راستی یه چیزی... اون خانوم دستهاش رو عجیب نگه داشته بود. انگار چیزی رو تو بغلش گرفته، اما چیزی نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم رو روی قلبم گذاشتم که داشت تند میزد. نرگس خانم که متوجه ترس من شده بود، ناگهان تغییر موضوع داد ولی حرفهای نرگس خانم تو گوشم زنگ میزد. پاهام یخ زده بودن، ولی یه نیروی قویتر از خودم منو به سمت خونه میکشوند. اول آروم راه رفتم، ولی بعد دویدم مثل باد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوچههای سنگستان تو اون وقت ظهر، خلوت بود. صدای نفسهای تندم تو سکوت کوچه میپیچید. پام به یه سنگ گیر کرد و زمین خوردم، ولی فوراً پاشدم. زانوم درد میکرد، ولی اصلاً برام مهم نبود. فقط دخترم تو ذهنم بود. اون فرشته کوچولو که الان تو اون خونه تنها بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلید تو دستم میلرزید. یه بار از دستم لغزید و روی زمین افتاد. با یه ناله، ترسیده خم شدم و برداشتمش. انگشتام انقدر لرزیدن که سه بار اشتباه زدم تو قفل!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر که باز شد، بوی عجیبی تو هوا پیچیده بود؛ بویی که خاطرات خوبی رو به من یادآوری نمیکرد. بوی خاکِ خیس و یه چیزی شیرینِ گندیده. سریع داخل رو نگاه کردم. هیچکس نبود. سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفتم تو و پشت سرم در رو محکم بستم. تکیه دادم به دیوار و سعی کردم نفسهام رو کنترل کنم. قلبم انقدر تند میزد که فکر کردم میخواد از سینم بیرون بزنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای گریهی دخترم نمیاومد. این یعنی هنوز خواب بود؟! هاج و واج مونده بودم و انگار پاهام قفل شده بود. ولی وقتی برگشتم به سمت پلههایی که رو به بالا میرفتن سمت در خونه، یه چیزی تو حیاط دیدم که خون رو تو رگام خشکوند. روی زمین، دقیقاً همونجا که بزرگترین درخت حیاط روییده بود، یه دسته گل کوچیک افتاده بود که گلهای سفید ریزهای داشت که تو سنگستان اصلاً نمیروییدن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهام یخ زده بودن. انگار ریشه دوانده بودن تو زمین. رو برگردوندم تا اون چیزی که در گوشهای که از نظرم بود، واضحتر ببینم. نمیتونستم تکون بخورم. چشمام رو باور نمیکردم...تو حوض سرداب، یه زن برهنه نشسته بود و با آرامش عجیبی خودش رو میشست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخدایا...این دیگه چیه؟! این زن کیه؟! چرا انقدر فجیع و بیشرمانه جلوی انظار برهنه شده؟! زن ملاست؟! اگه باشه چطور به ما از اومدنش چیزی نگفته؟! زن داشت مثل یه آدم معمولی حمام میکرد، ولی همه چیز در موردش اشتباه بود. پوستش رنگ پریده و کبود بود، انگار ساعتها تو آب یخ نگهش داشته بودن. ولی اصلاً به نظر نمیرسید سردش باشه! ؟! انگار سرما به تموم وجودش رخنه کرده بود و پوست بدنش کبود شده بود! ذهنم داشت منفجر میشد. اصلا درکی از سرما توی رفتارش دیده نمیشد . آروم به کارش ادامه میداد... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهاش وحشتناک بود؛ سیاه و ژولیده، مثل مارهایی که دور سرش پیچیدن. و بدتر از همه...تمام بدنش پر از موهای بلند و سیاه بود! مثل حیوون! حال هر آدم سلیمی رو آشفته میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خودم گفتم: «نکنه این زن ملاست؟ اگه هست، چرا تا حالا چیزی نگفته؟ چرا اینجوری ظاهر شده؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن آروم دستش رو تو آب میبرد و روی صورتش میکشید. حرکاتش عجیب بود، زیادی آهسته و دقیق. انگار داشت برای مراسم خاصی آماده میشد. انگار با لبهای بسته داشت حرف میزد... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه لحظه چشماش رو بالا آورد و مستقیم به من نگاه کرد! چشماش کاملاً سیاه بود، مثل دو تا چاه عمیق. دهنش رو باز کرد و...لبخند زد! دندوناش تیز و زرد بودن، مثل دندونهای یه حیوون وحشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمونجا پاهام سستتر شد. دستم رو گذاشتم روی دهنم تا فریاد نزنم. میترسیدم اگه صدا بزنم، دخترم رو ببرن. میترسیدم اگه تکون بخورم، اون زن حمله کنه. آروم آروم به عقب حرکت کردم. باید فرار میکردم. باید دخترم رو درمیآوردم از این خونهی لعنتی. اون زن عجیب و ترسناک، زیر لب چیزی زمزمه میکرد. همچنان با لبهای بسته آواز میخوند که ازش چیزی سر در نمیآوردم. با چه زبونی صحبت میکرد؟! الله علم! قبل از اینکه بتونم برم، زن یه حرکت عجیب کرد...شروع کرد به خندیدن! صدای خندهاش شبیه خراش ناخن روی شیشه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین کافی بود. پشت کردم و دویدم سمت اتاق دخترم. باید فرار میکردیم. باید همین الان از این خونه میرفتیم. مهم نبود کجا، فقط باید از دست اون موجود فرار میکردیم... . دوباره نگاهم پیِ زن توی سراب رفت اما اثری ازش نبود. کِی رفت؟ چرا صدایی از بیرون اومدنش نشنیدم؟! حتی وقت بیرون اومدنش از حوض، کنار حوض آبی نریخته؟! متعجبتر از هر وقتی بودم اما از ترس دندونهام به هم ساییده میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنالهی نازک دخترم مثل تیری بود که منو از اون حالت ترس فلجکننده درآورد. تازه متوجه شدم چقدر محکم بغلش کردم! صورت کوچولوش از ناراحتی قرمز شده بود و با دستهای کوچیکش به سینم میکوبید. صدام انگار از ته یه چاه بلند به گوش میرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببخشم عزیزم، ببخشم جونم...من نباید تنهات میذاشتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای لرزان بهش این حرفها رو زدم و آرومتر بغلش کردم. بوی شیرینش، گرمای بدن کوچکش، همش بهم یادآوری میکرد که باید قوی باشم. عزمم رو جزم کردم و سعی کردم فکر به همریختهم رو مرتب کنم و تمرکزم رو حفظ کنم ولی هر کاری میکردم، هیچ چیز با هم جور در نمیاومد. چطور ممکنه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خودم زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من که دیدمش...دیدمش که داره خودش رو میشوره...اون نگاهش...اون خندهاش... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترم تو آغوشم آروم شده بود، ولی من هنوز میلرزیدم. پاهام مثل پنبه شده بودن. تکیه دادم به دیوار و سعی کردم نفسم رو آروم کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شاید...شاید خواب دیدم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خودم فکر کردم. ولی میدونستم خواب نبود. خیلی واقعی بود. خیلی واضح دیده بودمش. همینطور که داشتم به دخترم نگاه میکردم، یهو متوجه یه چیز دیگه شدم. بوی عجیبی تو هوا بود...بوی نم و گندیدگی، همون بوی که همیشه موقع حضور اونها میاومد. آروم آروم به پنجره نزدیکتر شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترم دست کوچیکش توی رو دستهام گذشته بود و در حالی که اشک تو چشمهاش جمع شده بود، نگام میکرد. منم اشک تو چشام جمع شد. چطور میتونستم ازش محافظت کنم در حالی که خودم از ترس میلرزیدم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآروم از پنجره دور شدم. هر لحظه ممکن بود دوباره ظاهر بشه. هر لحظه ممکن بود این بار دخترم رو ببینه... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باید بریم از اینجا... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خودم گفتم:«امروز همین امروز باید از این خونه بریم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی یه چیزی بهم میگفت فرقی نمیکنه کجا بریم...اونها دنبالمون میان. همیشه در تعقیبمون میمونن؛ چون دخترم رو میخوان...ولی من نمیذارم این اتفاق بیفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهی وجودم رو ترس فرا گرفته بود. با دخترم که تو آغوشم بود، مثل باد دویدم به سمت در خروجی. پلهی اول رو که بالا رفتم، یهو یه سایه سیاهِ متراکم کنار در ظاهر شد؛ انقدر ناگهانی که انگار از هوا شکل گرفته بود! درست میدیدم اون سایهی سیاه درست کنار در وایستاده بود. فریادی مهیب و بغضآلوده به ترس کشیدم. چند قدمی به عقب رونده شدم و به زمین افتادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه خدااااا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودمم باورم نشد این صدا از گلوم دراومده. پام سست شد و زمین خوردم. دخترم تو آغوشم تکون خورد و نالهای کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمون لحظه، سایه محو شد. مثل دودی که تو باد پراکنده بشه. ولی من میدونستم تا همین چند لحظهی پیش همونجا بوده...و میدونستم اون آدم نبود. اون سیاهیِ خالص بود، مثل یه تیکه از تاریکی مطلق که جون گرفته باشه و سر پا شده باشه. دیگه یقین پیدا کردم آدمیزاد و انسان نیست! با اون وجه و سیاهی ظاهرش، موجودی اهریمنی و پلید به نظر میرسید... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستام میلرزیدن وقتی پاشدم. همین که خواستم دوباره حرکت کنم، یهو احساس کردم آغوشم سبک شده. با وحشت فریاد خودمو شنیدم که داشتم جیغ میکشیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه... نه... نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهام رو تو هوا تکون دادم. دخترم نبود! دخترم گم شده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم اومد تو گلو. چشمهام از حدقه بیرون زده بود. دهنم باز مونده بود ولی هیچ صدایی ازش درنمیاومد. تو همون لحظه فهمیدم اون سایه...اون موجود...دخترم رو از من گرفته بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بده! پسش بده! بده بچم رو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآخرای توانم رو جمع کردم و فریاد زدم. صدام تو حیاط پیچید. همونجور از ترس میلرزیدم، از خشم گریه میکردم، از درماندگی دستام رو به هوا پرتاب میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمینطور که گریه میکردم، یه صدای نازک از پشت سرم اومد. یه جور قهقههی زنانه. سریع برگشتم. ته حیاط، تو سایهی درخت قدیمی بزرگ، یه شکل سیاه ایستاده بود. دخترم رو تو بغل داشت! همون زنِ موبلند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون فکر دویدم به اون طرف.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بدش به من! بدش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی هرچی میدویدم، اون شکل دورتر میشد. انگار زمین زیر پام داشت کش میومد. زن آروم تو سایهها محو میشد، ولی صدای خندهش تو هوا میپیچید. دخترم دستهاش رو به سمت من دراز کرده بود و گریه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخترم! دخترم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیغ میکشیدم. ولی میدونستم دیر شده. اونها بردنش...بردنش به اون تاریکی که ازش اومده بودن. و من، مثل یه احمق، فقط وایستاده بودم و تماشا میکردم... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهی وجودم داشت میلرزید. عرق سرد از سر تا پام رو پوشونده بود. مثل یه مرغی که جوجهاش رو بردن، دیوونهوار تو خونه میدویدم. دیوارها رو میکوبیدم، درها رو با لگد باز میکردم، پردهها رو پاره میکردم. گلوم از فریاد زدن گرفته بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخترم! دخترم کجایی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبام انقدر میلرزید که نمیتونستم درست حرف بزنم. اشکها چشمهام رو کور کرده بود، ولی باز هم میدویدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه...نه...این غیرممکنه... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خودم زمزمه میکردم. پام به یه چیزی گیر کرد و زمین خوردم. زانوم درد میکرد، ولی اصلاً برام مهم نبود. سریع پاشدم و دوباره دویدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاق خوابم رو چک کردم. گهواره خالی بود. پتو هنوز گرم بود. بوی دخترم تو هوا میپیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخترم! دخترم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز هم فریاد زدم. صدای گریهی خودم تو خونه میپیچید. همینطور که داشتم تو راهرو میدویدم، یهو یه صدای نازک شنیدم. یه جور گریهی آروم. مثل صدای دخترم بود! قلبم یه لحظه ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخترم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرف صدا دویدم. از پلهها پایین رفتم. صدا از طرف سرداب میاومد. در سرداب نیمهباز بود و یه نور کمرنگ ازش میاومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستام میلرزیدن. میدونستم نباید برم اونجا. میدونستم خطرناکه. ولی اگه دخترم اونجا بود... . یه نالهی نازک شنیدم که تا مغز استخوانم رو میلرزوند. دخترم بود! صدا از زیرزمین میاومد. پاهام یخ زده بودن، ولی یه نیروی قویتر از ترس منو به سمت پلهها میکشوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخترم! صبر کن مامان میاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفریاد زدم و در حالی که دستهام مثل برگ تو باد میلرزیدن، پلهها رو با عجله پایین رفتم...ولی پام به یه چیزی گیر کرد و با صورت خوردم زمین. زانوم تیر کشید و خون از زخم کوچیک روی پام بیرون زد. ولی اصلاً برام مهم نبود. فقط دخترم تو ذهنم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین که بلند شدم، یه باد وحشتناک از تو زیرزمین زد توی صورتم. بوی گندیدگی میداد؛ مثل گوشت فاسد که تو گرمای تابستون گندیده باشه. حالم به هم خورد و چشمهام از اشک پُر شد. ولی بازم جلو رفتم. دیوار سرد و نمناک بود، انگار زنده بود و نفس میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مامان اینجایِ عزیزم... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین رو با صدای لرزان گفتم. صدام تو تاریکی پیچید. یه جواب ضعیف شنیدم، مثل صدای یه بچه گربهی گرسنه. قلبم تندتر زد. نزدیکتر رفتم و سعی کردم با ریز کردن چشمهام، یکم بهتر جلوم رو ببینم. موفق نمیشدم و ترس بیشتر بهم غالب میشد! خدایا این چه مصیبتی بود؟ اون پایین چه چیزی انتظارم رو میکشید؟! سردابی که توی سنگستان وجود داشت جون آدمها رو میگرفت، حالا جلوی چشمهام واضح شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایین پلهها که رسیدم، باد دیگهای اومد، این بار قویتر. موهام رو به هم ریخت و بوی تعفن رو بیشتر کرد. چشمام از بس گریه کرده بودم، به زور میتونستم جلو رو ببینم. دستهام رو جلوی صورتم گرفتم و قدم به قدم جلو رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نترس دخترم... مامان اینجاست.. .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین رو گفتم در حالی که خودم از ترس میلرزیدم...چهکاری از دستم ساخته بود؟! میدونستم نباید برم اونجا. میدونستم خطرناکه. ولی صدای گریهی دخترم همهی ترسها رو از ذهنم پاک کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه قدم دیگه برداشتم و رسیدم به در ورودی زیرزمین. در نیمهباز بود و از شکافش یه نور کمرنگ میاومد. دستم رو دراز کردم که در رو باز کنم... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد شدم. بوی تعفن یه جوری غلیظ بود که انگار یک مشت از خاک گورستان رو مستقیماً توی حلقم فرو میکردن. هر نفسی که میکشیدم، سوزشی سمی توی ریههام ایجاد میکرد که به سرفههای پی در پی میانداختم. اشکهام جاری شده بود، نه از ترس، بلکه از اثر سوزانندهی اون هوای مسموم. اما هیچ چیز نمیتونست من رو از جستجوی دختر معصومم بازبداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم گیج رفت و چشمهام سیاهی رفت. مجبور شدم دولا بشم و به زانوهای لرزونم تکیه بدم. همون لحظه، یه صدای وحشتناک کل زیرزمین رو لرزوند! صدایی تو دل زمین، مثل غرش یه هیولای خشمگین. عرق سرد از پشتم میریخت و پیشونیم خیس شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زور خودمو کشیدم بالا. چشمهام که به تاریکی عادت کرده بودن، تو ته زیرزمین دو تا نقطهی قرمز خونین رو دیدم. مثل دو تا چراغ خطر، پر از کینه و نفرت. نورش کل فضا رو قرمز کرده بود، انگار خون همه جا رو گرفته بود. بدنم یخ زده بود. نتونستم تکون بخورم، انگار کسی منو تو سیمان گیر انداخته باشه. فقط میتونستم تماشا کنم که اون چشمها دارن نزدیکتر میشن. با هر قدمش، زمین میلرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوم...! بوم...!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی گندیدگی هر لحظه بدتر میشد. حالا شکلش رو واضح میدیدم. یه موجود دو متری، با دستهای دراز و پنجههای تیز! پوستش پر از زخمهای چرکی بود. و اون دهن...وای خدا! پر از دندونای تیز! نزدیکتر که شد، چیزای ترسناکتری دیدم. موهاش مثل مار دور بدنش پیچیده بودن. چشمهاش نه فقط قرمز بودن، بلکه انگار از تو میسوختن! و اون صدا...عجب صدای زنندهای داشت، مثل کشیدن ناخن روی یک تختهی سیاه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیهو از تو تاریکی، صدای گریهی دخترم رو شنیدم! انگار برق تو رگام پرید. با جون و دل سعی کردم از جام تکون بخورم. اول انگشتام، بعد دستام شروع به لرزیدن کردن. با کلی زحمت یه قدم به عقب برداشتم. اما اون هیولا متوجه شد. چشمهاش برق زد و مثل باد حمله کرد. بوی گندیدگی انقدر شدید شد که چشمهام سیاهی رفت. آخرین چیزی که دیدم، اون پنجههای استخوانی بود که میومد طرف صورتم... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیهو به صورت خیلی ناگهانی همه چیز توی تاریکی فرو رفت. تو همین حین، نگاهم به پاهای کوچیک و عجیبش افتاد. همون موجود دهشتبار! به خوبی نمیشد دید اما شکل و ظاهرِ پای آدمیزاد رو نداشت. از بالای سرم صدای خرناسهای هراسانگیز مو به تموم بدنم سیخ کرد. داشتم از نفسهای پلشت و بودارش از حال میرفتم که بیاختیار با نیرویی عجیب دوباره قد راست کردم! حتم داشتم در اون لحظه خودم نبودم و کارِ همون زنهس!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوایستادم، اما چیزی که روبروم بود، از هر کابوسی ترسناکتر بود. پاهام یخ زده بودن، انگار ریشه دوانده بودن تو زمین سرد زیرزمین. دلم میخواست چشمهامو ببندم و باز کنم، شاید این همه وحشت فقط یه خواب بد باشه. ولی نه، این واقعی بود...خیلی هم واقعی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدنم از ترس میلرزید، طوری که حتی دندونهام داشتن به هم میخوردن. اون موجود با اون چشمهای قرمز خونین، یه نگاهش کافی بود تا آدم جون به لب بشه. نفس هاش بوی گوگرد و گوشت گندیده میداد، مثل این که از عمق جهنم اومده باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک تو چشمام جمع شده بود، اما از ترس حتی نمیتونستم گریه کنم. نفس کشیدن برام سخت شده بود، هر نفسی میکشیدم، ریههام درد میگرفت. دلم میخواست اصلاً نفس نکشم، ولی چارهای نبود. انگار داشتم آروم آروم توسط اون موجود از پا در میومدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان فکر وحشتناکی به ذهنم اومد. دخترم! دلم میخواست از این فکر خودم رو بزنم. با یه صدای لرزان که خودم هم نمیشناختمش، فریاد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخترم کجاست؟! دخترمو چی کار کردی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز تاریکی یه صدای زنانه اومد، صدایی که انگار از خود دیوارها میاومد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پیش ماست...اون رو میخوای؟ بیا پیداش کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمینطور که این کلمات تو تاریکی میپیچید، به ملابصیر فکر کردم. اگه پیداش میشد، همین الان حاضر بودم کل این خونه و دار و ندارمون رو بهش بدم و بگم که همش برای خودش باشه. فقط بذارن من و دخترم از اینجا بریم. جوری به ترسناکی جلوم خیره شده بودم انگار که داشتم همزمان التماس میکردم. به شوهرم فکر میکردم، که برای دیدنش به بازارچه رفتم بودم. احتمالا الان روحش هم خبر نداشت که توی سرداب و زیرزمین این خونه چی میگذره! چی به من میگذره و چه بلایی سر بچهش اومده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم شجاع باشم و به زور تونستم یک قدم به جلو بردارم. یهو در کمال تعجبم متوجه شدم که انگار اونو بدجور عصبانی کردم. چشمهاش یهو از خشم شعله کشید، اون دو نقطهی سرخ مانند آتش فوران زدن. نور قرمزش به تمام زوایای زیرزمین پاشید، هر گوشه رو در هالهای از رنگ خون غرق کرد. سر بزرگش رو با حرکتی ناگهانی به اطراف میچرخوند، موهای سیاه و بلندش مثل مارهای خشمگین به هوا پیچیدن و من از ترس نزدیک بود غش کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اشاره ای سریع و خشن دستش رو به سمت من دراز کرد. انگار نیرویی نامرئی من رو محکم به دیوار پشت سرم پرتاب کرد و کوباند. پشتم با شدت به سطح خشن و نمناک دیوار خورد، درد تیزی از ستون فقراتم تا مغزم رو در بر گرفته بود. سرم با صدای مهیبی به سنگ دیوار کوبیده شد، صدایی که در فضای زیرزمین پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز برای لحظه ای تار شد. دیدمم محو شده بود، نقاط سیاه و سفید در میدان دیدم رقصیدن. صدای زنگ مانندی توی گوشم طنین انداخت، مثل این بود که هزاران زنبور توی جمجمهم داشتن وزوز می کردن. درد شدیدی تموم وجودم رو فرا گرفته بود؛ از سر گرفته تا انگشتای پام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم خودم رو جمع کنم، اما بدنم سنگین و بی حس شده بود. دوباره دستهام بی اختیار شروع به لرزیدن کرده بودن، انگشتام به طور غیرارادی منقبض شدن. نفس کشیدن سخت شده بود، هر دم با درد همراه بود، انگار تک به تک دندههام هر کودوم جداگونه وجب به وجب شکسته بودن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی زمین غلطیدم...سعی کردم بلند شم، ولی موجود باز هم نزدیکتر شد. سایهی عظیمش روی من افتاد، بوی گندیدگیش شدیدتر شد. چشمهای خونینش از بالا به من خیره شده بود، در حالی که من همچنان سعی میکردم از درد جانکاه ضربه ای که خورده بودم رهایی یابم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم رو به آرامی روی سرم گذاشتم، انگار میترسیدم کوچیکترین حرکتی باعث بشه جمجمهم از هم بپاشه. درد به حدی شدید بود که حتی نمیتونستم انگشتام رو تکون بدم. اونها به طور غیرارادی منقبض شده بودن، مثل پنجههای یک پرندهی مُرده! تموم عضلات بدنم از کار افتاده بودن، مثل اینکه کسی همهی اعصابم رو قطع کرده باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو نفس کشیدن به عذابی بیپایان تبدیل شده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر بار که سعی میکردم هوا رو به داخل ریههام بکشم، دردی تیز و سوزاننده از قفسهی سینه تا گلوم رو میدرید. هوایی که وارد ریههام میشد، سنگین و مسموم بود، پر از بوی گندیدگی و تعفنی که باعث میشد معدهم به هم بپیچد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهام کاملاً بیحس شده بودن، انگار اصلاً به بدنم تعلق نداشتن. سعی کردم انگشتای پاهام رو تکان بدم، ولی کوچیکترین پاسخی دریافت نکردم. تنها چیزی که ثابت میکرد هنوز زنده هستم، تپش نامنظم قلبم بود که به قفسه سینهم میکوبید، انگار میخواست از سینهم بیرون بزنه. چشمهام به تاریکی عادت کرده بودن، ولی حالا دیدم تار و مبهم شده بود. نقاط سیاه و سفید در میدان دیدم همچنان میرقصیدن، اونجایی که نوری وجود نداشت. خیالات و اوهامات، گاهی همه چیز رو کاملاً محو میکردن. سردردی کوبنده تموم وجودم رو فرا گرفته بود، مثل این که کسی پیوسته چکشی درست وسط فرق سرم میکوبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزبانم توی دهنم خشک و باد کرده بود، طوری که حتی نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم. لبهام ترک خورده و خونآلود شده بودن، و وقتی سعی کردم اونها رو روی هم فشار بدم، درد تیزی همون موقع تا فکم کشیده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطرات عرق سرد از روی پیشونی و پشت بدنم میچکید، با هر قطره که به زمین میخورد، صدای تق مانند ضعیفی توی سکوت مرگبار زیرزمین ایجاد میکرد. صدای نفسهای بریدهبریدهم، همراه با خشخش غیرارادی گلوم، تنها صداهایی بودن که ثابت میکرد هنوز زندهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو این وضعیت درمونده، تنها کاری که از دستم برمیاومد، دراز کشیدن روی زمین سرد و نمناک و تماشای سایههای درهمپیچیده روی سقف زیرزمین بود. هر لحظه انتظار داشتم اون موجود دوباره از تاریکی سر برسه و این بار، کار رو یکسره کنه. من هنوز هم چشمم دنبال بچهم میگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار این کابوس نمیخواست تموم بشه. با یه نیم نگاهی که به زور انداختم، متوجه شدم باز داره بهم نزدیک میشه. از خدا هر لحظه کمک میخواستم و زیر لب قرآن میخوندم. چند قدم مونده بود به من برسه که...یه نفر ناگهانی وسط چهارچوب در زیرزمین ایستاد. نمیدونم ترسید یا میخواست دیده نشه اما جلدی به تاریکی خزید... . صدای نسبتاً آشنای ملابصیر به گوشم خورد. به آرومی چیزی گفت و از کاری که نمیدونم چی بود، زن رو نهی میکرد. به زبون آدمی صحبت نمیکردن و من چیزی نفهمیدم. از ترس صدا و خرناسههای اون موجود، از حال رفتم. به دفعات چشم باز کردم اما از کوفتگی و دردی که داشتم باز از حال میرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر بار که چشم باز میکردم، تاریکیِ غلیظ و سنگین، اطرافم رو در بر میگرفت و نفسهای خشن و نامنظم اون موجود ناشناخته، گوشهام رو میآزرد. انگار صداش از اعماق جهنم بلند میشد و توی فضای نمناک و سرد سرداب میپیچید. تلاش میکردم فریاد بزنم، ولی گلوم بهشدت منقبض شده بود و یه وزنهی سنگین روی سینهام سنگینی میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهدفعات چشم باز کردم، ولی هر بار از کوفتگی و دردی طاقتسوز، دوباره به تاریکی میغلطیدم. عضلاتم بیحرکت و سست شده بودن، انگار که جونی واسم نمونده باشه. سردردی شدید، مثل چکشی آهنین، ضربانهایی کوبنده به جمجمهم وارد میکرد و هر صدایی، حتی خشخش برگها در بیرون، منو وحشتناک به لرزه میانداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجونم برات بگه که گاهی فکر میکردم اون صداها فقط زاییدهی توهمات من هستن، شاید نتیجهی تب شدید یا ضربهای که به سرم وارد شده بود. اما دوباره اون خرناسههای وحشتناک، بلند و واضح، توی فضای اطراف پیچید و مطمئنم میکرد که چیزی واقعی، چیزی غیرانسانی، در اون تاریکی کمین کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم رو به زحمت تکون دادم تا شاید چیزی، یا کسی رو لمس کنم، اما تنها سنگهای سرد و خاکِ نمناک، زیر انگشتام حس میشد. بوی گند و رطوبت، مشامم رو آزار میداد و یه تهوع شدید سراغم اومد. هر بار که هوشیاری برای چند ثانیه به من برمیگشت، ترسی عمیقتر از قبل وجودم رو فرا میگرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان، صدای پایی نزدیکتر شد. این بار نه خرناس، بلکه چیزی شبیه به نالهای کشدار بود، مثل موجودی که از درد شدیدی در رنج بود. قلبم بهشدت میتپید و عرق سردی تموم بدنم رو پوشونده بود. تلاش کردم بلند شم فرار کنم، ولی باز هم پاهام پاسخ ندادن. آخرین چیزی که به یاد دارم، نور مبهمی بود که از دور دستها میدرخشید و بعد...دوباره تاریکی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگت با چهرهای رنگپریده و دستهای لرزان تعریف کرد وقتی رسیدم خونه، همه جا به هم ریخته بود...انگار طوفانی از وسطش رد شده باشه. در ورودی نیمهباز بود، درهای اتاقها هم همینطور. حتی در کمدها رو هم باز کرده بودن. اولش گمون کردم خونه نیستی و دزد اومده باشه اما با دیدن دخترمون توی گهواره و اینکه هیچ چیز از خونه کم نشده بود، فهمیدم داستان باید چیز دیگهای باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاد اون داستانهای قدیمی افتادم که درباری روحها و موجودات نامرئی میشنیدم...اما نه...باید توضیح منطقیای وجود داشته باشه. شاید باد شدیدی در رو باز کرده بود؟ ولی درها که خود به خود قفل نمیشدن. باید کسی این کار رو کرده باشه... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترمون توی گهواره غلت زد و یه نالهی کوچیک کرد. دلم میخواست باور کنم همهچی فقط یه سوءتفاهمه، اما اون بههمریختگیها، اون درهای باز...چیزی اینجا درست نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر چی صدات زدم، جوابی نشنیدم. صدام در فضای خالی خونه میپیچید و انگار دیوارها هم بیاعتنا از کنار فریادهام میگذشتن. اول فکر کردم شاید گوشت سنگینه یا داری با من شوخی میکنی، ولی بعد از چندمین بار که جوابم رو ندی، ته دلم یه چیزی شروع کرد به لرزیدن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز پلهها پایین رفتم، قدمهام تو سکوت زیرزمین خیلی بلندتر از همیشه به نظر میرسیدن. هوا سرد و نمدار بود، بوی کهنگی و رطوبت تو بینیم پیچیده بود. دستم رو کشیدم به دیوار، دنبال کلید برق گشتم. وقتی چراغ روشن شد، سایهها یه لحظه تو چشمم رقصیدن. توی راهروی باریک زیرزمین، پیش رفتم و مدام همش فکرم پیش تو بود. زیرزمین همون فضای همیشگی رو داشت. شاید باورت نشه! آخر توی زیرزمین کنار سرداب با وضعی شوکه کننده پیدات کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیج و سردرگم بودم، انگار تمام افکارم در یک لحظه به هم ریخته و تکه تکه شده بودن. سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم، اما هر خاطره ای که میخواستم به یاد بیارم، مثل دودی ناپدید می شد. دست و پا شکسته، با کلمههایی نامنسجم و جملاتی ناتموم، هر چه از اون لحظات وحشتناک توی خاطرم مونده بود رو براش تعریف کردم. صدام میلرزید و کلهها روی زبانم سنگینی میکردن، مثل این بود که هر واژه رو با هزار زحمت از اعماق وجودم بیرون می کشیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اولش....اولش فکر کردم صدای باده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشروع کردم، در حالی که دستام به لرزه افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اما بعد...بعد فهمیدم چیزی اونجا بود...چیزی که نباید اونجا میبود... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم، سعی کردم تصاویر مبهمی که در ذهنم موج می زد رو به هم وصل کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سایه ای دیدم...نه، شاید هم فقط تصور کردم...نمیدونم...همه چیز مثل یک خواب، تار بود...ولی...فقط میدونم که تا سر حد مرگ ترسیده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهام رو به سختی بستم، تلاش کردم اون صحنه ها رو دوباره توی ذهنم بازسازی کنم. در حالی که رگهای از ترس توی صدام موج میزد، ادامه دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صداهایی شنیدم...مثل زمزمه...اما نه، شبیه زمزمه نبود...بیشتر شبیه...شبیه ناله بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلوم خشک شده بود و صدام قطع و وصل می شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بعد...بعد همه چیز تاریک شد...و وقتی به خودم اومدم، اونجا بودی...و من... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت سنگینی فضای بین من و پدربزرگت رو پر کرد. میدونستم که توضیحاتم ناقص و آشفته بودن...چون خودمم به سختی چیزی از حرفهایی که خودم داشتم میزدم، متوجه میشدم. اما همین چند کلمهی نامفهوم هم تموم انرژیم رو گرفته بود. در عمق وجودم میدونستم که چیزی که دیده بودم، چیزی فراتر از توهم یا ترس معمولی بود ولی چطوری میتونستم اینو به زبون بیارم؟ چطوری میتونستم توصیف کنم که توی اون لحظات، حس کرده بودم موجودی نامرئی نفسهاشو به پشت گردنم میزنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم رو به پیشونیم فشار دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می دونم که باورکردنی نیست...خودم هم باورم نمیشه...اما قسم میخورم که یه چیزی اونجا بود... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدام در این جمله محو شد، چون حتی خودم هم از تکرار اون چیزی که بهم گذشته بود و من هنوز زنده بودم، میترسیدم. ترسی که ریشه در جایی ناشناخته داشت، جایی که منطق و واقعیت به پایان می رسید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرم با نگرانی توی همهی مدت داشت منو نگاه میکرد و به حرفهام گوش میداد. اشک توی چشمهاش حلقه زده بود و شک ندارم قبل از اینکه من از خواب بیدار بشم گریه کرده بود...میتونستم بفهمم. حتی خود من هم داشتم تو اون حال و هوا به گریه کردن میافتادم. نمیدونستم...اونموقعی که توی زیرزمین بودم یه درصد هم به این فکر نمیکردم که ممکنه اصلا زنده بمونم چه برسه که... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامانم همونموقع گوشهی چشمش که اشک داشت ازش میریخت رو پاک کرد و خیلی آروم در حالی که قربون صدقهم میرفت، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تقصیر خواهراته که تو رو توهمی کردن. چقدر به گوششون خوندم خرافهگویی نکنین. ولی به خرجشون نرفت که نرفت. معلوم نیست از چی ترسیدی و سُر خوردی که اینجوری آش و لاش افتاده بودی. مادر برات بمیره این چه بلاییه سر خودت آوردی. چقدر من به شماها بگم از این فکر و خیالات نکنید. آخه من حالا باید چیکار کنم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین که این حرف رو زد، باز هم شروع به گریه کرد. نمیدونستم چی بگم ولی از طرفی اصلا خوشم نمیومد فکر کنن که من دعایی یا خیالاتی و توهمی شدم! در جواب رو بهش گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مادر جان خیال کجا بود؟! من هر چی که گفتم خود حقیقت بود. از ملابصیر بپرسید. از زن همسایه بپرسید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگت قبل از اینکه کسی چیزی بگه، پیش دستی کرد. گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ملا رفته...از اون وقت تا به امروز کسی ملا رو ندیده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی ذهنم فکر کردم که حتما این هم مثل بار قبل بود. مثل همون دفعهای که یه مدتی غیبش زده بود ولی بعد یهو با اون مهمون یا زن...هر چی! هر چیزِ عجیب غریبش برگشت و زندگی ما رو به آتیش کشید. حالا من با اون همه ترسی که از دست اون موجود...از سرم رد کردم چیکار کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا پدربزگت که تنها شدم بهم نزدیک شد و سعی کرد آروم صحبت کنه. چیزهایی گفت که حس کردم ادامهی حرفهای قبلیش بود و فقط نمیتونست در حضور مادرم چیزی ازشون بگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه هیچکس نمیتونه دنبال ملا بگرده. همونطور که گفتم اون از اینجا رفته. فقط...فقط یه نامه زیرِ سنگِ کنار سرداب گذاشته بود و تمامی داستان رو توضیح داده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر جا از این حرفش خشکم زد. این که ممکن بود پای یک داستان عجیب، یک نجوای مرموز و یک زمزمهی رازآلود در میون باشه، تنها چیزی بود که شاید اصلا بهش فکر نکرده بودم. اونم چیزی که ملابصیر تعریف کرده باشه. مشتاقانه منتظر شدم که پدربزرگت نامه رو برام بیاره و بعد از اون طولی نکشید که ما به تموم حقیقتی که توی سرداب خاموش سنگستان پنهان شده بود، پی بردیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگت با چهرهای جدی و نگاهی عمیق که نشان از سالها تجربه و خردمندی داشت، کاغذ کهنهای رو از جیبش بیرون آورد و با صدایی آروم اما محکم خوند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زنت هر چی گفته، همش واقعیت داره.. . حرفاش رو جدی بگیر! این حرفها رو به حساب هذیون یا خیالاتی شدنش نذارید. شاید فکر کنید به سرش زده، ولی انگ دیوانگی بهش نزنید. داره راست میگه! داستان این خونه توی سنگستان، ریشه در گذشتهای دور داره، همه چیز از این قراره و به یکصد سال پیش برمیگرده، زمانی که این مکان یه قبرستون موقتی بود برای نگهداری مردههای سنگستان... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- در اون دوران، پیکرهای بیجان رو برای چند شب در اینجا میگذاشتن تا خانوادهها فرصت سوگواری داشته باشن. شبهایی که زنها دور هم جمع میشدن و مویهسرایی میکردن. گریههاشون انقدر بلند و جانسوز بود که گویی تا فرسخها شنیده میشد. صدای نالههاشون در دل دیوارهای این خونه رسوب کرده و هرگز محو نشده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مدتی بعد، وقتی این مکان از قبرستان به عمارت مسکونی تبدیل شد، اتفاقات عجیبی شروع شد. نیمهشب، صداهایی شنیده میشد. سایههایی ظاهر میشدن که ناگهان محو میشدن، و احساس نگاههایی خیره از گوشههای تاریک. برخی ساکنان میگفتن گاهی بوی عطر گلهای سوگواری رو تو هوای خالی اتاقها حس میکنن؛ گلهایی که اصلا اصلا سابقه نداشته توی سنگستان رشد کنن...یا صدای زمزمهی زنانی رو میشنون که انگار هنوز در غم عزیزان ازدسترفتهشون مینالن... . خیلی قاطع باید بهتون بگم این خونه هرگز آرام نگرفته، چون اشکها و آههای گذشته هنوز لابهلای سنگهاش جاری هست. اون چیزی که همسرت دیده و شنیده، تنها بازتابی از تاریخ تاریک سنگستانه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تمام طول خوندن اون نامه که نویسندش ملابصیر بود، حس میکردم سکوت عمیقی فضای اتاق رو در بر گرفته. انگار دیوارها هم به این اعتراف کهنه گوش سپرده بودن و راز خودشون رو فاش کرده بودن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از قضا شبی عدهای سرباز خسته، اینجا ساکن میشن...همشون خستگی تو استخونهاشون بود و چشمهاشون از بیخوابی قرمز شده بود. بعد از یکمی استراحت و از سر گذروندن خستگیشون، برای سرگرمی و گذروندن شب، تصمیم میگیرن تیراندازی تمرین کنن. انگار که یه سرباز جوون از اونها که چشمش خوب بود، یه حرکت تو تاریکی کنار دیوارمیبینه و بعد به باقی سربازها میگه:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بچه ها! اونجا یه چیزی هست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با ترس میره تا به همه خبر بده و طولی نمیکشه که کل سربازها متوجهی قضیه میشن. بقیه همه جمع میشن همونجا و تفنگهاشون رو میگیرن به سمت تاریکی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صدای سردستهی سربازها میاد که میگه:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شاید یه سگ یا گربه وحشیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه سرباز قدیمی با بیخیالی بقیه رو مسخره میکنه و میگه که توهمی شدن و ترسوان. ولی اون سایه یه دفعه در کمال وحشت همه تکون میخوره، حرکتش یه جوری بود که انگار میخواست بپره رو سرشون. یهویی چند تا تیر همزمان شلیک شد..صدای شلیک تو سکوت شب پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه خورد زمین. با احتیاط رفتن جلو تا ببینن چی بوده. وقتی چراغ قوه رو روشن کردن، فهمیدن اون سایه نه سگ بوده نه گربه...یه دفعه از همه جای خونه، از هر در و دیواری، صدای جیغ و زوزههای وحشتناک بلند میشه. صدایی که انگار از خودِ خودِ جهنم اومده باشه! پر از کینه و نفرت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسربازا به هم چسبیدن، تفنگهاشون تو دستاشون میلرزید. چراغ قوهها یکی یکی خاموش شدن، انگار یه چیزی باتریهاشون رو خالی میکرد. تاریکی کامل شد، فقط همون جیغهای ترسناک بود که هر لحظه نزدیکتر میشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایهها تو تاریکی حرکت میکردن، بزرگ میشدن و دوباره محو میشدن. هوای خونه یهویی یخ زد، انقدر سرد که نفسهاشون بخار میشد و به آسمون میرفت. یکی از سربازها تفنگش رو انداخت زمین و دوید سمت در، ولی در قفل شده بود، انگار یه چیزی نمیذاشت برن... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو جیغ ها ادامه داشت، حالا با صدای ناخن کشیدن رو دیوار، صدای پاهای سنگین که روی زمین کشیده میشد، و پچپچهای عجیبی که از همه طرف میومد. سربازا فهمیدن به یه چیزی شلیک کردن که نباید...و حالا باید تاوانش رو میدادن! سربازها که نمیدونستن دقیقا چه اتفاقی داره براشون میافته، ترسیده بودن و هر سمت شلیک میکردن. عمارت از آبادی خیلی فاصله داشت اما به خوبی صداها شنیده میشد. هیچکس اون وقت شب، جرأت اومدن به اینجا رو نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتموم طول شب با صدای شلیک و سر و صداهای عمارت، هیچکس نتونست بخوابه. همه راجعبه چیزهای عجیبی صحبت میکردن. هر کس یه چیزی میگفت. این ما بین چیزهایی گفته میشد که حتی باورش هزار بار سختتر بود از اتفاقی که در حال به وقوع پیوستن بود. صبح که شد، مردم بهتزده با جنازههای وارفته و مچاله شدهی سربازها روبهرو شدن. انگار سالهای طولانی بود که مُرده بودن. هیچکس نمیدونست چه اتفاقی افتاده و چه بلایی سر اونها اومده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماجرا به همین سربازا ختم نشد...بعدش آدمهای زیادی به شکل عجیب و دلخراشی مُردن. بعضیا میگفتن شبها زنی رو کنار سرداب دیدن که نشسته و مویه میکنه؛ میگفتن صداش مثل گریهی یه بچه میمونه. مردم سنگستان این رو هم میگفتن وقتی میخوان به اونجا نزدیک بشن، زن ناگهان غیبش میزنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه روز یه پسر جوون که از کنارعمارت رد میشده، یه بقچهی کثیف رو کنار سرداب میبینه. با کنجکاوی بازش میکنه و...در کمال وحشت استخوانهای یه بچهی تازه به دنیا اومده رو توی اون میبینه! استخوانهایی که هنوز لای موهای سیاه و بلند زن، پیچیده بودن. پسر جوون از ترس جیغ میکشه و فرار میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از اون، هر از گاهی یه نفر یه همچین چیزی رو کنار سرداب میدید. همیشه همون صحنه تکرار میشد. یه زن گریان که وقتی میخوان نزدیک بشن، غیبش میزنه و فقط یه بقچهی کثیف با استخوانهای بچه باقی میمونه. حرفهای زیادی زده میشد...مردم میگفتن اون زن، مادر همون بچهست که داره دنبال انتقامه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتعریف میکردن بعضی شبها که باد میاومده، صدای گریهی یه بچه از توی اون سرداب میاومده. صدایی که انگار از خود زمین بلند میشده. مردم محل، دیگه شبها جرئت نمیکردن از کنار این خونه رد بشن. حتی سگهای محل هم از ترس اونجا پارس نمیکردن، فقط دمشون رو میگذاشتن رو کولشون و فرار میکردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه پیرمرد کهنهکار میگفت اون زن، همون مادریه که سالها پیش بچهش رو از دست داده و روحش آروم نگرفته. میگفتن هر کسی که شبها صداش رو میشنوه، تا یه هفته بعدش میمیره. مرگهاش هم عجیب بودن: بعضیا رو صبح مُرده تو رختخوابشون پیدا میکردن، بعضیای دیگه اصلاً جسدشون پیدا نمیشده هیچوقت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا دیگه کسی جرئت نمیکرد به عمارت متروک نزدیک بشه. حتی روزها هم مردم با عجله از کنارش رد میشدن. عمارت به یه خونه خرابهی ترسناک تبدیل شده بود، با پنجرههای شکسته و درهای کج و کوله. اما همه میدونستن که شبها، اونجا صاحبخونههای جدیدی داره...صاحبخونههایی که دیگه زنده نیستن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه چشم به هم زدنی، خبر به کل آبادیها رسید. ترس از کل وجود اهالی حوالی سنگستان و محلهای اطراف رو گرفته بود. این عمارت کمکم به اسم خونهی ارواح و اجنه بدنام شد. دیگه هیچکس حتی جرئت نمیکرد از جلوی این خونه رد بشه. مردم موقع حرف زدن ازش، با انگشت اشاره میکردن و زود رد میشدن. حتی بچههای شلوغ سنگستان هم دیگه توی این کوچه بازی نمیکردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالها گذشت و خونه خالی موند. در و پنجرههاش شکست و دیوارهاش ترک خورد. علفهای هرز دورش رو گرفتن. اما هنوز هم شبها صدای گریه و ناله ازش میاومد. مردم میگفتن ارواح ساکنین قدیمی، هنوز تو خونه گیر افتادن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا شاید بپرسین من کی هستم و اینجا چیکار میکنم؟ قصهی من یه کم فرق داره...من پسر یکی از همون سربازهایی هستم که اون شب تو این خونه ناپدید شدن. تموم این سالها دنبال پدرم گشتم و دنبال دلیل ناپدید شدنش بودم. از این روستا به اون روستا رفتم، تا بالاخره ردپاها من رو رسوند به سنگستان! به این عمارت لعنتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه شما بیاین، من چند سالی بود که توی این خونه زندگی میکردم. میدونستم خطرناکه، ولی میخواستم راز پدرم رو پیدا کنم. شماها که تازه به این منطقه اومده بودین، از قصهی این خونه خبر نداشتین. منم بهتون چیزی نگفتم، چون میدونستم باور نمیکنین...تا الان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین خونه رازهای زیادی توی خودش داره. بعضی شبها صداهایی میشنوم که آدم رو به لرزه میاندازه. بعضی وقتا هم تو تاریکی چیزهایی میبینم که نباید ببینم...ولی راستش رو بخوای، من این داستانها رو مثل بقیه از دهن به دهن چرخیدن مردم و ماجراهاشون نشنیدم. اون زن؛ همون که خودش رو صاحب واقعی این خونه میدونه...خودش برام تعریف کرد. آره درست شنیدین...اون یه جنه! و من با چشمام، خودم همه چیز رو دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون مثل یه فیلم سینمایی، تموم ماجراها رو از اول برام نمایش داد. از روزی که اولین خشت این خونه گذاشته شد، تا همین الان که دارم براتون اینها رو مینویسم. وقتی اولین بار پام رو تو این خونه گذاشتم، میدونستم ممکنه زنده بیرون نرم. ولی دیگه به جایی رسیده بودم که باید حقیقت رو میدونستم، حتی اگه جونم رو هم بابتش بدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاولین شبها که اینجا موندم، ترس تمام وجودم رو گرفته بود. هر صدایی منو از جا میپروند. خواب که میرفتم، کابوسهای وحشتناک میدیدم. بعضی وقتا صبحها که بیدار میشدم، میدیدم موهام سفید شده! ولی یه شب...اون خودش رو به من نشون داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاول فقط یه سایه بود تو تاریکی. بعد کمکم شکل گرفت. یه زن قدبلند با موهای سیاهی که تا کمرش میرسید. چشمهاش قرمز نبودن، مثل آدمها بودن، ولی یه نگاهش میفهموند که اون یه آدم معمولی نیست. صداش آروم بود، ولی تو ته صداش یه جور لرزش داشت که استخونهام رو میلرزوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهش ثابت کردم که میخوام کمکش کنم، نه اینکه آزارش بدم. با دست به یه گوشه از خونه اشاره کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه بهم خدمت کنی، میتونی اینجا بمونی... اما فقط تا وقتی که کارت رو انجام بدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدام میلرزید وقتی پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پدرم چی شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد...شروع کرد به تعریف کردن. از چیزهایی که گفت، مو به تنم سیخ میشد. چیزهایی که هیچکس دیگهای ازش خبر نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهاش مثل آتیش زد و یهویی تصاویر وحشتناکی تو ذهنم نشون داد. دیدم که سربازها چطور بچهی کوچیکش رو با شلیک گلوله از بین بردن. بعدشم فهمیدم چرا این همه سال هر کسی رو که پاش رو تو این خونه گذاشته، به طرز وحشتناکی ناپدید شده...همهشون انتقام بود! امروز هم میخواست از زنت استفاده کنه. میخواست روحش رو تسخیر کنه تا بتونه دختر کوچولوت رو با خودش ببره! اون لحظه که دیدم چشمهای زنت سفید شده، فهمیدم داره چیکار میکنه. خوشبختانه زود رسیدم و نذاشتم کارش رو تموم کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط یه چیز رو بدون. تا وقتی که من توی اون خونه بودم، سعی میکردم نذارم کس دیگهای تو این خونه آسیب ببینه. اما تو و خانوادت باید هرچه سریعتر از اینجا برین. چون دفعهی بعد شاید نتونم جلوش رو بگیرم...و اون دیگه به هیچکس رحم نمیکنه! گرچه من این بار رو سر رسیدم، اما اینجا، دیگه جای امنی برای شما نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا من در حالی از اینجا میرم که همه چیز رو میدونم. میدونم چرا این خونه رو میساختن. میدونم اون زن و بچهش کی بودن. و مهمتر از همه...میدونم چه بلایی سر پدرم و اون سربازهای دیگه اومد. ولی راستش رو بخوای، بعضی رازها رو نباید به کسی گفت. چون اگه بدونن، یا باور نمیکنن و آدم رو دیوونه میدونن، یا اینکه...ممکنه خودشونم به جمع اونایی بپیونن که دیگه هیچوقت پیداشون نمیشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی دست نوشته ملا تموم شد، یه لحظه مونده بودم چه واکنشی باید نشون بدم. دهنم خشک شده بود و نفسم به شماره افتاده بود. انگار کسی داشت گلوم رو فشار میداد. دستهام میلرزیدن و عرق سرد از پشتم میریخت. مونده بودم که با اون حجم از وحشت چجوری باید واکنش نشون بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمونموقع صدای مادرم رو از پشت در شنیدیم. در که باز شد، دوتایی با هم دیدیمش که با یه نگاه عجیب وایستاده. چشمهاش قرمز بود، انگار گریه کرده. معلوم بود تموم حرفامون، یعنی تموم حرفهای ملابصیر رو شنیده... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرم آروم، با حالت بغض توجیهی برای موندنش پشت در نکرد و فقط یک راست گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باید از اینجا بریم. باید برای همیشه بریم. همین الان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله! حتماً همین کار رو میکنیم. من هم متوجهی صدا و رفت و آمدهای عجیب شده بودم اما... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگت یه سکوت سنگین کرد و بعد آهی کشید که انگار ته دلش رو به آتیش کشید. همهی این اتفاقا خیلی سنگین بودن...چیزایی که با چشمام دیدم، با گوشام شنیدم، با پوستم حس کردم. با این حال، جون سالم به در برده بودیم! هنوزم نمیفهمم چطور از چنگ صاحب سرداب و اون خونهی لعنتی فرار کردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکرش رو بکن! ماهها، سالها، تو همون خونه زندگی کرده بودیم...خونهای که پر از جن و پری بود و ما خبر نداشتیم! انگار تو دل جهنم خوابیده بودیم و تازه بیدار شده بودیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتصمیم گرفتیم دیگه یه دقیقه هم تو اون آبادی نمونیم. با همون لباسایی که تنمون بود، سوار ماشین شدیم و از سنگستان سنگی و پُرماجرا دور شدیم. حتی یه نگاه هم به عقب ننداختیم. اون خونه رو همون جا رها کردیم...با همهی رازهای ترسناکش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما بعضی چیزها آدم رو رها نمیکنن. هنوزم بعضی شبها، تو خواب صدای پچپچهاشون رو میشنوم. بعضی وقتها هم تو آینه، یه سایهی سیاه پشت سرم میبینم...فقط یه لحظه، بعد ناپدید میشه. شاید چیزی از اون خونه بهم چسبیده و قصد انتقام دیگهای، به روش عجیبتری داشته باشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو این، آخر ماجرای خونهی جنزدهی سنگستان بود. حالا دیگه تو هم میدونی که چرا مردم اون منطقه، شبها از کنار اون عمارت مرموز رد نمیشن...و چرا همیشه یه چراغ روشن تو یه پنجرهاش میبینن، انگار کسی اونجاس...در حالی که میدونن خونه سالهاست خالیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرعد و برق خوابیده بود و طوفان هم دیگه نفسی برای تاخت و تاز نداشت. تو آینه زل زده بودم به اون پسر ریزنقشِ توی شیشه که من بودم. پوستش سبزه بود، تقریباً مثل رنگ خاکِ بارونخورده، و موهاش پرکلاغی، یه جورهایی ژولیده و بیقرار، انگار دقیقاً همون لحظه از توی باد پیچیده، اومده تو. چشمهاش یه ذره تو رفته بود، مثل کسی که شبِ قبلش تا دیروقت بیدار بوده و فکرهای عجیب و غریب تو سرش چرخیده. چندبار پلک زدم، ولی تصویر تو آینه تغییر نکرد. همونجا مونده بود، ساکت، با نگاهی که انگار از یه جای دور میاد...از سنگستان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی همین لحظه بود که صدای ماشینِ مامان و بابام از پارکینگ اومد تو. وقتی با ریموت، درِ پارکینگ هَق هَق کنان بسته شد، پی بردم مدتها بود که برق وصل شده بود و من متوجه نشده بودم. و بعد از اون، سکوت... . ولی تو ذهن من، نجوای سنگستان هنوز تکرار میشد، همونجور که مامانبزرگم تعریف میکرد...با اون صدای خشدار... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از اینکه در پارکینگ بسته شد و صدای در ماشین بلند شد، صدای مرموز walk along with me برای دور هزارم به همراه نجوای سهمگین سنگستان هم درون ذهن من، به آخر رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir