پارت شصت و دوم :

یهو یه لگد خورد به پهلوی من و سیاوش با عصبانیت گفت:
- گند زدی به خواب و آسایشم، بالاخره حرف می‌زنی یا پاشم حالتو بگیرم؟!
- خیلی خب می‌گم، فقط باید خونسردیتو حفظ کنی، فهمیدی؟
به قیافه ی سیاوش اصلاً نمی‌خورد که به اهمیت مسئله پی برده باشه، فقط با عصبانیت نگاهم می‌کرد و منتظر بود تا زودتر حرفمو بزنم و بتونه بخوابه. وقتی دیدم اون‌قدر ریلکسه منم یه نفس شروع کردم به توضیح چیزایی ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خب می خوان برن دنبال قاتل نمی خواد جلب توجه کنه با لباسای مارک🤔

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    فکر کنم سیاووش نقشه ای داشته باشه عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!