زمزمه در شب به قلم زهرا باقری
پارت شصت و دوم :
یهو یه لگد خورد به پهلوی من و سیاوش با عصبانیت گفت:
- گند زدی به خواب و آسایشم، بالاخره حرف میزنی یا پاشم حالتو بگیرم؟!
- خیلی خب میگم، فقط باید خونسردیتو حفظ کنی، فهمیدی؟
به قیافه ی سیاوش اصلاً نمیخورد که به اهمیت مسئله پی برده باشه، فقط با عصبانیت نگاهم میکرد و منتظر بود تا زودتر حرفمو بزنم و بتونه بخوابه. وقتی دیدم اونقدر ریلکسه منم یه نفس شروع کردم به توضیح چیزایی ک
لطفا صبر کنید...

میم
1خب می خوان برن دنبال قاتل نمی خواد جلب توجه کنه با لباسای مارک🤔