پارت بیست :

توی مهمانی و وسط شلوغیها و حرفهای زنانه و پچ پچ ها,منتظر بودم تینا در مورد آرنگ از من بپرسد تا من سر صحبت را باز کنم و در مورد تارخ فضولی کنم.اما او چیزی نگفت و من هم چیزی نپرسیدم.میان ان همهمه ،کسی زنگ در آپارتمان را زد که فقط من صدایش را شنیدم چون کنار در روی مبل لم داده بودم تا کنار تینا باشم.کمی گذشت و متوجه شدم کسی حواسش به زنگ در نیست.به تینا گفتم : در می زنن! تینا در را باز کرد و چشمان من

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    0

    سلامت باشید شکرخدا

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    امیدوارم کشور عزیزم ایران همیشه درارامش باشه همه هموطنانم سلامت وتندرست

    ۶ ماه پیش
  • هدی

    0

    ممنونم 🌹عالی😊😘

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوبم و دارم ازخوندن داستان لذت میبرم

    ۸ ماه پیش
  • نجمه

    1

    شما خوب باشید ماهم خوبیم

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    0

    لیما چه دلشم خوسه مگه مادر میزاره تو چایی و میوه ببری برا پسرا

    ۱ سال پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    همینو بگو

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    حال جسمی رو اگه بخواهیدبدونیدخوبیم،اما حال روحی اصلاخوب نیست،خدایاخودت مراقب کشورعزیزمون باش😔😔😔

    ۱ سال پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    الهی آمین عزیزم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    ممنون که در این شرایط سخت حال دل هموطن را کمی عوض میکنید

    ۱ سال پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزی

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    حال ایران که خوب نباشد حال هیچ کسی خوب نیست.... ممنون از شما که در این شرایط دست به قلم میشوید...ما میخوانیم ولی ذهنمون در اتفاقات گیرکرده..امیدوارم همه ملت سالم باشند

    ۱ سال پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چاره ای نیست عزیزم‌.باید روحیه مون رو خوب نگه داریم.

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    چقد نویسنده ی عزیز بی تجربگی وخامی لیمارو زیبا به نمایش دراورده

    ۱ سال پیش
کپی شد!