زیرگذر سرمستی به قلم مهشاد لسانی
پارت دوم :
شاید من هم آخرش دق می کردم! مجسمه ی علی و نینو به هم نزدیک شدند،راه راه بودند و فلزی.هفت متر ارتفاع داشتند. دوباره بالا را نگاه کردم.علی انگار نینو را بغل کرد.دنده هایشان فرو رفت در هم.در هم حل شدند .
توریستها و مردهای مجرد گروه سوت زدند و دخترهای ایرانی غش کردند از خنده.مگر عشق و هم آغوشی خنده داشت؟
شاید نمی دانستند که عشق یعنی چه!نمی فهمیدند که آدم چقدر باید عاشق باشد تا دق کند برای معشوقش.
"اًش" میکروفون بیخ گوشش را از جلوی دهانش پیچاند پایین و از سکو پایین آمد.قصه عشق تمام شد و من دوباره تنها شدم.تا کی می خواستم منتظرش بمانم و او نیاید؟
تا کی در کشوری غریب می چرخیدم و باز نمی گشت؟
موبایل "اش" را گرفتم و به سیم کارتش زنگ زدم،خاموش بود.!
تا کی می خواست خاموش بماند؟تا کی می خواست بازنگردد و پیش من و کنار من نباشد؟
آنقدر به نبودنم عادت کرده بود؟آنقدر از من خسته شده بود یا از آزمایشهای ریز و درشت خسته شده بود؟از پرونده زیر بغل زدن و دویدن به این بیمارستان و مطب فلان دکتر؟
خسته اش کرده بودم؟من؟من هیچ وقت خسته اش نکردم! هیچ نخواستم از او.شاید همین نخواستنها و کم توقع بودن ها پرتوقعش کرده بود. شاید از بس نخواستم فکر کرد که بی تفاوتم و خسته و نخواست بماند که تحمیل شود.شاید از بس چیزی نگفتم فکر کرد توی سرم چیزهاییست که طاقت شنیدنشان را ندارد.
شاید برای همیشه رفته است.
پریناز پرسید:تنها اومدی؟ سر بالا دادم:نه! با شوهرم امدم ولی رفته!کار داشته تو تفلیس.
پریناز خندید و یک طره از موی کنار گوشش را پیچاند که فر بخورد: عجب مرد دل گنده ای!زن به این خوشگلی رو ول کرده رفته؟مگه دیوونه باشه بابا.
شوهر پریناز آمد و پشت میز ناهار توی رستوران از پشت بغلش کرد.حلقه توی دستش نبود ،توی دست پریناز هم نبود.او همیشه می گفت عشق تعهد می آورد.عاشق که باشی حلقه هم نیندازی،به غریبه ها نگاه نمی کنی!دوست که داشته باشی،همین نفس دوست داشتن تو را از خیانت باز می دارد و مصون می کند.خودش گفت...خودش خواست...همان شب...توی حیاط!کنار حوض نقره،زیر نور ماه...زیر درخت گردو که برگهایش مثل بادبزن تکان می خوردند و من مور مورم می شد.
عشق چقدر عجیب بود که نامحرم را محرم می کرد و راستگو را دروغگو.با هر چیز که می آمیخت،قشنگش می کرد.با نقاشی می شد شاهکار هنری لبخند ژکوند و تابلوی آفتاب گردان ونگوک،با داستان می شد آناکارنینا و غرور و تعصب و با برنج که قاتی می شد، می شد غذای مادر.
آنقدر عجیب بود که درد را آرام می کرد و مسکن روح میشد.انقدر خاص بود که گس میشد روی زبان! نور می شد روی تن خرمالوهای پاییزی و بید زرد مجنون و اگر به مانع می خورد به اندازه ی خاص بودنش، زجرآور و پرمصیبت
بود.عشق همیشه در کسی که دچارش بود حلول می کرد.
فصل سوم
«نوجوانی شاخه ای از درخت دیوانگیست»
"youth is a branch of madness"
سیزده ساله بودم که عاشق شدم.همان سیزده سالگی ای که همه می گفتند نحس است. نمی دانم مادرم چه دیده و چه شنیده بود و چه کسی نحس بودن سیزده سالگی را به ذهن او ریخته بود که وقتی از سیزده سالگی گذشتم ،مدام برایم اسفند دود می کرد و ذکر می گفت.
شاید می ترسید برایم اتفاق بدی بیفتد : از بین بروم یا دست و پایم بشکند و راهی بیمارستان شوم. بهار آن سال ،بعد از تمام شدن امتحانهای من و برادرم،آرنگ،بر عکس هر سال به خانه پدربزرگ مادریم که در تنکابن بود،نرفتیم.مادر می ترسید در راه تصادف کنیم یا من در دریا غرق شوم یا در جنگل سیسنگان گم شوم.هر چه پدر اصرار کرد که برای تمدد اعصاب و رفع خستگی ،سری به خطه سرسبز شمال بزنیم و نفسی تازه کنیم،مادر قبول نکرد.

لطفا صبر کنید...

مهدیه
1توصیافتت چه قدر نرم و دلنشینه به خصوص در مورد عشق و عاشقی مه با هر چیزی در آمیخته میشه قشنگش می کنه 👌🥺