فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و پنجم :
با احتیاط درِب قهوهای پیش رویش را گشود. نگاهش به فرهاد که روی تشک نشسته و درحالِ کش و قوس دادن به بدنش بود، افتاد. گویی تازه بیدار شده بود. یکآن نگاهش بر روی بدن ورزیده و عضلهای او خیره ماند. زبانش از گفتن کلامی قاصر مانده و پاهایش قفل شده بودند و نای راه رفتن نداشت. میان چهارچوب درب خشکش زده بود و به وضوح ضربان قلبش را میشنید. فرهاد با احساس نگاه سنگین او، سر بهسوی درب چرخاند. با دی
لطفا صبر کنید...
