فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و هشتم :
حیاط با حضور دختر بچههایی که روپوشهای آبی و مقنعههای سفید به تن داشتند شور و حال عجیبی داشت. نیمشان شوق و هیجان داشتند و نیم دیگر به والدینشان چسبیده بودند. دو، سه نفر هم درحال گریه کردن بودند. لحظهای به یاد روز اول مدرسهی خودش که چگونه به مادرش چسبیده بود، افتاد. با لبخندی عمیق حیاط بزرگ را که زمینش با طرحهای جالب نقاشی شده بود، طی کرد و وارد ساختمان سه طبقه شد. سپس وارد راهرو
لطفا صبر کنید...
