فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و هفتم :
***
مقابل آیینه ایستاده و مقنعهی مشکیاش را دور صورتش مرتب کرد. بابت خوشحالیاش در پوستِ خود نمیگنجید. گامی عقب رفت و سرتاپای خودش را برانداز کرد. مانتو و شلوار رسمی طوسی رنگ، خوب به تنش نشسته بود. شیشهی بنفش رنگِ مکعبی شکل ادکلنش را برداشت و کمی به مچ دستان و پایینِ مقنعهاش زد. کیف مشکیاش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. زریخانم قرآن به دست منتظرش بود. با دیدن دخترکش گویی کیل

لطفا صبر کنید...

م.ر
0اخ سرمه 😥😥😥