پارت چهل و هفتم :

***
مقابل آیینه‌ ایستاده و مقنعه‌ی مشکی‌اش را دور صورتش مرتب کرد. بابت خوشحالی‌اش در پوستِ خود نمی‌گنجید. گامی عقب رفت و سرتاپای خودش را برانداز کرد. مانتو و شلوار رسمی طوسی رنگ، خوب به تنش نشسته بود. شیشه‌ی بنفش رنگِ مکعبی شکل ادکلنش را برداشت و کمی به مچ دستان و پایینِ مقنعه‌اش زد. کیف مشکی‌اش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. زری‌خانم قرآن به دست منتظرش بود. با دیدن دخترکش گویی کیل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    اخ سرمه 😥😥😥

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    هنوز مونده برای آخ سرمه گفتن😢😭

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!