پارت پنجاه و پنجم :

***
بابت استرسی که از سر شب دچارش شده بود، حالش خوب نبود و خواب به چشمانش نمی‌آمد. بر روی رخت‌‌خواب نشسته بود و زانوهایش را بغل گرفته و نَنووار خودش را تکان می‌داد. به عمه خانم که بر روی تختِ او خواب بود، خیره بود. پتوی گل‌بافت سرمه‌ای گل‌دارش را تا گردن بالا کشید. دلش می‌خواست بخوابد تا فردا سرحال باشد، زیرا قرار بود با سیامک به کوهنوردی بروند. سیامک شب به مهمانی یکی از دوستانش که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    سلام، خداقوت سرکار خانم میرزایی، ممنون از رمان زیباتون، ای کاش سرمه و فرهاد قسمت هم میشدن

    ۹ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام زنده باشین. 🌸تا ببینیم روزگار براشون چی می‌خواد

    ۹ ماه پیش
کپی شد!