فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه و پنجم :
***
بابت استرسی که از سر شب دچارش شده بود، حالش خوب نبود و خواب به چشمانش نمیآمد. بر روی رختخواب نشسته بود و زانوهایش را بغل گرفته و نَنووار خودش را تکان میداد. به عمه خانم که بر روی تختِ او خواب بود، خیره بود. پتوی گلبافت سرمهای گلدارش را تا گردن بالا کشید. دلش میخواست بخوابد تا فردا سرحال باشد، زیرا قرار بود با سیامک به کوهنوردی بروند. سیامک شب به مهمانی یکی از دوستانش که

لطفا صبر کنید...

زهره
0سلام، خداقوت سرکار خانم میرزایی، ممنون از رمان زیباتون، ای کاش سرمه و فرهاد قسمت هم میشدن