پارت پنجاه و سوم :

ماه چهره با اشتیاقی وصف نشدنی کنار میز ایستاد و مؤدبانه دستانش را روی شکمش جمع کرد.
_ خوش اومدید.
امیر ارسلان نزدیک میز شد.
صندلی را به آرامی عقب کشید و روی آن نشست.
ماه چهره رو به رویش ایستاده بود و با خوشحالی که نمی‌توانست پنهان کند به او نگاه می‌کرد.
آرنج هردو دستش را روی میز گذاشت. برایش عجیب و کمی شیرین بود که یک نفر اینطور از حضور او خوشحال شود.
وجود ماه چهره حس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    1

    قلبم به تپش افتاد خیلی قشنگ بود،امیر ارسلان نامحسوس هوای ماه چهره رو داره،محبتش زیر پوستی و یواشکی یه،میترسه لو بره مغرور😃😃

    ۱۱ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    آخ قلبم چقد هواشو داشت اینجا نخواست بترسه🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    یا خدا گرخیدم

    ۱۱ ماه پیش
  • ساره

    0

    یعنی جسد کیه؟

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    0

    متوجه نشدم چیشد جسد؟

    ۱۱ ماه پیش
  • سیمین

    0

    عزیزم ممنون بابت این رمان زیبا بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم 🤩😇

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!