اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت پنجاه و پنجم :
رسولی لحظه ای تعلل کرد.
بدون اجازه خاتون و منوچهر خان هیچکس، حتی مامورین آژان حق ورود به عمارت خانسالار را نداشتند.
امیر ارسلان از امنیت سفت و سختی که بعد از بیماری او در عمارت حکم فرما شده بود اطلاعی نداشت.
پس احتیاط کرد و تنها برای راحت کردن خیال او گفت :
_ چشم آقا. شما برید استراحت کنید من میرم خبرشون میکنم و جَلدی بر میگردم.
امیر ارسلان پوزخند عصبی زد و زیر گفت :
_
لطفا صبر کنید...
