پارت چهل و ششم :

مدام زندگیم را در ذهنم مرور می کردم و هر روز بیشتر از روز قبل احساس پوچی و بی انگیزگی می کردم. اولین بار که دندان شکسته ام را در آینه دیدم، از غم آن ساعت ها در خود فرو رفتم. ماه ها از پی هم می گذشتند و من از چادر بیرون نمی رفتم. حالا دیگر بالقیس اصرار داشت که حداقل در محل اتراق کمی گردش کنم، ولی من باور نداشتم این پیشنهاد از سر خیرخواهی باشد. شاید دامی است برای شکنجه من.
خان هم از شبی که مع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zz.

    1

    تقصیر پری دختم هست بی زبونه جلوی خدمه

    ۶ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    کاملا موافقم بانو 👌🏻

    ۶ ماه پیش
  • افق

    2

    خرش از پل گذشت. پری دخت رو یادش رفته عجب آدم پستیه این خان

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    کاملا موافقم 🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • لا اله الله

    0

    😢😢بمیرم واسش

    ۱۱ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    خدا نکنه عزیزم 🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
  • الهام

    0

    خیلی خیلی عالی هست

    ۱۱ ماه پیش
  • باران

    1

    چه نامردشده این خان شیطونه میگه بزنم شتکش کنمااااا

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ای کاش می شد 😂

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    چه روزهای سختی داره ممنون نویسنده جان که نوید آرامش دادی

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سپاس از توجهتون 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • ماری

    0

    وای از چشم خان افتاد طفلکی

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    خان پری رو ول نمی کنه هیچ وقت مشکل از همینجا شروع میشه

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    بیا اینم از کیومرث خان عاشق مون که می خواست بشه همه *** پری دخت ولی الان حتا یادشم نیست پری دختی وجود داره یا نه

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    برس به ما بانو، شاید با هم تمومش کردیم😊

    ۱ سال پیش
  • محدثه

    0

    عالی بود کتاب شما ممنون از قلم زیبای شما

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سپاس بانو 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • مژگان

    0

    دختر بیچاره

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    😔

    ۱ سال پیش
  • مژگان

    0

    دختر بیچاره

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    واقعا 😔

    ۱ سال پیش
  • Elahe

    1

    چرا از محبعلی خان خوشم اومده 😂🥲

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    منم فنشم 😊

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    عجب گیری افتاده این دختر 😔 حالا باز فردا صبحش خان میاد کتکش میزنه که چرا اینجا خوابیدی زن خان باید پیش خان باشه🤐😣

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ازش بعید نیست 😔

    ۱ سال پیش
  • نفس

    1

    هی خدا هی این بود عشق خان عشق که نه هوس خوب گفت نباید حامله بشه که شدتعجب هم نداره چون شوهرش تمام وقت پیشش هست واین وسط باز پری بدبخت آسیب دید خیلی بده آدم به هیچ وپوچ برسه میشه مرده متحرک

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    آره عزیز دلم🥺

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    واقعا🥺

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    معصومه مارموز ازت بدم میاد از شوهرم بدم میاد

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    موافقم 👌🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️