لیست کلیه پارتهای رمان نفس هایم : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 140
-
رمان نفس هایم - پارت 121
بالای ساختمان ایستاده بود، سیگار میکشید و توی حیاط را نگاه میکرد. حیاطی خالی که تنها تعدادی معدود برای رتق و فتق امور رفت و آمد میکردند. فقط دو خطش کار میکرد تا سفارشات را تحویل دهند. بعد از آن شرکت و کارخانه رسما تعطیل میشد. معلوم هم نبود تعطیلات بعد از عیدشان تا کی طول بکشد. همان لحظه بیا...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 122
تا حول و حوش ظهر چندین خیابان را دور زد و توی تعدادی نمایشگاه چرخید. یک اتومبیل را توی سه نمایشگاه دید و چشمش را گرفت. اما تأمل کرد. قیمتها به خودی خود نجومی بود و هر فروشندهای یک قیمت میداد. همچنین قصد داشتند با بازارگرمی بهش بقبولانند که اگر همان روز معامله نکند، فردا روز باید اتومبیل را دو ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 123
به ساعتش که نگاه کرد، چیزی تا زمان تعطیلی نفس نمانده بود. اینقدر روحش به شنیدن صدای آرش، حتی تکرار خاطرات تلخ با او محتاج بود، که زمان را فراموش کرد. فورا سر خیابان رفت و یک تاکسی دربست گرفت. پشت هر چراغ قرمزی که میماندند، سرش را جلو میکشید و تایمر را میشمرد. میترسید به نفس نرسد و به خانه بر...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 124
وارد خانه که شد، از دیدن حیاطِ بزرگ با باغچهی پهن و زیبایش که شبیه یک باغ کوچک بود، چشمهایش دُرُشت شد: -وای! چقد اینجا قشنگه. چه بزرگه! پردیس دست روی شانهی نفس گذاشت و کنارش خم شد: -اینجا رو باید بهار ببینی. وقتی شکوفههای گیلاس شکفته میشن. نفس به مادرش نگاه کرد. پردیس دستی سرتاسر باغچهی ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 125
ناخواسته جلو رفت و مقابل عکس ایستاد. حالت نگاه و گردی صورتش شبیه مادرش بود. طوری نگاه میکرد انگار منتظر است: -پدرمه! هفت سال پیش فوت کرد. برگشت و به مادرش نگاه کرد. غمگین بود. خواست خودش را جای مادرش بگذارد، اما نتوانست. حتی برای یک لحظه! تمام بدنش لرزید از یک روز نبودن و ندیدن پدرش. صدای جیغ پ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 126
بالاخره پژمان اولین واکنش را نشان داد. دستش را سمت نفس کشید و گفت: -پناه منو که بهت معرفی کرد. خوش اومدی! بیآنکه واکنشی در صورت نفس ایجاد شود، دست پژمان را فشرد. سرد و آرام: -سلام! خوشحالم از دیدنتون. پژمان دست نفس را محکمتر گرفت و نگهش داشت: -واقعا خوشحالی؟ نمیدانست چه جوابی به پژمان بدهد. ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 127
پردیس و مادربزرگ او را از دو طرف چسبیدند و با حرفهای محبتآمیز سعی داشتند آرامش کنند. اما تا چشمش به پژمان افتاد، سرکش شد. میان اشکی که به هقزدن رسید، شکسته شکسته داد زد: -دوس ندارم جایی بمونم که در مورد بابام بد حرف میزنن. پردیس مقابلش ایستاد و شانههای دخترک بیتاب را گرفت: -باشه عزیزم. دیگه...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 128
کارش که داخل سالن پروژهی جدید کمی سامان گرفت، سر در گوش امیرحسین گذاشت و گفت: -امروز میخوام زودتر برم. دیتای آخرو ببند بفرست واسه من شب تو خونه چک میکنم. احساس کرد آرش متفاوت با روزهای دیگر است. احوالش خوب است و عجله دارد برای رفتن. کنجکاو شد و روی چهرهاش دقیق: -کجا به سلامتی؟ خیر باشه! آرش ل...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 129
پژمان بلند شد و سمت آینه رفت. موهایش را مرتب کرد و دوش ادکلنش را گرفت. دستش به جالباسی نرسیده بود که پردیس گفت: -از کی تا حالا شدی رانندهی من؟ پژمان نگاهش کرد و گفت: -تو حواست به بچههات باشه بسه. یهو میری تو در و دیوار. نفس دخالت کرد: -دست فرمون مامانم عالیه. پژمان شلوارش را برداشت و سمت ات...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 130
آرش متوجهی سردرگمی پردیس و حالت سوالی نفس شد. بلند گفت: -من با بابات شوخی کردم. ما آدم بزرگا بعضی وقتا یادمون میره مثل شما بچهها بازی کنیم. بیا بالا میخوایم بریم بستنی بخوریم. پناه دوباره از کنار چشم به آرش نگاه کرد. تا نگاهش بالا آمد، آرش گفت: -دوست داشته باشی با نفس پارکم میریم. پناه فور...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 131
پردیس و بچهها سمت یک اتومبیل با ویترین شیک رفتند و آرش به سوی سورنی سفید. همان که از پشت شیشه نشان پردیس داد: -چشمت اینو گرفته؟ به کنار دستش نگاه کرد. پردیس دست راستش ایستاده بود. جای ماشین هم داشت او را نگاه میکرد: -ماشین از اینم محکمتر و شیکتر هست. اما چیزی که به پولت بخوره و امن باشه، این...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 132
از نمایشگاه که بیرون آمدند، سمت ماشین پردیس رفتند. بچهها که توی ماشین نشستند، پردیس به آرش نگاه کرد و پرسید: -دو ساعتی با ما بد بگذرون آقای مهندس. آرش دستش را لبهی جیبش انداخت و گفت: -اولا که دو تا ماشینه، سخته. دوما با شما به من خوش نمیگذره. -حالا سلیقهاتون گرفت، تو یه ماشین بشینیم و همدیگر...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 133
اینبار پردیس ادامه داد. هر جملهای که گفت، خنجری بود به قلب آرش: -میخواستم بیام، اما از تو میترسیدم. که نزاری بچهامو ببینم. که نخوای باهام روبرو شی. پژمانم مثل یه سد مقابلم بود. هر وقت حرف از برگشت زدم، ادامه تحصیل رو بهانه کرد. بعدش که جای پای خودش سفت شد، محکمتر جلوم وایساد. پاسمو ازم قای...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 134
فصل یازدهم دیرتر از هر شب به خانه رسید. اسباب و اثانیهی انباریها و برخی لوازم اسقاطی توی پارکینگ پخش و پلا بود. فهمید مادر و خواهرش در حال خانهتکانی هستند. عادت داشتند هر سال اسباب زده و شکسته را دور بریزند. حتی اگر قابل تعمیر بود. هیچکس هم حریف آن اخلاقشان نمیشد. ماشین را در کورترین نقط...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 135
روی پیام اول آذر رپلای زد و نوشت: -آره. داره کار میکنه. چطور؟ چیزی شده؟ طولی نکشید که آذر شروع به تایپ کرد: -مامان از رو چهارپایه افتاده کمرش خورده به ستون خیلی درد داره. سرمام خورده. جرأت نداریم به بابا بگیم. چشمهایش گرد شد و صاف وسط تخت نشست: -وا. چرا؟ کمر مامان انسی چهطوریه الان؟ چرا به عمه...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 136
بالای سر تختی که مادرش خوابیده بود، ایستاد و داروهایش را پایین تخت گذاشت. پردهی آبی را کشید تا مادرش معذب نباشد. نگاهی به سِرم نیمهاش انداخت و گفت: -قدر کیومرث رو الان باید بدونیم. خونه بود دو ساعت اینجا نمیموندیم. مادر با صدای گرفتهاش گفت: -الانم الاف نشدیم مادر. خدا رو شکر امشب رویا کشیک بو...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 137
هنوز هم دوست داشت رویا وارد زندگی آرش شود تا یک نفس راحت بکشد. برخلافش، آرش توی بیمارستان دنبال رویا میگشت تا به قصهی نیمهتمام، را تمام کند: -خانم رفیعی کجان؟ تو اتاقشون نبودن. پرستار سرش را بالا گرفت. به آرش نگاه کرد و گفت: -دکتر رفتن بالا. مراقبتهای ویژه پیج شدن. -طول میکشه برگردن؟ گوشی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 138
فصل دوازدهم از دست پناه و شیطنتهای او همیشه موقعی سجادهاش را پهن میکرد که سرش گرم بازی یا کارتون دیدن باشد. والا نماز خواندن را کوفتش میکرد. آن روز دخترک به چرخِ کوچکش پیله کرده بود. یک چهارچرخ شبیه ماشین که وقتی هوس میکرد سوارش شود، همهشان با آن اسیر میشدند. بیشتر از همه پردیس باها...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 139
حریف پدرش که نشد و رفت، فریادزنان به مادربزرگ چسبید. لباسش را گرفته بود و میکشید. زن هر قدر تلاش میکرد دخترک را آرام کند و یا بغل بگیرد، کودک سرکشی میکرد. دلش میخواست پژمان را لعنت کند اما دلش نمیآمد. پردیس تایید کرده بود پناه لجباز است اما عقیده داشت از وقتی از مادرش جدا شده، بدخلق شده و پ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 140
نگاه نفس دور اتاق چرخید. یک تخت ته اتاق چسبیده بود و سه در کمد دیواری پایینش. در حاشیهی راست و زیر پنجره، یک میز و صندلی ساده که لبتاپی رویش بود. با یک قاب عکس ساده از پدربزرگ مرحومش. غیر از آن چیز دندانگیری در اتاق نبود. پردیس سراغ در دوم کمد دیواری رفت و آن را باز کرد. خم شد و از طبقهی پا...
بروزرسانی در : ۲۳ ساعت پیش
