سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت سوم :
بعد از اینکه حق و حقوقم را گرفتم و خانواده ی حمید فهمیدند که دیگر دستشان به جایی بند نیست، آزارم دادند، خانه ی پدری حمید چند خیابان با خانه ی من فاصله داشت اما هر جور که بود تمام تلاش خودشان را کردند و تا توانستند پشت سرم بدگویی کردند و احتمالا آن دو زن داخل فروشگاه هم از همان علاف و بیکارهای محل بودند که پای حرف های مادرشوهرم نشسته بودند.
شب قبل از خواب درها قفل کردم و چراغ داخل پذیرایی را روشن گذاشتم. طبق معمول تا چشمم به خواب رفت وسایل خانه به سروصدا افتادند و من هر بار با ترس از خواب پریدم. اما همه ی اینها باعث نمی شد از زندگی که داشتم صرف نظر کنم.
سر خیابان پدریم از اتوبوس پیاده شدم و از قنادی دو کیلو شیرینی گرفتم تا دست خالی به خانه نروم.
مادر با دیدنم محکم در آغوشم گرفت.
-خوش اومدی عزیزکم.
جعبه ی شیرینی را از دستم می گیرد.
-چرا زحمت کشیدی.
-زحمتی نبود.
سر می چرخانم تا داخل پذیرایی را بهتر ببینم.
-بابا و کیارش نیستن؟
مادر در حالی که به سمت آشپزخانه می رود، سرش را برمیگرداند.
-نه مغازه ان. سر ظهره مغازه رو می بندن برای نهار میان.
لباس هایم را عوض می کنم و به آشپزخانه می روم.
-کاری داری بگو کمک کنم.
در حال چیدن شیرینی ها داخل دیس است.
-کاری ندارم، همه ی کارها رو خودم انجام دادم، بشین برات چایی بریزم با شیرینی بخوری.
پشت میز صبحانه خوری می نشینم و منتظر مادر می مانم تا او هم کنارم بنشیند و هر دو باهم مشغول گفت و گو شویم.
-خب دخترم بگو ببینم چه خبر؟
-خبر خاصی نیست.
-مشکلی نداری؟
-مشکل که...
مادر دست روی دستم می گذارد.
-حرف بزن مادر، حرفاتو به من نگی به کی بگی؟
برخورد قصاب و شاگرد نانوا را فاکتور می گیرم و در مورد صحبت های زن های داخل فروشگاه حرف می زنم.
مادر دست چپش را روی دست راستش می گذارد.
همیشه وقتی موضوعی نگرانش می کرد، این واکنش را نشان می داد.
-چیه مامان؟ چی نگرانت کرده؟
مادر کمی در بازگو کردن حرفش تعلل می کند.
-میگم...میگم نکنه یه وقت دعا و نفرینشون پشت سرت باشه، تو زندگی خیر نبینی!
-مگه من چیکار کردم؟
-همین که نذاشتی از دارایی پسرشون بهشون چیزی برسه دیگه.
کلافه از حرف های مادر دستی به پیشانی ام می کشم، در کل زندگی اش آن قدر از دعا و نفرین دیگران ترسیده بود که گاهی حتی حق خودش را هم نگرفته بود تا احیانا کسی از او ناراضی نباشد. و حالا تصمیم داشت من هم از او الگوبرداری کنم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
زینب حیدرزاده
0فعلا چیزی نداشت
۱ سال پیشفریاد
0تا اینجا که خوب بوده سختی زندگی بعد از فوت شوهر 😔
۱ سال پیشراحیل
1بسیار عالی 👍
۱ سال پیشلیلا
0خود لیلا انگاری داستان زندگی خودم باشه
۱ سال پیشلیلا
0تا اینجای داستان فقط در مورد یک شخصیت اصلی صحبت شده
۱ سال پیشنسرین
0رمان خوبیه به واقعیت جامعه پرداخته
۱ سال پیشطاهره
0لیلا ،چون شخصیت اصلی
۱ سال پیشمهنا
0رمان خوبیه مخاطب رو کنجکاویم میکنه
۱ سال پیشطاهره
0رمان خوب داره پیش میره
۱ سال پیشسمیرا
1شورو شوق داستان کمه .
۱ سال پیشاسرا
0وقتی حمیدراضی نبودکه خوردن مال هم آتش میشه تودل رودشون 🙏
۱ سال پیشلیلا
0خودلیلاوچی به سرش میاید
۱ سال پیشFatemeh
0همه چیز عالی بود
۱ سال پیشفاطمه
0عالی بود و پر محتوا
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ماه بانو
0بیچاره، دلم برای سوخت😔