لیست کلیه پارتهای رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 61
«آرسن» صدای تیراندازی هنوز از داخل محوطه میآمد که درِ فلزی ساختمان با شدت باز شد. اول سپیدار بیرون آمد. لباسش پاره و صورتش خونآلود بود. اسلحهای در دست داشت و بدون اینکه حتی لحظهای مکث کند، دو نفر از افراد آتش را که پشت یک کانتینر کمین کرده بودند هدف گرفت. شلیکها کوتاه و دقیق بودند. نفر اول ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 62
«فصل دوم» «نیمظهر نارس» سه ماه پس از انجام اولین عملیات برگردانی فلش، در موقعیت غربی پاکستان، مرز پاکستان و ایران. ساعت پنج عصر. «آرسن» - اون خواهر منه و من اجازه نمیدم کسی براش تصمیم بگیره. صداها در گوشم محو بود. گاهی زنگ میزد. گاهی کش میآمد. گاهی سوت میکشید و گاهی هم در هم میلولید. پلکه...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 63
پشیمانی ذاتاً متعلق به کسی بود که قصد تکرار کارش را نداشته باشد. تفاوتی نداشت کارش درست بود یا اشتباه، کافی بود هدفی در تکرار آن نداشته باشید. من میخواستم کنار ملورین بمانم. برای اینکار ابتدا باید از چیزی عبور میکردم که به آن احساس وابستگی گفته میشد. من نمیخواستم زال را خرد کنم. نمیخواستم غر...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 64
واژگانش با دقت ادا میشد، انگار که با شخص مهمی حرف میزد. از میان تمام اینها چیزی که نظرم را جلب کرد. «مِلو» گفتنش بود. تا کنون کسی این چنین صدایم نزده بود. اصلا کسی به جز مروارید سیاه گونهای دیگر مرا صدا نمیزد. چه شد که مروارید سیاه شدم؟ به گمانم جایی که شنیدم به او لقب خرس قطبی را دادند من هم...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 65
چشمانش چند لحظه روی صورتم ثابت ماند. انگار نمیدانست باید به حرفم بخندد یا از آن بترسد. من هم چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم. همان دخترکی که چند دقیقه پیش در آغوشم مثل تکهای از یک گذشتهی فراموششده میلرزید، حالا دوباره خودش را پشت آن دیوار همیشگی پنهان کرده بود. چانهاش را کمی بالا گرفته بود و ابر...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 66
«آرسن» خانهی کاهگلی بوی خاک نمخورده میداد. دیوارها در چند نقطه ترک برداشته بودند و نور چراغی که روی زمین گذاشته بودیم، با هر وزش باد لرزش کوچکی روی سقف و دیوارها میانداخت. گوشهی حیاط، ظرف سفالی شکستهای افتاده بود و علفهای خشک از میان ترکهای زمین بیرون زده بودند. خانه بیشتر شبیه جایی بود ک...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 67
«سپیدار» کامیون را کمی بعد پیدا کردیم؛ در قابِ بلندِ جادهای خلوت، مثل حیوانی خسته که آرام جلو میرفت. بدنهی خاکگرفتهاش زیر نور کمرنگ، کدر و سنگین بود. هر بار از روی دستانداز رد میشد، صدای فلزهایش در تاریکی میپیچید؛ صدایی که انگار از داخل یک سالن خالی میآمد. از دور، ملورین و آرسن کنار جاد...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 68
«ملورین» اولین چیزی که فهمیدم درد نبود؛ صدای باد بود، آرام و کشدار میوزید، پشت پنجرهای که درست بسته نشده بود. بعد صدای قدمهایی را شنیدم که روی کف چوبی کشیده میشد و بوی تندی که نمیشناختم به مشامم خورد. چشمهایم را باز کردم. سقف بالای سرم تار بود. چند بار پلک زدم تا تصویر آرامآرام شکل بگیرد؛...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 69
**** سه روز گذشته بود؛ سه روزی که بیشترشان را چیزی جز تاریکی به یاد نمیآوردم. وقتی دوباره توانستم بدون کمک بنشینم، اولین چیزی که خواستم این بود که از آن خانه بیرون بروم. آرسن مخالفت کرد. با دستهای گرهخورده روی سینه، تکیهاش را به دیوار داد، لحنش محکم بود اما هنوز نمیتوانست خشن حرف بزند. ـ هن...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 70
«سپیدار» هوا در اتاق مثل لایهای سنگین روی همهچیز نشسته بود؛ انگار دیوارها هم از این انتظار طولانی خسته شده بودند. روز سوم بود و سکوت، مثل موجودی زنده، بین ما نفس میکشید. آرسن گوشهی اتاق روی زمین نشسته بود؛ زانوهایش جمع بود، آرنجهایش را روی رانش گذاصته بود و انگشت شستش بیقرار روی صفحهی گوش...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 71
«ملورین» باران از صبح قطع نشده بود؛ نه آنقدر شدید بود که زمین را بشوید، نه آنقدر آرام که بشود نادیدهاش گرفت. قطرهها از لبهی سقف کاهگلی پایین میچکیدند و هر چند ثانیه یکبار صدای افتادنشان روی ظرف فلزی گوشهی اتاق بلند میشد. تق، تق، تق، صدایی یکنواخت که بعد از چند ساعت، بخشی از سکوت شده بو...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 72
«میان دو سایه» چهار ماه پس از اجرای عملیات برگردانی فلش، در موقعیت مرکزی پایگاه بهمن سیاه. واشنگتن، موقعیت جنوبی. ساعت هفت عصر. «سپیدار» در تمام یک ماهی که مثل برق گذشته بود، هر قدم که برمیداشتم به چیزی که سالها برایش تلاش کرده بودم نزدیکتر میشدم. من دیگر آن پسر بچهی عاشقی که وارد حزب سرخ شد...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 73
«آرسن» دستی به کت و شلوار سیاهم کشیدم. چاقوی کمری کوچکم را مخفی کردم و نیم نگاهی به خود در داخل آیینه انداختم. موهایم کوتاهتر شده بود؛ اما اینبار نه برخلاف میلم، بلکه با خواست خودم!عجیب بود. دیگر آن دخترک بیپناهی که بارها به حریمش تجاوز شده بود و فقط میخواست بمیرد، نبودم. تغییر کرده بودم؟ خود...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 74
«ملورین» صدای خندهام میان هیاهوی موسیقی و همهمهی سالن محو شد، اما نگاهم روی آرسن ثابت ماند. دیدن او در آن کت و شلوار سیاه و با موهای کوتاهی که چهرهاش را قاطعتر و استوارتر نشان میداد، تکانم داد. برای لحظهای کوتاه، قلبم از یادآوری نام «آرسن» فشرده شد؛ همان برادری که حتی فرصت نیافتم در آغوشش ب...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 75
«آرسن» موسیقی دوباره در سالن جریان داشت، اما برای من فقط یک صدای دور و بیمعنا بود. نور لوسترها روی لیوانها میرقصید و آدمها با لبخندهای حسابشده به ملورین تبریک میگفتند؛ انگار اعلام جانشینی او فقط یک وقفهی کوتاه در مهمانی بوده است. اما من دیگر هیچچیز را مثل قبل نمیدیدم. چشمم دنبال ملورین ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 76
«سپیدار» هوا هنوز بوی شب میداد. راهروهای طبقهی پایین بهمن سیاه خلوتتر از همیشه بودند؛ سکوتی که انگار از دیوارهای سنگی بالا میرفت و در سقف گم میشد. صدای قدمها روی سنگ تیره میپیچید و چند متر آنطرفتر، پشت درهای بسته، آدمهایی بیوقفه مشغول آمادهسازی بودند. نام نیویورک در چند ساعت گذشته آن...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 77
«ملورین» نفسهایم رفته رفته شکستند و کش آمدند. هنوز نفهمیدم چرا مرا بوسیده بود. آنچنان سرد و خشن بود که نمیتوانستم نامش را چیزی جز انتقام بگذارم. طوری اینکار را انجام داده بود که انگار قصد نداشت هیچوقت مرا رها کند. با نفسهایی گرفته و صدایی آرام پرسیدم: - چ... چیکار کردی؟! سپیدار برخلاف من آر...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 78
با حس بوی نم و رطوبت چشمهایم را گشودم. نفسم بالا نمیآمد و حس میکردم تمام تنم کرخت شده. چشمهایم را با سردردی غیر معمول گشودم. خواستم دستم را تکان دهم که متوجه شدم پشت سرم بسته شده. کم کم به یاد آوردم چه شد. در همان حین که سعی میکردم حدس بزنم چه کسی ما را به اینجا آورده صدای آشنایی از روبهروی...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 79
ادوارد هنوز نگاهم میکرد. - ببریدشون. صدای کشیده شدن صندلی و قدمهای متعدد در اتاق پیچید. دستهایمان بسته شد و بدون اینکه فرصتی برای مقاومت داشته باشیم، ما را از ساختمان بیرون بردند. هوای بیرون سرد بود. اما چیزی که درونم جریان داشت، سردتر از آن بود. ما را جدا نکردند. شاید ادوارد میخواست همینطور...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 80
«فصل چهارم» «غروب سپید» یکشنبه، بیستم ماه ژوئن سال دوهزار و بیست و پنج... آتلانتا، ایالت جورجیا، ایالت متحده آمریکا، ساعت پنج صبح... سالها بود با فکری خام و کودکانه سر بر بالشت میگذاشتم و خود را میان لباسی سپید و زیبا تصور میکردم. هرجا، در هر مأموریت، در هر زمان و در هر مرحله از زندگی کوتهب...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
