پارت هفتاد :
«سپیدار»
هوا در اتاق مثل لایهای سنگین روی همهچیز نشسته بود؛ انگار دیوارها هم از این انتظار طولانی خسته شده بودند. روز سوم بود و سکوت، مثل موجودی زنده، بین ما نفس میکشید. آرسن گوشهی اتاق روی زمین نشسته بود؛ زانوهایش جمع بود، آرنجهایش را روی رانش گذاصته بود و انگشت شستش بیقرار روی صفحهی گوشی میلغزید. ناگهان انگشتش ایستاد؛ نفسش کوتاه شد، انگار چیزی از دل تصویر او را گرفته
لطفا صبر کنید...
