پارت شصت و نهم :
****
سه روز گذشته بود؛ سه روزی که بیشترشان را چیزی جز تاریکی به یاد نمیآوردم. وقتی دوباره توانستم بدون کمک بنشینم، اولین چیزی که خواستم این بود که از آن خانه بیرون بروم. آرسن مخالفت کرد. با دستهای گرهخورده روی سینه، تکیهاش را به دیوار داد، لحنش محکم بود اما هنوز نمیتوانست خشن حرف بزند.
ـ هنوز نباید راه بری.
نگاهم را روی او ثابت نگه میدارم، ابرویم را کمی بالا میبرم.
لطفا صبر کنید...
