پارت شصت و هفتم :
«سپیدار»
کامیون را کمی بعد پیدا کردیم؛ در قابِ بلندِ جادهای خلوت، مثل حیوانی خسته که آرام جلو میرفت. بدنهی خاکگرفتهاش زیر نور کمرنگ، کدر و سنگین بود. هر بار از روی دستانداز رد میشد، صدای فلزهایش در تاریکی میپیچید؛ صدایی که انگار از داخل یک سالن خالی میآمد. از دور، ملورین و آرسن کنار جاده ایستاده بودند؛ مانند دو نقطهی ثابت در قاب بودند. لباسهای بلوچی تنشان بود و رف
لطفا صبر کنید...
