پارت شصت و هفتم :

«سپیدار»
کامیون را کمی بعد پیدا کردیم؛ در قابِ بلندِ جاده‌ای خلوت، مثل حیوانی خسته که آرام جلو می‌رفت. بدنه‌ی خاک‌گرفته‌اش زیر نور کم‌رنگ، کدر و سنگین بود. هر بار از روی دست‌انداز رد می‌شد، صدای فلزهایش در تاریکی می‌پیچید؛ صدایی که انگار از داخل یک سالن خالی می‌آمد. از دور، ملورین و آرسن کنار جاده ایستاده بودند؛ مانند دو نقطه‌ی ثابت در قاب بودند. لباس‌های بلوچی تنشان بود و رف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!