پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت صد و دوم :
***
با گذشت ساعت ها و پیمودن عقربه ی کوچک بلاخره پس از چند روز خورشید از پشت ابرهای تیره بیرون آمد و تابش مستقیمش را به سر اهالی شهر حواله کرد، جز عاطفه ای که کنج اتاق تاریک نشسته و زانوهایش را بغل کرده و از ترس و اضطراب در تب می سوخت و می لرزید. ذهنش در اتفاق چند شب پیش قفل شده و زیر لب با خود صحبت می کرد و مدام جمله ی "چیکار کردم" را به زبان می آورد. مقصر او بود که به بهای آزادی دست روی دست گ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
1👀👀👀
۹ ماه پیشثریا
2حالا که فهمیدین یه کاری کنین👀
۹ ماه پیشاکرم بانو
3چه پارت نفس گیری شد
۹ ماه پیشراز
4چه خفن عالی بود بانو خسته نباشید هیجانش زیاد شده لطفا پارت هدیه بدین اگه امکانشو دارین
۹ ماه پیش♡♡♡
4عاطفه زود برو سراغ ارش جای حساس تموم شد لطفا پارت هدیه نویسنده عزیز🥺🩷🩷🩷
۹ ماه پیشنفس
2وای پارت خیلی فوق العاده وخفنی بود خدا کنه جهان نمیره ترسم گناه داره غزل جون خواهش میکنم پایانش تلخ نباشه ممنون
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0دهنم تا آخر پارت باز موند چه هیجانی شد برن ی کاری بکنن