پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت صد و دوم :
***
با گذشت ساعت ها و پیمودن عقربه ی کوچک بلاخره پس از چند روز خورشید از پشت ابرهای تیره بیرون آمد و تابش مستقیمش را به سر اهالی شهر حواله کرد، جز عاطفه ای که کنج اتاق تاریک نشسته و زانوهایش را بغل کرده و از ترس و اضطراب در تب می سوخت و می لرزید. ذهنش در اتفاق چند شب پیش قفل شده و زیر لب با خود صحبت می کرد و مدام جمله ی "چیکار کردم" را به زبان می آورد. مقصر او بود که به بهای آزادی دست روی دست گ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
1👀👀👀
۱۰ ماه پیشثریا
2حالا که فهمیدین یه کاری کنین👀
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
3چه پارت نفس گیری شد
۱۰ ماه پیشراز
4چه خفن عالی بود بانو خسته نباشید هیجانش زیاد شده لطفا پارت هدیه بدین اگه امکانشو دارین
۱۰ ماه پیش♡♡♡
4عاطفه زود برو سراغ ارش جای حساس تموم شد لطفا پارت هدیه نویسنده عزیز🥺🩷🩷🩷
۱۰ ماه پیشنفس
2وای پارت خیلی فوق العاده وخفنی بود خدا کنه جهان نمیره ترسم گناه داره غزل جون خواهش میکنم پایانش تلخ نباشه ممنون
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0دهنم تا آخر پارت باز موند چه هیجانی شد برن ی کاری بکنن