پارت چهل و ششم :
فصل چهارده
طلوع صبح روز سوم، چشمهایش را که باز کرد، خود را تکیه داده به سینهی پهن سینا بر فراز آسمان روشن و آفتابی پیش رویش دید. چندی پلک زد و تازه فهمید در چه وضعیتی به سر میبرد. سینا سریع متوجهی حرکت پلکهای نیلرام شد، پس دستهایش را روی انگشتهای دخترک نهاد و روی سینهاش نگه داشت. فشار و سنگینی دست های پسرک روی سینهاش احساس بدی به او و قلبش القا میکرد. حیرتآور ا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چقدر وحشتناک
۱ ماه پیشطوفان
0سوار یک موجود عجیب نبوده ام ولی از ترن هوایی نقطه اوجش از بالا به پایین سقوط کردن فقط ارنج دست چپ لگن سمت راست و دوتا از مهره های کمرم و گردنم شکست و خداراشکر که زنده مانده و قطع نخاع نشده بودم 🙃🙃😎🙃😂😎😂😎 ترسناک تر از این 😎
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قطعا ترسناک تر از اینه
۱ ماه پیشرویا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
آم... چه فکر شومی
۷ ماه پیشنیلوفر آبی
0ممنون خسته نباشید عالی بود
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم.
۱ سال پیشآمنه
0بانو یعنی طوری بیان کردید که انگار خود شما این احساس رو کردید واقعا حسودی میکنم که من نمیتوانم اونجا باشم پارت عالی وخوش اومدید امیدوارم همیشه حالتون خوب باشه
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشحالم که افت نداشته، ممنون عزیز دلم انشاالله همه همیشه سالم و سلامت باشن.
۱ سال پیشکلثوم
0خوش برگشتی گلم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم.
۱ سال پیشMarzi
0خوش برگشتی فاطمه بانو❤️❤️
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون عزیز دلم.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0میله ترن رو درست نبسته بودم زمانی که برعکس شدیم من خواستم میله روبگیرم که ول شد و سقوط ازاد ازارئیل هم برام دست تکون داد منتظر بود بمیرم 🥺