پارت پنجاه و هفتم :
ماهان خسته و کلافه از سخنهای گاه و بیگاه ریوند، افسار اسب را به عقب کشید، اسب تنها یک قدم به عقب گذاشت و باعث شد بدن ماهان از جلوی دید ریوند کنار برود. ریوند همانطور که لبخند محوی روی صورتش داشت، مشتاق چهرهی دخترک را دید. منتظر بود بداند چه کسی باعث شده ماهان از جنگ دور باشد و خب؛ یکهو ثانیه ها کند شدند و در کنارش صدای ماهان همچون صدایی که واژه به واژه و چندگانه به گوش میرسد، شنیده
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ریوند😎
0آخیییییییی بالاخره بچه هام به هم رسیدنننن
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ارهههه
۴ ماه پیشMarzi
1وبالاخره عاشقانه های نیل و ریوند شروع شد😉😉😃
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به جای جالب داستان رسیدیم. اگر پارت بعدی کلمه پایان جلد دوم رو ببینی چی میشه؟
۱ سال پیشMarzi
0نه دیگه .فاطمه بانو این کارو با ما نکنید
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
من که خبر ندارم گفتم شاااید
۱ سال پیشکلثوم
0نهههههه فاطمه بانو اینکارونکن ریوند تازه اومده
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
تا ببینیم چی پیش میاد
۱ سال پیشآمنه
1عجب جای حساسی تموم شد ولی نمیدونم چرا احساس میکنم الان ریوند به گروه خودشون برگرده پارت عالیه عالی
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
جای حساسی تموم شد بله ولی برگرده؟ اونم برگرده راهش نمیدن.
۱ سال پیشنیلوفر آبی
0خدایی بین خنده وگریه مونده بودم اما لبخند پیروز شد خیلی خوشحالم همدیگرو پیدا کردند امیدوارم سینا بلایی به سرشون نیاره رمانتون بینظیره ممنون خسته نباشید عالی بود
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث شادیه که لذت بردی و گریه نکردی البته که هنوز برای گریه مونده.
۱ سال پیشZeinab
0و بالآخره... چه عجببببب! جونمون ذو که به لبمون رسوندی تا این دوتا همو پیدا کنن نویسنده جون😵 💫😂
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
جذابیتش به همینه که جونتون به لب برسه خخ.
۱ سال پیشسهیل۲۹
1آخ خدا قلبم❤️ 🔥❤️ 🩹❤️ 🔥❤️ 🩹
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دوام بیار که هنوز خیلی زوده
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0ای خدا سینا نبینشون وای خداا چه لحظه عاشقانه ای بغض ❤️🥺💙