پارت چهل و سوم :
سینا همچنان که با نگاه برندهاش به دختر خیره بود، خطاب به مرد صدا زده شده که یک خدمتکار ژنده پوش بود گفت:
- فردا صبح به ازدوار بروید. طبق برنامه پیش روید، من باید بروم.
مرد سریع تعظیم کرد و خیره به زمین زیر پایش چشم گفت. سینا رویش را از آنها گرفت، نیلرام را کشید و همانطور که موازات کالسکهها مسیر را بازمیگشتند او را بخاطر تقلایش محکمتر گرفت و گفت:
- همراهم بیا نیلرام
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چرا دوستش داشت، ولی وقتی ریوند عقب میکشه چکار کنه؟
۵ ماه پیش♡♡♡
0تا اینجا که خوندم حس میکنم سینا قدرت باور داشته باشه.نمیدونم چرا ولی حس میکنم بلاخره یه شخصی با این قدرت هم تو داستان باید باشه و حس کردم سیناست. و اینکه شخصیتش سادیسمی ولی جذابه😂🙏به روانی بودن خودمم پی بردم که این وسط سینارو به ریوند ترجیح دادم😂
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید اونی که فکر می کنی نباشه😁 وای تنها نیستی شخصا خودم و بعضی از بچه ها از سینا خوششون میاد😁 سادیسمی اگر میخوای تبهکار هوسباز رو بهت معرفی می کنم🙌
۵ ماه پیشریحانه
2مهربانو بیخود می کنه عاشق نو یالغوز بشه مردک
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دله دیگه، حرف حالیش نمیشه
۱ سال پیشآبی
1دارید سعی می کنید سینا رو توی نظرمون جذاب جلوه بدیدا! می خواید گولمون بزنید مهربانو؟ آه اغراق آمیز* این وسط انقدر استرس کشیدم، خیلی جدی اولش یک ایده به ذهنم رسید که شاید سینا، همون ریوند خودمونه؛ ولی بعد خودمم حتی از فکر کردن بهش جوری خنده ام گرفت. استرس چه ها که با آدم نمی کنه مهربانو(:
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اینقدر واضح بود؟ خخ دقیقا. نه انصافا این چه فکری بود ولی باحاله ها
۱ سال پیشآبی
1من فکر نمی کنم سینا لزوما ذهن نیلرام رو خونده باشه، چونکه خب تصور به آتش کشیده شدن توسط همین فرد وقتی جلوی چشمات یکی دیگه رو آتش زده تصور معقولیه که به ذهنت بیاد حقیقتا، پس فعلا روی این یک مورد خیلی مشکوک نیستم برادرش عزیزم(:؟ بذار ریوند عزیزم بیاد. می دم چشمات رو دربیاره.
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قبل از به اتش کشیدن اون زن، نیلرام توی ذهنش داشت تحلیل می کرد بخاطر سرد شدن بیکران ممکنه چقدر قوی باشه.
۱ سال پیشآبی
0ببینید. مهربانو خدایی دارید اذیت می کنید. یکجوری استرس دارم انگار من گیر این دیو سه سر افتادم. بلا به دور واقعا. سینا هرچی باشه، یک موجود معمولی نیست... اصلا آیا واقعا به مردم پارسه تعلق داره؟ الان جادوگر باشه یک درده، اهرمن باشه یک درد دیگه...
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
من که خبری ندارم باید دید داستان چی میگه
۱ سال پیشنیلوفر آبی
0آیا نیل رام از دست سینا رها میشه یا نه ممنون خیلی عالی بود خسته نباشید
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
همش سه پارته که سینا اومده.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عسل
0مهربانوی عزیزم دلی که به کسی دیگر داده شد پس نمیگیرند به *** دیگری بدهند این درست است دیگر ؟ مهربانو نیل رام دلش را مگر به ریوند نداده بود مگر او را دوست نداشت