تخمین مدت زمان مطالعه : ۲۳ ساعت و ۵۰ دقیقه ۵۱ ثانیه

مقدمه:

در گردابِ کهرباییِ شرابِ زُم،

آن را چشیدم و جهانِ سیاه، رنگ باخت.

هر جرعه، زخمی بود بر جانِ خسته‌ام،

و هر لحظه، ترسِ تکرارِ دیروز را فریاد زد.

جهان من، قفسی از سایه‌ها،

جایی که لبخندها، ماسکِ زهرآلودِ تهدید اند.

خانه، پناهگاهی است که دیوارهایش از ترس می‌لرزند،

حتی اینجا هم آرامشی نیست.

تابوتِ خاطرات، باز شد و ارواحِ گذشته،

پا به دنیای من گذاشتند.

"او آمد...همه چیز را بوی مرگ گرفت!"

و این بار، فرار ممکن نبود...

--------------------------------------

رُز، زنی با رازی سوزان در سینه...

از گذشته‌ای می‌گریزد که همچون تابوتی سنگین بر دوشش سنگینی می‌کند.

هر قدمش ردپایی از ترس و امید است، اما تابوت خاطرات، در پی‌اش می‌دود.

مردی که دنبالش است، مردی با چشمانی تیزتر از تیغ؛ در هر کوچه، در هر سایه، ردِّ رُز را می‌جوید!

آیا عشق است که او را می‌کشاند؟ یا انتظاری تلخ از گذشته‌ای ناتمام؟

از سوی دیگر، چشمانی کهربایی، دشمن است یا نگهبان؟

نگاهش آتش می‌افروزد! مانند خورشیدی که می‌سوزاند، اما نور نمی‌بخشد.

او آمده تا رُز را در تاریکی‌های خودش اسیر کند.

هر قدمش بازی‌ای مرموز با مرزهای زندگی و مرگ است!

در این سه‌‌گانهٔ عشق، ترس و انتقام،

رز باید انتخاب کند:

فرار کند تا زنده بماند، یا بایستد و زخم بردارد...

و در نهایت، آیا رُز از دست گذشته فرار می‌کند، یا گذشته سرانجام او را در آغوش می‌گیرد؟

فصل یک

-‌ اشک حوری دریایی -

•••

- دو سال قبل

- ایران - تهران

سینه‌ام برای نفس‌های بلندم تنگ شده بود.

باد از لای پرده‌های حریر و درِ بازِ تراس می‌خزید داخل و بوی رزهای مخملی را با رایحهٔ تند خون درهم می‌آمیخت.

هوا سرد بود، اما من آن‌قدر داغِ تب داشتم که انگار مردمک‌های چشمم داشت آب می‌شد.

دست‌هایم خیس و لزج بودند. اکسیژن از من فراری بود؛ جز بوی غلیظ آهنِ خون، هیچ چیز دیگری به مشامم نمی‌رسید.

قطره‌ای سرد از تیغه بینی‌ام سر خورد و تا زیر گلویم پایین آمد؛ آهسته، مثل لبهٔ چاقویی که برای بریدن شاهرگ عجله ندارد.

نمی‌دانستم عرق است یا بازماندهٔ اشک‌های چند لحظه پیش. فقط می‌دانستم دستی بزرگ بالا آمد تا آن قطره را پاک کند و با همان لمس، چانه‌ام دوباره لرزید.

قلبم انگار در چنگال شیری گرسنه بود؛ چنگ‌چنگ و زخمی.

اشک مثل خونی که از زخم کهنه‌ای دوباره جاری شود، از پشت پلک‌های بسته‌ام بیرون جهید. همان دست‌های خیس و گرم، دوباره روی گونه‌ام نشستند. اشکم را پاک کردند، اما ردی سرخ برجای گذاشتند.

چشم‌هایم را لجوجانه بسته بودم…شاید هم از وحشت.

تنم خالی شده بود؛ مثل لیوانی که آبش را ریخته باشند و بعد خودِ لیوان را هم خرد کرده باشند.

_ ب…برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مردانه‌اش دورگه و لرزان بود. از درد می‌لرزید و همین هق‌هقِ خفهٔ مرا بلندتر کرد. دست‌های خونی‌ام یقهٔ پیراهنش را چنگ زدند. از بیخ‌وبُن می‌لرزیدم؛ مثل شمعی در گردباد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌توجه به زخمش، به پهلویی که خودم شکافته بودم، صورتم را در گردنش پنهان کردم. رگ‌های صورتم از فشار نزدیک بود بترکد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مگه…مگه برای ه.همین نزدی؟ ب…برو دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شنیدن صدای خش‌دارش که از انقباض فک بم‌تر شده بود، بلندتر هق زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانستم آن لحظه نفرت و جنونم کجا رفته بود. فقط می‌دانستم لازمش دارم؛ همان نفرتی که دقایقی پیش باعث تیغهٔ چاقو را در تنش فرو کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آن نیاز داشتم تا بتوانم خودم را از آغوشش جدا کنم تا از بوی خونش خفه نشوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دید حرکتی نمی‌کنم، با دست‌های بزرگ وارفته‌اش شانه‌هایم را گرفت. حتی با آن همه ضعف، بدون زور خاصی مرا از خودش دور کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگزیر پلک‌های مرتعشم را از هم باز کردم. همین که صورت عرق‌زده و پیشانی جمع‌شده‌اش از درد را دیدم، بغضم ترکید. های‌های گریه‌ام بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خجالت‌زده پشت دست‌هایم را جلوی دهانم گرفتم. صورتم خیس از اشک و عرق و آب‌بینی بود. بوی گند خون مثل دستی از داخل گوش مغزم را می‌چلاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتم هر لحظه بیشتر از بغض جمع می‌شد. جز صدای گریه چیزی از گلوی تنگم بیرون نمی‌آمد که نفس‌زنان و بریده‌بریده زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ب…ببخشید…توروخدا نمیر…خوب شو…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌های اسپرسویی نیمه‌بازش را با لبخندی کم‌رنگ بست. و این چشم بستن، حکم همان دری را داشت پشت سرت می ببندند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طره ای از موهای قهوه ای خوش رنگش با وجود خیسی عرق، با حالتی فر مانند روی پیشانی اش ریخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست کنارش بزنم، اما زمزمهٔ نیمه‌جانش مثل زغال داغ روی قلبم چسبید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ الان…که نمی‌تونم جلوت رو بگیرم…برو…وگرنه…وگرنه نمی‌ذارم بری گلِ سُ…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باقی جمله‌اش را نشنیدم. چون دیگر نه فکش منقبض بود، نه سینه‌اش تقلا می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست خون آلودش، از میان انگشتان یخ زده‌ام جدا شد. انگشتر تعهد داشت. متأهل بود…زن داشت؛ باید می‌رفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو طرف صورتش را در دستان خونی‌ام گرفتم. لب های لرزانم را روی پیشانی عرق کرده‌اش گذاشتم و بی نفس پچ زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ت.تابوتم باش، بر..بر می‌گردم به تو؛ مثل جنازه‌ای که به خاک بر می گرده تا باهاش یکی بشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌میل اما مجبور، قدم‌هایم را سمت در برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم گیج می‌رفت و هر پله دوتا می‌شد. مثل آهوی زخمی در دل جنگل نفس‌نفس می‌زدم. قدم‌های شتاب‌زده‌ام بی‌صدا بود؛ جز کوبش دیوانه‌وار قلبم چیزی نمی‌شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایم را روی هم چفت کردم. نمی‌خواستم این ساعت از شب با گریه کسی را بیدار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌ترسیدم؛ حتی از سایهٔ خودم روی پارکت‌ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم را مجاب کردم جایی را نگاه نکنند، اما قلبم مبل‌ها را دید، کتابخانهٔ بزرگ سالن را دید، و با تصور ندیدن دوبارهٔ این چیدمان در خودش جمع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم چیزی ندیدم، اما قلبم حریصانه همهٔ درد را بلعید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سردر گشایی در کشویی سخت بود؛ انگار وزنه‌ای به آن بسته بودند. با همان اندک فاصله‌ای که ایجاد شد به نفس‌نفس افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفهمیدم چطور، اما شانه‌ام به قفسهٔ کلکسیون مشروب خورد. یکی از بطری‌ها لغزید، به کنارش برخورد کرد و زمین افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای شکستن شیشه در عمارت بزرگ مثل رگبار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه از خرده‌شیشه‌هایی که تو پاهای برهنه‌ام رفت ترسیدم، نه از تیرِ ناگهانی قلبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسیدم کاویان بزرگ عصبانی شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او برای جمع کردن این کلکسیون قاره‌ها گشته بود. همین یک بطری شاید میلیون دلار ارزش داشت…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با روشن شدن چراغ راهرو، قلبم به تقلا افتاد. نگاه غمگینم را به سختی از خرده‌شیشه‌ها و مایع کهربایی سرازیر شده از آن، جدا کرده و از در بیرون رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پابرهنه روی چمن‌های سرد و نم‌دار دویدم؛ حتی اگر قلبم را در آن عمارت، در بزرگ‌ترین اتاق، در خون مردی که خودم زخمی‌اش کرده بودم خفه کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنگ‌ریزه‌ها خنک، چمن‌ها نم‌دار، هوا پر از بوی گل و علف خیس بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از زیر درخت بید مجنون گذشتم. دیوار حیاط پشتی آنجا بود؛ جایی که نور ماه به سختی نفوذ می‌کرد، اما بوی زندگی می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینجا فقط حشره و گل و گیاه زنده می‌ماند. انسان یا باید می‌کشت یا کشته می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من نخواستم کشته شوم…حتی به قیمت کشتن تمام زندگی‌ام در آن چهار دیواری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شدم و درپوش یک متری چمن مصنوعی را پیدا کردم. سردم بود؛ می‌لرزیدم. آن‌قدر حالم بد بود که از تکان برگ‌ها هم وحشت داشتم. درپوش را کنار زدم. چند پلهٔ کوتاه نمایان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایم را روی اولین پله گذاشتم و پلک بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر می‌رفتم، همه چیز عوض می‌شد. شاید هیچ‌گاه دیگر او را نمی‌دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها فکرش نفسم را بند آورد. پاهایم سست شد. نیمی می‌خواست برگردد کنارش، نیمی می‌دانست خون زیادی از دست داده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مگر می‌شد ماند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چهار بار کوبیدن چاقو در تنش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دم عمیقی بقیه پله‌ها را پایین رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز را پشت سر گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امارات متحده عربی - دبی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای دبی، داغ و گیج کننده بود. نه از آن گرمای لطیف و آشنای خانه، بلکه هُرمی سنگین و خفه کننده که با هر نفس، ریه هایم را می سوزاند. انگار تمام گرما و رطوبت زمین را یکجا در این فرودگاه عظیم، فشرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای همهمه های گنگ، ترکیبی ناموزون از صدها لهجه و زبان ناآشنا، گوش هایم را می آزرد. بوی عطرها، شیرین و تند و عجیب، در هم آمیخته و فضایی گیج کننده ساخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم هایم با آن پاشنه های بلند و ظریف، روی مرمر صیقلی سالن، صدایی موزون ایجاد می کرد. کُت و شلوار طراحی شده ام، با آن برش های جسورانه و پارچه ی گرانبها، مثل پوستی دوم بر تنم نشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کلافگی دستی بر روی کیفِ کوچک اما سنگینم کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی سلطه گر، اما با لبه هایی از خستگی پنهان، روی لبانم نقش بست. لبخندی که سعی داشت تزلزل درونی ام را چون دیواری بلند، پنهان کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از چشمانم، قدرتی ساطع می شد که می توانست نگاه های کنجکاو را به انجماد بکشاند. اما در پس این پرده ی ابهت، قلبم، مثل پرنده ای تنها در قفسی طلایی، بال بال می زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت پلک هایم هنوز پر بود از آن شب، از تصویر آن خون و زخم. اما همین که می دانستم زنده است، کافی بود؛ باقی اش اهمیتی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را مثل تبخیر آب از حرارت، رها کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته بودم. آنقدر خسته که حس می کردم روحم، سال هاست که در خوابی عمیق فرو رفته و جسدم، صرفاً عادتی است که به حرکت ادامه می دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیت کنترل پاسپورت، صف هایی بی پایان از آدم هایی با رنگ ها و نژادهای مختلف بود. نور چراغ های فلورسنت، بی رحمانه روی چهره های خسته می تابید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدارکم را با حرکتی موزون و دقیق به افسر دادم. چشمانش، سرد و بی روح، روی صورتم رقصید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی داشت در تک تک سلول هایم، دنبال گناهی می گشت. لبخندم را کمی عمیق تر کردم، لبخندی که می توانست هر سوءظنی را ذوب کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاسپورت بالأخره مُهر خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم، بویی از آزادی، یا شاید هم بویی از سبکیِ تمام شدن ماموریتی سنگین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راهروها، پر پیچ و خم و بی انتها بنظر می رسیدند. صدای چرخ چمدان ها، مثل مارشی بی پایان در ذهنم می پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت تسمه نقاله چمدان ها رفتم. همان همهمه ی گنگ، اینجا بلندتر شده بود. بوی پلاستیک و چرم، با عطر آدم ها در هم می آمیخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چمدان بزرگ مشکی ام، با آن برچسب های متعدد ایرلاین های مختلف، مثل رفیقی قدیمی روی تسمه نقاله ظاهر شد. سنگینی اش، مثل بار سال ها زندگی بر شانه هایم حس می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زحمت بلندش کردم، دستم، از خستگیِ درونی ام، کمی لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره، به در خروجی رسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای بیرون، اگرچه همچنان گرم بود، اما کمی بازتر بنظر می رسید. جمعیت، بی نظم و پرهیاهو، به هر سو پخش بود. ردیف تاکسی ها، زرد و کرم، مثل قطاری بی پایان منتظر ایستاده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را بیرون دادم. قرار بود سوار یکی از همین تاکسی های زرد شوم، به خانه ی ویلایی و کوچکم با یاشار بروم و در سکوت اتاقم، خستگی روح و جسمم را به آغوش بکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست زمانی که می خواستم دست بلند کنم و یکی از آن ها را صدا بزنم، صدایی بم و آرام، درست در کنار گوشم زمزمه شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرامی برگشتم. مردی با کت و شلوار مشکیِ دوخته شده به تن، با قامتی بلند و نگاهی نافذ، درست کنارم ایستاده بود. بوی عطر گرم و تلخش، در میان تمام بوهای دیگر، خودش را به مشامم تحمیل می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ابرو هایی بالا رفته و پرسشگر نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش، چالش برانگیز بود. لبخندی کوچک زد، نه سلطه گر، بلکه دعوت کننده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ منتظر شما بودم. ماشین حاضره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از دست هایش را سمت چمدانم دراز کرد و در همان لحظه که خواستم بپرسم: " او کیست؟" و "اصلا چه کسی او را دنبالم فرستاده؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست دیگرش را سمت ماشینی مشکی و براق با شیشه های دودی اشاره کرد. دیدن پلاک آشنای ماشین که هویت شخص صاحبش را آشکار می کرد، مقاومتم بر سر رها نکردن چمدان را پایان دادم. گذاشتم مرد چمدان را بگیرد و به خودم قدر نفسی عمیق فضا دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب های رژ خورده ام را با زبان تر کردم و به طرف ماشین رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نزدیک شدنم مرد محترمانه در عقب را برایم باز کردم و سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رئیس برای شام دعوتتون کرده. بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همزمان که توی ماشین نشستم، سخت خودم را کنترل کردم تا چشم غره نروم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانده بودم از بی ملاحظه بودن رئیسش عصبانی شوم یا از این که به دنبالم ماشین فرستاده راضی باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا به خستگی من و استرسی که پشت سر گذاشته بودم فکر کرده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تأسف پلک بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرم صندلی های ماشین سرد بود. آنقدر سرد که پوست ملتهبم را درجا سفت می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار از جهنم وارد بهشت شده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حس تکان خوردن چیزی جلوی چشمان بسته ام، فورا صاف نشستم. همان مرد که حالا جلو نشسته بود تلفنی را مقابل صورتم گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی بر پیشانی ام زدم و با گرفتن تلفن و نگاهی به تماس نقش بسته رویش آن را کنار گوشم قرار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی سرد و جدی، بلافاصله جوابم را داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خسته نباشی یارا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشهٔ لبم را زیر دندان گرفتم و نه چندان مشتاق گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باید خیلی زود باهات حرف می زدم، متأسفم که وقتی برای استراحت پیدا نکردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچند در دلم داشتم کتکش می زدم، اما با احترام لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه مشکلی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عالیه. پس می بینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچنین آرامی پچ زدم و تلفن را به مرد برگرداندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ ایده و فکری نداشتم که هنوز از راه نرسیده چه حرفی می خواهد بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پول الماس هایی که از امارات خارج کرده بودم را خودش از مشتری دریافت کرده بود؛ پولشویی و قانونی ثابت کردن آن مبلغ هم ارتباطی به من نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه حرفی می خواست بزند که این چنان عجله داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تشویش انگشت هایم را درهم پیچیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا رسیدن به رستورانی که در آن قرار داشتیم، چهل دقیقه زمان برد. حتی یک دقیقه از این زمان را هم از دست افکار پریشانم رها نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترس داشت جانم را می خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترس از افشا شدن حقیقت...ترس از آن که تمام دروغ هایی که در دو سال بافته بودم لو رفته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترس این که عمر هویت واقعی ام را فهمیده باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانوم؟ پیاده نمی شید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای ناواضح مردی که در را برایم باز کرده بود، از گیجی در آمدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روحم انگار از مسیری دور، ناگهان وارد تنم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حواس سر تکان دادم و با برداشتن کیفم از ماشین پایین آمدم. هوای شرجی مثل موجی از گرما به صورتم کوبیده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه خستگی راه و سفر، بلکه خستگی چهل دقیقه فکر کردن به احتمالات منفی، رمقم را بریده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناچار به طرف ورودی رستوران حرکت کردم. نگهبان شیفت شبی که با من و به خصوص بادیگارد شناخته شدهٔ عمر آشنایی داشت با خوش رویی سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشتر قرار های کاری عمر و من در همین رستوران بود و حالا نیازی به راهنما نداشتم. مستقیم به طرف میزی که در طبقهٔ وی آی پی کنار پنجره های قدی قرار داشت رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدنم نه از جا بلند شد، نه تغییری در جدیت چهره اش ایجاد کرد. عمر همیشه لبخندی کج و محو با گوشهٔ لبش نثارم می کرد و حالا ندیدن آن لبخند بر دلهره ام می افزود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اشاره دستی که کرد، بی تعارف روبرویش نشستم. دستیارش کنارش نبود و تنها به انتظارم نشسته بود؛ پیشامدی که من در دو سال همکاری با او، اولین بار با آن مواجه بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوش اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تشکری زیر لب، لیوان آب را درون دست های لرزانم گرفتم و همانطور که به لبم نزدیک می کردم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اطمینان سرش را به طرفین تکان داد. اشاره به گارسون کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ طی چند روزه خیلی نزدیک باید برم سفر. می خواستم باهات در مورد کار بعدیت حرف بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی موضوع بحث را مشخص کرد، قطرات آب سبک تر از گلویم سرازیر شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راحت تر توانستم توی چشم های سیاهش زل بزنم و کمتر از صدای غلیظش که حین فارسی صحبت کردن کلفت تر هم می شد بترسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را فرو خوردم و با آرامش لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ امیدوارم تاریخ سفر بعدیم نزدیک نباشه، چون خیلی خستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که پاسخی بدهد گارسون با شیشهٔ شامپاینی نزدیک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عربی و انگلیسی خوش آمد گفت و با پرسشی کوتاه، جام های هر دویمان را پر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دور شدن مرد جوان، عمر نگاهش را از راه رفته اش گرفت و مثل کسی که می خواهد از چشمانم افکارم را بخواند، زل زد به مردمک های خسته ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سفر بعدیت دو هفته ی دیگه به ایتالیاست. فکر کنم بتونی استراحت کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی به دستمال پارچه ای پسته ای رنگ جلو رویم انداختم. میان سر و صدای رستوران و صدای چرخ ترولی غذایی که پیشخدمت به سوی میزمان می کشید، زیر نگاه سنگین عمر تنها لحظه ای تصویر تاری از او، با تیشرت پسته ای رنگ جلوی دیدگانم نقش بست. اما خیلی زود جای آن تصویر را رنگی سرخ از خون آخرین شب دیدارمان گرفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نفسی عمیق مردمک های دو دو زنم را کنترل کردم. عمر انگار تلاطم افکارم را از چشمانم خواند که با اخمی که از دقت می آمد، لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بنظر میاد حواست رو نداری. بعدا جزئیاتش را کامل میگم، فعلا..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر زمان دیگری بود، به جمله بندی مسخره اش می‌خندیدم، اما حالا فقط تشویش بود. جعبه ی مخملی بزرگی از جیب کتش بیرون کشید. نه تعجبی کردم، نه چشمانم گرد شد. عمر ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینو پیش خودت نگه دار تا روز تحویل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون حس خاصی جعبه را گرفتم. مثل تکلیفی اجباری بازش کردم و نیم نگاهی خرج گردنبند درخشان درونش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرگز فکر نمی کردم دیدن الماس و جواهرات گران قیمت برایم بی اهمیت باشد، اما قرمزی خون آن شب، تمام برق چشم هایم را خاموش کرده بود. در جعبه را با لطافت بستم و آرام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا انقدر زود بهم دادیش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرویی بالا داد و با اطمینان جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این یکی برام خیلی مهمه، بهت اعتماد دارم و اینجوری خیالم راحت تره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینطور قرار ها را، صحبت در مورد کار را همیشه دستیارش یاسین انجام می داد. نبودن او و غیر قابل نفوذ شدن لحن عمر همه مشکوک بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دلم شاخه های بدبینی پر برگ شده بود، اما برای حفظ ظاهر هم که شده، لبخند ژکوندی به رویش زدم و جام کریستالی شامپاین را به لبم نزدیک کردم. ننوشیدم اما لبم را با محتویات کهربایی رنگش خیس کردم و با مکث دستم را پایین آوردم. از طعم نامحبوبش ته حلقم لحظه ای تلخ شد. سخت تحمل کردم تا چهره ام چین نخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا من را چه به نوشیدنی های الکلی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من فقط چای و لواشک هایم را می خواستم تا با وجود تمام غرغر های یاشار به خاطر معده درد گرفتنم، آن ترکیب جادویی را بخورم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمر مرموز و گنگ نگاهم کرد؛ در سیاهی نگاهش چیز های جدید و ناشناخته ای بود. چیز هایی که تا به حال این چنین پررنگ در چشم هایش ندیده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط می خواستم حدس هایم درست نباشد، وگرنه همه چیز برای همهٔ مان بد می شد...از بد بدتر، افتضاح می شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اینکه بالاخره زندگی‌ام روی روال آمده بود و شغل باب میلم را داشتم، آخرین چیزی که می خواستم درگیری با عمر خزاع بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیجان و استرس کارم را انکار نمی کردم، من بیشتر از هر چیزی عاشق این آدرنالین بودم اما هرگز نمی خواستم اتفاقات دو سالِ پیش تکرار شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره نمی خواستم از دست مردی که قدرت زمین زدن هزار تا مانند من را داشت فرار کنم و بدتر از همه، نمی خواستم باز با همان فلاکت برای اثبات کردن خودم و قابلیت هایم جلوی هر ناکسی خم شوم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بلند شدن عمر، نگاهم را به قامت ورزیده اش که پوشیده در کت و شلوار دیدنی شده بود دوختم و بی تعارف سر تا پا نظاره اش کردم. به احترامش از جا بلند شدم و با لبخندی که حالا بخشی از صورتم شده بود و دستیار عمر آن را بی نهایت لوند می نامید، دستم را به طرفش دراز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را درون دستم گذاشت و با نیم نگاهی به لاک های قرمزم، لبخند زد. با استفاده از تکه کلام همیشگی او، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شک ندارم مثل همیشه عالی می شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آن لبخندی که بیشتر به یک نیشخند ترسناک شبیه بود، چشم به گردن و ترقوه برهنه ام که از یقهٔ باز لباسم پیدا بود دوخت و سر تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عالی انجامش می دی. مثل همیشه یارا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان دادم و در دل غر زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگه تر نزنی توش آره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمر هم در قالب خداحافظی متقابل برایم سر تکان داد و قدمی دور شد، اما ناگهان برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می خوای برسونمت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حد مرگ خسته بودم، اما تحمل عمر در فضای تنگی مانند ماشین، خارج از توانم بود. به خصوص ماندن در پوسته ی یارا میان این همه آشفتگی، طاقت فرسا بود. در جواب پرسشش، با قدردانی سر بالا انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنونم، اما فکر کنم بهتره یکم پیاده روی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اصرار میز را ترک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دور شدن عمر، انگار وزنه‌ای سنگین از روی شانه‌هایم برداشته شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند مصنوعی‌ام را مثل ماسکی که دیگر لازمش نداشتم، از صورتم کندم و به سرعت کیف کوچکم را از روی میز برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جعبهٔ مخملی گردنبند را داخلش چپاندم، جایی میان رژ لب و تلفن همراهم که حالا سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه آخر را به آسمان نارنجی غروب پشت پنجره‌های قدی انداختم؛ خورشید مثل توپی آتشین در حال غرق شدن بود و نورش روی میزهای خالی رستوران سایه‌های کشیده می‌انداخت. زیر لب پچ زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مثلاً قرار بود شام بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تأسف چشم از منظره گرفتم و سمت خروجی چرخیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پاشنه‌های بلندم روی کف مرمری رستوران اکو می‌شد، مثل طبل جنگی که در سکوت پس از نبرد می‌کوبد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا هنوز شرجی بود، اما نسیم خنکی از درهای شیشه‌ای باز می‌وزید و بوی ادویه‌های عربی را با رایحهٔ ملایم گل‌های تزئینی درهم می‌آمیخت. نگهبان با همان خشنودی همیشگی سر تکان داد، اما این بار نگاهش کمی طولانی‌تر ماند؛ شاید از خستگی پنهان در قدم‌هایم چیزی خوانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیرون که زدم، گرمای باقی‌ماندهٔ روز مثل پتویی مرطوب روی پوستم نشست. خیابان‌های دبی پر از هیاهو بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین‌های اسپرت با صدای غرش موتورشان ویراژ می‌رفتند، نخل‌های مرتب کنار بلوارها زیر نور چراغ‌های نئونی می‌درخشیدند، و رهگذرانی با لباس‌های رنگارنگ؛ از زنان با عبایای سیاه تا گردشگران با تی‌شرت‌های خیس عرق، در پیاده‌روها جولان می‌دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی دود اگزوز با عطر قهوهٔ عربی از کافه‌های اطراف مخلوط شده بود، و صدای خنده و موسیقی پس‌زمینه‌ای از رستوران‌های مجاور، هوا را پر کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می‌کردم بدنم سنگین است؛ نه فقط از خستگی سفر، بلکه از بار آن گردنبند و خطر هایی که با خودش حمل می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایرپاد هایم را از کیف بیرون کشیدم و در گوشم گذاشتم. پلی‌لیست را پلی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهنگی نرم با ریتم الکترونیک که ضربان قلبم را آرام می‌کرد. قدم زدنم شروع شد؛ پاهایم روی سنگ‌فرش‌های گرم پیاده‌رو می‌کوبیدند، و هر قدم انگار کمی از تنش داخل سینه‌ام را بیرون می‌کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی چشمم به ویترین مغازه‌های لوکس می‌افتاد. جواهرات درخشان زیر نور ویترین، ماشین‌های مدل بالا که پارک شده بودند و آینه‌هایشان نور چراغ‌ها را بازتاب می‌دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست یکی از آن‌ها را سوار شوم، گاز بدهم و از این شهر فرار کنم، اما یادم می آمد که گواهینامه‌ام بیشتر یک یادگاری است تا وسیله‌ای مفید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استعداد رانندگی‌ام صفر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در عوض، هیچ لذتی بالاتر از پیاده‌روی و حس آزادی موقتی که فقط قدم زدن در شهری مثل دبی می‌دهد نبود. البته، اگر چای و لواشکم را فاکتور می‌گرفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سی‌وهفت دقیقه گذشت؛ دقیقه‌هایی پر از فکرهای پریشانم. به خانه رسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویلای کوچک اما مرتب مان در محله‌ای آرام، با دیوارهای سفید و باغچه‌ای پر از کاکتوس‌های مقاوم به گرما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلید را در قفل چرخاندم، در باز شد و بوی آشنا خانه مخلوطی از ادویه‌های ایرانی و عطر ملایم یاشار، به مشامم رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس‌هایم را با عجله عوض کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کت‌وشلوار لوکسم جای خودش را به تاپ و شلوارک نخی داد، که مثل آغوشی نرم بدن خسته‌ام را در بر گرفت. موهایم را باز کردم، اجازه دادم روی شانه‌هایم بریزند، و احساس کردم کمی سبک‌تر شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لاک قرمز را برداشتم و به سالن رفتم. قبل از پرواز وقت نکرده بودم ناخن‌های پایم را لاک بزنم، و این نقص مثل خاری در ذهنم فرو رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی میز غذاخوری را عقب کشیدم و همزمان که یکی از پاهایم را بالا آورده و چانه ام را روی زانویم می گذاشتم، از کاسه ی لواشکی که یاشار تا دم کشیدن چایی برایم آورده بود، توی دهانم گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکیدن مزه ی ترش لواشک حسی داشت که انکار برای اولین بار خون در رگ هایم جاری شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دهانی پر لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عمر چمدونمو فرستاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون جدا کردن نگاه ریزبینش از چشم هایم، سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه چیزی نیومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی شیمیایی لاک را نفس کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شروع کردم به تعریف کردن همه چیز برای یاشار، که از لحظهٔ ورودم کنجکاو بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ملاقات با عمر گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از رفتار مشکوکش، از جعبهٔ گردنبند که حالا سنگین‌تر از الماس‌های داخلش بود، از شامپاینی که فقط لبم را خیس کرد و طعم تلخش که هنوز ته حلقم مانده بود. یاشار گوش می‌داد، گاهی ابروهایش را بالا می‌برد، گاهی با انگشت روی میز ضربه می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعت گذشته بود؛ یکی از انگشت‌ها لاکش پخش شده بود، و نگاهم بین بالا تنهٔ برهنهٔ یاشار و ناخن خرابم در رفت‌وآمد بود، که کلافه غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بالأخره میشینی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاشار جدی نگاهم کرد، ابروهایش نزدیک هم شدند توپید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو چرا انقدر راحت ول شدی رو صندلی و به همه چی از زاویهٔ 'به کتفم' نگاه می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا انداختم و خسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چون قرار نیست اتفاقی بیفته. نمی‌فهمم چرا انقدر بزرگش می‌کنی. توروخدا دست از فیلم آمریکایی دیدن بردار یاشار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط احتمالات را گفته بودم، اما می‌خواستم آرام باشد تا من را بیشتر مضطرب نکند. چرا که تظاهر به خونسردی‌ام هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاشار عصبی دور خودش چرخید، موهای آشفته‌اش را با دست عقب زد، و در آخر دو دستش را ملایم روی میز کوبید. وحشت‌زده صاف نشستم، براش لاک را برداشتم تا چپه نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این عوضی‌ها یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌شون هست که نشونه‌های خوبی برای ما نداره. باید قبل از هر اتفاقی پیشگیری کنیم تا بعدا با گردن کج وسط معرکه بدبختمون نکنن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهمیتی ندادم و پاهای جمع‌شده در سینه‌ام را زمین گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم. وقتی بی‌خیالی‌ام را دید، غضبناک‌تر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جوری داری با این خونسردیت فشاریم می‌کنی که اگه ادامه بدی پاره‌ات می‌کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم را در کاسه چرخاندم و بی‌حوصله سرم را کج کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هی مرد، بیا و کوتاهی کن. اصلا من یه شب شام شما بزرگوار رو ببرم بیرون تا شکم شکوهمندت‌ رو سیر کنم، توام دست از این سوسول‌بازی‌ها بردار. معاملهٔ خوبیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باور نکردنی بود، اما آتش کلافگی‌اش آرام گرفت. با خباثت نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گفتی حساب با خودته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناباور خندیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره خسیسِ بدبخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا برد و متفکر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوبه پس منم فکر می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم درهم کشیدم و حین صاف کردن کمرم توپیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من خدا تومن پول بریزم تو شکمت، تو تازه فکر کنی؟ اصلا به چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شات آبجو نصفه‌اش را سر کشید، بوی الکل ملایم در هوا پیچید، و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به اینکه کمتر سوسول‌بازی در بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– یک روز بعد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور آفتاب مثل تیغِ مذاب از بالا می‌ریخت. آسفالت خیابان موج می‌زد، انگار زمین نفس‌نفس می‌زد و حرارتش از کف پاشنه‌هایم بالا می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بند کیف را محکم‌تر روی شانه‌ام کشیدم؛ چرم داغ شده بود و پوست کتفم را می‌سوزاند. عرق از پشت گردنم سر می‌خورد، بین استخوان‌های ستون فقراتم می‌دوید و زیر کمربند شلوارم جمع می‌شد. بوی قیر داغ و بنزین سوخته با عطر تند عطرهای عربی قاطی شده بود و حالم را به‌هم می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی جلوی درِ شیشه‌ای شرکت رسیدم، نفس در سینه‌ام حبس شد. خنکی ناگهانی کولر مثل سیلی به صورتم خورد؛ گونه‌های داغم مورمور شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عینک آفتابی را بالا زدم، اما بخار فوری روی شیشه‌اش را کدر کرد. نگهبان با آن لبخند همیشگی سر تکان داد؛ من اما فقط توانستم سرم را تکان دهم و کیف را روی ریل اسکن بیندازم. صدای بوق دستگاه مثل چکش در سرم پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آسانسور، بالأخره نفس کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوارهای آینه‌ای تصویر زنی را نشانم می‌دادند که انگار از تنور بیرون آمده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونه‌ها سرخِ کبابی، موهای چسبیده به پیشانی، چشم‌هایی که از خستگی برق می‌زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایم را باز کردم، با انگشت شانه‌زدم، دوباره دم اسبی بستم. رژ لب را بیرون کشیدم و با دست لرزان روی لب‌های خشکم کشیدم؛ رنگ قرمز خون روی پوست سوخته‌ام جیغ می‌کشید. به خودم لبخند زدم؛ لبخندی که انگار با چاقو تراشیده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درِ آسانسور با صدای «دینگ» باز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای طبقهٔ بالا خنک‌تر بود، اما هنوز بوی قهوهٔ تازه و عطر های گران‌قیمت در راهرو بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسین همین که مرا دید، لبخندش پهن شد؛ دندان‌های سفیدش زیر نور سفید فلورسنت برق زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ علیکم سلام بانوی زیبا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فارسی‌اش هنوز مثل همیشه افتضاح بود، اما لحن گرمش آدم را می‌خنداند. دستش را پشت کمرم گذاشت، نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور، و راه افتادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی عطر تلخ و چوبی‌اش با بوی عرق بدنم قاطی شد و سرگیجم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رئيس داره با یکی حرف می‌زنه. بریم اتاق جلسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق جلسه خالی بود، جز بطری‌های آب یخ‌زده روی میز و صدای خفیف کولر که مثل نجوا در فضا می‌پیچید. کیفم را گذاشتم و نشستم. پاهایم را دراز کردم زیر میز. یاسین با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خدودك حمراء حبيبي. (گونه‌هات قرمز شده عزیزم.)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم بسته و خندیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ قرمز نشده، کباب شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و با گفتن چیزی، رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بطری آب را برداشتم، درش را باز کردم و نصفش را یک‌نفس سر کشیدم. آب سرد از مچ دستم سر ریخت و روی کت سفیدم لکه انداخت؛ اما در در داغی اصلاً مهم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد، کنجکاوی مثل خزه زیر پوستم جنبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم، به پنجره‌های قدی رفتم. از طبقهٔ بیست‌وهشتم، خیابان مثل رودی از ماشین‌های براق و آدم‌های ریز دیده می‌شد. گرما از پشت شیشه هم می‌تابید؛ شیشه داغ بود، انگار اگر دست بگذاری می‌سوزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم سمت درِ شیشه‌ای مات. گوشم را تیز کردم. اول فقط صدای خفیف عمر بود، بعد…یک صدای دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گرم، بم، کمی گرفته، مثل زخمی که هنوز خوب نشده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان صدایی که دو سال پیش از درد می‌لرزید و «گل سُ..» نامیدنش، ناتمام مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم یک لحظه ایستاد، بعد مثل اسب وحشی به دیوارهٔ سینه‌ام کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانم بی‌اراده دستهٔ در را گرفتند. در را نیمه‌باز کردم و سرم را بیرون آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راهرو خالی بود، جز دو نفر که از انتهای دیگر می‌آمدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمر با کت‌وشلوار خاکستری، و کنارش…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان قدِ بلند، همان شانه‌های پهن، همان طرهٔ لجباز مو که روی پیشانی‌اش ریخته بود. فقط حالا ریشش کمی پرپشت‌تر شده بود و چشم‌هایش… چشم‌هایش تیره‌تر از همیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ از صورتم پرید، انگار کسی خونم را کشید. نفس در سینه‌ام یخ بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت کردم، اما دیر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه فریاد بود، نه تعجب. فقط یک کلمه، محکم، رسا، مثل تیر مستقیم به قلب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهایم خودبه‌خود خشکشان زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنت به من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می خواست یک سیلی در گوش قلبم بکوبم. چرا، چرا باید برای صدایش می لرزید؟چرا وقتی صدایم زد چشمانم به اشک نشست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنت به همه چیز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم مانده بود از ترس و هیجان به گریه بیفتم و چقدر خوب بود که صدای عمر به دادم رسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رز کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شیشهٔ کنار دستمان اشارهٔ چشمی اش به خودم را دیدم و اخم هایش، لعنتی هنوز ابرو هایش قفل هم بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یارا رو می گی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمر دوباره پرسید و او بی آنکه اهمیتی به حرفش بدهد بلند تر و جدی تر فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رز بمون سر جات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار بلندتر، جدی‌تر، مثل دستور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وحشت مثل اسید در رگ‌هایم ریخت. دویدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کفش های پاشنه بلندم را درآوردم و با پاهای برهنه به سمت پله‌ها دویدم. صدای تق‌تق کفش‌هایش پشت سرم بود، نزدیک‌تر، نزدیک‌تر…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پله‌ها را سه‌تا‌یکی پایین پریدم. قلبم در گلویم می‌زد، ریه‌هایم می‌سوخت. دو طبقه پایین‌تر، آسانسور را زدم، اما منتظر نشدم. دوباره دویدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سردم بود؛ از درون می‌لرزیدم و چه کسی فکرش رو می‌کرد، در دبی کسی هم باشد که از سرما دندان هایش بهم بخورد؟…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لابی شرکت، درِ گردان، آفتاب داغ بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای ظهر مثل دیوار آتش به صورتم خورد. نفس‌نفس‌زنان به آن‌طرف خیابان دویدم، پشت یک درخت نخلِ تنومند پناه گرفتم. تنهٔ داغش را بغل کردم، انگار می‌توانست پنهانم کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زانوهایم را جمع کردم و پیشانی‌ام را گذاشتم روی آنها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی قلبم گذاشتم؛ زیر پوست نازک سینه‌ام، داشت از جا کنده می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم چقدر گذشت. شاید چند ثانیه، شاید چند سال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام سرم را بیرون آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن ‌طرف خیابان، جلوی درِ شرکت ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌نفس می‌زد، مشت‌هایش را گره‌کرده کنار بدنش، نگاهش دیوانه‌وار اطراف را می‌گشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدای من، همان یک طره ی لجباز از موهایش، مثل همیشه روی پیشانی اش ریخته بود و دست های من برای جای دادن آن تکه مو میان موهایش، می لرزید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای خالی چیزی در تنم تیر می کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه بیشتر نگاهش می کردم، بیشتر کم می آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را عقب کشیدم و دوباره تکیه به درخت، چشم بسته و دست روی سینهٔ پر شتابم گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بغض زورش چربید، پلک هایم نم گرفت و قطره ای اشک روی گونه های یخ زده ام غلتید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سرگیجه از روی زمین بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک های بعدی را نگذاشتم ببارند...یادم آمد که چرا فرار کردم؛ چرا رفتم، چه چیزی باعث شد از احساسم بگذرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره نفرت، رمقی شد بر پاهای بی جانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تنی لرزان، عصبی برای تاکسی دست تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این لحظه بیشتر از هر چیزی ماشین و گواهینامه بی مصرفم را نیاز داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا...اصلا اگر می رسیدم خانه، اگر اوضاع خراب نمی شد، دیگر قید پیاده گشتن در شهر را می زدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ایستادن ماشین زرد رنگ پیش پاهایم تصمیماتم را نصفه گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار شدن نه، بیشتر پریدم داخل ماشین و هراسیده آدرس را بازگو کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اهمیت به نگاه مظنون راننده، با ته دلی فرو ریخته از رویداد دقایقی قبل، سرم را میان دست هایم گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او اینجا بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از دو سال، پیدایم کرده بود و من می دانستم همه چیز آسان نخواهد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در برابر او هیچ چیز آسان نبود؛ حتی رفتن، بها داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر آمده، اگر رو در رو شویم، دوباره درگیرم می کرد، و من قلبی نداشتم که بار دیگر برای فرار کردن، فدا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من قلبم را همان شب، همان جا که چاقویش زدم، در ورطه ی خونش کشته بودم…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توقف تاکسی جلوی خانه، من را به خودم آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حواس کرایه را پرداختم و با قدم هایی نامتوازن، کلید در را انداختم و در را باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که از هوای خنک شده توسط کولر داخل خانه عمیق نفس می کشیدم، در را بستم و صدایش، باعث شد سر و کلهٔ یاشار پیدا شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی چشمانم سیاه شده بود و حبابی سخت، بیخ گلویم چسبیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاشار با دیدنم اخمی کرد و متعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه زود برگشتی! اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سری خمیده، کیفم را از دوشم زمین گذاشتم و تحلیل رفته به میز کنسول تکیه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم بالا نمی آمد. انگشت هایم آنقدر می لرزید که می ترسیدم بشکنند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاشار دست هایش را روی سینه قفل کرد و نگران پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هایم را بستم و بی توجه به سؤالش، فاجعۀ بار آمده را مرور کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن صدای بلند وسط شرکت که صدایم زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس نفس زدنش جلوی در...دستی که مشت کرده بود؛ خدایا موهایش!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاشار کلافه از سکوتم ضربهٔ آرامی به بازویم کوبید و غر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هی، میگم چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را فرو خوردم، مثل مواد مذابی که در دل کوه فرو بنشیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم بالا نمی‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم سمت سالن، روی مبل افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدا از گلوی تنگم، مثل شیشهٔ شکسته بیرون آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون…اون اینجا بود. کبیر، تو شرکت عمر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاشار ماتش برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایش کج شد، پوزخندی زد که انگار می‌خواست خودش را قانع کند شوخی می‌کنم، اما بعد رنگش پرید، چشم‌هایش گشاد شدند، و بوی ترس از نفس هایش حس شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شوخی می‌کنی دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را آهسته به تأسف تکان دادم، موهای خیسم روی شانه‌ام لغزیدند و قطره‌ای سرد روی گردنم چکید. پاهایم را روی میز عسلی انداختم؛ چوب صاف و سرد زیر کف پاهای برهنه‌ام آرامش موقتی می‌داد، اما نیشخند تلخی زدم که طعم نمک اشک را در دهانم آورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، خیلی هم حوصله دارم سر به سرت بذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاشار با آن هیکل درشتش، بی‌توجه به جیر جیر چوب میز زیر وزن خودش، کنار پاهایم نشست. بوی عرق و ادویه نزدیک‌تر شد، مخلوطی که همیشه مرا یاد روزهای سخت می‌انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو رو ندید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم؛ هوا سنگین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای «رُز» دوباره در ذهنم تکرار شد، برق شوک از ستون فقراتم گذشت و در دل استخوانم زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهسته پچ زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از پشت سر دید. فرار کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت سنگین شد، مثل پتویی مرطوب که روی تنمان افتاده باشد. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری مثل ضربان قلب سوم در اتاق می‌کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاشار دستی به صورتش کشید، عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و نم روی انگشتانش ماند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو شرکت عمر چه گوه می‌خوره؟ مگه نمی‌گفت از اعراب متنفره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنگ در موهایم فرو بردم؛ پوست سرم داغ و حساس بود، انگار که هر تار مو یک عصب زنده داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم درهم کشیدم. حس کردم عضلات صورتم سفت می‌شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ما نباید می‌اومدیم اینجا یاشار…باید یه جایی می‌رفتیم که دور از ایران باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط نگاهش به درِ اتاق من بود؛ به حلقهٔ گل رز خشک‌شده که از دستگیره آویزان بود، گلبرگ‌های قهوه‌ای‌اش زیر نور کم‌رنگ لامپ می‌درخشیدند، مثل جنازهٔ یک عشق که هنوز نبض داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به پشتی مبل تکیه دادم، پارچهٔ نرم مبل زیر گردنم فرو رفت، و به سقف خیره شدم؛ ترک‌های کوچک سقف مثل نقشهٔ گذشته‌ام بودند، اما چشم‌هام چیزی نمی‌دیدند جز دو سال پیش…بوی خون، صدای هق‌هقم، لمس دست‌های گرمش که حالا فقط خاطره‌ای سرد بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌های داغش توی گوشم می‌پیچید، مثل باد گرمی که از عمق جهنم می‌آمد. دستش دور کمرم قفل شده بود، انگشتانش روی پوست کمرم فرو می‌رفتند و حس می‌کردم هر لحظه ممکن است استخوان‌هایم خرد شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سلول‌به‌سلول تنم می‌لرزیدم؛ پوست برهنه‌ام زیر لمسش مورمور می‌شد، و دستهٔ فلزی چاقو در دست یخ‌زده‌ام سنگین بود، فلز سردش انگار به استخوان‌های انگشتانم چسبیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش چشم‌هایم سیاهی می‌رفت، لکه‌های سیاه مثل ابرهای طوفانی در دیدم شناور بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و او، آرام با نفس‌هایی که قصد جانم را کرده بودند،چسبیده به گوشم زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برای اینکه بتونم ازت متنفر بشم…برای اینکه بتونم بهت آسیب بزنم…نیاز دارم این کارو بکنی، رز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با درماندگی چشم بستم، پلک‌هایم سنگین بودند، پر از اشک‌های فروخورده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست دیگرش را یک سمت صورتم گذاشت، گرمای حلقهٔ تعهدش روی گونه‌ام نشست. داغی حلقه، پوستم را نه. قلبم را ذوب کرد…انگار شعله‌ای مستقیم به عمق سینه‌ام می‌ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با انگشت شست روی لب‌های لرزانم را نوازش کرد، لمس نرمش مثل مخملی بود که زیرش تیغ پنهان داشت، و بی‌آنکه سرش را از درون گردنم بیرون بیاورد ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو می‌خوای بری…از پیش من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناباوری در صدایش عجز داشت، لرزش خفیفش در هوا پیچید و بوی نفسش، مخلوطی از گرما و تلخی قهوه مشامم را پر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️