رمان تابوت رز به قلم ملیکا ایری
تخمین مدت زمان مطالعه : ۲۳ ساعت و ۵۰ دقیقه ۵۱ ثانیه
مقدمه:
در گردابِ کهرباییِ شرابِ زُم،
آن را چشیدم و جهانِ سیاه، رنگ باخت.
هر جرعه، زخمی بود بر جانِ خستهام،
و هر لحظه، ترسِ تکرارِ دیروز را فریاد زد.
جهان من، قفسی از سایهها،
جایی که لبخندها، ماسکِ زهرآلودِ تهدید اند.
خانه، پناهگاهی است که دیوارهایش از ترس میلرزند،
حتی اینجا هم آرامشی نیست.
تابوتِ خاطرات، باز شد و ارواحِ گذشته،
پا به دنیای من گذاشتند.
"او آمد...همه چیز را بوی مرگ گرفت!"
و این بار، فرار ممکن نبود...
--------------------------------------
رُز، زنی با رازی سوزان در سینه...
از گذشتهای میگریزد که همچون تابوتی سنگین بر دوشش سنگینی میکند.
هر قدمش ردپایی از ترس و امید است، اما تابوت خاطرات، در پیاش میدود.
مردی که دنبالش است، مردی با چشمانی تیزتر از تیغ؛ در هر کوچه، در هر سایه، ردِّ رُز را میجوید!
آیا عشق است که او را میکشاند؟ یا انتظاری تلخ از گذشتهای ناتمام؟
از سوی دیگر، چشمانی کهربایی، دشمن است یا نگهبان؟
نگاهش آتش میافروزد! مانند خورشیدی که میسوزاند، اما نور نمیبخشد.
او آمده تا رُز را در تاریکیهای خودش اسیر کند.
هر قدمش بازیای مرموز با مرزهای زندگی و مرگ است!
در این سهگانهٔ عشق، ترس و انتقام،
رز باید انتخاب کند:
فرار کند تا زنده بماند، یا بایستد و زخم بردارد...
و در نهایت، آیا رُز از دست گذشته فرار میکند، یا گذشته سرانجام او را در آغوش میگیرد؟
فصل یک
- اشک حوری دریایی -
•••
- دو سال قبل
- ایران - تهران
سینهام برای نفسهای بلندم تنگ شده بود.
باد از لای پردههای حریر و درِ بازِ تراس میخزید داخل و بوی رزهای مخملی را با رایحهٔ تند خون درهم میآمیخت.
هوا سرد بود، اما من آنقدر داغِ تب داشتم که انگار مردمکهای چشمم داشت آب میشد.
دستهایم خیس و لزج بودند. اکسیژن از من فراری بود؛ جز بوی غلیظ آهنِ خون، هیچ چیز دیگری به مشامم نمیرسید.
قطرهای سرد از تیغه بینیام سر خورد و تا زیر گلویم پایین آمد؛ آهسته، مثل لبهٔ چاقویی که برای بریدن شاهرگ عجله ندارد.
نمیدانستم عرق است یا بازماندهٔ اشکهای چند لحظه پیش. فقط میدانستم دستی بزرگ بالا آمد تا آن قطره را پاک کند و با همان لمس، چانهام دوباره لرزید.
قلبم انگار در چنگال شیری گرسنه بود؛ چنگچنگ و زخمی.
اشک مثل خونی که از زخم کهنهای دوباره جاری شود، از پشت پلکهای بستهام بیرون جهید. همان دستهای خیس و گرم، دوباره روی گونهام نشستند. اشکم را پاک کردند، اما ردی سرخ برجای گذاشتند.
چشمهایم را لجوجانه بسته بودم…شاید هم از وحشت.
تنم خالی شده بود؛ مثل لیوانی که آبش را ریخته باشند و بعد خودِ لیوان را هم خرد کرده باشند.
_ ب…برو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای مردانهاش دورگه و لرزان بود. از درد میلرزید و همین هقهقِ خفهٔ مرا بلندتر کرد. دستهای خونیام یقهٔ پیراهنش را چنگ زدند. از بیخوبُن میلرزیدم؛ مثل شمعی در گردباد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتوجه به زخمش، به پهلویی که خودم شکافته بودم، صورتم را در گردنش پنهان کردم. رگهای صورتم از فشار نزدیک بود بترکد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مگه…مگه برای ه.همین نزدی؟ ب…برو دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شنیدن صدای خشدارش که از انقباض فک بمتر شده بود، بلندتر هق زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانستم آن لحظه نفرت و جنونم کجا رفته بود. فقط میدانستم لازمش دارم؛ همان نفرتی که دقایقی پیش باعث تیغهٔ چاقو را در تنش فرو کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آن نیاز داشتم تا بتوانم خودم را از آغوشش جدا کنم تا از بوی خونش خفه نشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی دید حرکتی نمیکنم، با دستهای بزرگ وارفتهاش شانههایم را گرفت. حتی با آن همه ضعف، بدون زور خاصی مرا از خودش دور کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگزیر پلکهای مرتعشم را از هم باز کردم. همین که صورت عرقزده و پیشانی جمعشدهاش از درد را دیدم، بغضم ترکید. هایهای گریهام بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخجالتزده پشت دستهایم را جلوی دهانم گرفتم. صورتم خیس از اشک و عرق و آببینی بود. بوی گند خون مثل دستی از داخل گوش مغزم را میچلاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورتم هر لحظه بیشتر از بغض جمع میشد. جز صدای گریه چیزی از گلوی تنگم بیرون نمیآمد که نفسزنان و بریدهبریده زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ب…ببخشید…توروخدا نمیر…خوب شو…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهای اسپرسویی نیمهبازش را با لبخندی کمرنگ بست. و این چشم بستن، حکم همان دری را داشت پشت سرت می ببندند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطره ای از موهای قهوه ای خوش رنگش با وجود خیسی عرق، با حالتی فر مانند روی پیشانی اش ریخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم میخواست کنارش بزنم، اما زمزمهٔ نیمهجانش مثل زغال داغ روی قلبم چسبید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ الان…که نمیتونم جلوت رو بگیرم…برو…وگرنه…وگرنه نمیذارم بری گلِ سُ…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباقی جملهاش را نشنیدم. چون دیگر نه فکش منقبض بود، نه سینهاش تقلا میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست خون آلودش، از میان انگشتان یخ زدهام جدا شد. انگشتر تعهد داشت. متأهل بود…زن داشت؛ باید میرفتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو طرف صورتش را در دستان خونیام گرفتم. لب های لرزانم را روی پیشانی عرق کردهاش گذاشتم و بی نفس پچ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ت.تابوتم باش، بر..بر میگردم به تو؛ مثل جنازهای که به خاک بر می گرده تا باهاش یکی بشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیمیل اما مجبور، قدمهایم را سمت در برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم گیج میرفت و هر پله دوتا میشد. مثل آهوی زخمی در دل جنگل نفسنفس میزدم. قدمهای شتابزدهام بیصدا بود؛ جز کوبش دیوانهوار قلبم چیزی نمیشنیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهایم را روی هم چفت کردم. نمیخواستم این ساعت از شب با گریه کسی را بیدار کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیترسیدم؛ حتی از سایهٔ خودم روی پارکتها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم را مجاب کردم جایی را نگاه نکنند، اما قلبم مبلها را دید، کتابخانهٔ بزرگ سالن را دید، و با تصور ندیدن دوبارهٔ این چیدمان در خودش جمع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشم چیزی ندیدم، اما قلبم حریصانه همهٔ درد را بلعید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسردر گشایی در کشویی سخت بود؛ انگار وزنهای به آن بسته بودند. با همان اندک فاصلهای که ایجاد شد به نفسنفس افتادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفهمیدم چطور، اما شانهام به قفسهٔ کلکسیون مشروب خورد. یکی از بطریها لغزید، به کنارش برخورد کرد و زمین افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای شکستن شیشه در عمارت بزرگ مثل رگبار بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه از خردهشیشههایی که تو پاهای برهنهام رفت ترسیدم، نه از تیرِ ناگهانی قلبم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترسیدم کاویان بزرگ عصبانی شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو برای جمع کردن این کلکسیون قارهها گشته بود. همین یک بطری شاید میلیون دلار ارزش داشت…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا روشن شدن چراغ راهرو، قلبم به تقلا افتاد. نگاه غمگینم را به سختی از خردهشیشهها و مایع کهربایی سرازیر شده از آن، جدا کرده و از در بیرون رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپابرهنه روی چمنهای سرد و نمدار دویدم؛ حتی اگر قلبم را در آن عمارت، در بزرگترین اتاق، در خون مردی که خودم زخمیاش کرده بودم خفه کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسنگریزهها خنک، چمنها نمدار، هوا پر از بوی گل و علف خیس بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز زیر درخت بید مجنون گذشتم. دیوار حیاط پشتی آنجا بود؛ جایی که نور ماه به سختی نفوذ میکرد، اما بوی زندگی میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینجا فقط حشره و گل و گیاه زنده میماند. انسان یا باید میکشت یا کشته میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو من نخواستم کشته شوم…حتی به قیمت کشتن تمام زندگیام در آن چهار دیواری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخم شدم و درپوش یک متری چمن مصنوعی را پیدا کردم. سردم بود؛ میلرزیدم. آنقدر حالم بد بود که از تکان برگها هم وحشت داشتم. درپوش را کنار زدم. چند پلهٔ کوتاه نمایان شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایم را روی اولین پله گذاشتم و پلک بستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر میرفتم، همه چیز عوض میشد. شاید هیچگاه دیگر او را نمیدیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها فکرش نفسم را بند آورد. پاهایم سست شد. نیمی میخواست برگردد کنارش، نیمی میدانست خون زیادی از دست داده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما مگر میشد ماند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از چهار بار کوبیدن چاقو در تنش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دم عمیقی بقیه پلهها را پایین رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز را پشت سر گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حال
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امارات متحده عربی - دبی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوای دبی، داغ و گیج کننده بود. نه از آن گرمای لطیف و آشنای خانه، بلکه هُرمی سنگین و خفه کننده که با هر نفس، ریه هایم را می سوزاند. انگار تمام گرما و رطوبت زمین را یکجا در این فرودگاه عظیم، فشرده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای همهمه های گنگ، ترکیبی ناموزون از صدها لهجه و زبان ناآشنا، گوش هایم را می آزرد. بوی عطرها، شیرین و تند و عجیب، در هم آمیخته و فضایی گیج کننده ساخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدم هایم با آن پاشنه های بلند و ظریف، روی مرمر صیقلی سالن، صدایی موزون ایجاد می کرد. کُت و شلوار طراحی شده ام، با آن برش های جسورانه و پارچه ی گرانبها، مثل پوستی دوم بر تنم نشسته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کلافگی دستی بر روی کیفِ کوچک اما سنگینم کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی سلطه گر، اما با لبه هایی از خستگی پنهان، روی لبانم نقش بست. لبخندی که سعی داشت تزلزل درونی ام را چون دیواری بلند، پنهان کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز چشمانم، قدرتی ساطع می شد که می توانست نگاه های کنجکاو را به انجماد بکشاند. اما در پس این پرده ی ابهت، قلبم، مثل پرنده ای تنها در قفسی طلایی، بال بال می زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت پلک هایم هنوز پر بود از آن شب، از تصویر آن خون و زخم. اما همین که می دانستم زنده است، کافی بود؛ باقی اش اهمیتی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم را مثل تبخیر آب از حرارت، رها کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخسته بودم. آنقدر خسته که حس می کردم روحم، سال هاست که در خوابی عمیق فرو رفته و جسدم، صرفاً عادتی است که به حرکت ادامه می دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیت کنترل پاسپورت، صف هایی بی پایان از آدم هایی با رنگ ها و نژادهای مختلف بود. نور چراغ های فلورسنت، بی رحمانه روی چهره های خسته می تابید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدارکم را با حرکتی موزون و دقیق به افسر دادم. چشمانش، سرد و بی روح، روی صورتم رقصید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویی داشت در تک تک سلول هایم، دنبال گناهی می گشت. لبخندم را کمی عمیق تر کردم، لبخندی که می توانست هر سوءظنی را ذوب کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاسپورت بالأخره مُهر خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم، بویی از آزادی، یا شاید هم بویی از سبکیِ تمام شدن ماموریتی سنگین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراهروها، پر پیچ و خم و بی انتها بنظر می رسیدند. صدای چرخ چمدان ها، مثل مارشی بی پایان در ذهنم می پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت تسمه نقاله چمدان ها رفتم. همان همهمه ی گنگ، اینجا بلندتر شده بود. بوی پلاستیک و چرم، با عطر آدم ها در هم می آمیخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچمدان بزرگ مشکی ام، با آن برچسب های متعدد ایرلاین های مختلف، مثل رفیقی قدیمی روی تسمه نقاله ظاهر شد. سنگینی اش، مثل بار سال ها زندگی بر شانه هایم حس می شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زحمت بلندش کردم، دستم، از خستگیِ درونی ام، کمی لرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره، به در خروجی رسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوای بیرون، اگرچه همچنان گرم بود، اما کمی بازتر بنظر می رسید. جمعیت، بی نظم و پرهیاهو، به هر سو پخش بود. ردیف تاکسی ها، زرد و کرم، مثل قطاری بی پایان منتظر ایستاده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم را بیرون دادم. قرار بود سوار یکی از همین تاکسی های زرد شوم، به خانه ی ویلایی و کوچکم با یاشار بروم و در سکوت اتاقم، خستگی روح و جسمم را به آغوش بکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست زمانی که می خواستم دست بلند کنم و یکی از آن ها را صدا بزنم، صدایی بم و آرام، درست در کنار گوشم زمزمه شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خانم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آرامی برگشتم. مردی با کت و شلوار مشکیِ دوخته شده به تن، با قامتی بلند و نگاهی نافذ، درست کنارم ایستاده بود. بوی عطر گرم و تلخش، در میان تمام بوهای دیگر، خودش را به مشامم تحمیل می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ابرو هایی بالا رفته و پرسشگر نگاهش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش، چالش برانگیز بود. لبخندی کوچک زد، نه سلطه گر، بلکه دعوت کننده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ منتظر شما بودم. ماشین حاضره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از دست هایش را سمت چمدانم دراز کرد و در همان لحظه که خواستم بپرسم: " او کیست؟" و "اصلا چه کسی او را دنبالم فرستاده؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست دیگرش را سمت ماشینی مشکی و براق با شیشه های دودی اشاره کرد. دیدن پلاک آشنای ماشین که هویت شخص صاحبش را آشکار می کرد، مقاومتم بر سر رها نکردن چمدان را پایان دادم. گذاشتم مرد چمدان را بگیرد و به خودم قدر نفسی عمیق فضا دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب های رژ خورده ام را با زبان تر کردم و به طرف ماشین رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نزدیک شدنم مرد محترمانه در عقب را برایم باز کردم و سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رئیس برای شام دعوتتون کرده. بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمزمان که توی ماشین نشستم، سخت خودم را کنترل کردم تا چشم غره نروم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانده بودم از بی ملاحظه بودن رئیسش عصبانی شوم یا از این که به دنبالم ماشین فرستاده راضی باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلا به خستگی من و استرسی که پشت سر گذاشته بودم فکر کرده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تأسف پلک بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرم صندلی های ماشین سرد بود. آنقدر سرد که پوست ملتهبم را درجا سفت می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار از جهنم وارد بهشت شده بودم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حس تکان خوردن چیزی جلوی چشمان بسته ام، فورا صاف نشستم. همان مرد که حالا جلو نشسته بود تلفنی را مقابل صورتم گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمی بر پیشانی ام زدم و با گرفتن تلفن و نگاهی به تماس نقش بسته رویش آن را کنار گوشم قرار دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بله؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایی سرد و جدی، بلافاصله جوابم را داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خسته نباشی یارا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشهٔ لبم را زیر دندان گرفتم و نه چندان مشتاق گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ممنونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باید خیلی زود باهات حرف می زدم، متأسفم که وقتی برای استراحت پیدا نکردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچند در دلم داشتم کتکش می زدم، اما با احترام لب زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه مشکلی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عالیه. پس می بینمت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمچنین آرامی پچ زدم و تلفن را به مرد برگرداندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ ایده و فکری نداشتم که هنوز از راه نرسیده چه حرفی می خواهد بزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپول الماس هایی که از امارات خارج کرده بودم را خودش از مشتری دریافت کرده بود؛ پولشویی و قانونی ثابت کردن آن مبلغ هم ارتباطی به من نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه حرفی می خواست بزند که این چنان عجله داشت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تشویش انگشت هایم را درهم پیچیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا رسیدن به رستورانی که در آن قرار داشتیم، چهل دقیقه زمان برد. حتی یک دقیقه از این زمان را هم از دست افکار پریشانم رها نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترس داشت جانم را می خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترس از افشا شدن حقیقت...ترس از آن که تمام دروغ هایی که در دو سال بافته بودم لو رفته باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترس این که عمر هویت واقعی ام را فهمیده باشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خانوم؟ پیاده نمی شید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای ناواضح مردی که در را برایم باز کرده بود، از گیجی در آمدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروحم انگار از مسیری دور، ناگهان وارد تنم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی حواس سر تکان دادم و با برداشتن کیفم از ماشین پایین آمدم. هوای شرجی مثل موجی از گرما به صورتم کوبیده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه خستگی راه و سفر، بلکه خستگی چهل دقیقه فکر کردن به احتمالات منفی، رمقم را بریده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناچار به طرف ورودی رستوران حرکت کردم. نگهبان شیفت شبی که با من و به خصوص بادیگارد شناخته شدهٔ عمر آشنایی داشت با خوش رویی سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیشتر قرار های کاری عمر و من در همین رستوران بود و حالا نیازی به راهنما نداشتم. مستقیم به طرف میزی که در طبقهٔ وی آی پی کنار پنجره های قدی قرار داشت رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدنم نه از جا بلند شد، نه تغییری در جدیت چهره اش ایجاد کرد. عمر همیشه لبخندی کج و محو با گوشهٔ لبش نثارم می کرد و حالا ندیدن آن لبخند بر دلهره ام می افزود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اشاره دستی که کرد، بی تعارف روبرویش نشستم. دستیارش کنارش نبود و تنها به انتظارم نشسته بود؛ پیشامدی که من در دو سال همکاری با او، اولین بار با آن مواجه بودم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خوش اومدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تشکری زیر لب، لیوان آب را درون دست های لرزانم گرفتم و همانطور که به لبم نزدیک می کردم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اتفاقی افتاده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اطمینان سرش را به طرفین تکان داد. اشاره به گارسون کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ طی چند روزه خیلی نزدیک باید برم سفر. می خواستم باهات در مورد کار بعدیت حرف بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی موضوع بحث را مشخص کرد، قطرات آب سبک تر از گلویم سرازیر شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراحت تر توانستم توی چشم های سیاهش زل بزنم و کمتر از صدای غلیظش که حین فارسی صحبت کردن کلفت تر هم می شد بترسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را فرو خوردم و با آرامش لب زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ امیدوارم تاریخ سفر بعدیم نزدیک نباشه، چون خیلی خستم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از این که پاسخی بدهد گارسون با شیشهٔ شامپاینی نزدیک شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه عربی و انگلیسی خوش آمد گفت و با پرسشی کوتاه، جام های هر دویمان را پر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دور شدن مرد جوان، عمر نگاهش را از راه رفته اش گرفت و مثل کسی که می خواهد از چشمانم افکارم را بخواند، زل زد به مردمک های خسته ام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سفر بعدیت دو هفته ی دیگه به ایتالیاست. فکر کنم بتونی استراحت کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیم نگاهی به دستمال پارچه ای پسته ای رنگ جلو رویم انداختم. میان سر و صدای رستوران و صدای چرخ ترولی غذایی که پیشخدمت به سوی میزمان می کشید، زیر نگاه سنگین عمر تنها لحظه ای تصویر تاری از او، با تیشرت پسته ای رنگ جلوی دیدگانم نقش بست. اما خیلی زود جای آن تصویر را رنگی سرخ از خون آخرین شب دیدارمان گرفت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نفسی عمیق مردمک های دو دو زنم را کنترل کردم. عمر انگار تلاطم افکارم را از چشمانم خواند که با اخمی که از دقت می آمد، لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بنظر میاد حواست رو نداری. بعدا جزئیاتش را کامل میگم، فعلا..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر زمان دیگری بود، به جمله بندی مسخره اش میخندیدم، اما حالا فقط تشویش بود. جعبه ی مخملی بزرگی از جیب کتش بیرون کشید. نه تعجبی کردم، نه چشمانم گرد شد. عمر ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اینو پیش خودت نگه دار تا روز تحویل.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون حس خاصی جعبه را گرفتم. مثل تکلیفی اجباری بازش کردم و نیم نگاهی خرج گردنبند درخشان درونش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرگز فکر نمی کردم دیدن الماس و جواهرات گران قیمت برایم بی اهمیت باشد، اما قرمزی خون آن شب، تمام برق چشم هایم را خاموش کرده بود. در جعبه را با لطافت بستم و آرام گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا انقدر زود بهم دادیش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرویی بالا داد و با اطمینان جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این یکی برام خیلی مهمه، بهت اعتماد دارم و اینجوری خیالم راحت تره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینطور قرار ها را، صحبت در مورد کار را همیشه دستیارش یاسین انجام می داد. نبودن او و غیر قابل نفوذ شدن لحن عمر همه مشکوک بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر دلم شاخه های بدبینی پر برگ شده بود، اما برای حفظ ظاهر هم که شده، لبخند ژکوندی به رویش زدم و جام کریستالی شامپاین را به لبم نزدیک کردم. ننوشیدم اما لبم را با محتویات کهربایی رنگش خیس کردم و با مکث دستم را پایین آوردم. از طعم نامحبوبش ته حلقم لحظه ای تلخ شد. سخت تحمل کردم تا چهره ام چین نخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلا من را چه به نوشیدنی های الکلی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن فقط چای و لواشک هایم را می خواستم تا با وجود تمام غرغر های یاشار به خاطر معده درد گرفتنم، آن ترکیب جادویی را بخورم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمر مرموز و گنگ نگاهم کرد؛ در سیاهی نگاهش چیز های جدید و ناشناخته ای بود. چیز هایی که تا به حال این چنین پررنگ در چشم هایش ندیده بودم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط می خواستم حدس هایم درست نباشد، وگرنه همه چیز برای همهٔ مان بد می شد...از بد بدتر، افتضاح می شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از اینکه بالاخره زندگیام روی روال آمده بود و شغل باب میلم را داشتم، آخرین چیزی که می خواستم درگیری با عمر خزاع بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیجان و استرس کارم را انکار نمی کردم، من بیشتر از هر چیزی عاشق این آدرنالین بودم اما هرگز نمی خواستم اتفاقات دو سالِ پیش تکرار شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره نمی خواستم از دست مردی که قدرت زمین زدن هزار تا مانند من را داشت فرار کنم و بدتر از همه، نمی خواستم باز با همان فلاکت برای اثبات کردن خودم و قابلیت هایم جلوی هر ناکسی خم شوم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بلند شدن عمر، نگاهم را به قامت ورزیده اش که پوشیده در کت و شلوار دیدنی شده بود دوختم و بی تعارف سر تا پا نظاره اش کردم. به احترامش از جا بلند شدم و با لبخندی که حالا بخشی از صورتم شده بود و دستیار عمر آن را بی نهایت لوند می نامید، دستم را به طرفش دراز کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را درون دستم گذاشت و با نیم نگاهی به لاک های قرمزم، لبخند زد. با استفاده از تکه کلام همیشگی او، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شک ندارم مثل همیشه عالی می شه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا آن لبخندی که بیشتر به یک نیشخند ترسناک شبیه بود، چشم به گردن و ترقوه برهنه ام که از یقهٔ باز لباسم پیدا بود دوخت و سر تکان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عالی انجامش می دی. مثل همیشه یارا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان دادم و در دل غر زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اگه تر نزنی توش آره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمر هم در قالب خداحافظی متقابل برایم سر تکان داد و قدمی دور شد، اما ناگهان برگشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ می خوای برسونمت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حد مرگ خسته بودم، اما تحمل عمر در فضای تنگی مانند ماشین، خارج از توانم بود. به خصوص ماندن در پوسته ی یارا میان این همه آشفتگی، طاقت فرسا بود. در جواب پرسشش، با قدردانی سر بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ممنونم، اما فکر کنم بهتره یکم پیاده روی کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون اصرار میز را ترک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دور شدن عمر، انگار وزنهای سنگین از روی شانههایم برداشته شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند مصنوعیام را مثل ماسکی که دیگر لازمش نداشتم، از صورتم کندم و به سرعت کیف کوچکم را از روی میز برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجعبهٔ مخملی گردنبند را داخلش چپاندم، جایی میان رژ لب و تلفن همراهم که حالا سنگینتر از همیشه به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه آخر را به آسمان نارنجی غروب پشت پنجرههای قدی انداختم؛ خورشید مثل توپی آتشین در حال غرق شدن بود و نورش روی میزهای خالی رستوران سایههای کشیده میانداخت. زیر لب پچ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مثلاً قرار بود شام بده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تأسف چشم از منظره گرفتم و سمت خروجی چرخیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای پاشنههای بلندم روی کف مرمری رستوران اکو میشد، مثل طبل جنگی که در سکوت پس از نبرد میکوبد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوا هنوز شرجی بود، اما نسیم خنکی از درهای شیشهای باز میوزید و بوی ادویههای عربی را با رایحهٔ ملایم گلهای تزئینی درهم میآمیخت. نگهبان با همان خشنودی همیشگی سر تکان داد، اما این بار نگاهش کمی طولانیتر ماند؛ شاید از خستگی پنهان در قدمهایم چیزی خوانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیرون که زدم، گرمای باقیماندهٔ روز مثل پتویی مرطوب روی پوستم نشست. خیابانهای دبی پر از هیاهو بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشینهای اسپرت با صدای غرش موتورشان ویراژ میرفتند، نخلهای مرتب کنار بلوارها زیر نور چراغهای نئونی میدرخشیدند، و رهگذرانی با لباسهای رنگارنگ؛ از زنان با عبایای سیاه تا گردشگران با تیشرتهای خیس عرق، در پیادهروها جولان میدادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی دود اگزوز با عطر قهوهٔ عربی از کافههای اطراف مخلوط شده بود، و صدای خنده و موسیقی پسزمینهای از رستورانهای مجاور، هوا را پر کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس میکردم بدنم سنگین است؛ نه فقط از خستگی سفر، بلکه از بار آن گردنبند و خطر هایی که با خودش حمل میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایرپاد هایم را از کیف بیرون کشیدم و در گوشم گذاشتم. پلیلیست را پلی کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهنگی نرم با ریتم الکترونیک که ضربان قلبم را آرام میکرد. قدم زدنم شروع شد؛ پاهایم روی سنگفرشهای گرم پیادهرو میکوبیدند، و هر قدم انگار کمی از تنش داخل سینهام را بیرون میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگاهی چشمم به ویترین مغازههای لوکس میافتاد. جواهرات درخشان زیر نور ویترین، ماشینهای مدل بالا که پارک شده بودند و آینههایشان نور چراغها را بازتاب میدادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم میخواست یکی از آنها را سوار شوم، گاز بدهم و از این شهر فرار کنم، اما یادم می آمد که گواهینامهام بیشتر یک یادگاری است تا وسیلهای مفید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستعداد رانندگیام صفر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر عوض، هیچ لذتی بالاتر از پیادهروی و حس آزادی موقتی که فقط قدم زدن در شهری مثل دبی میدهد نبود. البته، اگر چای و لواشکم را فاکتور میگرفتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیوهفت دقیقه گذشت؛ دقیقههایی پر از فکرهای پریشانم. به خانه رسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویلای کوچک اما مرتب مان در محلهای آرام، با دیوارهای سفید و باغچهای پر از کاکتوسهای مقاوم به گرما.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلید را در قفل چرخاندم، در باز شد و بوی آشنا خانه مخلوطی از ادویههای ایرانی و عطر ملایم یاشار، به مشامم رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلباسهایم را با عجله عوض کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکتوشلوار لوکسم جای خودش را به تاپ و شلوارک نخی داد، که مثل آغوشی نرم بدن خستهام را در بر گرفت. موهایم را باز کردم، اجازه دادم روی شانههایم بریزند، و احساس کردم کمی سبکتر شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلاک قرمز را برداشتم و به سالن رفتم. قبل از پرواز وقت نکرده بودم ناخنهای پایم را لاک بزنم، و این نقص مثل خاری در ذهنم فرو رفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصندلی میز غذاخوری را عقب کشیدم و همزمان که یکی از پاهایم را بالا آورده و چانه ام را روی زانویم می گذاشتم، از کاسه ی لواشکی که یاشار تا دم کشیدن چایی برایم آورده بود، توی دهانم گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکیدن مزه ی ترش لواشک حسی داشت که انکار برای اولین بار خون در رگ هایم جاری شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دهانی پر لب زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عمر چمدونمو فرستاده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون جدا کردن نگاه ریزبینش از چشم هایم، سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه چیزی نیومده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی شیمیایی لاک را نفس کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشروع کردم به تعریف کردن همه چیز برای یاشار، که از لحظهٔ ورودم کنجکاو بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز ملاقات با عمر گفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز رفتار مشکوکش، از جعبهٔ گردنبند که حالا سنگینتر از الماسهای داخلش بود، از شامپاینی که فقط لبم را خیس کرد و طعم تلخش که هنوز ته حلقم مانده بود. یاشار گوش میداد، گاهی ابروهایش را بالا میبرد، گاهی با انگشت روی میز ضربه میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیم ساعت گذشته بود؛ یکی از انگشتها لاکش پخش شده بود، و نگاهم بین بالا تنهٔ برهنهٔ یاشار و ناخن خرابم در رفتوآمد بود، که کلافه غریدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بالأخره میشینی یا نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاشار جدی نگاهم کرد، ابروهایش نزدیک هم شدند توپید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو چرا انقدر راحت ول شدی رو صندلی و به همه چی از زاویهٔ 'به کتفم' نگاه میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا انداختم و خسته گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چون قرار نیست اتفاقی بیفته. نمیفهمم چرا انقدر بزرگش میکنی. توروخدا دست از فیلم آمریکایی دیدن بردار یاشار!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط احتمالات را گفته بودم، اما میخواستم آرام باشد تا من را بیشتر مضطرب نکند. چرا که تظاهر به خونسردیام هر لحظه کمرنگتر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاشار عصبی دور خودش چرخید، موهای آشفتهاش را با دست عقب زد، و در آخر دو دستش را ملایم روی میز کوبید. وحشتزده صاف نشستم، براش لاک را برداشتم تا چپه نشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این عوضیها یه کاسهای زیر نیمکاسهشون هست که نشونههای خوبی برای ما نداره. باید قبل از هر اتفاقی پیشگیری کنیم تا بعدا با گردن کج وسط معرکه بدبختمون نکنن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاهمیتی ندادم و پاهای جمعشده در سینهام را زمین گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش کردم. وقتی بیخیالیام را دید، غضبناکتر گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ جوری داری با این خونسردیت فشاریم میکنی که اگه ادامه بدی پارهات میکنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم را در کاسه چرخاندم و بیحوصله سرم را کج کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هی مرد، بیا و کوتاهی کن. اصلا من یه شب شام شما بزرگوار رو ببرم بیرون تا شکم شکوهمندت رو سیر کنم، توام دست از این سوسولبازیها بردار. معاملهٔ خوبیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباور نکردنی بود، اما آتش کلافگیاش آرام گرفت. با خباثت نگاهم کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گفتی حساب با خودته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناباور خندیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره خسیسِ بدبخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا برد و متفکر گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خوبه پس منم فکر میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم درهم کشیدم و حین صاف کردن کمرم توپیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من خدا تومن پول بریزم تو شکمت، تو تازه فکر کنی؟ اصلا به چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشات آبجو نصفهاش را سر کشید، بوی الکل ملایم در هوا پیچید، و جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به اینکه کمتر سوسولبازی در بیارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– یک روز بعد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنور آفتاب مثل تیغِ مذاب از بالا میریخت. آسفالت خیابان موج میزد، انگار زمین نفسنفس میزد و حرارتش از کف پاشنههایم بالا میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبند کیف را محکمتر روی شانهام کشیدم؛ چرم داغ شده بود و پوست کتفم را میسوزاند. عرق از پشت گردنم سر میخورد، بین استخوانهای ستون فقراتم میدوید و زیر کمربند شلوارم جمع میشد. بوی قیر داغ و بنزین سوخته با عطر تند عطرهای عربی قاطی شده بود و حالم را بههم میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی جلوی درِ شیشهای شرکت رسیدم، نفس در سینهام حبس شد. خنکی ناگهانی کولر مثل سیلی به صورتم خورد؛ گونههای داغم مورمور شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعینک آفتابی را بالا زدم، اما بخار فوری روی شیشهاش را کدر کرد. نگهبان با آن لبخند همیشگی سر تکان داد؛ من اما فقط توانستم سرم را تکان دهم و کیف را روی ریل اسکن بیندازم. صدای بوق دستگاه مثل چکش در سرم پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر آسانسور، بالأخره نفس کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیوارهای آینهای تصویر زنی را نشانم میدادند که انگار از تنور بیرون آمده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگونهها سرخِ کبابی، موهای چسبیده به پیشانی، چشمهایی که از خستگی برق میزدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهایم را باز کردم، با انگشت شانهزدم، دوباره دم اسبی بستم. رژ لب را بیرون کشیدم و با دست لرزان روی لبهای خشکم کشیدم؛ رنگ قرمز خون روی پوست سوختهام جیغ میکشید. به خودم لبخند زدم؛ لبخندی که انگار با چاقو تراشیده شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرِ آسانسور با صدای «دینگ» باز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوای طبقهٔ بالا خنکتر بود، اما هنوز بوی قهوهٔ تازه و عطر های گرانقیمت در راهرو بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاسین همین که مرا دید، لبخندش پهن شد؛ دندانهای سفیدش زیر نور سفید فلورسنت برق زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سلام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ علیکم سلام بانوی زیبا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفارسیاش هنوز مثل همیشه افتضاح بود، اما لحن گرمش آدم را میخنداند. دستش را پشت کمرم گذاشت، نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور، و راه افتادیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی عطر تلخ و چوبیاش با بوی عرق بدنم قاطی شد و سرگیجم گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رئيس داره با یکی حرف میزنه. بریم اتاق جلسه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاق جلسه خالی بود، جز بطریهای آب یخزده روی میز و صدای خفیف کولر که مثل نجوا در فضا میپیچید. کیفم را گذاشتم و نشستم. پاهایم را دراز کردم زیر میز. یاسین با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خدودك حمراء حبيبي. (گونههات قرمز شده عزیزم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشم بسته و خندیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ قرمز نشده، کباب شده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید و با گفتن چیزی، رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبطری آب را برداشتم، درش را باز کردم و نصفش را یکنفس سر کشیدم. آب سرد از مچ دستم سر ریخت و روی کت سفیدم لکه انداخت؛ اما در در داغی اصلاً مهم نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقه بعد، کنجکاوی مثل خزه زیر پوستم جنبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند شدم، به پنجرههای قدی رفتم. از طبقهٔ بیستوهشتم، خیابان مثل رودی از ماشینهای براق و آدمهای ریز دیده میشد. گرما از پشت شیشه هم میتابید؛ شیشه داغ بود، انگار اگر دست بگذاری میسوزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشتم سمت درِ شیشهای مات. گوشم را تیز کردم. اول فقط صدای خفیف عمر بود، بعد…یک صدای دیگر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرم، بم، کمی گرفته، مثل زخمی که هنوز خوب نشده باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان صدایی که دو سال پیش از درد میلرزید و «گل سُ..» نامیدنش، ناتمام مانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم یک لحظه ایستاد، بعد مثل اسب وحشی به دیوارهٔ سینهام کوبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشتانم بیاراده دستهٔ در را گرفتند. در را نیمهباز کردم و سرم را بیرون آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراهرو خالی بود، جز دو نفر که از انتهای دیگر میآمدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمر با کتوشلوار خاکستری، و کنارش…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو!...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان قدِ بلند، همان شانههای پهن، همان طرهٔ لجباز مو که روی پیشانیاش ریخته بود. فقط حالا ریشش کمی پرپشتتر شده بود و چشمهایش… چشمهایش تیرهتر از همیشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرنگ از صورتم پرید، انگار کسی خونم را کشید. نفس در سینهام یخ بست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت کردم، اما دیر شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رز!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه فریاد بود، نه تعجب. فقط یک کلمه، محکم، رسا، مثل تیر مستقیم به قلب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهایم خودبهخود خشکشان زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلعنت به من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم می خواست یک سیلی در گوش قلبم بکوبم. چرا، چرا باید برای صدایش می لرزید؟چرا وقتی صدایم زد چشمانم به اشک نشست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلعنت به همه چیز!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکم مانده بود از ترس و هیجان به گریه بیفتم و چقدر خوب بود که صدای عمر به دادم رسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رز کیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شیشهٔ کنار دستمان اشارهٔ چشمی اش به خودم را دیدم و اخم هایش، لعنتی هنوز ابرو هایش قفل هم بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یارا رو می گی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمر دوباره پرسید و او بی آنکه اهمیتی به حرفش بدهد بلند تر و جدی تر فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رز بمون سر جات!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار بلندتر، جدیتر، مثل دستور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوحشت مثل اسید در رگهایم ریخت. دویدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکفش های پاشنه بلندم را درآوردم و با پاهای برهنه به سمت پلهها دویدم. صدای تقتق کفشهایش پشت سرم بود، نزدیکتر، نزدیکتر…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلهها را سهتایکی پایین پریدم. قلبم در گلویم میزد، ریههایم میسوخت. دو طبقه پایینتر، آسانسور را زدم، اما منتظر نشدم. دوباره دویدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسردم بود؛ از درون میلرزیدم و چه کسی فکرش رو میکرد، در دبی کسی هم باشد که از سرما دندان هایش بهم بخورد؟…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلابی شرکت، درِ گردان، آفتاب داغ بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوای ظهر مثل دیوار آتش به صورتم خورد. نفسنفسزنان به آنطرف خیابان دویدم، پشت یک درخت نخلِ تنومند پناه گرفتم. تنهٔ داغش را بغل کردم، انگار میتوانست پنهانم کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزانوهایم را جمع کردم و پیشانیام را گذاشتم روی آنها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را روی قلبم گذاشتم؛ زیر پوست نازک سینهام، داشت از جا کنده میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم چقدر گذشت. شاید چند ثانیه، شاید چند سال.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام سرم را بیرون آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن طرف خیابان، جلوی درِ شرکت ایستاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسنفس میزد، مشتهایش را گرهکرده کنار بدنش، نگاهش دیوانهوار اطراف را میگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخدای من، همان یک طره ی لجباز از موهایش، مثل همیشه روی پیشانی اش ریخته بود و دست های من برای جای دادن آن تکه مو میان موهایش، می لرزید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجای خالی چیزی در تنم تیر می کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچه بیشتر نگاهش می کردم، بیشتر کم می آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را عقب کشیدم و دوباره تکیه به درخت، چشم بسته و دست روی سینهٔ پر شتابم گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره بغض زورش چربید، پلک هایم نم گرفت و قطره ای اشک روی گونه های یخ زده ام غلتید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سرگیجه از روی زمین بلند شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک های بعدی را نگذاشتم ببارند...یادم آمد که چرا فرار کردم؛ چرا رفتم، چه چیزی باعث شد از احساسم بگذرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو دوباره نفرت، رمقی شد بر پاهای بی جانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تنی لرزان، عصبی برای تاکسی دست تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر این لحظه بیشتر از هر چیزی ماشین و گواهینامه بی مصرفم را نیاز داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلا...اصلا اگر می رسیدم خانه، اگر اوضاع خراب نمی شد، دیگر قید پیاده گشتن در شهر را می زدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید هم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ایستادن ماشین زرد رنگ پیش پاهایم تصمیماتم را نصفه گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوار شدن نه، بیشتر پریدم داخل ماشین و هراسیده آدرس را بازگو کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی اهمیت به نگاه مظنون راننده، با ته دلی فرو ریخته از رویداد دقایقی قبل، سرم را میان دست هایم گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو اینجا بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از دو سال، پیدایم کرده بود و من می دانستم همه چیز آسان نخواهد بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر برابر او هیچ چیز آسان نبود؛ حتی رفتن، بها داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر آمده، اگر رو در رو شویم، دوباره درگیرم می کرد، و من قلبی نداشتم که بار دیگر برای فرار کردن، فدا کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن قلبم را همان شب، همان جا که چاقویش زدم، در ورطه ی خونش کشته بودم…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوقف تاکسی جلوی خانه، من را به خودم آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی حواس کرایه را پرداختم و با قدم هایی نامتوازن، کلید در را انداختم و در را باز کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که از هوای خنک شده توسط کولر داخل خانه عمیق نفس می کشیدم، در را بستم و صدایش، باعث شد سر و کلهٔ یاشار پیدا شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوی چشمانم سیاه شده بود و حبابی سخت، بیخ گلویم چسبیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاشار با دیدنم اخمی کرد و متعجب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه زود برگشتی! اتفاقی افتاده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سری خمیده، کیفم را از دوشم زمین گذاشتم و تحلیل رفته به میز کنسول تکیه دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم بالا نمی آمد. انگشت هایم آنقدر می لرزید که می ترسیدم بشکنند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاشار دست هایش را روی سینه قفل کرد و نگران پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم هایم را بستم و بی توجه به سؤالش، فاجعۀ بار آمده را مرور کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن صدای بلند وسط شرکت که صدایم زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس نفس زدنش جلوی در...دستی که مشت کرده بود؛ خدایا موهایش!...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاشار کلافه از سکوتم ضربهٔ آرامی به بازویم کوبید و غر زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هی، میگم چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را فرو خوردم، مثل مواد مذابی که در دل کوه فرو بنشیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم بالا نمیآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفتم سمت سالن، روی مبل افتادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدا از گلوی تنگم، مثل شیشهٔ شکسته بیرون آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اون…اون اینجا بود. کبیر، تو شرکت عمر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاشار ماتش برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهایش کج شد، پوزخندی زد که انگار میخواست خودش را قانع کند شوخی میکنم، اما بعد رنگش پرید، چشمهایش گشاد شدند، و بوی ترس از نفس هایش حس شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شوخی میکنی دیگه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را آهسته به تأسف تکان دادم، موهای خیسم روی شانهام لغزیدند و قطرهای سرد روی گردنم چکید. پاهایم را روی میز عسلی انداختم؛ چوب صاف و سرد زیر کف پاهای برهنهام آرامش موقتی میداد، اما نیشخند تلخی زدم که طعم نمک اشک را در دهانم آورد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره، خیلی هم حوصله دارم سر به سرت بذارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاشار با آن هیکل درشتش، بیتوجه به جیر جیر چوب میز زیر وزن خودش، کنار پاهایم نشست. بوی عرق و ادویه نزدیکتر شد، مخلوطی که همیشه مرا یاد روزهای سخت میانداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو رو ندید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم؛ هوا سنگین بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای «رُز» دوباره در ذهنم تکرار شد، برق شوک از ستون فقراتم گذشت و در دل استخوانم زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهسته پچ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ از پشت سر دید. فرار کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت سنگین شد، مثل پتویی مرطوب که روی تنمان افتاده باشد. صدای تیکتاک ساعت دیواری مثل ضربان قلب سوم در اتاق میکوبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاشار دستی به صورتش کشید، عرق پیشانیاش را پاک کرد و نم روی انگشتانش ماند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو شرکت عمر چه گوه میخوره؟ مگه نمیگفت از اعراب متنفره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچنگ در موهایم فرو بردم؛ پوست سرم داغ و حساس بود، انگار که هر تار مو یک عصب زنده داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم درهم کشیدم. حس کردم عضلات صورتم سفت میشوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ما نباید میاومدیم اینجا یاشار…باید یه جایی میرفتیم که دور از ایران باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط نگاهش به درِ اتاق من بود؛ به حلقهٔ گل رز خشکشده که از دستگیره آویزان بود، گلبرگهای قهوهایاش زیر نور کمرنگ لامپ میدرخشیدند، مثل جنازهٔ یک عشق که هنوز نبض داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به پشتی مبل تکیه دادم، پارچهٔ نرم مبل زیر گردنم فرو رفت، و به سقف خیره شدم؛ ترکهای کوچک سقف مثل نقشهٔ گذشتهام بودند، اما چشمهام چیزی نمیدیدند جز دو سال پیش…بوی خون، صدای هقهقم، لمس دستهای گرمش که حالا فقط خاطرهای سرد بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسهای داغش توی گوشم میپیچید، مثل باد گرمی که از عمق جهنم میآمد. دستش دور کمرم قفل شده بود، انگشتانش روی پوست کمرم فرو میرفتند و حس میکردم هر لحظه ممکن است استخوانهایم خرد شوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سلولبهسلول تنم میلرزیدم؛ پوست برهنهام زیر لمسش مورمور میشد، و دستهٔ فلزی چاقو در دست یخزدهام سنگین بود، فلز سردش انگار به استخوانهای انگشتانم چسبیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیش چشمهایم سیاهی میرفت، لکههای سیاه مثل ابرهای طوفانی در دیدم شناور بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو او، آرام با نفسهایی که قصد جانم را کرده بودند،چسبیده به گوشم زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برای اینکه بتونم ازت متنفر بشم…برای اینکه بتونم بهت آسیب بزنم…نیاز دارم این کارو بکنی، رز.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا درماندگی چشم بستم، پلکهایم سنگین بودند، پر از اشکهای فروخورده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست دیگرش را یک سمت صورتم گذاشت، گرمای حلقهٔ تعهدش روی گونهام نشست. داغی حلقه، پوستم را نه. قلبم را ذوب کرد…انگار شعلهای مستقیم به عمق سینهام میریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا انگشت شست روی لبهای لرزانم را نوازش کرد، لمس نرمش مثل مخملی بود که زیرش تیغ پنهان داشت، و بیآنکه سرش را از درون گردنم بیرون بیاورد ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو میخوای بری…از پیش من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناباوری در صدایش عجز داشت، لرزش خفیفش در هوا پیچید و بوی نفسش، مخلوطی از گرما و تلخی قهوه مشامم را پر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
