شومینه به قلم نرگس نعمت زاده
پارت صد و بیست و هشتم :
همین شد که تصمیم گرفتم خودم بازگردم.
...
به خانه که رسیدم، حامی و ماهرو داخل حیاط نشسته بودند، می گفتند و می خندیدند.
گویی میانه شان با هم خیلی خوب بود.
صدای قدم هایم را که شنیدند، اول ماهرو و بعد هم حامی به سمتم برگشتند.
ماهرو سریع بلند شد و با خوشروئی و لبخند گفت :
اِ سلام خانم. کی رسیدین؟
آرام بودم، اما حوصله ی حرف زدن نداشتم.
برای همین در حد سه، چهار کلمه گفتم :
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
مممم
3چقدر این آرامش مهربونه :))
۶ سال پیش⚡Potterhead⚡
6رمانت با اینکه آمیخته به طنز و هیجانه بازم آرامش داره خیلی قلمتو دوس دارم ماشالله کم از مرجان فریدی نمیاری با همین فرمون برو جلو خدا پشت و پناهت نرگس عزیز
۶ سال پیشH
2عه فکرکنم پارت بعدارکان میخوادیه خودی نشون بده😁
۶ سال پیشآرام
13کیا دلشون مثل من برای آرکان تنگ شده؟:|
۶ سال پیشساتیا
3من🥺
۶ سال پیشSa_r_a
2عاقاااا مننننن🤤💜
۶ سال پیشایسان
2ممممننننننننننتت
۶ سال پیشسایا
8این پارت چیزجالبی نداشت ولی بازم ممنون ازنویسنده که وقت گذاشت😄😃😊😊
۶ سال پیشآنیا
9قاتل بروسلی یا گمگشته ی یعقوب یعنی پیداشون میکنه 😂
۶ سال پیش..
9دنبال بروسلی میگردددد🤪😂
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آی پارا
1رمان خیلی قشنگی داری ولی یکم کند پیش میره و شخصیت آرامش با اینکه قدرتمند و خاصه تکبر زیادی داره و غرور حامی رو خیلی خورد کرد