دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان شهود سرخ اثر نیاز افشار، رمان جنایی و معمایی

رمان شهود سرخ

  • زبان فارسی
  • 92 👁
  • 4 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان :

رمان شهود سرخ اثر نیاز افشار، رمانی جنایی و معمایی با چاشنی عاشقانه و روان‌شناختی است که داستان آلن، کارآگاهی جوان را روایت می‌کند. او در جریان تحقیقات درباره یک قاتل زنجیره‌ای مرموز، وارد پرونده‌ای پیچیده می‌شود که سرنخ‌های آن به گذشته‌ای تاریک و رازهایی هولناک پیوند خورده‌اند. در این میان، مرز میان عدالت و جنایت کم‌رنگ می‌شود و آلن باید با حقیقتی روبه‌رو شود که ممکن است تمام باورهایش را زیر سؤال ببرد.

آلن، کارآگاهی جوان است که تمام زندگی‌اش را وقف اجرای قانون و برقراری عدالت کرده؛ اما با ورود به پرونده‌ی یک قاتل زنجیره‌ای، با جنایاتی روبه‌رو می‌شود که فراتر از هر چیزی هستند که تاکنون دیده است. قاتلی مرموز با نقابی هولناک و تیغه‌ای مرگبار که شهر را به میدان مجازات تبدیل می‌کند. او قربانیانش را نه صرفاً برای کشتن، بلکه برای اجرای نوعی عدالت بی‌رحمانه انتخاب می‌کند. با گسترش موج جنایت‌ها و پیچیده‌تر شدن تحقیقات،سرنخ‌ها به گذشته‌ای تاریک گره می‌خورند و رشته‌ای نامرئی، آلن را به فردی پیوند می‌دهند که شهر در سایه وحشتِ نامش نفس می‌کشد. حال ، وقتی عدالت بهانه‌ای برای جنایت می‌شود، چه کسی حق دارد حکم نهایی را صادر کند؟ وقتی تاریکی تمام راه‌های بازگشت را می‌بلعد، آیا آلن هنوز می‌تواند به چیزی که از انسانیتش باقی مانده چنگ بزند؟ اگر شکارچی همان طعمه‌ای باشد که از ابتدا انتخاب شده، چه چیزی در انتظار آلن خواهد بود؟

قسمتی از متن رمان شهود سرخ

" فقط اگه با پاداش همراه باش"
“می‌خوام یک بار دیگه پرونده مقتول آتش‌سوزی رو از اول تا آخر بررسی کنی. ریزترین جزئیات رو هم از دست نده. هر تماس، هر رفت و آمد، هر آشنایی، هر سابقه‌ای که ازش پیدا می‌کنی. ایام، تو هم علاوه بر این کد، می‌خوام تمام رفت و آمدها، آشناها و پیشینه مقتول رو هم بررسی کنی. هر چیزی که به نظر می‌رسه بی‌اهمیته، ممکنه یه سرنخ بزرگ باشه.”
ایام و اندرو هر دو سر تکان دادند. بوی قهوه هنوز توی هوا بود، اما حالا بوی امید هم به مشام می‌رسید. این بازی تازه شروع شده بود… و من آماده بودم تا کارگردان این نمایش رو پیدا کنم.
**سایه های گذشته **
چهل و هشت ساعت. چهل و هشت ساعت بی‌خوابی متوالی، بوی قهوه‌ی سرد، و خیره شدن به صفحه نمایشگر کامپیوتر. چشم‌هام می‌سوخت، مغزم سوت می‌کشید و تنها صدایی که توی گوشم زنگ می‌زد، صدای کشیده شدن صندلی اندرو روی زمین سیمانی بود. ایام از دیشب یه متخصص دیگه رو هم کنار دستش نشانده بود تا روی اون کد لعنتی کار کنن، هر از گاهی با ناامیدی سرش رو تکون می‌داد.
“هیچی نیست، کارآگاه. انگار یه الگوی کاملاً ناشناخته‌ست"
اندرو پوفی کشید و لیوان قهوه‌اش رو، که حالا دیگه ته کشیده بود، روی میز کوبید و گفت
“فقط منتظرم این پرونده‌ تموم شه اونوقته که که یه هفته می خوابم.”
من هم وضعیت بهتری نداشتم. هزار بار پرونده‌ی
“سوزان گراهام”، زنی که توی آتش‌سوزی مرده بود، رو زیر و رو کرده بودم. تماس‌ها، حساب‌های بانکی، آشناها، سابقه‌ی کاری… همه چیز معمولی بود. اونقدر معمولی که به نظر غیرطبیعی میومد.
“یه چیزی اینجا اشتباهه، اندرو. این زن یه زندگی کاملاً عادی داشته. این خودش مشکوکه.”
“شاید فقط یه بدشانسی محض بوده که قاتل رفته سراغش. همه قربانی‌ها که نباید یه گذشته‌ی تاریک داشته باشن.”
اندرو با نوک خودکارش روی میز ضرب می‌گرفت، حرکتی که معمولاً نشونه‌ی کلافگی زیادش بود.
نگاهم به گوشه‌ی میزم افتاد. چند تا روزنامه که امروز صبح رسیده بود. چشمم خورد به تیتر درشت یکی‌شون:
“سیرک وارگاس، نمایش بی‌نظیر: آغاز دور دوم در منطقه شمالی!” یه عکس بزرگ از توماس وارگاس با همون لبخند موذی‌اش زیر تیتر خودنمایی می‌کرد. پس سیرک برای دور دوم دوباره راه افتاده بود و پول پارو می‌کرد. این قضیه بیشتر از قبل حالم رو بهم می‌زد. این قاتل و سیرک وارگاس، هر دو مشغول نمایش خودشون بودن و ما فقط داشتیم تماشاگرشون می‌شدیم. قاتل، ما رو به این سیرک کشانده بود، برای چی؟
به ناچار دوباره پرونده سوزان گراهام رو برداشتم. داشتم ورق می‌زدم و خط به خط می‌خوندم. چشمم روی بخش مربوط به سوابق پلیسیش چرخید. قبلاً هم دیده‌بودم، اما این بار… یه تاریخ قدیمی تر توجهم رو جلب کرد. یه شماره پرونده که سال‌ها پیش بسته شده بود. چیزی در مورد یک کودک گم‌شده. دست‌هام لرزید. زوم کردم روی تاریخ و نام‌ها. باورم نمی‌شد. سوزان گراهام… مظنون اصلی قتل دختر خوانده اش بود.
**شبح عدالت و زنجیرهای گذشته**
"دخترخوانده‌اش؟”
اندرو با ناباوری تکرار کرد، چشم‌های خاکستری‌اش از خستگی برق می‌زد، ولی حالا کنجکاوی جایگزینش شده بود.
“یعنی این زن خودش…؟”
“پلیس اون موقع بهش شک داشته. گفته بودن دخترش رو کشته. ولی مدرکی پیدا نکردن. پرونده بسته شده.”
دستم رو روی عکس سوزان گراهام گذاشتم. چهره‌ی آرامش حالا مثل نقابی بود که رازهای وحشتناکی رو پنهان می‌کرد.
“این دیگه عادی نیست. این زن، قربانی آتش‌سوزی… توی گذشته‌اش یه قتل بوده. اونم قتل دختر خودش.”
ایام از پشت کامپیوترش سر بلند کرد.
“اگه این زن متهم به قتل بوده، پس شاید… شاید این قضیه ربطی به اون کد نداشته باشه؟ شاید همه این‌ها یه تصادف زنجیره‌ای باشه؟”
“تصادف؟”
پوزخندی زدم.
“ایام، توی این پرونده هیچ‌چیز تصادفی نیست. مخصوصاً وقتی پای این قاتل در میونه. این فرد بازی‌گردانه. ما فقط مهره‌های روی صفحه‌ی شطرنجشیم.”
به اندرو نگاه کردم.
“باید یه کار بکنیم. باید بفهمیم این قاتل کیه و چی می‌خواد. باید به گذشته‌ی قربانی‌هاش سر بزنیم.”
اندرو پوفی کشید و لیوان قهوه‌اش رو، که حالا دیگه ته کشیده بود، روی میز کوبید.
“می‌گی چی؟ الان باید بریم دنبال پرونده‌های قدیمی؟ در مورد همه‌ی کسایی که این قاتل دامنشون رو گرفته؟”
“دقیقاً.”
گفتم و پرونده‌ی سوزان گراهام رو بستم.
“قبل از سوزان‌گراهام ما چندین مقتول دیگه داشتیم .باید ببینیم چه چیز مشترکی بینشون بوده. شاید یه سابقه‌ی کیفری؟ یه پرونده‌ی باز نشده؟ یه گناه نانوشته؟”
چند ساعت بعد، توی اتاق بایگانی اداره‌ی پلیس، غرق در گرد و خاک پرونده‌های قدیمی شده بودیم.
از پرونده‌ی سوء قصد ناموفق به یه تاجر طلا که پانزده سال پیش اتفاق افتاده بود، تا پرونده‌ی اختلاس یه حسابدار که پنج سال پیش بی‌نتیجه مونده بود. هر کدوم از این قربانی‌ها، یه سابقه‌ای داشتن. یه لکه‌ای روی گذشته‌شون. یکی‌شون به جرم شراکت در قتل دستگیر شده بود، یکی به اتهام کلاهبرداری، یکی هم فقط به عنوان شاهد اصلی یه پرونده‌ی بزرگ.
اندرو که داشت یه پرونده‌ی دیگه رو ورق می‌زد، ناگهان ایستاد. “آلن، بیا این رو ببین.”
پرونده رو گرفتم. پرونده‌ی زنی بود که ده سال پیش به اتهام فروش مواد مخدر دستگیر شده بود، ولی به دلیل نبود مدرک کافی آزاد شده بود. همون زن، یکی از قربانی‌های قتل‌های اخیر بود. “همه شون… همه‌ی قربانی‌ها. یه جوری با قانون درگیر بودن. یا مجرم بودن، یا مظنون. یا حتی تبرئه شدن. ولی همشون یه لکه‌ی ننگین توی گذشته داشتن.”
ایام که با دقت به حرف‌های ما گوش می‌داد، با لحنی کودکانه گفت:
“پس با یه قهرمان طرفیم، نه؟ کسی که خودش قانون رو اجرا می‌کنه. یه جورایی شبیه اون سریال‌های قدیمی که ....”
چشم‌هام رو به ایام دوختم.
“ عدالت همیشه یه راه داره. گاهی اوقات این راه، طولانی و پر پیچ و خمه، ولی در نهایت به مقصد می‌رسه. این قاتل شاید فکر می‌کنه داره عدالت رو اجرا می‌کنه، ولی اون فقط داره یه بازی خطرناک رو پیش می‌بره. و ما این بازی رو تموم می‌کنیم.”
حس غریبی بود. انگار قاتل سایه، خودش رو مجری عدالت می‌دونست. کسی که داشت گناه‌های فراموش شده رو مجازات می‌کرد. کسی که جای خدا نشسته بود تا حساب متخلفان رو برسه.
این قاتل… آیا اون صرفاً یه قاتل سریالی بود، یا یه شبح انتقام‌جو که از دل سیستم قضایی بیرون اومده بود تا گناهکاران رو، طبق میل خودش، محاکمه کنه؟
**داوری**
لیوان قهوه‌ام رو که حالا تهش فقط یه لایه‌ی ضخیم از رسوب قهوه داشت، برداشتم و با احتیاط بو کشیدم.
“ایام، لطفاً اینقدر داستان‌سرایی نکن. با یه قاتل زنجیره‌ای طرفیم . و اندرو، انقدر غر نزن! این پرونده قراره حل بشه، حتی اگه مجبور باشیم تا ته دنیا دنبال رد پای این ‘قهرمان’ بگردیم.”
همین موقع بود که صدای قار و قور شکم اندرو کل اتاق رو برداشت.
“آلن، من دارم از گرسنگی می‌میرم! ما چندین ساعته اینجاییم و تنها چیزی که خوردم یه بیسکویت له شده از ته جیب شلواری بود که دیروز پوشیده بودم.”
ایام عینکش رو درارود و به گوشه ای پرت کرد
"کاراگاه، باور کنید الان فقط یه پیتزای پپرونی کش دار میتونه سرحالم بیاره "
تمرکز کردن روی اینکه چطور می‌شه با یه قاتل مرموز جنگید وقتی تیمم از گرسنگی داره توهم پیتزا می‌زنه،تقریبا نه کاملا غیر ممکنه.
آهی کشیدم.
“باشه، باشه. اول یه چیزی می‌خوریم، بعد برمی‌گردیم سر پرونده."
بعد از یه عملیات انتحاری برای پیدا کردن یه ساندویچی باز در نزدیکی اداره‌ی پلیس ، با شکم‌های پر و روحیه‌ای تازه برگشتیم به اتاق بایگانی.
“خب، از کجا شروع کنیم؟”
اندرو در حالی که سعی می‌کرد لکه‌ی سس مایونز روی پیراهنش رو پاک کنه، پرسید.
“اینجا پر از پرونده‌های قدیمیه. مثل یه موزه‌ی جرم و جنایته!”


بیشتر بخوانید
هنوز امتیازی برای این رمان ثبت نشده
اولین امتیاز را شما ثبت کنید و نظرتان را درباره این رمان با دیگران به اشتراک بگذارید.
شما چه امتیازی می‌دهید؟
نظرت درباره این رمان چیه؟

هنوز کسی درباره این رمان چیزی ننوشته! اگه خوندیش، خوشحال می‌شیم بدونیم چه حسی بهت داده.

نظرت رو با بقیه خواننده‌ها به اشتراک بذار
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️