دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان عاشقانه و دانشجویی سلاح سرد اثر نگین خلفیان

رمان سلاح سرد

  • زبان فارسی
  • 842 👁
  • 12 ❤️
  • 11 💬

خلاصه رمان :

رمان سلاح سرد نوشته نگین خلفیان، رمانی عاشقانه، اجتماعی و دانشجویی درباره دیار است که برای نجات دوستش عسل از دردسر یک شرط‌بندی، مجبور می‌شود با آمین سرفراز، شطرنج‌باز ثروتمند و مغرور، روبه‌رو شود. رقابت میان این دو به‌تدریج پیچیده‌تر می‌شود و پای احساسات، اتفاقات غیرمنتظره و رازهایی را به میان می‌کشد که می‌توانند زندگی دیار را تغییر دهند.

دیار فقط می‌خواست بهترین دوستش، عسل، رو از دردسری که خودش درست کرده بود نجات بده؛ اما نمی‌دونست قراره به خاطر این کار وارد بازی‌ای بشه که تموم کردنش به این راحتی‌ها نیست. عسل توی یک شرط‌بندی بزرگ، حسابی به دردسر افتاده و حالا دیار تنها کسیه که می‌تونه کمکش کنه. برای همین مجبور می‌شه رو‌به‌روی آمین سرفراز بشینه؛ مردی پولدار، مغرور و خودخواه که همه اونو به‌عنوان یه شطرنج‌باز شکست‌ناپذیر می‌شناسن. دیار از همون اول می‌فهمه که با آدم معمولی‌ای طرف نیست. آمین عادت نداره کسی باهاش مخالفت کنه، چه برسه به اینکه جلوی بقیه شکستش بده! اما دیار هم دختری نیست که به این راحتی کوتاه بیاد. اون با اینکه از دنیای پرزرق‌وبرق و آدم‌های اطراف آمین هیچ خوشش نمیاد، حاضر نیست به خاطر ترس ازش عقب بکشه. حالا بین این دو نفر یه رقابت شروع شده که فقط به برنده و بازنده شدن ختم نمی‌شه. هر بار که دیار فکر می‌کنه بالاخره از شر آمین خلاص شده، اتفاقی می‌افته که دوباره اونو روبه‌روی این مرد قرار می‌ده. از طرفی، آمین هم انگار قصد نداره به این راحتی دست از سرش برداره. اما چیزی که دیار هنوز نمی‌دونه اینه که پشت این رقابت و رفتار عجیب آمین، ماجراهایی وجود داره که ممکنه همه‌چیز رو براش عوض کنه.

قسمتی از متن رمان سلاح سرد

در جواب او من هم میخندم. او نمیداند که تنها شاه است که هرگز هیچ‌ پهره‌ای مانندش بر روی صفحه‌ی شطرنج وجود نخواهد داشت. او برای مهره‌هایش عزاداری میکرد و من از شاهم حراست میکردم.
دست آخر وزیر جدیدم حرکت میکند و شاه او محکوم به نابودی است. بی‌حرکت در میان نیروهای یاغی من گیر افتاده و چاره‌ای جز تسلیم ندارد. لبخند زنان خیره به او به تخته‌ی خالی از مهره‌های سیاه اشاره میکنم.
_کیش‌و‌مات.
نگاهش میان چینش مهره‌‌ها و چهره‌ی مسرور من گیر افتاده. شبیه به یکی از همان پیاده نظام‌های ناتوانش. گیج و گم شده است. در جایش مانده و منتظر است نتیجه‌ی بازی با نگاهش عوض شود. اما من به او نگفتم که جادوی نگاه او دیگر اثری ندارد. او میتوانست آنچه که میخواهد باشد من به کسی اجازه نمیدادم در سرزمینم با شاه شطرنجم دربیفتد.
کلافه به موهایش چنگ میزند. من می‌ایستم و آرام قدم‌هایم مصمم را به سمت آن صندلی‌های سلطنتی ادامه میدهم. دختر مو چتری بهت زده مانند برادرش من را مینگرد‌.
_کیفمو بده.
با خود می‌جنگد که چیزی که در ذهنش است را بپرسد یا تنها از کنارش بگذرد. به کیفم چنگ میزند و آن را به سمت من میگیرد.
_چطور ..؟ چطور بردی؟
ابروهایم را مانند خودش بالا می‌اندازم. قیافه حق به جانبی میگیرم که بی‌شباهت به رفتار آنها در ابتدای دئلمان نیست. کوله را از او میگیرم و روی شانه‌ام می‌اندازم.
_داداشت رقیب خوبیه.
عسل بلافاصله من را در آغوش میگیرد. هنوز بوی بد الکل میدهد. تنش کمی لرزان است و قلبش تند میتپد. آرام پشت کمرش را نوازش میکنم. دوست دارم به او بگویم که با وجود حماقت تو من هنوز هم دوست خوبی هستم که تو را همواره نجات میدهد. اما زمان مناسبی برایش خواهم یافت زمانی که به دور از محوطه‌ی استرس‌‌زا و دردناک باشم.
او که از من جدا میشود. دختر مو چتری دست‌هایش را بر روی قفسه‌ی سینه‌اش گره کرده و با بدبینی من را زیر نظر دارد.
_تو تقلب کردی. هیچ کس نمیتونه....
_گیسووو
مردک تقریبا فریاد میزند. پلک‌هایم را بر روی هم می‌فشرم. از صدای بم و وحشی او بیزار بودم. میدانستم که همه به دنبال بهانه هستند تا ما را دوباره زمین گیر کنند. من غرور او را در میان پیروانش خدشه‌دار کرده بودم. میدانستم که چقدر به نابود کردن من تشنه است.
عسل نگاه نگران من را میخواند. دستم را میفشرد و آرام میگوید که میرود تا لباس‌هایش را بیاورد.
_من میرم بیرون منتظرت میمونم.
او میرود و من خیره می‌نگرمش که پله‌های سلطنتی ورودی ویلا را پشت سرمیگذارد‌.
دختر مو چتری هنوز همانجا ایستاده. نگاه حق به جانبش سرتاپایم را رسد میکند. تو کار اشتباهی کرده‌ای، برادر من هرگز به تو نباخته. این دختر از خود راضی میتواند به توهمات درهم و برهمش ادامه دهد. اما من به این نگاه شکاک و جو سنگین بها نمی‌دهم.
رویم را از او میگیرم و درست از کنار برادر مجحول‌الحالش میگذرم. او هنوز به صفحه‌ی شطرنج خیره است. چنان که انگار فاجعه‌ی قریب الوقوعی خارج از اختیار او در سرزمینش اتفاق افتاده باشد. مثلا باختن به یک دختر معمولی در مقابل مردمانی که او را پادشاه شکست ناپذیر میدانستند.
با قدم‌هایی بلند به سمت خروجی ویلا میروم. انتهای حیات ویلا باغی پر از گل‌های مختلف بود که به تازگی چشمم به آنها خورده بود. عطر گل‌های محمدی صورتی را احساس میکردم شبیه به همان‌هایی که در باغچه‌ی خانه‌ی پدربزرگ داشتیم. لبخند گوشه‌ی لبم می‌نشیند.
درب آهنی و سلطنتی حیات نیمه باز است. کوله‌ام را روی شانه‌ام مرتب میکنم و بیرون می‌ایستم. هوا هنوز هم کمی خنک است شانه‌های نحیفم بی‌اراده در حجوم نسیم می‌لرزند. لبهایم را روی هم می‌فشرم. و با پا به تکه سنگ کوچکی ضربه میزنم. صدای‌ گام‌های مردانه‌ای از پشت سرم می‌آید. دوست ندارم برگردم اما او با آن نیم رخ لعنتی‌اش به نقطه‌ای نامعلوم در دل تاریکی شب خیره است. انگار که من اصلا وجود نداشت باشم. دست‌هایش را در هم حلقه می کند.
_دوست داری ی قصه‌ی جالب بشنوی؟
رویم را از آن تار‌های قهوه‌ای که بر روی پیشانی‌اش پخش شده‌اند میگیرم. اتفاقات امشب به مغزم فشار آورده‌اند و نمی‌توانم درک کنم حالا که چیزی تا طلوع خورشید نمانده بود. این صدای موسیقی مسخره در کلاب چه معنایی برایشان داشت؟ برای من که آزار مطلق بود.
_میدونی که جوابم نههِ.
گوشه‌‌ی لبش برای خنده یا تمسخر بالا میرود. اینبار از سیاهی دل میکند و نگاهش را به من میدهد. به دنبال چه بود که چنین من را می‌نگریست. و من دنبال چه بودم که چنین از او نگاه میگرفتم؟ از او واهمه داشتم؟ یا مانند هر شخص دیگری من هم قریضه‌ی بقا داشتم و او مردی بود که حالا بیشترین خطر را برای بقای من داشت؟ یا اصلا چرا از این نگاه دست نمیکشید؟ چرا وقتی پلک‌هایم را به هم کوفتم و خودم را مشغول نگاه کردن به تاریکی و پوچی نشان دادم باز هم من را میدید. آه، لعنت به او.
_تو تقلب کردی نه؟
لفظش شبیه به زبان آوردن یک جمله‌ی خبریست تا یک سوال پرکشش. داشت من را به افکار و توهمات غلط خودش متهم میکرد. نفسم را در هوا رها میکنم. بلافاصله صدای فندکی را میشنوم که در تاریکی جرقه میزند.
_لعنتی، گفتم این چراغای کوفتیو درست کنن.
نیم رخش در تاریکی میدرخشد. ابروهایم از بهت بالا میپرند حال علاوه بر از خود راضی بودن او باید به بیماری ای دی اچ دی‌‌ اش هم اشاره میکردم. وقتی اطراف را مینگرم لاشه‌ی چند لامپ که توسط یک سیم بلند بالا به هم پیوسته بودند را به سختی میبینم.او از این سخن میگفت مردک روان‌پریش.
_جوابمو بده.
از او یک قدم فاصله میگیرم از بوی تند سیگار متنفرم. پدربزرگ هرگز به قلیان یا سیگار لب نمیزد و مطلقا همه‌ی مردان و زنان را در خانه از این کار منع کرده بود. گفته بود که هیچ انسان عاقلی برای جلب توجه یا سرکوب احساسات ناکامش حاضر نیست به تنش آسیب برساند. من هم چنین فکر میکردم.
_از سیگار بدم میاد.
صدای پوزخندش را میشنوم. میتوانم حس کنم که برای حرص دادن من هم که شده عمیق تر از سیگارش کام میگیرد و دود را از قصد به سمت من فوت میکند.
_تو از باختنم بدت میاد نه؟
با حرص نفسم را رها میکنم و به بند کیفم چنگ میزنم‌. مغزم از یک بی‌خوابی طولانی و یک شب پر تنش به طرز افتضاحی درد میکرد و او من را به ماندن اجبار میکرد تا جواب این پرسش مسخره را از زبانم بشنود. خوب مثلا چه میشد؟ چرا نمیتوانست قبول کند که به من باخته است؟
_از باختن به تو بدم میاد.
دستم را کورمال کورمال در کیفم حرکت میدهم. دوست داشتم عسل اینجا بود تا بر سرش فریاد بزنم که چرا همیشه مایه‌ی دردسر من میشوی و خار در چشمم فرو میکند.
_منم از شکست دادنت خوشم میاد.
در تاریکی دو گام جلو‌ می‌آید. حرکت نمیکنم اما در نهایت صدای نفس‌هایش به من هشدار میدهد که باید از سرزمین این قول بی‌شاخ و دم فرار کنم. بوی سیگار و آن عطر گران قیمت بینی‌ام را پر میکند. فرصت نمیکنم تا از او دور شوم. دستش جایی کنار صورتم بر روی دیوار حسار میشود. در ذهنم هزار بار میگویم که از بوی سیگار متنفرم. اما لب‌هایم بر روی هم قفل شده‌اند. سنگینی نگاهش را احساس میکنم. یک نگاه غریبه و در عین حال آشنا. نگاهی از جهان دیگر‌. جهانی که هرگز نباید در آن پا می‌گذاشتم.
_اسمت چیه؟
دم و بازدهم‌هایش بی‌صدااند و بعد صدادار میشوند. موسیقی عجیبی است صدای‌ نفس‌های آرام و گرمش. رو به سکوت میرود و دوباره جان میگیرد‌. من هم به این فکر میکنم که چطور باید از اینجا دور شوم و خودم را در ماشینم پرت کنم و بخاری را روشن کنم. از او و ویلای وحشتش دور شوم و تمام روز‌ را به این فکر کنم که هرگز پا به این دنیای عجیب نگذاشته ام.
_دیار.
برق طوسی نگاهش در تاریکی چشم‌هایم را میزند. یک لحظه لامپی بالا‌ی سرم چشمک میزند و بعد یک حاله‌‌‌ای پررنگ از روشنایی اطراف را پر میکند. نگاه او در همان فاصله کل صورتم را خیره مینگرد. بزاق دهانم رو قورت میدهم. او دست آخر دست از این بازی نگاه‌های بی‌معنا برمیدارد و یک گام فاصله میگیرد و من اجازه میابم که تنها یک نفس عمیق بکشم.
_حرف گوش کن شدن.
تازه میفهمم که هنوز آن سیگار نیم سوخته را میان انگشت شست و اشاره‌اش نگه داشته. وقتی از آن کام میگیرد سیگار بیشتر میسوزد و دود اطراف چهره‌اش را پر میکند اما پیش از اینکه خودم را از او جدا کنم تصویر چشم‌هایش در میان دود خیره‌تر از همیشه به‌نظر میرسد.
_حالا یعنی چی این دیار؟
لب‌هایم را بر روی هم فشار میدهم. خودم را مشغول نگاه کردن به تلفن نشان میدهم. شماره‌ی عسل را میگیرم و گوشی را به گوشم میچسبانم. صدایش چنان گرم و آرام است که انگار همین لحظه با آن چشم‌های خمار و عجیب من را ننگریده است. چه باید میگفتم که افرادی مانند او را هرگز درک نمیکردم. چشم‌ها و حرف‌های ضدونقیض. تظاهر کردن به آنچه که نیستی. پیش‌تر او را دیده بودم که چطور مهره‌ها را بر روی صفحه‌ی شطرنج حرکت میدهد انگار که همه چیز را در مشت دارد اما در نهایت به من باخت. به من که برخلاف او اصلا در این جهان جایی نداشتم و او هرگز نمیتوانست قبول کند که به یک انسان عادی باخته بود. پس این مزخرفات بی‌معنا را بر زبان می‌آورد. کسی مانند او به بیماری ناشناخته دچار بود که هرگز درمانی برایش وجود نداشت. در جهان او حقیقت آخرین چیزی بود که ارزش شنیدن داشت. او میخواست در جهانی مهره‌ها را براند که حتی جهان او نبود‌.
_یعنی پیدا.
صدایم را هرگز چنین نشنیده بودم. انکار هزار وزنه‌ی چند صد کیلویی به تار‌های صوتی‌ام متصل بود که صدایی اینطور خسته و ناآرام داشتم. او بلافاصله با لحنی از خود راضی پاسخ میدهد.
_چه اسم مزخرفی.
دوست دارم با مشت به صورتش بکوبم. اما تنها دندان‌هایم را روی هم میفشرم و به این فکر میکنم که عسل احمق تا کی میخواهد من را در این سرما نگه دارد و به تلفن لعنتی‌اش بی‌توجهی کند.
_گفتم نگهش دارن.
سیگار را در زیر کتونی‌هایش له میکند و صورتش را بالا می‌آورد. نفسش به حالت بخار اطراف صورتش پراکنده است. چرا من را رها نمیکرد تا به خانه برگردم؟ چرا من را با این شب دیوانه و بی رحم تنها نمیگذارد‌. خدا او را هم لعنت کند.
_چه غلطی کردی؟
اینبار تقریبا فریاد میزنم. دست‌هایی مشت شده‌اند‌. گوشی را در جیب کیفم پرت میکنم. او با صدای بلند میخندد. شبیه به قهقهه است. انگار از حرص دادن من لذت میبرد. شاید میخواهد عقده‌ی باختن خود را در بازی خالی کند. از مردمان بیماری‌ چون او هیچ چیز بعید نبود. انجام چنین کارهای‌ غیرانسانی که در سرشت عجیبشان نهاده شده بود یک عادت از سر شوق بود. نپذیرفتن حقیقت‌ها و بافتن خیالاتی که خود به باورشان علاقه داشتند. این مرد تغریبا به جنون دچار بود.
_گفتم تا وقتی حرفم با تو تموم نشه نیاد پایین. هاوش نگهش داشته.
_هاوش غلط کرده با تو.
دیگر حوصله‌ی مزخرفاتش را نداشتم. من بازی را برده بودم پس حالا این من بودم که حد و مرز را مشخص میکردم. میتوانست هر چقدر که میخواهد ادای بچه رئیس‌ها را در بیاورد برای من یک بازنده بود. من هم قوانین خودم را داشتم. نباید جرئت میکرد که پا روی دم من بگذارد‌.


بیشتر بخوانید
4.3 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 6 رای
5 ★
83%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
17%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سلاح سرد

  • .....

    0

    رمان جلد دیگه ای هم داره نویسنده عزیز؟

    ۴ ساعت پیش
  • نگین خلفیان نویسنده

    0

    بله عزیزم جلد دوم رمان اسمش میان عقل و احساس هست که در حال تایپه و توی همین برنامه منتشر میشه

    ۴ ساعت پیش
  • ......

    0

    خیلی عالی بود به نظرم باید ی کم دیگه ادامه می داشت چون ی کم مجهول تموم شد هنوز جا داشت ادامه داشته باشه ولی بازم از قلم زیبای نویسنده و قدرت قلمش هیچی کم نمیکنه

    ۴ ساعت پیش
  • نگین خلفیان

    0

    برای دوستانی که سوال داشتند جلد دوم این رمان (میان عقل و احساس) در حال تایپ هستش و به زودی در همین برنامه منتشر میشه. ممنون بابت همراهی

    ۱۶ ساعت پیش
  • Ttt

    1

    ببخشید ی سوال از مدیر برنامه خانم آزاده داشتم اگر جواب بدین ممنون میشم 🙏🏻 من ی رمان بی ال دارم میتونم اون رو داخل پلتفرم قرار بدم ؟؟🤨😭

    ۱۶ ساعت پیش
  • تینا

    1

    فوق العاده بود نویسنده جان.موفق باشی

    ۱۶ ساعت پیش
  • فاطمه

    1

    بنازم به این قلم❤️❤️❤️ جلد دوم ندارع؟

    ۲۴ ساعت پیش
  • ...

    1

    به شدت توصیه میشه به علاقه مندان به رمان های عاشقانه و دانشجویی در نوع خودش قلم پخته ای داشت. عالی بود

    دیروز
  • ...

    0

    بی صبرانه منتظر جلد دوم میان عقل و احساس هستم. امیدوارم زودتر منتشر بشه. این رمان واقعا سرگرم کننده بود خسته نباشید نویسنده

    دیروز
  • هستی

    0

    فضاسازی رمان واقعا جالب و قابل درک بود. شخصیت پردازی هم همینطور به طوری که کاملا با کارکتر ها همزاد پنداری می کردم و غرق در داستان می شدم. اصلا متوجه نشدم کی تموم شد

    دیروز
  • عسل

    0

    اوه چه خلاصه جذابی

    دیروز
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️