تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۱۱ ثانیه

مقدمه : من به سرنوشت باور داشتم. به مرد رویاهایم که احتمالا از دل کتاب‌های اسرارآمیز سر بر می‌آورد و دنیایم را بر زیر سایه‌ی خودش رنگین و زیبا می‌ساخت.

هنوز هم باور دارم اما حتم دارم آن مردی که با چشمان خاکستری در شبی زمخت دیده بودم هرگز در خط سرنوشتم نبود است.

من داشتم پا فراتر از تقدیر می‌گذاشتم. از مسیری دیگر و با مردی دیگر راه دیگری را می‌رفتم. داشتم از چیزی عبور می‌کردم که نامش خواست و قضای تعیین شده بود. شاید این نقطه همان سکوی پرتابم بود و شاید هم مسیری که من را به سمت فنا و نیستی می‌کشاند. به هر حال بازی با عشق بازی با سلاح سرد بود.

به نام تو!

بی‌تابی میکنم. سردم است اما از درون احساس گرما میکنم. هیاهوی جمعیت گوش هایم را پر کرده. دخترانی که با لبخند هایی عمیق بالا و پایین میپرند و دست‌هایشان بازوان مردان را با لودگی نوازش میکنند همه جا هستند.

دامن‌های کوتاهی پوشیده اند. بوی ادکلن های گران قیمت و دهان‌هایی که به الکل آغشته شده بود محیط بسته را آلوده کرده بود و من با ناتوانی قفسه‌ی سینه‌ام را تکان میدادم تا شاید راه نفس هایم کمی باز شود.

اما بدترین چیز صدای کر کننده ی موسیقی راک است و مردی با موهای سیخ سیخی که با خشونت به گیتار در دستشان ضربه میزند. پس از او مردی میکروفن را در دست دارد و با دیوانگی در آن فریاد میزند.

گوش‌های دردناکم را می‌پوشانم و یقه‌ی کتم را درست میکنم. تلفنم زنگ میخورد در آن هیاهو به زحمت از لرزش در کیفم آگاه میشوم. همان شماره‌ی ناشناس کوفتی است.

تلفن را به گوشم می‌چسبانم. صدای نفس‌های وحشت زده‌ی عسل مو به تنم راست میکند. میتوانم حس کنم که دختر احمق در چه شرایط بدی قرار گرفته است. مثل همیشه نفس‌هایش به شماره افتاده و سعی میکند هق هقش را در سینه خفه کند. غروری هم دیگر نمانده اما سعی میکند ته مانده‌اش را حفظ کند.

_چه غلطی کردی؟

بینی اش را بالا میکشد. صدایش شبیه جیغ نوزاد گربه‌ای است که به تازگی مادرش او را ترک کرده و در بدبختی مانده.

_تو رو خدا کمکم کن دیار‌. مامانم بفهمه بدبخت شدم.

دوست دارم به او بگویم که باید پیش از اینکه بی‌خبر از من نیمه شب پا در همچین مکانی بگذارد و خانه‌ی مادرش را برای چشم و هم چشم در قمار ببازد به مادرش فکر میکرد اما من هم مانند او مشوش و به هم ریخته‌ام و حتی توان بحث با او را ندارم. پلک های خسته‌ام را روی هم میکوبم و به لیوانی که تا نیمه از الکل پرشده است خیره میشوم. اگر دقت میکردم انعکاس چشم‌هوی قهوه‌‌ روشنم را بر ر ی شیشه‌اش میدیدم.

_کجایی؟

او با همان لحن آغشته به بغض و گریه کلمات را ادا میکند و من از مردی که مسئول سرو کردن الکل است آدرس را میپرسم. او ابتدا نگاهی گذرا به من می‌اندازد و بعد در حالی که محتویات الکل را به دقت در لیوان شیشه‌ای میریزد به من میگوید که باید کجا بروم‌.

از بوی الکل حالت تحوع‌ بدی گرفته‌ام. دو مرد با نگاهی حال به هم زن چیزی شبیه به خوشگل خوردنی را با لحنی کشدار زمزمه میکنند حال بدم تشدید میشود و به زحمت جلدی خودم را میگیرم تا کیفم را بر روی صورت سرخ شده از الکلشان نکوبم.

صدای موسیقی پشت سرم کمرنگ و کمرنگ تر میشود. از راه رویی سلطنتی بالا میروم و دستم را به حسار چوبی‌اش بند میکنم. وقتی از آخرین پله بالا می‌روم دیگر فقط صدای یک همهمه‌ی نامفهوم را میشنوم که با صدای فریاد و جیغ درهم‌آمیخته.

صورتم را که بالا می آورم. در ورودی جهان دیگری هستم. جهانی که مردانش عطر های گران قیمت میزنند و به کارت های قیمت روی لباس ها توجهی ندارند‌.

جهانی با زنانی که رژ‌لب‌های قرمزشان را از روی شهرت برند، انتخاب میکنند تا در چشم و هم‌چشمی ارزان به نظر نرسند. جهانی با بوی اسکناس ها خشک و تازه. بوی ثروت که با بوی سیگار برگ و ودکا مخلوط شده است. بوی مردمانی که از جهانی دیگر هستند و من به خوبی میدانستم که در این جهان برای کسی مانند من جایی نیست.

پاهایم در کفش های کتونی‌ام به رخوت افتاده‌اند. سرگیجه و حالت تهوع به جانم افتاد. نمیدانم بخاطر بوی دود است یا الکل یا منجلابی که کاملا در آن فرو رفته بودم. بی‌تعادل به جلو قدم برمیدارم.

نوازنده اینبار قطعه‌ی شادی را انتخاب میکند که مناسب برای رقص دو نفره است. از دور میبینم که مردانی با موهای ژل خورده و ادکلن های تیز جلوی زنان تعظیم های نمایشی میکنند تا آنها را برای رقص همراهی کنند.

پیست رقص به سرعت پر میشود. آنها با مهارت پاشنه سوزنی ها را بر روی زمین میکوبند و با ریتم آهنگ تکان تکان میخورند.

هیچ‌کدام برایم مهم نیست. اما همین که دو قدم برمیدارم دستی راه من را سد میکند. این مرد عطر چندان گران قیمتی ندارد اما نگاهش به قدر کافی برای من خطرناک است که یک گام عقب می‌روم. و به بند کیفم چنگ میزنم.

_اینجا سالن وی آی پیه بدون دعوت نامه نمیتونین وارد شین.

نور سفید و درخشان لوستر بر روی کله‌ی تاسش افتاده. بازتاب روشنایی کوره کننده‌اش چشم‌هایم را می‌زند.

_نشنیدی چی‌ گفتم؟

دوست دارم از این سالن و موسیقی مسخره‌اش با تمام آدم های الکی خوشش فرار کنم. اما عسل لعنتی من را مانند خودش به دردسر انداخته و من هم کسی نبودم که او را در شرایط سخت رها کنم‌. باید می‌ماندم و خودم را به او می‌رساندم. شاید اصلا کاری از من ساخته بود.

تلفنم را آرام بیرون میکشم و تاریخچه ی تماس را چک میکنم. نازنین برایم شماره‌ی او را فرستاده است‌. تلفن را به دست مرد میدهم.

_من دعوت شده‌ی آقای آمین سرفراز هستم. خودشون باهام تماس گرفتن و شخصا دعوتم کردن‌.

او ابتدا با نگاهی شکاک تلفن را وارسی میکند‌. بعد با شماره تماس میگیرد و تلفن را به گوشش می‌چسباند. چندشم میشود‌. حتم داشتم امروز به چیز های کثیف زیادی دست زده است. منظور من تنها شیشه‌های الکل و خاکستر سیگارهای گران قیمت این مردمان نبود. دست های او دستان افراد زیادی را به اجبار امشب گرم فشرده بود و من از لمس دستان دیگران متنفر بودم.

_بله. بله. حتما آقا. چشم.

تلفن را اینبار با احترام به سمتم میگیرد. عجیب است ، حتما متوجه معمولی بودنم شده از کتونی های سفید و ساده ام‌ یا شلوار راسته‌ای که با عجله تنها روی بافت بلندم پوشیده بودم‌ باید این را میفهمید. اما اینبار رفتارش با دقیقه‌ی پیش زمین تا آسمان فرق میکند‌. حتی کمی جلوی من خم شده و لبخند کجی بر لب دارد.

تلفن را با اکراه از او میگیرم‌. میگوید که راه را نشان میدهد‌. از میان جمعیت عبور میکنم‌. از کنار دختری با لباس کوتاه و قرمز که لیوان شراب را به لبش فشار میدهد و برای پیرمردی که کمی آن طرف تر نشسته دلبری میکند. دل و روده‌ام پیچ میخورد.

او من را با دست های پهنش به سالن کوچک تری هدایت میکند. اینجا خبری از بوی دود و صدای بلند موسیقی نیست. اما هنوز هم بوی ادکلن هوا را پر کرده و بوی مردمانی که از جهانی دیگر هستند. کسانی که من به اشتباه پا در جهان آنها گذاشته‌ام.

به جای یک پیست بزرگ یک سالن کوچک تر است که از چندین مبل سلطنتی و گران قیمت پر شده. مرد همانجا در ورودی من را رها میکند و بی‌هیچ حرفی راه آمده‌اش را برمیگردد. من میمانم و جهانی که نباید در آن پا بگذارم‌. به دسته‌ی کیفم جنگ میزنم‌.

دوست دارم فریاد بزنم. اما به جایش پایم را روی کاشی های لعنتی باغ میگذارم. تصویر ویلای چند طبقه‌ با هر قدم نزدیک تر میشود. تا اینکه آنها را به وضوح میبینم.

دو پسر بلند قامت با موهایی پرکلاغی و چهره‌هایی که بی شباهت به هم نبودند کنار یکدیگر نشسته بودند. یکی سیگار میکشید و دیگری لیوان الکل را در دستش تکان تکان میداد.

نفسم را آه مانند رها میکنم. دقیقه سه پله‌‌ی سلطنتی روبرویم است از آنها که بالا می‌روم صدای خنده ها کاملا قطع میشود درست روبه‌روی آنها می‌ایستم.

حالا دختری با موهای چتری میبینم که رنگ چشم هایش یک توسی بسیار زیباست. او با تعجب من را می‌نگرد. لبهایش را غنچه میکند و با انگشت اشاره‌اش من را خطاب قرار میدهد.

_طویلیست مگه اینجا؟

یک بازدم دیگر و اینبار به خودم قول میدهم آرام باشم. آرام و متین و همین یک بار تحمل کنم اگر کسی به من زور بگوید. بخاطر عسل احمق که رفیق گرمابه گلستانش را به این روز انداخته است.

_با کی باید بازی کنم؟

پسری که موهایش موج بیشتری دارد خاکستر سیگارش را در لیوان الکل میتکاند و حتی به خودش زحمت نمیدهد نگاهی به من بیندازد.

_جای بدی واسه شرط بندی اومدی ، باید بری پایین.

دختر نگاهی گذرا به می‌اندازد و انگار که از اینکه جوابش را ندادم به من غضب گرفته باشد گفت.

_آره قبلشم دقت کن پرسنل اینجا چی میگن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم را در هم فرو میکنم. بیخود کرده بودند. من این همه راه را آمده بودم تا با بازی شطرنجم نازنین را نجات دهم اما این افراد جرئت داشتند من را بخاطر لباس هایم کوچک بشمرند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من میخوام با آمین سرفراز بازی کنم. خودش بهم گفت بیام اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم را به دندان گرفتم خواه ناخواه اعتماد بنفسم ذره ذره از بین میرفت. این مردمان به نظر کاملا از غریب بودند. پسر این بار ته سیگارش را در لیوان پرت میکند. دود کم رنگی از سطحش بلند میشود و رنگ قرمز شراب را آلوده میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دوست داری با تیپا پرت شی بیرون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوری این را گفت که انگار دارد راجب صبحانه‌ی لذیذ‌ش حرف میزند یا آب و هوایی که امروز هم مانند روز‌های دیگر است‌. دندانهایم را روی هم میفشارم. او بخاطر بخاطر چیزهای گران قیمتش من را چنین میدید؟ به چه جراتی؟ مگر آنها را خودش به دست آورده بود. آن پوزخند ملایم که ته مایه‌های تحقیر داشت. آن ابروهای مردانه که کمی روبه بالا مایل بودند. یا مثلا ته سیگاری که با اکراه در لیوان شراب انداخته بود داشتند به من میگفتند که برای این مکان ساخته نشده‌‌ام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک گام به سمت او برمیدارم. مشت هایم را گره میکنم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل کودن است‌. او در یک پیراهن سفید و عروسکی با موهایی که در بالای سرش محکم بسته بود با آنچه من میشناختم زمین تا آسمان فرق داشت. نگاهش گریان بود و رژ لب اطراف دهانش پخش شده بود. مثل اینکه کسی جز به جز زیبایی‌های او را به هم ریخته باشد و در نهایت یک دختر مفلوک و گریان را در بین کسانی که به جهان آنها تعلق نداشت تنها رها کرد باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت او با شتاب قدم برمیدارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه غلطی کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او مانند کودک خطا کاری که مادرش را دیده باشد به آغوش من پناه می آورد. اما من مانند انبار باروت هستم. میترسم لمس او ذره‌ای آتش به تنم برساند و منفجر شوم. او و تمام آن کسانی که بیهوده با خود فکر میکنند شخص خاصی هستند را بسوزانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بخدا. نمیخواستم اینطوری شه. مست بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشت هایم را در هم میکنم. برایم سخت است که این خشم را در درون خود بریزم. صدایی گام‌هایی منظم از پشت سر او میشنوم. و باز هم یک مرد بلند قامت. با شلوار کارگو و تیشرت سیاه رنگی که او را تنها کمی از مردمان اطرافم متفاوت تر میکرد. عطرش تیز بود و نگاهش نافذ و عمیق. نگاهی طوسی رنگ و مغرور که بر خلاف پوششش کاملا برای همین جهان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من ناخودآگاه دو گام عقب میروم. اما باز هم با چشمانم به عسل میفهمانم که دهانت را بیش از این باز نکن که تاب شنیدن چرت و پرت‌هایت را ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنگینی نگاهش را حس میکنم. اما به این بازی ادامه میدهم او را نگاه نمیکنم تا مبدا از نگاه لرزانم، نگرانی در عمق چشم‌هایم را ببیند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش را کمی کج میکند و دست‌هایش را در جیب شلوار فرو میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رفیقت یه بدهی بزرگ به من داره. شنیدم تو میتونی بپردازیش‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلماتش مانند تیغ برنده هستند او سرد میگوید و من با خود فکر میکنم که در هیچ چیز او اثری از انسانیت نیست‌. شاید حتی از آن پسر با موهای موج دار که سخت سعی در تحقیر کردن من داشت هم بدتر باشد. فرقش این بود که باید به او نزدیک میشدم تا میفهمیدم که یک عوضی به تمام معناست. او دست خود را از همان اول بازی رو نمیکرد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی بازی میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیدوارم که او متوجه لرزش در صدایم نشود. یا دست‌هایی که عرق کرده اند یا مردمک چشم‌هایم که حتم داشتم تنگ شده‌اند. صدای قدم‌های دیگری را از پشت سر میشنوم. صدای پاشنه سوزنی هایی که بر روی اعصابم خط میکشد. لعنت به تو عسل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داداش میشناسیش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلسم می‌شکند و من به او نگاه میکنم. تنها سر تکان میدهد. موهایش چیزی میان خرمایی روشن و قهوه ای هستند. شانه‌های پهنی دارد. نیازی نیست تا دقت کنم تا بفهمم که در بدن‌سازی سرآمد است. این اندام باید برای یک ورزشکار حرفه‌ای باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانم با چه کسی سخن میگوید اما نگاهش به همان دختر مو چتری است سردتر و آرام تر از پیش پاسخ میدهد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جوکر‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست دارم صورتم را در دیوار بکوبم. در تمام عمرم حتی یک بار با کارت های جوکر بازی نکرده بودم. حالا چه می‌توانستم بگویم؟ حتی قوانین بازی را نمیدانستم و شکست دادن من حتما برایش مانند آب خوردن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شطرنج.. باهام شطرنج بازی کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه‌ی لبش کش می‌آید. نگاهش به آرامی از روی دختر کشیده میشود تا به روی چهره‌ی رنگ پریده‌ی من می‌افتاد. دقیقا دو بار پلک میزند. چیزی را در درون من رسد میکند که نمیدانم چیست‌‌. حتی نمیدانم در مقابل این نگاه عمیق باید ذوب شوم یا دور شوم یا اصلا هر چیز دیگری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بازیو باختی اما واسم شرط تعیین میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش شبیه به موسیقی ناشناخته‌ای است که تنها یک بار فرصت گوش دادن به آن و یافتن جواب معمایش را دارم. عجیب است اما انگار نمی‌توانم ترس در وجودم را از چشمان برنده و غضبناک او پنهان کنم. او شبیه به هر کسی که تا به حال دیده‌ام نیست. خودم را کاملا در مقابلش باخته‌ام اما هنوز کلمات را دارم تا از آنها به عنوان سپر بی‌جانی در برابر این مرد استفاده کنم. این مرد که ظاهر خنجر برنده‌ی نگاهش برای تزریق ترس به بند بند وجودم کافی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چون میدونی شکست میخوری بازی نمیکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بند کوله‌ام چنگ میزنم. شجاعت، دروغ است. اما دروغ برای من شجاعت است. نمیدانم چطور آن پوزخند تحقیر آمیز را بر روی لبش تاب می‌آورم و با خشم این ویلای لعنتی را ترک نمیکنم. فقط میدانم که در دل هزار بار عسل را لعنت میکنم. او با آن لباس مسخره‌اش در حال لرزیدن است‌. سایه‌ی چشمش با اشک‌ها مخلوط شده‌اند و صورتش را به یک افتضاح به یاد ماندنی تبدیل کرده‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شرمندگی یک گام جلو می‌آید. در نگاهش نوعی تاسف و نگرانی موج می‌زند . از او چشم میگیرم دلم نمیخواهد این خواهش‌های کوفتی‌اش دستمان را بیش از این جلوی این قوم مغول رو کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داری با من حرف میزنی دختر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاصله‌ی میانمان را دقیقه با سه گام می‌پیماید و چنان با شتاب که حرکت گام‌هایی را از پشت سرم احساس میکنم. شبیه کسی که بخواهد در صورت لزوم حیوان درنده‌ای را با زبان نرم رام کند. نمیدانم کدامیک از آن دو پسر است. اما وقتی روبه‌روی من می‌ایستد ناخودآگاه یک گام عقب میروم. او سر تا پایم را رسد میکند و من میفهمم که چه در برابر او ضعیفم شاید حداکثر تا نزدیک گردنش بودم. البته که نبودم، او شبیه به یک قله‌ی مستحکم راه من را سد کرده بود و با نفس‌هایش من را به مرز سوختن میرساند. نمیتوانم ترسم را مخفی کنم. این بوی عطر کوفتی وحشتناک است. میخواهم سرفه کنم اما مطمئن نیستم که جایز است یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داری به آمین سرفراز میگی میبازی؟ آره دختر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئن نیستم که جمله‌ی آخرش سوال است یا یک تهدید ویرانگر. اما هر چه هست‌ من را به مرز دیوانگی رسانده. لبم را به دندان میگیرم و تنها پاسخی که به ذهنم میرسد را بر زبان می آورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من جوکر بلد نیستم ، یا اصلا قمار... اما شطرنج باز خوبی‌ام. مطمئنم پای میز من با برد بلند نمیشی. همه‌‌ اینو میگن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانم آن فاصله یک گام است یا تنها چند سانت فاصله میان صورت‌هایمان اما او دستش را بلند میکند و چانه‌ام را بالا نگه میدارد و نگاه وحشی‌اش را نثارم می‌کند. در لحظه همه‌ی شجاعتی که حین به زبان آوردن کلمات به خرج داده بود ناپدید میشود. مانند دختر بچه‌ای خطاکار در برابر دستان یخ زده و محکم او تنها کمی تقلا میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آمین ، چیکار میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پاشنه سوزنی ها به من نزدیک تر میشوند. دختر گفته بود داداش. پس خواهر این جانی روانی بود. حالا که برادرش در حال نابود کردن من در این اجتماع لعنتی بود سعی در متوقف کردن این بمب ساعتی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتم را با ضرب کج میکنم. من را رها میکند و نگاهش را به نوک انگشتانش می‌دهد. دوست دارم بر سرش فریاد بزنم که به چه حقی به من دست میزند اما یادم می‌آید که حالا در قلمروی لعنتی او هستم و او حکمران عادلی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر با آن موهای مصری‌اش از حرکت برادرش نفسی از سر آسودگی میکشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ملایم موسیقی که از آن کلاب کوفتی بلند میشد شبیه به سوهان روحم بود. کاش عسل لعنتی دوست من نبود تا میتوانستم او را در جهنم محبوبش رها کنم و خود به اتاقم پناه ببرم. گرچه که خوابگاه ما ارزن و ساده بود. گرچه که به سختی یک تخت خواب کوچک و قدیمی برای خود داشتم‌. اما آنجا قلمروی من بود. جهان من و قوانین من در همان چهار دیواری کوچک خلاصه میشد. جایی که مردانی مانند او راهی برای ورود نداشتند. این بوی عطر آزاردهنده و نگاهی که سرتاپا آتشم میزد جایی در جهان من نداشت. من بودم و گیاه کاکتوس کوچکم و کتاب‌های متعددی که در کمد چیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اگه باهات بازی کنم. چی گیرم میاد؟ من همین الانم بازی رو بردم دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید چه میگفتم؟ اصلا من چه داشتم که به او میدادم؟ من که مانند عسل مرفه بی‌درد نبودم. پدرم کارخانه دار و صاحب میراث فراوان نبود‌. من فقط یک دختر معمولی بودم، یک دختر شهرستانی که نه پدر ثروتمند داشت نه مادر صاحب منصبی. مثلا من چه باید به او پیشنهاد میکردم که می‌پذیرفت؟ اصلا بردن شخصی مانند من چه سودی برای او می‌توانست داشته باشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به نگاه نگران عسل گره میخورد. لبش را به دندان گرفته پلک‌هایش را برای اطمینان به من روی هم میفشرد. خدا او را لعنت کند. مثلا داشت به من میگفت که از تنها دارایی‌ام که همان ماشین هدیه‌ی تولدم بود بگذرم پلک‌هایم را چنان به هم می‌فشرم که حباب‌های رنگارنگ جلوی چشم‌هایم ظاهر میشوند. دست آخر هم پاشنه سوزنی ها کنار برادر لعنتی‌اش ایستادند‌. نگاهش چیزی بین کنجکاوی و اعتماد به نفس کاذب بود. مثلا میخواست با آن رژ لب پررنگ و عطر گران قیمتش به من بفهماند که در سطح او و برادرش نیستم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آخه این... چی داره که بخواد بهت بده؟ اینا همینطوریشم اشتباهی اینجا اومدن. میگم نگهبانا‌...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمین هنوز به من خیره است‌. ادامه‌ی کلمات او را نمیشنوم. مثلا چه میخواست بگوید دختره‌ی لعنتی؟ با آن رژ لب و لباس های گران قیمتش یا با نگاهش من را تحقیر کند؟ میدانستم چه در سرش می‌گذرد اما نمیتوانم عسل را حالا و در میان این گله گرگ ناشناخته رها کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ماشینم.. ماشینمو بهت میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_قبوله‌‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئن نیستم که این را به زبان می‌آورد یا من در عالم خیال خود تنها انعکاس کلمات دلخواهم را به گوش میشنوم. چرا که در چهره‌ی او ذره‌ای تغییر حالت پیدا نمیکنم. همان است که بود مردی از جهان دیگر با نگاهی برنده و نیشخندی که مانند چاقو به استخوان می‌نشست. خدا او را لعنت کند. خواهر عفریته‌اش به پشت سر من اشاره میکند. منظورش همان میز است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو می‌آید و کیفم را از روی شانه‌برمیدارد. تلاشی برای پس زدن او نمیکنم. اگر کاری کنم این قرارداد ننگین پیش از عملی شدن از بین خواهد رفت. او همین حالا هم میتواند من را از ویلایش بیرون کند و عسل را با بدهی سنگینش به کام مرگ بکشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونی چه بلایی سر کسایی که بخوان تقلب کنن میاد، هان؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیدوارم که یک هشدار باشد نه تحدید اما هرچه هست من ناخواسته با گام هایی مستاصل پشت یکی از آن میز ها می‌نشینم. چند مرد میز بزرگ را برمیدارند و یک میز چوبی ساده به جایش می‌گذارند. دو جایگاه نشستن است که یکی برای من و دیگری برای اوست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم را به دندان میگیرم. عسل با آن حال مضحک هنوز خیره به من است. اینبار من مانند احمق ها پلک‌هایم را روی هم می‌فشرم تا به تنها دوستم آرامش خاطر دهم. او به قدری برای من خوب بود که بهترین دوستم بدانمش. هر چند که بسیار ابله بود. اما ابله بودن چیزی از حقیقت صداقت و دوستی او کم نمیکرد. با اینکه من تنها یک دختر شهرستانی و غریب بودم هرگز از او رفتاری جز دوستی واقعی ندیده بودم. عسل خوب بود و من هم میخواستم برای او خوب باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نهایت پادشاه با گام‌هایی استوار و نگاهی سرد پشت میز پادشاهی‌اش مینشیند. میانمان سکوت پابرجاست اما تمام نگاه‌ها به او و اولین حرکتش خیره است . به او که امروز تاج طلایی خود را بر سر ندارد اما هنوز هم بی شباهت به یک پادشاه واقعی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلمروی لعنتی‌اش را مشخص کرده این میز چوبی ساده که تنها یک صفحه‌ی شطرنج رویش پهن است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک سکه را از جیبش بیرون می‌آورد. دو طرفش را به من نشان میدهد. شیر و خط به این معنا که من تقلب نمیکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر با موهای چتری سکه را از برادرش میگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میخوای تو شیروخط کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش چنان برنده است که حرف را در در دهانم می‌خشکاند. خواهرش طوری سخن میگوید که انگار هرگز من را در این نیمه شب سرد بهاری ندیده است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شیر آمینه ، و خط تو. فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را یه ناخون‌هایم میدهم. حتی یک لاک ساده بر روی آنها ندارم. در میان کسانی که گرانی از نگاهشان پیدا بود و خود را در سطح من نمی‌دیدند احساس غریبی و نگرانی میکردم. من زندگی‌ام را دوست داشتم اما هرگز تاب اینکه کسی با من چنین برخورد کند را نداشتم. نمیدانم نگاه او چه داشت که غرور من را این چنین می‌خشکاند. همین حالا هم از به زبان آوردن آنچه در فکر داشتم مردد بودم. برگ برنده با آنها بود. میتوانستند انتخاب کنند که او مهره‌ی سفید را داشته باشد یا سیاه را. من از پنج سالگی شطرنج بازی میکردم. به خاطر دارم که پدربزرگ من را از همان کودکی باب میل خود به تربیت گرفته بود و من از خردسالی مهره‌‌های شطرنج را برای او می‌چیدم و او از قواعد بازی برای من میگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکه را در هوا پرتاب میکند. صدایی شبیه به برخورد فلز با ناخون شیشه‌ای‌اش در ذهنم منعکس میشود. او یک بار پرتاب میکند و من هزار بار با خود می‌سنجم که آیا آمدن من به جهانی که هیچ تعلق خاطری به آن ندارم، حتی برای نجات بهترین دوستم، تصمیم درستی بوده یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فلز هوا را میشکافد ‌و نگاه من به آن دو دست چشم‌های قهوه‌ای آرام بود که یکی لیوان شراب قرمز و دیگری نخ سیگاری در دست داشتند. هر دو من را می‌نگریستند مانند حیوان بیچاره‌‌‌ای که چندی بعد بی‌اختیار به مسلخ‌گاه کشیده خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خط است. مهره‌ی سفید به من میرسید. نفسی که تا به این لحظه در گلویم حبس بود رها میشود. شبیه به بخاری کمرنگ در هوا پخش و بعد محو میشود. از دور صدای ابراز خوشحالی عسل را میشنوم. نمیدانم که باید به او بگویم این حرکت اول شاید یک شانس که نه یک دعوت برای باخت حتمی باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حرکت کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجه‌اش را شبیه به یک دعوت وسوسه انگیز به سمت من میکشد. آب دهانم را قورت میدهم. نگاهم جایی در میان جمعیت قوم مغول به دنبال عسل می‌گردد. او حالا لباس‌هایش را عوض کرده. گوشه‌ای نشسته و تمام حرصش را روی کیف کوچکش خالی میکند. میخواهد آرام باشد اما من که میدانم او شبیه به همیشه‌اش نیست. پنجه‌‌ی پایش را با حرص روی زمین میکوبد نگاهش را از من میدزدد. میداند که چه اشتباه است آنچه از من خواسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در پاسخ به او یک سرباز را حرکت میدهم. بی دلیل و این اشتباه محض است. چرا که پادشاه دست‌هایش را در هم گره میکند و تنها یک ثانیه خیره میز لعنتی را نگاه میکند و بعد بازی آغاز میشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌ها یکی پس از دیگری مهره‌ها را حرکت میدهند. او برای یک لحظه هم نگاه خیره‌اش را از آن سرزمین سیاه و سفید جدا نمیکند. آتش می‌افکند و سواره نظام بیچاره‌ی من را می‌سوزاند و خاکستر میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وزیر من، پس از دو فیل و یک قلعه صفحه‌ی شطرنج را ترک میکنند. پادشاهی من هر لحظه متزلزل تر میشود و پادشاهی او، پادشاهی مردی با نگاه خاکستری و برنده قدرتمند تر میشود و من احساس میکنم که ذره ذره در برابر او ضعیف و ضعیف تر میشوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالت خوب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من را که ندیده. یک لحظه به چیزی به جز از بین بردن این پادشاهی کوچک فکر نکرده است. حتما فهمیده که قلبم چرا اینقدر تند می‌تپد و دست‌هایم حین حرکت مهره‌ها چون دیوانه ها میلرزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ب..برات مهمه؟ بازیتو بکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش لرزش صدایم را نشنیده باشد. اما وقتی تمام تنم میلرزد صدایم هم مستثنا نیست. او یک سواره نظام دیگر را به بیرون هدایت میکند. صدای ناله‌ی خفیف عسل را میشنوم. شبیه به التماس برای مغز قفل شده‌ام است که برای آخرین بار من را برای شکست دادن پادشاه این صفحه هدایت میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مهم نیست، ولی داری پس می‌افتی دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا او را لعنت کند. من را نمیدید اما همه چیز را راجب من میدانست. خدا او را لعنت کند که دستان لرزانم را میدید و نفس‌های بریده بریده‌ام را میشنید اما دست آخر نگاهش به صفحه‌ی شطرنجش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سواره نظام اینقدر مهمه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانش را دوباره در هم گره میکند. میخواهم به او بگویم که پیش از اینکه همه‌شان را نابود کنی باید این را از من میپرسیدی مردک از خود راضی لعنتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هنوز کلی مهره داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ پیش تر یکبار این را به من گفته بود. فکری شبیه به یک جرغه‌ی کوتاه ذهنم را روشن میکند. او نگاهش به چشمان من خیره بود و من به آن روز بهاری فکر کردم که با پدربزرگ بازی میکردم. درختان خشک در باغ حالا با شکوفه و برگ‌های سرسبز و تازه تزیین شده بودند. بهار فصل مورد علاقه‌ی من بود باد ملایم و نور گرم خورشید که از لای درختان بر رویی تنم می‌نشست برایم خوشایند و آرام بخش بود. من و پدربزرگ یک میز کوچک بر زیر همان درخت بزرگ داشتیم. هر روز صبح را با یک بازی جانانه آغاز می‌کردیم و او قوانین خودش را داشت. همیشه بازی را میبرد. در آن روز هم داشتم به پرتگاه باختن هدایت میشدم. او دستی به موهای سفیدش میکشید و وزیر من را با یک حرکت از میدان به در کرد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بازم دارم میبازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر شبیه به یک ناله و فغان نبود من به باختن به او که همیشه دست برتر را در صفحه‌ی شطرنج داشت عادت کرده بودم. اما هرگز تسلیم نمیشد اینقدر ادامه میدادم تا یک روز او خسته شود یا قوایش تحلیل رود و دست از این رقابت بی‌انتها بردارد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او آرام میخندد. فقط وقتی با من بود اینطور انعطاف به خرج میداد. مردم روستا او را مردی زمخت و یک رای می‌دانستند. هر چند که چنین بود اما برای من جای پدر نداشته‌ام را هم پر میکرد. من از فرزند او هیچ تصوری نداشتم چرا که از لحظه‌ای که چشم باز کرده بودم. تنها او بود و مادر و مادرجان. من نور چشم همه بودم. فرزند و نوه‌یشان و علتی که او برای مدتی از قالب پیرمرد بهانه گیر و خودرای در می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بخاطر وزیرته؟ سواره نظام اینقد مهمه دیار؟ هنوز کلی مهره‌ داری‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهم نبود؟ لبخند او اینجا چه معنایی داشت؟ سعی میکرد به من چیزی بگوید که از دیدن آن معذور بودم؟ مگر در صفحه‌ی شطرنج راز دیگری هم باقی بود که هنوز یاد نگرفته باشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مهم نیست. باباجون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهره‌ای را حرکت میدهم تنها اسب باقی مانده‌ام شتاب کنان خانه‌های سیاه و سفید را پشت سر می‌گذازد و خود را به سواره نظان آهنین او میرساند. پدربزرگ هنوز لبخند بر لب دارد اینبار برای حرکت دادن مهره‌اش دیگر درنگ نمی‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه اهمیتی داره اگه همه‌شونو از دست بدی. هر سرباز ساده‌ای تو صفحه‌ی شطرنج میتونه یه وزیر یا هرچی که میخوای باشه. اما هیچ چیزی نمیتونه شاه باشه. از مهره‌ی شاه تا ابد فقط همین یکی وجود داره‌. یاد بگیر از شاه شطرنج مراقبت کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتش را سه بار به میز چوبی میکوبد. شبیه به یک موسیقی هشدار دهنده یعنی اینکه من را ببین و به این بازی بازگرد او دقیقا همین را میگوید بی آنکه اصلا چیزی به زبان آورده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میشنوی؟ حرکت کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانم مردد بین مهره‌ها میگردند. در ذهنم هنوز چهره‌ی مهربان پدربزرگ در آن بازی جانانه و فراموش نشدنی را به یاد دارم که میگفت از شاه شطرنج مراقبت کن. لب‌هایم به آرامی برای خنده کش می‌آیند‌. حمله را اصلا بیخیال میشوم. در ذهنم نقشه‌ی ارتقای مهره‌ها را چیده‌ام و نقشه‌ی حفاظت از شاه شطرنج را. او را که به گفته‌ی پدربزرگ تا ابد تنها یکی مانندش وجود داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دقیقا دو بار پلک میزند. چشم‌های برنده‌اش به جای صفحه‌ی شطرنج صورت من را هدف گرفته‌اند بی‌دلیل می‌گردند بی‌آنکه بدانند چه سودایی در سر دارم. حرکت‌ها بی‌وقفه ادامه دارند. انگشتانم مهره‌ها را کنار میزنند. مانند خودش نیمی از سواره نظام را به راحتی از قلمروام بیرون میکنم. او گیج است اما هنوز هم خودش را نباخته. دانه‌های عرق پیشانی‌اش را پر کرده‌اند اما هنوز تظاهر میکند که فرصت‌های زیادی دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وزیرش را میزنم‌. صدای جیغ عسل گوشم را پر میکند. مشت‌هایش را گره کرده و من را تشویق میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داری میبازی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه من گویا حالا از او برنده‌تر است. چرا که چشم‌های خاکستری‌اش از من نگاه می‌گرند. بازدمش را بی‌صدا رها میکند. من در دل به این فکر میکنم که شاید اصلا این مردمان چندان هم خاص نباشند. تنها لباس و بوی عطرشان فرق دارد. شاید ماشین‌های بهتری سوار شوند شاید خانه‌های گرانی داشته باشند. اما در نظر من انسان همیشه یکسان بود. آنها تصمیم می‌گرفتند که با وجود شباهتشان با ما، خود را اهل سیاره‌ای دیگر بدانند. با اینکه همه انسان هستیم. او هم بود. مردی با جذبه و خوش‌قامت که هرگز شبیه به کسانی که برایشان احترام قائل بودم نمیشد. او چنان غرق در دنیای خود بود که فراموش کرده بود، جهان حقیقی کجاست و علت چیست. مردی مانند او هرگز قابل احترام نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هنوز نباختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کمرنگی بر روی لب‌هایم مینشیند. سرباز سفید در میان انگشتانم بی‌تابی میکند تا به وزیر تبدیل شود. او آخرین تغلاهایش را با نگاهی گیج که در میان خانه‌ها حرکت میکند نشان میدهد. حرکتش مهره‌ام را از بازی بیرون میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در جواب او من هم میخندم. او نمیداند که تنها شاه است که هرگز هیچ‌ پهره‌ای مانندش بر روی صفحه‌ی شطرنج وجود نخواهد داشت. او برای مهره‌هایش عزاداری میکرد و من از شاهم حراست میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست آخر وزیر جدیدم حرکت میکند و شاه او محکوم به نابودی است. بی‌حرکت در میان نیروهای یاغی من گیر افتاده و چاره‌ای جز تسلیم ندارد. لبخند زنان خیره به او به تخته‌ی خالی از مهره‌های سیاه اشاره میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کیش‌و‌مات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش میان چینش مهره‌‌ها و چهره‌ی مسرور من گیر افتاده. شبیه به یکی از همان پیاده نظام‌های ناتوانش. گیج و گم شده است. در جایش مانده و منتظر است نتیجه‌ی بازی با نگاهش عوض شود. اما من به او نگفتم که جادوی نگاه او دیگر اثری ندارد. او میتوانست آنچه که میخواهد باشد من به کسی اجازه نمیدادم در سرزمینم با شاه شطرنجم دربیفتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه به موهایش چنگ میزند. من می‌ایستم و آرام قدم‌هایم مصمم را به سمت آن صندلی‌های سلطنتی ادامه میدهم. دختر مو چتری بهت زده مانند برادرش من را مینگرد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کیفمو بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خود می‌جنگد که چیزی که در ذهنش است را بپرسد یا تنها از کنارش بگذرد. به کیفم چنگ میزند و آن را به سمت من میگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چطور ..؟ چطور بردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم را مانند خودش بالا می‌اندازم. قیافه حق به جانبی میگیرم که بی‌شباهت به رفتار آنها در ابتدای دئلمان نیست. کوله را از او میگیرم و روی شانه‌ام می‌اندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داداشت رقیب خوبیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل بلافاصله من را در آغوش میگیرد. هنوز بوی بد الکل میدهد. تنش کمی لرزان است و قلبش تند میتپد. آرام پشت کمرش را نوازش میکنم. دوست دارم به او بگویم که با وجود حماقت تو من هنوز هم دوست خوبی هستم که تو را همواره نجات میدهد. اما زمان مناسبی برایش خواهم یافت زمانی که به دور از محوطه‌ی استرس‌‌زا و دردناک باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او که از من جدا میشود. دختر مو چتری دست‌هایش را بر روی قفسه‌ی سینه‌اش گره کرده و با بدبینی من را زیر نظر دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو تقلب کردی. هیچ کس نمیتونه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گیسووو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردک تقریبا فریاد میزند. پلک‌هایم را بر روی هم می‌فشرم. از صدای بم و وحشی او بیزار بودم. میدانستم که همه به دنبال بهانه هستند تا ما را دوباره زمین گیر کنند. من غرور او را در میان پیروانش خدشه‌دار کرده بودم. میدانستم که چقدر به نابود کردن من تشنه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل نگاه نگران من را میخواند. دستم را میفشرد و آرام میگوید که میرود تا لباس‌هایش را بیاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من میرم بیرون منتظرت میمونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او میرود و من خیره می‌نگرمش که پله‌های سلطنتی ورودی ویلا را پشت سرمیگذارد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر مو چتری هنوز همانجا ایستاده. نگاه حق به جانبش سرتاپایم را رسد میکند. تو کار اشتباهی کرده‌ای، برادر من هرگز به تو نباخته. این دختر از خود راضی میتواند به توهمات درهم و برهمش ادامه دهد. اما من به این نگاه شکاک و جو سنگین بها نمی‌دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رویم را از او میگیرم و درست از کنار برادر مجحول‌الحالش میگذرم. او هنوز به صفحه‌ی شطرنج خیره است. چنان که انگار فاجعه‌ی قریب الوقوعی خارج از اختیار او در سرزمینش اتفاق افتاده باشد. مثلا باختن به یک دختر معمولی در مقابل مردمانی که او را پادشاه شکست ناپذیر میدانستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم‌هایی بلند به سمت خروجی ویلا میروم. انتهای حیات ویلا باغی پر از گل‌های مختلف بود که به تازگی چشمم به آنها خورده بود. عطر گل‌های محمدی صورتی را احساس میکردم شبیه به همان‌هایی که در باغچه‌ی خانه‌ی پدربزرگ داشتیم. لبخند گوشه‌ی لبم می‌نشیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب آهنی و سلطنتی حیات نیمه باز است. کوله‌ام را روی شانه‌ام مرتب میکنم و بیرون می‌ایستم. هوا هنوز هم کمی خنک است شانه‌های نحیفم بی‌اراده در حجوم نسیم می‌لرزند. لبهایم را روی هم می‌فشرم. و با پا به تکه سنگ کوچکی ضربه میزنم. صدای‌ گام‌های مردانه‌ای از پشت سرم می‌آید. دوست ندارم برگردم اما او با آن نیم رخ لعنتی‌اش به نقطه‌ای نامعلوم در دل تاریکی شب خیره است. انگار که من اصلا وجود نداشت باشم. دست‌هایش را در هم حلقه می کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دوست داری ی قصه‌ی جالب بشنوی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رویم را از آن تار‌های قهوه‌ای که بر روی پیشانی‌اش پخش شده‌اند میگیرم. اتفاقات امشب به مغزم فشار آورده‌اند و نمی‌توانم درک کنم حالا که چیزی تا طلوع خورشید نمانده بود. این صدای موسیقی مسخره در کلاب چه معنایی برایشان داشت؟ برای من که آزار مطلق بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونی که جوابم نههِ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه‌‌ی لبش برای خنده یا تمسخر بالا میرود. اینبار از سیاهی دل میکند و نگاهش را به من میدهد. به دنبال چه بود که چنین من را می‌نگریست. و من دنبال چه بودم که چنین از او نگاه میگرفتم؟ از او واهمه داشتم؟ یا مانند هر شخص دیگری من هم قریضه‌ی بقا داشتم و او مردی بود که حالا بیشترین خطر را برای بقای من داشت؟ یا اصلا چرا از این نگاه دست نمیکشید؟ چرا وقتی پلک‌هایم را به هم کوفتم و خودم را مشغول نگاه کردن به تاریکی و پوچی نشان دادم باز هم من را میدید. آه، لعنت به او.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو تقلب کردی نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لفظش شبیه به زبان آوردن یک جمله‌ی خبریست تا یک سوال پرکشش. داشت من را به افکار و توهمات غلط خودش متهم میکرد. نفسم را در هوا رها میکنم. بلافاصله صدای فندکی را میشنوم که در تاریکی جرقه میزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_لعنتی، گفتم این چراغای کوفتیو درست کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم رخش در تاریکی میدرخشد. ابروهایم از بهت بالا میپرند حال علاوه بر از خود راضی بودن او باید به بیماری ای دی اچ دی‌‌ اش هم اشاره میکردم. وقتی اطراف را مینگرم لاشه‌ی چند لامپ که توسط یک سیم بلند بالا به هم پیوسته بودند را به سختی میبینم.او از این سخن میگفت مردک روان‌پریش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جوابمو بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از او یک قدم فاصله میگیرم از بوی تند سیگار متنفرم. پدربزرگ هرگز به قلیان یا سیگار لب نمیزد و مطلقا همه‌ی مردان و زنان را در خانه از این کار منع کرده بود. گفته بود که هیچ انسان عاقلی برای جلب توجه یا سرکوب احساسات ناکامش حاضر نیست به تنش آسیب برساند. من هم چنین فکر میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از سیگار بدم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پوزخندش را میشنوم. میتوانم حس کنم که برای حرص دادن من هم که شده عمیق تر از سیگارش کام میگیرد و دود را از قصد به سمت من فوت میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو از باختنم بدت میاد نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص نفسم را رها میکنم و به بند کیفم چنگ میزنم‌. مغزم از یک بی‌خوابی طولانی و یک شب پر تنش به طرز افتضاحی درد میکرد و او من را به ماندن اجبار میکرد تا جواب این پرسش مسخره را از زبانم بشنود. خوب مثلا چه میشد؟ چرا نمیتوانست قبول کند که به من باخته است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از باختن به تو بدم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را کورمال کورمال در کیفم حرکت میدهم. دوست داشتم عسل اینجا بود تا بر سرش فریاد بزنم که چرا همیشه مایه‌ی دردسر من میشوی و خار در چشمم فرو میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_منم از شکست دادنت خوشم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در تاریکی دو گام جلو‌ می‌آید. حرکت نمیکنم اما در نهایت صدای نفس‌هایش به من هشدار میدهد که باید از سرزمین این قول بی‌شاخ و دم فرار کنم. بوی سیگار و آن عطر گران قیمت بینی‌ام را پر میکند. فرصت نمیکنم تا از او دور شوم. دستش جایی کنار صورتم بر روی دیوار حسار میشود. در ذهنم هزار بار میگویم که از بوی سیگار متنفرم. اما لب‌هایم بر روی هم قفل شده‌اند. سنگینی نگاهش را احساس میکنم. یک نگاه غریبه و در عین حال آشنا. نگاهی از جهان دیگر‌. جهانی که هرگز نباید در آن پا می‌گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اسمت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دم و بازدهم‌هایش بی‌صدااند و بعد صدادار میشوند. موسیقی عجیبی است صدای‌ نفس‌های آرام و گرمش. رو به سکوت میرود و دوباره جان میگیرد‌. من هم به این فکر میکنم که چطور باید از اینجا دور شوم و خودم را در ماشینم پرت کنم و بخاری را روشن کنم. از او و ویلای وحشتش دور شوم و تمام روز‌ را به این فکر کنم که هرگز پا به این دنیای عجیب نگذاشته ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برق طوسی نگاهش در تاریکی چشم‌هایم را میزند. یک لحظه لامپی بالا‌ی سرم چشمک میزند و بعد یک حاله‌‌‌ای پررنگ از روشنایی اطراف را پر میکند. نگاه او در همان فاصله کل صورتم را خیره مینگرد. بزاق دهانم رو قورت میدهم. او دست آخر دست از این بازی نگاه‌های بی‌معنا برمیدارد و یک گام فاصله میگیرد و من اجازه میابم که تنها یک نفس عمیق بکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حرف گوش کن شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه میفهمم که هنوز آن سیگار نیم سوخته را میان انگشت شست و اشاره‌اش نگه داشته. وقتی از آن کام میگیرد سیگار بیشتر میسوزد و دود اطراف چهره‌اش را پر میکند اما پیش از اینکه خودم را از او جدا کنم تصویر چشم‌هایش در میان دود خیره‌تر از همیشه به‌نظر میرسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا یعنی چی این دیار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایم را بر روی هم فشار میدهم. خودم را مشغول نگاه کردن به تلفن نشان میدهم. شماره‌ی عسل را میگیرم و گوشی را به گوشم میچسبانم. صدایش چنان گرم و آرام است که انگار همین لحظه با آن چشم‌های خمار و عجیب من را ننگریده است. چه باید میگفتم که افرادی مانند او را هرگز درک نمیکردم. چشم‌ها و حرف‌های ضدونقیض. تظاهر کردن به آنچه که نیستی. پیش‌تر او را دیده بودم که چطور مهره‌ها را بر روی صفحه‌ی شطرنج حرکت میدهد انگار که همه چیز را در مشت دارد اما در نهایت به من باخت. به من که برخلاف او اصلا در این جهان جایی نداشتم و او هرگز نمیتوانست قبول کند که به یک انسان عادی باخته بود. پس این مزخرفات بی‌معنا را بر زبان می‌آورد. کسی مانند او به بیماری ناشناخته دچار بود که هرگز درمانی برایش وجود نداشت. در جهان او حقیقت آخرین چیزی بود که ارزش شنیدن داشت. او میخواست در جهانی مهره‌ها را براند که حتی جهان او نبود‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یعنی پیدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم را هرگز چنین نشنیده بودم. انکار هزار وزنه‌ی چند صد کیلویی به تار‌های صوتی‌ام متصل بود که صدایی اینطور خسته و ناآرام داشتم. او بلافاصله با لحنی از خود راضی پاسخ میدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه اسم مزخرفی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست دارم با مشت به صورتش بکوبم. اما تنها دندان‌هایم را روی هم میفشرم و به این فکر میکنم که عسل احمق تا کی میخواهد من را در این سرما نگه دارد و به تلفن لعنتی‌اش بی‌توجهی کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گفتم نگهش دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگار را در زیر کتونی‌هایش له میکند و صورتش را بالا می‌آورد. نفسش به حالت بخار اطراف صورتش پراکنده است. چرا من را رها نمیکرد تا به خانه برگردم؟ چرا من را با این شب دیوانه و بی رحم تنها نمیگذارد‌. خدا او را هم لعنت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه غلطی کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینبار تقریبا فریاد میزنم. دست‌هایی مشت شده‌اند‌. گوشی را در جیب کیفم پرت میکنم. او با صدای بلند میخندد. شبیه به قهقهه است. انگار از حرص دادن من لذت میبرد. شاید میخواهد عقده‌ی باختن خود را در بازی خالی کند. از مردمان بیماری‌ چون او هیچ چیز بعید نبود. انجام چنین کارهای‌ غیرانسانی که در سرشت عجیبشان نهاده شده بود یک عادت از سر شوق بود. نپذیرفتن حقیقت‌ها و بافتن خیالاتی که خود به باورشان علاقه داشتند. این مرد تغریبا به جنون دچار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گفتم تا وقتی حرفم با تو تموم نشه نیاد پایین. هاوش نگهش داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هاوش غلط کرده با تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر حوصله‌ی مزخرفاتش را نداشتم. من بازی را برده بودم پس حالا این من بودم که حد و مرز را مشخص میکردم. میتوانست هر چقدر که میخواهد ادای بچه رئیس‌ها را در بیاورد برای من یک بازنده بود. من هم قوانین خودم را داشتم. نباید جرئت میکرد که پا روی دم من بگذارد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌اش به قهقهه مبدل میشود. دستش را به دیوار تکیه میدهد و شانه‌هایش میلرزند. درست حدس زدم. روان‌ پریشی او مغزش را هم از کار انداخته بود. مردک مجنون جرئت کرده بود من را با دوستم تحدید کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی قهقه‌هایش به پوزخند و بعد یک لبخند کوتاه مبدل میشود به این فکر میکنم که شاید بهتر باشد که کیفم را محکم بگیرم و از این جهنم پا به فرار بزارم. هر کجا که باشم از کنار او بودن امن تر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جالبه، هنوزم قبول نمیکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم‌هایم چنان درهم میکشم که پوست صورتم به گزگز می‌افتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی میگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باختنتو دختر. مطمئنم تو به باختی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک بار به آرامی نفس میکشم. کاش میتوانستم صورتم را روی مغزش فرود بیاورم. اما آن نگاه سرد و خاکستری تمام اعتماد به‌ نفسم را به آتش کشیده. به سختی باقی‌مانده‌اش را جمع میکنم و در چشم‌هایش زل میزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمی‌فهمم چه مزخرفاتی داری میگی. من بردمت بدون هیچ تقلب و جرزنی‌ای. من به تو بردم. پس به جای اینکه اینقد مقاومت کنی فقط با واقعیت روبه روشو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دستش را از جیب بیرون می‌آورد پاکت سیگار را در آن دارد. یک نخ بیرون میکشد و حتی وقتی دست‌هایش را برای مهار باد جلوی سیگار گرفته باز هم خیره من را مینگرد‌. لعنت به آن نگاه عجیب و خاکستری که هر چه برای ایستادگی و غرور از دیگران آموخته بودم را بر باد میدهد. شبیه به باران پاییزی سخت و کوبنده است و همه چیز را پس از خودش به یک ویرانی عمیق میکشد. روحیه‌ی جنگ‌آوری من را هم همینطور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ثابتش میکنم. امشبو یادت بمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانم را جسورانه به سمت صورتش میبرم تا آن سیگار کوفتی را از میان لب‌هایش بیرون بکشم. اما او مانند همیشه زرنگ است. صورتش را عقب میکشد و تنها نیشخند نرمی را روانه‌ی چهره‌ی برافروخته‌ی من میکند. از خشم میلرزم اما افکار به هم ریخته‌ام را سامان میدهم تا خشمم را بر سرش هوار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو حالت خوش نیست. نمیفهمی داری چه مزخرفاتی سر هم میکنی آقای سرفراز. اگه همین الان نزاری عسل بیاد زنگ میزنم به پلیس میفهمی؟ فک کنم فهمید باشی که دیگه این رفتارا رو تحمل نمیکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخند تمسخر آمیزش با هر کلمه‌‌ای که بر زبان می‌آورم پررنگ تر میشود. انگار از تقلای من برای زنده ماندن در بازی کثیفش نهایت لذت را میبرد و من از خودم خشمگینم که چرا به مردی مانند او با این جنون وصف‌ناپذیر اجازه داده‌‌ام که از خشم و ضعف من لذت ببرد. کام عمیقی از سیگارش میگیرد و دودش را درست به سمت من فوت میکند. هنوز همان نگاه خاکستری و کاوش گر را دارد. انگار نه انگار که امشب او شرط را به من باخته است و قلمروی شکست ناپذیرش نابود شده است. با غرور و رضایت من را مینگرد‌ اما نمیدانم که این رضایت از چیست؟ مثلا از پرخاش‌هایم؟ یا از از آسیب‌پذیر بودنم در برابر او؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_زنگ بزن. دوست داری اصلا خودم زنگ بزنم‌ ها؟ آخرش حق با منه خوب بلدم اینو ثابت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیتواتم تشخیص دهم که دارد میخندد یا حرف میزند. اما هر چه که هست سیبک گلویش جابه‌جا میشود و من را وسوسه میکند که دست مشت شده‌ام را بر روی صورت خوش ترکیب‌ و زیبایش فرود بیاورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فک کردی چون پولداری همه چی داری؟ برو پز این سر و وعضتو به کسی بده که خریدارش باشه. من اگه بدونم حق با منه اینو ثابت میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانم او در نگاه من چه میبیند که قصد نداشت خاکستری‌هایش را از من دور کند. بازی نگاه کشدار و سکوت عمیق ادامه میابد تا جایی که صدایی گام‌های پاشنه بلندهایی غریب را از دور میشنوم. عسل از آن دروازه‌ی سلطنتی به بیرون گام میگذارد و نفس‌لرزانش را با بخار اطراف صورتش رها میکند. چشم‌هایش لحظه‌ی اول من را میبیند و به سمتم پا تند میکند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آغوش گرمش من را از جهان مردی استوار با نگاهی خاکستری و کوبنده جدا میکند. عطر گرم و دخترانه‌ی او مغز معیوبم را کمی آرام میکند. شدیدا به این گرمای آغوش نیاز داشتم آنهم در این لحظه که از ترس به خود میلرزیدم. پلک های داغم را بر روی هم میفشرم شاید تنها یک گام به رهایی یا خانه نزدیک تر شده باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اذیتت که نکرد؟ حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض در لای کلماتش آشکارا آزارم میدهد. سرم را به علامت نفی تکان میدهم. موهایم کمی به‌هم ریخته‌اند. حال که او را در آغوش کشیده‌ام موهای به هم ریخته‌ام دیدم را حتی بیشتر تار کرده‌اند. اما هنوز هم او را میبینم که نگاهش اینبار دچار به تاسف و غمی عمیق است. شاید هم من اینطور میبینم. آن نگاه خاکستری در قامت مردی عجیب هرگز نمیتوانست از کالبد آنچه بود خارج شود. برای یک لحظه تلاقی نگاهمان ادامه میابد و او نگاهش را میگیرد و سیگار را در میان‌ لب‌هایش میگذارد و دست در جیب از ورودی ویلا میگذرد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو چی خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام سر تکان میدهد و با التماسی آشکار دستم را میگیرد و من را به سمت خروجی این جهنم هدایت میکند. گام‌هایمان هم قدم هستند او سوال میپرسد و من از جواب دادن طفره میروم. تا جایی که خودم را از او جهنم باشکوه بیرون بیندازم و با پاهایی لرزان سوار ماشینم شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل عاقل تراز آن است که اجازه دهد با آن رنگ و روی پریده پشت فرمان بنشینم. داوطلب میشود و با نگرانی هر از گاهی وقتی دستش به دور فرمان حلقه است من را مینگرد. او دقیقا سه بار به من میگوید که متاسف است. من اما به صدای موسیقی بی‌کلام در ماشین گوش میدهم و سرم را به پشت تکیه میدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک‌های داغم را بر روی هم فشار میدهم به امید اینکه شاید بتوانم تنها کمی بخوابم اما تصویر چهره‌ای که دیده‌ام ذهنم را به خود مشغول کرده. مغز بیچاره‌ و نیمه سوخته‌ام به حرف‌های عسل بی‌توجه است. به نم اشک در گوشه‌ی چشم‌هایش یا به دستان لرزانش یا کلماتی که از روی تاسف برای توضیح شرایط به من میگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من سکوت میکنم و به صدای حرکت‌ انگشت‌هایی هنرمند بر روی کلاویه‌های سیاه و سفید پیانو گوش میدهم. این موسیقی را بسیار دوست داشتم. آرامش خاصی داشت که من را از منجلاب لعنتی افکار زننده‌ام تنها کمی دور میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باورم نمیشه بردیم. یه لحظه فکر کردم ممکنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را با با جدیت قطع میکنم با اینکه آرامم اما صدایم با هشداری زننده او را خطاب قرار میدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حواستو جمع کن. دفعه‌ی بعدی که تو همچین جایی گیر افتادی به جای اینکه به فکر نجاتت باشم، به مادرت زنگ میزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل لب‌هایش را غنچه میکند و زیر لب غرغر میکند. میدانم که چقدر خوشحال است. مطمئن نبودم اما یکبار به من گفت که یک نفر از آن اکیپ مجحول‌الحال را دوست میدارد. شاید آمین باشد یا شاید هم یک نفر دیگر برای من مهم نیست. اما امشب به کام او خوش بود. هم شرط را برده بود و هم زمان زیادی را با پسری که احمقانه دوست میداشت گذرانده بود. اما به قیمت از دست دادن همه چیز دوستش. از همه مهم تر غرور من بود که هرگز نمیتوانستم آن را با هر مقدار پولی که بدست می‌آوردم بخرم. پس هنوز هم در نظرم او جرم نابخشودنی‌ای مرتکب شده بود. اما امشب در حالی نبودم که به او بگویم دقیقا چه غلطی کرده است‌. با خود گمان میکردم که همین امشب را باید اجازه دهم در خیال پیروزی واهی خود خوش باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ما فقط بیست و سه سالمونه عسل. دوباره اینو تکرار نمیکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه او جلوی پارکینگ آپارتمان کوچک و چند طبقه‌ی ما ایستاده است. در را با ریموت باز میکند و بدون اینکه به روی خودش بیاورد اصلا به او چیزی گفته‌ام ماشین را به جایگاه خودش هدایت میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من نگاهی به طلوع درخشان خورشید در اطراف می‌اندازم. دیگر اثری از شب زمخت چندی پیش نیست. گمان میکنم که مدتی پیش او را در نگاه خاکستری آمین رها کرده و به جلو گام نهاده باشم. پرتو‌های گرم خورشید را نمی‌بینم اما گرمای مطلوب و نور زیبایش به من میگوید که کارم خوب بوده. یک روز دیگر را به تنهایی دوام آورده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی از ماشین پیاده میشوم. پارکینگ بدقواره و بلند بالا چشمم را میزند. نور خورشید از لای حسارهای آهنی یک هواخوری در چند قدمی‌ام به داخل سرک میکشد و تنها تکه‌ی کوچکی از تاریکی را ناپدید می‌سازد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی گند نا و کپک حالم را به هم میزند. آثار شست و شوی بی‌فایده‌ی دیشب همه جا قابل رویت بود. از زمین مرطوب گرفته تا بوی گند مایع طرف‌شویی که حتی لیزی بیش‌ از حد زمین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل در ماشین را به آرامی میبندد. کنارم می ایستد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هنوز خشک نشده. دیروز عصر شستن پارکینگو‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها سر تکان میدهم. صدایش در فضای تو خالی میپیچد و انعکاسش به سمتم برمیگردد. هم قدم به او خودم را به آسانسور میرسانم. این یک موهبت بزرگوارانه بود که پس از شش ماه آزگار زندگی در اینجا، موفق شده بودیم صاحب خانه را مجاب به نصب آسانسور کنیم‌. برای منو عسل مانند یک پیروزی بزرگ بود. پیرمرد از روز اول پایش را در یک کفش کرده بود که باید خود را با شرایط وقف دهید. دست کم هشتاد سال داشت و همیشه با عصا راه می‌رفت مرد ریزبین و چابکی بود برخلاف ظاهرش که او را موجودی بی‌آزار و مظلوم نشان میداد. هر ماه دقیقا سر وقت یک بار به من و یک بار به عسل زنگ میزد تا از وضعیت اجاره خانه اطمینان کسب کند. هر چند به بهانه‌ی همین آسانسور زهوار در رفته توانسته بود مقدار زیادی به کرایه بیفزاید. راستش این برای او هم یک پیروزی به حساب می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سوار آسانسور میشوم دستم را به میله‌ی سردش تکیه میدهم. سرما به پوستم میرسد و لرزشی نامحسوس در تنم ایجاد میشود. جعبه‌ی فلزی حین حرکت کردن بین طبقات با چنان شدتی تکان تکان میخورد که کم مانده تمام محتویات معده‌ام را یکجا بالا بیاورم‌. اما به جایش تنها کلمات رکیکی را درباره‌ی عزت‌مند آن پیرمرد سخت جان در ذهنم تکرار میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل دکمه‌ی واحدمان را فشار میدهد و درها به زودی روبه روی‌ من باز میشوند و من با اندک توان باقی مانده‌ی پاهایم خود را از آن فضای تنگ و تاریک به بیرون پرتاب میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او در را با کلید باز میکند. کلید به زحمت درون قفل زنگ زده و سخت میلغزد اما حتی با مهارت عسل هم باز نمیشود. او زیرلب بدوبیراهی میگوید و پلک‌های خسته‌اش را روی هم فشار میدهد. گمان میکنم که میدانم به چه چیزی فکر میکند، احتمالا امیدوار است پیش از اینکه با خشم جسور در چشم‌هایم کاری دستمان بدهم این در کوفتی باز شود. او دست‌های عرق کرده‌اش را با پارچه‌ی مانتویش پاک میکند. دوباره قفل را در کلید میچرخاند و در نهایت با صدای کوتاهی باز میشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌ حبس شده‌ام را رها میکنم. دیگری خبری از ان چشم‌های خاکستری و بیمار گونه نیست. آنها رفته‌اند و همینطور غبار دود و حاله‌ی مسخ کننده‌ی اطرافشان. من مانده‌ام و عسل و این آپارتمان نیم متروک و خالی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتونی‌هایم را از پایم در می‌آورم و آنها را در جاکفشی چوبی گوشه‌ی پذیرایی میگذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیفم را روی کاناپه‌ی تک نفره پرت میکنم و به سختی به سمت اتاق خواب کوچکم میروم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالت خوب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل لیوان آب در دستش را در سینک میگذارد و دو قدم جلو می‌آید. نفس‌هایم شبیه به همیشه نیست. قلب بیچاره‌ام در سینه بیقراری میکند و حتم دارم که دارم در آتش میسوزم. اما علتش را نمیدانم شاید فشار عصبی بوده باشد، شاید هم چیز دیگری ، شاید هم شخص دیگری که نمیخواهم حتی به احتمال لعنتی‌اش فکر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل بازویم را در انگشتان کوچکش اسیر میکند. در چهره‌ی رنگ و رو رفته‌ام دنبال آثاری میگردد که حتم دارم هرگز نمیخواهد ببیند. به سختی بزاق دهانم را قورت میدهم و از نگاه کردن به چشم‌های روشنش طفره میروم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالم خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرگز دروغ‌گوی خوبی نبودم. حقیقت این است که وقتی از مرزهای تعیین شده‌ی کسی پا فرا بگذاری و جسارت دانستنش را در خود بیابی. یک روز خواهی دید که دیگر مرزی میان تو و او نیست. من حتی اگر میخواستم هم نمیتوانستم به عسل دروغ بگویم‌. چشم‌های بیچاره‌ام گواه همه چیز بود و وقتی او برای اولین بار حال من را به خوبی نظاره کرد این را فهمید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نیست، منو ببین. اون عوضی کاری کرده نکنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه ، نه عسل هیچی نشد. یکم حرف زدیم اون بهم فت تقلب کردم منم قاطی کردم و بحثمون شد. اعصابم الان داغونه، میشه بزاری برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمله‌ی آخرم شبیه به فریاد است تا خواهش. میدانم که تند رفته‌ام جابه‌جا شدن سیبک گلو و مردمک چشم‌هایی که دیگر از دیدن من فرار میکنند به من میگویند که نباید اینکار را میکردم او هیچ تقصیری نداشت. فقط میخواست با دوستش احساس همدردی کند. اما من مقصر بودم که اینطور بر سرش فریاد کشیدم، دستم را از دستش بیرون میکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_متاسفم ، من نمیخواستم سرت داد بزنم. امروز روز افتضاحی بود، منم سرم درد میکنه میرم بخوابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از او رو میگیرم، گام‌های خسته‌ام را به سمت اتاق کوچک تند میکنم صدایش را از پشت سرم میشنوم، به رگه‌هایی از بغض آغشته است و شاید تمنایی بی‌جان، نمیدانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مطمئنی؟ چیزی نشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت او برنمیگردم میترسم در مواجهه با نگرانی و پریشانی او دست از دروغ گفتن بردارم. او نمی‌داند که تغریبا امشب از درون فروپاشیدم. او تنها میداند که یک دوست خوب و فداکار دارد که بخاطرش در بد دردسری افتاده، و کاش که هرگز نفهمد این درد تا به کجای جانم را سوزانده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبم عسل ، نگران نباش فقط یکم ازت عصبانیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دیگر چیزی نمیگوید اما من صدای نفس‌های بی‌قرارش را میشنوم یا نگرانی‌ای که از چشم‌های عسلی‌اش پیداست. وقتی به اتاق میرسم تنها میتوانم یک نفس عمیق بکشم. خانه برای من امن‌ترین جای دنیا بود. بر روی تخت دراز میکشم. کتابخانه‌ی محبوبم را در یک کمد کوچک جا داده بودم‌. تنها توانستم بهترین کتاب‌ها را با خود بیاورم و همیشه دلتنگ آن جلدهای به جا مانده در خانه‌ی پدر بزرگ بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خانه‌ی کودکی هایم همه‌ی اساسیه‌ام همین کتاب‌ها و چند دست لباس بودند‌. به جای لباس‌های محدود من عسل همه‌ی کمد دیواری‌ها را با سلیقه‌ای وسواس گونه پر کرده بود. او میگفت که من نسبت به همه‌ی چیزهای زیبا، زیادی بی‌تفاوت هستم. دختری که لباس‌های جشن پف پفی دوست ندارد و تلاشی برای کشیدن خط‌چشم های خیره‌کننده نمیکند‌. همان چند دست لباسی هم که داشتم رنگ‌های سرد و خنثی بودند. اما عسل عاشق صورتی و رنگ‌های دخترانه بود. این ترکیب عجیب اتاق ما هم نتیجه‌ی تفاوت اخلاقیمان بود. اما باز هم با هم دوست شده بودیم. چرا که او تنها هم اتاقی من بود و شاید تنها کسی که قصد داشت پای سکوت و بهانه‌‌‌ گیری‌های من بنشیند. برای من همیشه مادر و پدربزرگ بودند و تنها هم بازی کودکی‌هایم داراب بود که تنها چند سالی از من بزرگتر بود. با اینکه پسر عمویم بود اما هیچ کم از برادر نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من همیشه دختر منزوی و تنهایی بودم. هرگز برای پیدا کردن دوست تلاشی نکرده بودم و قصد اینکار را هم نداشتم. حقیقت این است که هیچ کودکی هم حاضر نبود با منی که به جهانش تعلق نداشتم دوستی کند. عسل اولینش بود، کنجکاوی بی‌حد و مرز او برای دانستن آداب دنیای من باعث شد که شکاف میان ما کم‌کم کوچک و در نهایت ناپدید شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تخت چنان گرم و نرم است که برای مدت‌ کوتاهی افکار به هم ریخته‌ام را سامان میدهد. تنها فرصت میکنم لباس‌هایم را با یک دست لباس خانگی عوض کنم. گرمای تخت پلک‌های تب دارم را به هم نزدیکتر میکند. لحظه‌ی آخر صفحه‌ی موبایلم روشن میشود یک پیام سه کلمه‌ای از شماره‌ای ناشناس برایم آمده‌ بود کوتاه و مختصر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدانستم که صاحب چشمان خاکستری مجنون است. این را از اولین پیامش میفهمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو تقلب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و لحظه‌ای بعد یکی دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_قبولش کن، دیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن در دستم سر میخورد و من پلک‌های گرمم را رها میکنم تا من را به سمت دنیای رهایی در خواب هدایت کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل تمام سس رب گوجه‌ی تند را بر روی ساندویچ فلافلش خالی میکند و با ولع از آن گاز میگیرد. چشم‌هایش را با لذت روی هم میفشرد و از روی رضایت با لبخند سرش را تکان تکان میدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو چرا نمیخوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لپ‌هایش را را با غذا پر کرده. مطمئن نیستم اما ظاهرا او با آن دهان پر چیزی شبیه به این را گفته است‌. من به صندلی تکیه میدهم، غذا از گلویم پایین نمیرفت. حالت تهوع بدی از دیشب به جانم افتاده بود که بی‌خوابی هم به آن دامن زده بود. یک کلکسیون از انواع درد و مرز بودم که با این حال بد مجبور به دانشگاه رفتن هم بود. میان دختر پسران شاد و شنگول ، در سلف نشسته بودم و غذا خوردن عسل را تماشا میکردم. همه‌ی سعیم در این بود که صدای هیاهوی جمعیت را نادیده بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی سوختگی و روغن مانده بینی‌ام را پر کرده بود، تنها راه خلاص شدن از آن هم این بود که عسل را مجبور کنم غذای عزیزش را جای دیگری میل کند‌‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبه گرسنم نیس... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه صدای جیغ خفه‌ای را از جایی پشت سرم میشنوم، وقتی به سمت صدا برمیگردم، دو چشم خاکستری و تب دار نگاهم را شکار میکنند. خاکستری و سرد. چند تره از موهایش بر روی گوشه‌ای از پیشانی‌اش پخش شده‌اند. دست‌هایش را در جیب شلوار جینش فرو کرده و آستین‌های کت لی‌اش را تا روی ساق دست تا زده. برق ساعت گران قیمتش چشم‌هایم را میزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او در یک لحظه همه چیز را گذری نگاه میکند. اما دست آخر تصمیم میگیرد که بر روی نگاه بهت زده‌‌ی من ایستادن کند‌. لعنت به او که نفس را در سینه‌ام نگه میداشت. دوست نداشتم باور کنم از این نگاه و این خونسردی برنده ترس دارم. اما حقیقت همین بود، این مرد مرموز برای مانند شمشیری دولبه بود که هرسویش می‌ایستادم، دست آخر زخمش را بر روی جسم نحیفم میزد. چه آن شب در ویلای لعنتی و چه حالا در سلف دانشگاه و میان این همه آدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گام‌های بلندش را به سمت من سوق میده. کاش همانجا می‌ایستاد که من تاب نداشتم دوباره با آن نگاه سرد و تب دار پیکار کنم. کاش نیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باز چه غلطی کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گمان میکنم که فرصت میکنم تنها همین سه کلمه را از میان لب‌هایم به هم دوخته‌ شده‌ام بر زبان بیاورم. عسل بیچاره غذایش را روی میز میگذارد و مسخ شده درست کنار من می‌ایستد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هیچی بخ.. دا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سر او دو جوان آشنایی که در آن شب بخصوص فرصت آشناییشان را نداشتم از ورودی سلف داخل میشوند. دقیقا به یک شکل لباس اسپرت سرتاپا سیاه پوشیده‌اند. یکی مدل مو‌های کمی بلندی دارد و دیگری مدل‌مویی ساده‌. چه بخت برگشتگی‌ای!چه بدبختی‌ای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا جوابمو ندادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبیه به سوال نیست. او دوباره از این لحن استفاده کرده بود سوال میپرسید اما داشت حقیقتی که به مزاقش خوش نمی‌آمد را تنها بازگو میکرد. جرئت نمیکنم دوباره با او چشم‌ در چشم شوم. خوب میدانم که شاید دیگر راه برگشتی برایم نباشد. در پاسخ به او رویم را برمیگردانم و با چشم و ابرو به عسل هشدار میدهم که باید دممان را روی کولمان بگذاریم و از اینجا برویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من کیفم را چنگ میزنم و بی‌توجه به مردان که شبیه به گله‌ی گرگی اطراف ما دو نفر را گرفته بودند از کنار او میگذرم. مچ دستم همان لحظه اسیر دست او میشود. نه آنقدر محکم که آثار درد در چهره‌ام پدیدار شود و نه آنقدر رها که فرصت رستن از دست او را داشته باشم. او میداند چه کند تا من را از نقطه ضعفم بسوزاند. میداند چقدر از کنترل یا تحقیر شدن بیزارم از قصد اینکار را میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را با ضرب عقب میکشم، او به نرمی به سمتم خم میشود ، گرمای نفس‌هایش پیش از افکار به سمتم هجوم می‌آورند. دقیقا یک دم و یک بازدم، تقلا هایم در برابر او بیفایده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هنوزم اجازه ندادم‌. صبر کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همهمه اطرافم را پر میکند. صدای جیغ دختری را میشنوم که بر روی سینه‌ی پسر کنارش میکوبد و با چشم‌هایش اشاره میکند که احمق خان یادبگیر. چند پسر اطرافم دست به تلفن میبرند. و با خنده به ما دو نفر اشاره میکنند. دوست دارم تمام حال بد دیشبم را بر روی صورتشان بالا بیاورم‌، سرم کمی گیج میرود به سختی به خودم زحمت می‌دهم به دست متجاوز او تکیه ندهم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یه عکس بگیرین انگشتاتونو خورد میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلهله به سرعت خاموش میشود و برای من یک بازی نگاه کشدار ادامه پیدا میکند. در چشم‌های خاکستری او چیزیست که دوست دارم از نگاه کردنشان دست بردارم. اما او برعکس این فراری شدن نگاهم تا می‌تواند جسارت را در چشمانش میریزد. سعی میکنم جدا شوم، سردی در چشم های تب دارش در گرما آتشم میزند‌ و باز هم خدا او را لعنت کند که به کل حس ناتوانی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستور است تا خواهش او دیگر به این هدایت کردن مهره‌ها در قلمرویش عادت کرده است. من هم چاره‌ی دیگری ندارم من هم خاص نیستم. میخواهم فرار کنم تا به کلاس درس بعدی برسم و خودم را با جزوه و کاغذها خفه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گوشیمو چک نکردم‌‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دروغ بود دیگر، او که در ذهن من زندگی نمیکرد. چه میدانست حقیقت و دروغم چه تفاوتی دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولم کن دیگه‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او یک تای ابرویش را بالا میدهد. عسل به سمت من گام برمیدارد بیچاره در همین ابتدا تنش به لرزه در آمده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولش کن دیگه ، ما شرطو بردیم حق نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هاوش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئنم که فریاد زده. پلک‌هایم را با وحشت روی هم میفشرم. خیلی زود عسل در مبارزه با دست‌های توانمد مرد هاوش نام تسلیم میشود و بر جای خود میخکوب می‌ماند. کاش اصلا قصد نمیکرد که من را از دست این شیطان رجیم نجات دهد، او تنها خود را مانند اسیر دست شخص دیگری کرده بود. حالا هم فقط صدای تغلاهایش را میشنیدم، در برابر او هاوش به قدری قدرتمند بود که جسم نحیفش اصلا به چشم نیاید. آخر هم تسلیم میشود، هاوش هم حتما از این پیروزی بسیار خرسند است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چک نکردی نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک تای ابرویش را بالا داده. مچم را به آرامی رها میکند با نفرت از او نگاه میگیرم مچ دردناکم را پشت کمرم پنهان میکنم تا مبدا او دوباره هوس به اسارت کشیدنش را عملی کند. وقتی دوباره به او نگاه میکنم نگاهش کاملا مشتاق و خیره است. دست‌هایش را دوباره به درون جیب‌هایش فرو کرده و با برقی از نیشخند که درون چشم‌هایش تجلی یافته من را نظاره میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اگه الان قبول کنی باختی، عذرخواهیتو میپذیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش شبیه به نسیمی برنده است. خشک و خنک و خدا او را لعنت کند که دارم از سر تا پا میلرزم و تن بیچاره‌ام تاب تحملش را ندارد. سخت است که به نفس‌های بریده بریده‌ام مسلط شوم و سخت تر آن است که نگاه برنده‌ی او را تقلید کنم و پاسخ دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من تو رو بردم، اشتباهی نکردم پس عذرخواهی‌ایم در کار نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه سکوت میانمان برقرار میشود، نکاه برنده‌ی او آن مه غلیظ خاکستری رنگ که همه چیز را اطرافش به سرما و یخ زدگی دچار میکند آرام میشود، آرام و نرم و من فکر میکنم که شاید بازی با او را در همین لحظه‌ی کوتاه برده باشم. عسل هم مانند من دست از تقلا برداشته. همه چیز در صدای‌ نفس‌های او خلاصه میشود جهان می‌ایستد و او بار دیر صورتش را ه سمت من میکشاند. نفسش چنان داغ است که کم مانده از صورت آتش بگیرم و تا مغز استخوان پودر شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو بازی رو باختی دیار، شبیه اسمته، پیداست. میتونی ببینیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنایه‌اش قلب کوچک و بیچاره‌ام را میفشرد. پرده‌ی اشک دیدم را تار کرده اما قسم میخورم که آثاری از رضایت این تسلط بیمارگونه را در چهره‌اش میبینم. نفس‌های نامنظمم یکی در میان شده‌اند کاش میتوانستم آب دهانم را بر روی صورتش بریزم اما حقیقت این است که هنوز چنین جسارتی را پیدا نکرده‌ام حتی با اینکه بازی را به او برده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دستم را رها میکند. به نرمی و اینبار با تجلی یافتن لبخندی بر روی لبش چنان این کار را میکند انگار که من موجود ضعیفی هستم که به دست توانمند او تکیه کرده بود. هر چند که همین بود من کم مانده بود همینجا از حال بروم‌ و روی دست عسل بیفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونی من از بازی خوشم میاد. اما قوانینو من تعیین میکنم. اگه یه دستو باخته باشم دوباره بازی میکنم. میزو هر جور بخوابم میچینم حریفو هر طور بخوابم به بازی میگیرم میفهمی؟ من همه چیزو تعیین میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم میرود، بی سر و صدا و با همان حالت حفظ شده‌ در چهره‌اش قدم‌های منظمش به سمت خروجی تند میشوند و پس از او هاوش هم عسل بیچاره را رها میکند و در میان جمعیت گم میشوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من میمانم و قلبی تپنده. نگاهی لرزان و دردی عمیق درون سینه‌ام که از چشم‌های خاکستری به جا مانده بودند. وقتی میرود تازه قطره اشکم فرو میریزد، گرم است و جسور. اما هنوز هم میدانست نباید جلوی آنها غرورم را خدشه دار کند پس منتظر این سکوت وهم‌انگیر پس از حادثه ماند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پچ پچ‌ها گوشهایم را پر میکند. نگاه‌هایی سرشار از شک و بهت و شاید هم حسادت. نمیدانم و برایم مهم هم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست عسل را میگیرم و از آن سلف لعنتی بیرون می‌آیم. او مانند کودک بیچاره‌ای بی حرف من را دنبال میکند تا به فضای آزاد در بیرون دانشگاه میرسیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سبزه‌های تر زیر پایم له میشوند اما من به من اهمیتی نمیدهم. وقتی به جایی میرسم که همه چیز در سکوت فرو رفته و هیچ چشم مزاحمی اطراف نیست میگویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو کاری نکردی نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او بغض کرده من را مینگرد. سیبک گلویش جابه‌جا میشود اما فقط صورتش را به علامت نفی تکان میدهد. دلم به حال او هم میسوزد به حال چشم های عسلیش که در ناراحتی غرق شده‌اند. او چه اشتباه بزرگی کرده بود با دل سپردن به آن احمق از خود راضی. چقدر حیف بود این دختر برای دوست داشتن او.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عسل ببین ، منو و تو همین چند سال اندازه یه عمر واسه هم رفیق بودیم. همیشه کنار هم بودیم مگه همینطور نبود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای بی رحم اطرافم را به درون ریه‌هایم میفرستم. سخت و خشن است ، اما نه به خشنی مردی که چندی پیش دیده بودم، آثار وحشت از او هنوز در چهره‌ام پدیدار بود این عرق سرد بر روی پیشانی و پریشانی دردناکی که زمین گیرم کرده بود. در سکوت از او خواهش میکنم با چشم‌هایی خیس که هنوز آثار گریه را در خود دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عسل تو کاری کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه بخدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر او را نمینگرم. این بازی لعنتی را همینجا تمام میکردم. میدانستم ته دلش هنوز بابت دیشب از من آزرده خاطر است. حق داشت قرار نبود او را اینطور آزار دهم. او تقصیری نداشت فقط احمقانه عاشق پسر محبوب دانشگاه شده بود. تا جایی که خود را مجبور کند نیمه شب بیخبر از من خانه را به مقصد رقاص خانه‌ی شوم او ترک کند و با یک بدهکاری بزرگ من را خبر کند‌. او اشتباه کرده بود اما من آموخته بودم با دوست واقعی باید چطور باشم. همان نگاه خواهشمند قبلی و بغض ظریفی که در گلویم سنگینی میکرد همان حالت را حفظ کردم اما دوباره در چشم‌هایش خیره نشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معذرت میخوام، هم برای دیشب هم برای حالا. تو تقصیری نداشتی من باهات بد رفتار کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هنوز هم سکوت میکند. من هم نمیدانم چه باید بگویم کم پیش می‌آمد که باید از کسی عذرخواهی میکردم. او لبخند میزند با اینکه اشک بر روی گونه‌اش جاری‌ شده و با اینکه میدانم غم بزرگی دارد. جمله‌‌ی بعدیم همه چیز را دود میکند. سخت و محکم درچشم‌هایش خیره میشوم و چیزی که باید بسیار پیشتر به او میگفتم را با بدون ملاحظه بر زبان می‌آورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باید دل از این پسره بکنی‌. میبینی تو چه مخمصه‌ای افتادیم؟ واییی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدس میزنم این درد بر زبان آوردن حقیقت برای او، بسیار سنگین بوده است که چنین شانه‌هایش را خمیده بودند. فقط سر تکان میدهد، اشک میریزد و صدای آب‌ بینی‌اش گوش‌هایم را آزار میدهد. برای بغل کردن او تردید میکنم اما اجازه میدهم این گرما وجود سرد و ساکتمان را گرم کند. او در آغوش من میگرید و من به نقطه‌ای در دور دست‌ها خیره شده‌ام. شانه‌های نحیفش میلرزند و هق‌هقش در میان آغوشم رو به نیستی میرود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درک نمیکردم که چرا زنان و دختران شایسته، همه چیزشان را تلف مردان بدرد نخور میکردند. وقتی عسل از علاقه‌اش به آن پسر گفت با خود گمان کردم که حتما سرش به جایی خورده. مردی مغرور و از خودراضی مانند او حقیقتا هیچ چیز برای لباختگی نداشت، هر چند که اینجا در این دانشگاه همه‌ برای دوستی با آن سه پسر سرودست میشکاندند، اما او هرگز در نظر من جذاب و خواستنی نبود. مردی بود بیمار و خطرناک و شاید هم نفرات‌انگیز، کسی که آنقدر شجاعت نداشت تا باختش به من را بپذیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی او از من جدا میشود، در چهره‌اش هنوز آثار غم مانده، چشم‌هایی غمناک و صورتی که از فرط گریه قرمز شده‌ است اما بیش از همه من صدای شکستن قلب بیچاره‌ی او را شنیده بودم که به سختی داشت تلاش میکرد از عشق اشتباهش دست بکشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه‌های خیره از همیشه آزاردهنده‌تر بودند. من و عسل کنار‌ هم می‌نشستیم. استاد که به سختی عصا چند‌گام برمیداشت، نگاهش تنها میان من و عسل در حرکت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودکار را در دستم گرفته بودم و هرچه میگفت را تند تند مینوشتم، دختری که روی میز کنار نشسته بود پچ‌پچ کنان با بدبینی به ما بدوبیراه میگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شنیدم اینا واسه پارتی چند شب پیش رفته بودن ویلای هاوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مداد را میان انگشت شست و اشاره‌ام میفشرم. پیرمرد بیچاره هنوز با آن لحجه‌ی افتضاح و لکنت زبانش کلمات را تکرار میکرد و به سختی طول تخته را با عصا می‌پیمود. عسل کنار من تند تند کلمات را یادداشت میکرد و خودش را به خوبی به آن راه زده بود. اما من صدای آزارهنده‌یشان را میشنوم. و میبینم که چطور با دست دهانشان رو پوشانده‌اند. به خوبی میدانم که آن احمقان بیمار در دانشگاه چقدر محبوبند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معلوم نیست، چه غلطی کردن که آمین اینقد عصبی شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به نظرت باهاش... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرواره‌ام را روی هم میفشرم. صدای تیریک تیریک استخوان‌هایم را میشنوم. دختر کناری به سختی آن همه ژلی که بر لب های گشادش فرو کرده بود پوزخندی تحقیر آمیز میزند و میگوید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره حتما دیگه، نماز که باهم نمیخوندن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست دارم بر روی صورت بادکنی‌اش تف بیندازم. وزوز‌هایشان تمامی ندارد. من موجودی چموش را درون سینه‌ام احساس میکنم که چنگ و دندان میکشد و قفسه‌ی سینه‌ی بیچاره‌ام را بر زیر پنجه‌هایش له میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دخترای خراب... ‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باید به هاکان بگم اینا چیکارن، بیخود تو دانشگاه ادای بچه مثبتا رو درمیارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مداد رو آرام بر روی کتاب زبان انگلیسی میگذارم و یک دم و بازدم عمیق نفس بیچاره‌ام را نگه میدارم و بعد رها میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگس‌های‌ مزاحم هنوز به وزوزشان ادامه میدهند، بی اختیار می‌ایستم. دیگر بیش از این نمیتوانستم به خونی که در چشم‌هایم میجوشید بی‌توجهی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مشکلی پیش اومده خانوم بخت‌یار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استا دستی به کله‌ی تاسش میکشد و با تعجب من را مینگرد‌. پیرمرد بیچاره نمیدانست کلاسش قرار است به میدان جنگ تبدیل شود، من بدون شمشیر هم هیچ کم از جنگجویان ایران باستان نداشتم. هنوز هم یک دختر سرکش بودم که برایم همواره غرور حرف اول را میزد.حال دو موجود موزی پایشان را بر روی خط قرمز‌های من گذاشته بودند، لبخند نرمی میزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله استاد یه موضوع کوچیکه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل بازویم را چنگ میزند با چشمان ملتمسش از من میخواهد که به آن دو رحم کنم، یا شاید هم میخواهد که بیش از این خودمان را در هچل نمیندازیم. احتمالا چشم‌های او حقیقت را میگفتند اما خشم عقل من را زایل کرده بود‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو قدم میان میز‌های ما فاصله است. محکم و سرد میگویم بی آنکه به چشمان از حدقه درآمده‌اش نگاهی بیندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به من گفتی خراب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر تار‌های زرد و بلندش را با عشوه پشت گوش میدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی میگی تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایم به پوزخندی تمسخر آمیز کش می‌آیند. در لحن کوفتی‌اش دروغی مزخرف پدیدار است که خونم را به جوش می‌آورد. دوستش قری به گردن میدهد و سرش را به علامت من چمیدانم تکان میدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برو بابا حوصلتو ندا‌...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای زرد قنارش‌اش از زیر شال بیرون آمده‌اند. انگشتانم ماهرانه به دور آنها می‌پیچند و دستم با قدرتی باور ناپذیر آنها را عقب میکشند. صدای جیغش با هین عسل در گوش‌هایم سوت میکشند. عالی بود، حال به او میفهماندم یک من ماست چقدر کره دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خراب منم..؟ ها؟ بنال بینم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این صدا را دیگر خودم هم نمی‌شناختم. شبیه به فریاد‌های یک دختر خشمگین نبود، من در برابر تقلاهای او که سعی داشت دست بی‌پروایم را مهار کند شبیه شبیه حیوانی درنده شده بودم. در پاسخ به او دست دیگرم برای سیلی بالا می‌آید و محکم به صورت داغش شلاق میزند. او ناله میکند. دوست احمقش جلو می‌آید، عسل به خونخواهی از من او را به عقب هل میدهد. کمرش به دیوار سرد میچسبد. دختره‌ی نصفه جان لبش را میگزد و خفه بر روی زمین می‌افتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیکار میکنی زنیکه؟ ولم کن وحشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لگد پرانی‌هایش آغاز میشود. به دست‌هایم چنگ میزند ،سوزش را احساس میکنم اما قدرت خشم بیشتر است. او را اصلا رها نمیکنم حتی محکم تر نگه می‌دارم. مانند خودش لگد محکمی به ساق پایش میکوبم، دختر از درد ناله‌‌ی خفه‌ای میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای فریاد‌های پسران و دختران را میشنوم. بعضی خنده‌هایشان را به سختی محار کرده‌اند بعضی تلفن به دست گرفته‌اند و بعضی تنها به بهت ما را مینگرند. دستم را با شتاب بالا میبرم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بگو گوه خوردم تا ولت کنم. بگو دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشمی وحشی درون صدایم است که مردمک‌های اشک‌آلود او را به تسلیم شدن وادار میکند. تنها سر تکان میدهد صدای عذرخواهیش در همهمه گم میشود. حال سرش را عقب میکشد تا دست دیوانه‌ی من او را رها کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بدجنسی فریاد میزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نشنیدم..؟ بگو گوه خوردم. بگو کی خرابه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ترق ترق کشیدن شدن عصای فضلی را روی زمین سرد میشنوم. بیچاره با آن پای لنگش هنوز میخواست خود را به سرعت به ما برساند و جلوی این فاجعه‌ی در حال وقوع را بگیرد. اما برای من دیر بود.دختر با ترس سرش را تکان میدهد بغض وجودش را به لرزیدن واداشته اما به هر زحمتی است میگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گوه خوردم، منم. من خرابم‌ ولم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را با شتاب به عقب هل میدهم. حتی یک لحظه‌ی دیگر برای چپاندن کتاب‌هایم در کوله و کشیدن دست عسل درنگ نمیکنم. همهمه بلندتر میشود. پسران با آن نگاه‌های دریده اطراف آن دو جانور را گرفته‌اند. استاد با نگرانی از احوالشان میپرسد. من و عسل با گام‌هایی بلند از بین آن جمعیت عبور میکنیم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل در را پشت سرش می‌بندد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نباید اون کارو میکردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حدی تند راه میروم که او برای رسیدن به من چاره‌ای جز دویدن ندارد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اتفاقا بهترین کارو کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را به حصار پله‌ها میچسبانم و پله‌های را با سرعت تمام پایین می‌آیم. عسل آنقدر از من عقب مانده که مجبور به فریاد زدن شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا که کتکش زدی فکر میکنی بیخیال بشه؟ از فردا بدتر آبرومون تو کل دانشگاه میره. ما خیلی از دانشگاهمون مونده. این چند سال میخوایم چیکار کنیم اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درپاسخ به او بندکوله‌ام را محکم تر چنگ میزنم به انتهای پله که میرسم کمی می‌ایستم تا او هم مسیر را پشت سربگذارد و هم‌قدم با من شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه ما چیکار کردیم که آبرومون بره؟ فقط از حق خودمون دفاع کردیم. تو رو نمیدونم ولی من قرار نیست جلوی اینا باخت بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل به سختی با من هم قدم است. صدای برخورد پاشنه‌های کفش‌های صورتی‌اش روی کف راه‌رو آزارم میدهد و بیشتر از آن توجیحاتش درباره‌ی صبر و کوتاه‌آمدن و مزخرفات دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به حیات درندشت دانشگاه میرسیم، استشمام هوا خنک و مطلوب بهاری مغز سوخته‌ام را کمی آرام میکند. وقتی به دوردست‌ها نگاه میکنم عطر شکوفه‌های بهار نارنج خشم فروخورده‌ام را کمی پنهان میکند و وقتی نفس میکشم، تصویر چهره‌ی بدجنسانه‌ی آن دخترک از دماغ فیل افتاده از جلوی چشم‌هایم پاک میشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_درختا رو نگاه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل حرف نیمه‌ تمامش را قطع میکند. مسیر نگاه‌ خیره‌ی من را دنبال میکند و به درختان سرسبز و بلند بالا خیره میشود. او هم مانند من مسخ میشود، و برای لحظه‌ای سکوت میانمان برقرار میشود و من فراموش میکنم که چندین تار از موهای طلایی آن قناری پرحرف را تنها با یک دست کنده‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه خوشگل شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی کمرنگ بر روی لب‌هایم مینشیند. گام‌هایم به آرامی به سمت گل‌های سفید و کوچک حرکت میکنند. عسل من را دنبال میکند، اما پاشنه تق تقی‌هایش یک لحظه متوقف میشوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وای دیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادکلنی گران قیمت و مردانه با عطر بهار نارنج‌‌ها درهم‌ آمیخته شده به فاصله‌ی یک پلک زدن خاطرات آن شب کذایی و صفحه‌ی سیاه و سفید شطرنج در ذهنم رنگ میگیرد. او با آن نگاه خیره و مسخ شده مهره‌ها را به بیرون صفحه هدایت میکرد و من میان مرگ و زندگی برای زنده بیرون رفتن از آن مهلکه به هر ریسمانی چنگ میزدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن گفتگوی ناخوشایند وقتی خورشید به سختی برای طلوع کردن قصد داشت به یاد دارم که او را چگونه صدا زده بودم. امروز هم اینجاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شلوار بگی تیره‌ای به پا دارد که با تیشرت و بوت‌های سفید و یک رنگش در تضاد است، اما قامتش را به جذابیت خیره‌کننده‌ای دچار کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که نگاهم با او برخورد میکند موجی از احساسات مختلف به درون قفسه‌ی سینه‌ام چنگ میزند. اضطراب ، نگرانی یا شاید یک احساس متفاوت دیگر که در این لحظه نمیدانستم چیست. او یک بار پلک میزند، دست‌هایش را در جیب فرو میکند و طوری به این بازی تلاقی نگاه ادامه میدهد انگار که دارد از یک منظره‌ی زیبای بهاری لذت میبرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیا بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست عسل را میگیرم و دورترین مسیر را از او و آن نگاه سنگینش انتخاب میکنم. صدای پاشنه‌ بلند‌های عسل و کتونی‌های من موسیقی ناهماهنگی‌ست که ظاهرا به گوش او خوش نمی‌آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وایسا، به هر حال داشتم میرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش مانند صاعقه به تن بیچاره‌ام برخورد میکند و من درجا خشکم میزند، بزاق دهانم را قورت میدهم. صدای گام‌هایش هر لحظه نزدیکتر میشود، میدانم که آرامش پیش از طوفان است، پیش‌تر آن چشمان خاکستری را در لحظه‌ی شورانگیز تلاطم دیده بود و هرگز نمیخواستم دوباره به آن موضع رقت‌انگیز باز گردم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل مانند دختر بچه‌ای خطاکار دستش را از دستم بیرون میکشد، نگاهش به دنبال شخصی در آن فضای آزاد در حال سیر کردن که نه پرواز کردن است. دختر بیچاره، به او گفته بودم که دیگر باید از هاوش دل بکند. اما آخر من معنای این نگاه و بی‌تابی را میفهمم. عشقی کودکانه در حرکات او پدیدار بود که حداقل از من نمیتوانست آن را پنهان کند‌، عسل نمیدانست که خود و من را در چه منجلابی کشیده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقیقا روبه‌روی من می‌ایستد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یه‌ بار دیگه باهام بازی میکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ سوالی در لحن ارباب رجوعی او وجود ندارد. یک دستور سرد و مستبد. انگار که بخواهد آیه‌ی الهی را بر زبان بیاورد که هرگز خلافش ثابت نخواهد شد. اما من از نگاه کردن به او طفره میروم از روی شانه‌اش آن دو پسر احمق که شباهت برادر گونه‌ای با یکدیگر داشتند را میبینم. هر دو عطر معطر گل‌های بهارنارنج را با بوی افتضاح سیگار نابود کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه با خیال راحت آن ماشین پرنده‌ی سرخ رنگ را در محوطه‌ی دانشگاه پارک کرده بودند. برق چراغ‌هایش چشم‌هایم را میزد و بعد گیسو آن خواهر افاده‌ای را دیدم که در صندلی شاگرد نشسته بود و با نگاهی سرشار از غرور و کنجکاوی این نمای مسخره را تماشا میکرد. چه جالب که او تیم خودش را هم آماده کرده بود، ظاهرا فقط من بودم که تنها در بین این قوم‌‌مغول ایستاده بودم و یگانه دوستم هم هیچ اختیاری بر روی حرکاتش نداشت چرا که دلداده‌ی یک یک پسر خودرای و بیمار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه، یه بار بهت گفتم که تو رو بردم و قرار نیست دوباره خودمو تو اون موقعیت قرار بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خط‌ نازک میان ابروهای مردانه‌اش پررنگ تر میشود، نفسش را آه مانند بیرون میدهد، یک، دو ، سه بار با نوک کتانی‌اش زمین را میفشرد و بعد انگار که دارد چیزی را با خودش تکرار میکند تا از صحت آن مطمئن شود میگوید. _تو تقلب کردی، امکان نداره، من شکست نمیخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی بزرگ بر روی لب‌هایم مینشیند که بعد به خنده و قهقه مبدل میشود با انگشت اشاره‌ام او را هدف میگیرم میخواستم از گوشت و خونم گلوله‌هایی دردناک از جنس کلمات سخت به تن او بچسبانم. قصد داشتم دیوانه‌اش کنم و همین کار را هم کردم. دیوانه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️