دوست داشتی؟
رمان من به برلین نمی‌روم ( جلد دوم این مرد ویران است ) اثر سناتور

رمان من به برلین نمی‌روم ( جلد دوم این مرد ویران است )

  • به قلم سناتور
  • ⏱️۵ ساعت و ۳۰ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 65.6K 👁
  • 42 ❤️
  • 66 💬

خلاصه رمان تراژدی من به برلین نمی‌روم ( جلد دوم این مرد ویران است )

روزها از پس هم گذشته و اینک الیسیما، دیگر آن نوجوان درمانده‌ی شانزده‌ساله نیست؛ لیکن او را روزگار و حماقت خودش، عوض کرده است. او تازه دارد معنی "مجازات زن‌بودنش" را می‌فهمد. هفت‌سال از مرگ سام می‌گذرد و او در بالین خانواده‌ی طاهری تاب آورده است؛ خانواده‌ای که از یک نقطه‌ی کوچک به همه‌ی زندگی‌اش تبدیل شدند. همه‌چیز آرام به نظر می‌رسد؛ اما اصل ماجرا چیز دیگری است. در این میان، بازگشت دماوند به هیاهوی این آشفته‌بازار، دامن می‌زند و...

قسمتی از متن رمان من به برلین نمی‌روم ( جلد دوم این مرد ویران است )

بس است الیسیما؛ افسوس هیچ دردی را درمان نمی‌کند. تشکی از کمد دیواری بیرون کشیدم و روی زمین پهن کردم. شالم را درآوردم و با همان لباس‌ها روی تشک گرم و نرم خزیدم. قلبم به یک‌باره کوبش گرفت؛ آه سام عزیز، تو زیر آن خاک‌های سرد و من در تشکی گرم و نرم؟ تو اذیت بشوی و من این‌جا راحت بخوابم؟ تشک را جمع کردم و سرم را روی گلیم خشک گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. این‌گونه جسمم اذیت می‌شد؛ اما قلبم آرامِ آرام بود.
به دستبند چرمی دور مچم نگاه کردم؛ تنها یادگاری که برایم مانده بود. رویش نوشته شده بود
" الیسیما ". باز سام داشت به قلبم چنگ می‌زد؛ قبل از اینکه بغضم بشکند، چشم‌هایم را بستم. من با خودم عهد بسته بودم گریه نکنم!
***
- الی‌جان...الی‌جان؟
صدایی نگران و لرزان: وای عمه مرده..خدایا الی مُرد!
- حرف بیخود نزن معصومه! داره نفس می‌کشه.
- پس چرا بیدار نمیشه؟ از هشت و نیم خوابه تا الآن.
چشم‌هایم را باز کردم. چند لحظه طول کشید تا لود شوم و بتوانم معصومه و سمیه را تشخیص دهم. معصومه خدا را شکر می‌کرد؛ اما سمیه همان‌طور به من خیره مانده بود. نگاهش غم عجیبی داشت و من فقط موج کینه را از آن دریافت کردم. حس کردم من را مقصر ازدست‌دادن دماوند می‌داند. نیم‌خیز شدم و دست‌هایش را گرفتم که متعجب نگاهم کرد. سریع گفتم:
- این‌طوری نگاهم نکنین، به‌خدا من مقصر نیستم. البرز زندگی من رو هم به هم ریخت. پولای بابام رو ازم قاپید و رفت. به خدا منم مثل شما که پسرتون رو برد، انگار هیچی ندارم، منم هیچی ندارم. البرز زندگی من رو هم ازم گرفت؛ به خدا که من هیچ‌کاره‌ام!
اگر اشک‌هایم کمی آرام می‌گرفتند، راحت‌تر می‌توانستم حرف بزنم. سمیه هم بغضش ترکید و گفت:
- همه‌ی زندگی من دماوند بود، همه‌کسم بود. مگه جز اون کسی رو هم داشتم؟ همه‌ی عمرم جون کندم تا بتونم جوری بزرگش کنم که کمبودی توی زندگیش احساس نکنه، یه تنه جور همه چیز رو کشیدم. همیشه واسش مثل یه شیرزن نقش بازی کردم؛ ولی همیشه ترسی توی وجودم بود...ترس اینکه یه روز البرز بیاد و اون رو ازم بگیره. که بالاخره اومد و همه‌ی زندگیم رو برد؛ بردش یه جایی که دستم بهش نرسه. من بدون دماوند هیچم! یه مادر بدون بچه‌اش، یه مرده‌ی متحرکه، یه پرنده‌ی بی بال و پره، یه عالم درده! نفس من دماوند بود که رفت، بدون اون چه‌طور نفس بکشم؟!
دلم برایش گرفت؛ او هم زخم‌ خورده بود، او هم از دست داده بود، این بود رسم روزگار؟! شک نداشتم دماوند و البرز با خوشحالی و خوشبختی، بی‌خیالِ من و سمیه، از زندگی نکبتی‌شان لذت می‌برند؛ فراری‌های نامردی که زندگی را بر من و سمیه حرام کرده بودند.
سمیه اشک‌های غلتانش را پاک می‌کرد و من هم زانوی غم بغل گرفته، گوشه‌ای نشسته بودم. معصومه و طیبه‌خانم، انگار می‌دانستند این اتاق منطقه‌ی ممنوعه است و نباید وارد آن شوند. شاید این اتاق مخصوص زخم‌خورده‌ها بود و کسی حق ورود به این خلوت را نداشت.
صدای خشک سمیه من را از فکر بیرون کشید:
- واسه چی اومدی این‌جا؟
سرم را روی زانوهایم گذاشتم تا چشم در چشم نشویم:
- جایی رو ندارم!
صدای کسی از بیرون بلند شد:
- اَه ولم کنین...این عمه رو هی تنها می‌ذارین، غصه بخوره دق کنه؟ برو کنار معصومه.
و بعد در باز شد. کیاوش با دیدن من دهانش باز ماند. من با چشم‌های سرخ و اشک‌آلود نگاهش می کردم و او با چشم‌های متعجب نگاهم می‌کرد. اصلا فراموش کرده بود برای چه به اتاق آمده؛ انگار فقط من بودم و کیاوش که لحظه‌لحظه از بهت خارج و خشمگین و خشمگین‌تر می‌شد. اما من یکی به خودم اجازه نمی‌دادم نگاهم رنگ شرم بگیرد؛ شرمِ من مصادف با آوارگی بود. من همه‌ی احساسم را سرکوب می‌کردم تا بتوانم در آن خانه مستقر شوم.
معصومه من و کیاوش را از خلسه بیرون کشید. در چهارچوب در، کنار کیاوش ایستاد و شاکی گفت:
- بیا... درستش کردی حالا؟
کیاوش، نگاه نفرت‌باری به من کرد و بعد به سمت سمیه حرکت کرد؛ انگار با حرف معصومه به خودش آمده بود.
دست روی شانه‌ی سمیه گذاشت و با لحن ملایمی گفت:
- عمه‌جان، قربونت برم، اگه خودت رو داغون کنی دماوند برمی‌گرده؟ تو باید به خودت مسلط شی. هنوز یه ماه هم نشده که رفته، اصلا شاید خودش برگشت؛ اصلا مگه میشه برنگرده؟ اون عاشق تو بود عمه.
سمیه اشک‌ریزان و با بغضی که قلب من را ریش‌ریش می‌کرد، گفت:
- شما که البرز رو نمی‌شناسین، من می‌شناسم. اون به هر چی بخواد، می‌رسه. اون امکان نداره بذاره دماوند برگرده...وای خدا، بچه ام!
معصومه دستش را روی دهانش گذاشته بود و این‌گونه هق‌هقش را خفه کرده بود. کیاوش با ناراحتی، عمه‌ی عزیزش را در آغوش گرفت و سمیه هم در پهنای آغوش او برای پسرش، دماوندش، اشک ریخت.
و اما من گوشه‌ای نشسته بودم با قلبی تکه‌پاره، روحی زخم‌خورده و جسمی خسته! قلب من نالان‌تر از قلب سمیه بود؛ اما کسی صدای فغان و زاریِ آن را نشنید؛ قلب بیچاره‌ام مانند خودم تنها بود. شاید من واقعاً دختر سام و الی بودم؛ من و سام چه‌قدر تنها و بی‌کس بودیم. من و او محکوم بودیم و هنوز هم هستیم؛ محکوم به تنهایی، ویرانی، بی‌کسی! معصومه حداقل از وجود دماوند مطلع بود و قلبش به همین گرم بود؛ اما من چه‌طور؟ من سام را تماماً از دست داده بودم، برای همیشه و هیچ‌وقت هم نمی‌توانستم دلم را به بازگشتنش خوش کنم.
کاش کسی هم مثل کیاوش، من را بغل می‌کرد و دلداری می‌داد! آن لحظه واقعا محتاج آغوشی از جنس همدردی بودم؛ اما کسی ندید و خواسته‌ام را نفهمید. مگر کسی جز سام عزیز به الیسیما و خواسته‌هایش توجه می‌کرد؟
***
«حال»
مشکی غلیظ چشمانش، به من اجازه‌ی خواندن فکرش را نمی‌دهد. این سیاهی‌های غلیظ فقط می‌توانند من را بترسانند، هیچ فایده‌ی دیگری ندارند. دست‌هایش که بازویم را چنگ زده بودند، آن چنان دست هایم را فشار می‌دهند که حس می‌کنم دست‌هایم باید قطع شوند تا از درد نمیرم.
بغض می‌کنم و اشک در چشمانم جمع می‌شود. با صدای لرزانم می‌گویم:
-ببخشید...ببخشید.
کیاوش هنوز هم عصبانی است:
- من چیکار کنم تو آدم شی؟
سعی می‌کنم بغضم را پس بزنم؛ اما مگر می شود؟ مگر لرزش صدایم از بین می‌رود؟
- باهام مث...یه آدم...برخورد...کن.
بازویم را بیشتر فشار می‌دهد و می‌گوید:
- دیگه داری گنده‌تر از دهنت حرف می‌زنی!
نمی‌دانستم دقیقاً باید چه چیزی به کیاوش می‌گفتم تا به او برنخورد؟ بهتر است بگویم نمی‌دانستم چه‌طور با او حرف بزنم! مقصر کیست؟ شاید معصومه که به من گفت: « بهتر است هر چه در دل داری، برای کیاوش بگویی، بی کم و کاست!»
کاش مانند همیشه لال‌بازی درمی‌آوردم و حرف نمی‌زدم؛ همان‌طور که در این هفت‌سال حرفی نزده بودم. او از من متنفر بود و هر چه که می‌گفتم، آزارم می‌داد. مدام دنبال یک آتو از من بود تا با آن من را جلوی حاجی و مادر بکوبد و خودم را اذیت کند. با حرصِ درون چشم‌هایم، اما صدای پُربغضم می‌گویم:
- چرا این‌طوری می‌کنی؟ تو چت شده کیاوش؟
بلند نه، اما محکم‌تر در صورتم می‌غرد:
- من کیاوش نیستم!
با بغضی که سعی در خفه‌کردن صدایم داشت، تند و بی‌وقفه، کلمات را پشت هم ردیف می‌کنم:
- آره، تو کیاوش نیستی؛ ولی من هنوز همون الیسیمام. چرا این‌قدر اذیتم می‌کنی؟ چرا هفت‌ساله نمی‌ذاری رنگ زندگی رو به چشم ببینم؟
چشم‌هایش عمیق چشم‌های خیسم را می‌کاود. چه‌قدر امشب، شبیه الیسیمای شانزده‌ساله، بی‌پناه و تنها شده بودم.
پوزخندی می‌زند و می‌گوید:
- هیچ‌وقت جواب سوالی رو که می‌دونی، نپرس!
و به دنبال این حرف، سیلی محکمی بر روی گونه‌ام می‌نشاند. همه‌چیز آرام و بی‌صدا، شبیه آن شب لعنتی می‌شود؛ همان شبی که من مانند امشب، بی‌تاب بودم. همان شبی که مانند امشب، می‌گفتم "بس است، پشیمان می‌شوی" اما انگار کیاوش کر شده بود. هنوز هم که نگاه آن شبش را به یاد می‌آورم، بدنم به رعشه می‌افتد. کیاوش نوزده‌ساله، آن شب چه‌قدر ترسناک و وحشی شده بود، و چه‌قدر ویران شد آخرش؛ مانند سام!
با حرص می‌گوید:
- همه چی رو جهنم کردی برام، همه چی رو. منم برات همه چی رو جهنم می‌کنم!
دستش را بلند می‌کند تا بار دگر چشمه‌ای از قدرتش را نشانم دهد که دستش را می‌گیرم. نمی‌خواهم دعوا شود، حداقل امشب نه! ملتمسانه می‌گویم:
- تو رو خدا علی‌اکبر. به همون خدایی که می‌پرستی قسمت میدم بس کن! ببخش..
دستش در هوا می‌ماند. خودم مهم نیستم، نمی‌خواهم رد انگشتانش روی صورتم بماند و مادر بفهمد. هنوز بدنم یخ است و ماتم برده. هنوز هم می‌ترسم کیاوش رام نشود و به وحشی‌گری‌اش ادامه دهد. آب دهانم را قورت می‌دهم. کیاوش چشم از گردنم می‌گیرد و به چشم‌هایم خیره می‌شود؛ قبلاً این‌طور نبود، مشکیِ چشم‌هایش مهربان بودند؛ حالا چشم‌هایش یاغی بودند؛ رعب‌آور، تیز، خشمگین، گنگ. حالا چشم‌های مشکی‌اش شبیه آسمان تیره‌ی شب بودند. اصلا انگار این چشم‌ها متعلق به کیاوش نبودند؛ این چشم‌ها، چشم‌های بی‌رحم علی‌اکبر طاهری بودند!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان من به برلین نمی‌روم ( جلد دوم این مرد ویران است )
  • ندا

    0

    خییییلییی غم انگیز بود،تنها رمانی بود ک موضوعش تکراری نبود مث بقیه و قلم خیلی خوبی داشت

    ۱ ماه پیش
  • آوین

    0

    خوشبخت بودن، یه زندگی بی نقص داشتن نیست؛ اینه که درکنار تمام حسای خوبو بد،مثبتو منفی، سختیو آسونی... تو بازم از زندگیت لذت ببری و فقط همچین حس لذتی رو میشه در کنار خدا بودن تجربه کرد؛ چون خودش میشه پشتو پناهت،آرامشت،استقامتت...❤️

    ۲ ماه پیش
  • آوین

    0

    و من تو این روزا، برای مردم عزیز سرزمینم، استقامت، شجاعت و آرامشی از جنس ناب خدا، براتون طلب میکنم❤️ در پناه خودش...🥰

    ۲ ماه پیش
  • آوین

    0

    خوشبخت بودن، یه زندگی بی نقص داشتن نیست؛ اینه که درکنار تمام حسای خوبو بد،مثبتو منفی، سختیو آسونی... تو بازم از زندگیت لذت ببری و فقط همچین حس لذتی رو میشه در کنار خدا بودن تجربه کرد؛ چون خودش میشه پشتو پناهت،آرامشت،استقامتت...❤️

    ۲ ماه پیش
  • آوین

    0

    نکته آخر داستان، برا زندگی واقعیمون، خیلی درستو به جا بود👌🏻 هر کسی، قابلیت خوشبخت شدن رو داره، فقط باید راهش رو پیدا کنه و تا آخرش یه نفس بره. تردید که کنه، بدبختی به بار میاره.

    ۲ ماه پیش
  • Homa

    0

    ادامه نظر...و اینکه از نقاط قوت رمان این بود که اکثر شخصیت های رمان ی شخصیت خاکستری داشتن مثل رمان های آبکی نبودن یکی مظلوم یکی ظالم و بنظرم اینجوری بیشتر به واقعیت نزدیک بود خلاصه من زیاد رمان معرفی نمیکنم ولی بنظرم این رمان فرق داره ارزش خواندن رو داره(البته اگه هر دو جلد رو بخونید)

    ۳ ماه پیش
  • Homa

    0

    من هر دو جلد رو خوندم اولش داستان رمان بلام جذاب نبود ولی متفاوت بودنش باعث شد بخونمش تا اخر من اصلا از رمانی که احرش بد تموم شه خوشم نمیاد ولی این رمان بشدن متفاوت بود طوری که من ولقعا اگه الیسیما با علی اکبر زندگی خوب می ساخت یا با دماوند میرفت بیشتر ناراحت میشدم بنظرم بهترین پایان رو داشت و اینکه

    ۳ ماه پیش
  • ونوس

    0

    واقعا قشنگ بودمتفاوت بود.قلمتون پایدار.⁦♥️⁩

    ۴ ماه پیش
  • yas shiraziyan

    1

    سلام ،مزخرف ترین رمانی که در تمام طول عمرم خوندم ،حیف وقتی که گذاشتم،چقد ناشی چقدر داغون ،واقعا نمی تونم نویسنده این رمان رو درک کنم ،وای اصلأ باورکردنی نیست چطور این رمان داغون رو گذاشتن تو این برنامه رمان خانه ،خواهشم از نویسنده اینه توروخدا دیگه رمانی ننویسید ،لطفالطفا ننویسید ،خدانگهدار

    ۱۱ ماه پیش
  • نازنین

    -23

    عزیزم تو که از رمان و نویسندگی سر در نمیاری پس نظر هم نده!

    ۴ ماه پیش
  • پری

    0

    مزخرف ترین رمانی بود که خوندم

    ۵ ماه پیش
  • نازنین

    1

    خیلی هم خوب بود ، نظر تو عوض من

    ۴ ماه پیش
  • Ida

    0

    چطوری الی ایدز گرفته ؟؟یعنی با دماوند بوده؟؟ تو کل داستان دلم برای سام سوخت فقط الیسیما هم خیلی اذیت بقیه کرد ولی جالب تموم شد

    ۴ سال پیش
  • هستی

    1

    سرنگ آلوده بود و توی رمان ذکر شد که به خاطر بی دقتی و استرس الیسیمل هم به دست اون خورد و هم دماوند باهاش تزریق کرد، رابطه فقط یکی از راه های انتقال HIV هست که متاسفانه شیوع گسترده ای داره و یکی دیگه از راه های پر ترویج استفاده از سرنگ آلوده توی همین مهمونی هاست.

    ۵ ماه پیش
  • مستانه

    -1

    مشخص نشد الیسیما،یدفعه چطوری سر از اون مهمانی در آورد. و اینکه،یدفعه سام اونطوری رازش بر ملا شد... بنظرم بهتربود در نظر الیسیما،سام همان مردی می ماند که اورا بزرگ کرده بود. عاقبت به مرگ الیسیما ختم شد و اصلا آموزنده نبود.🤔

    ۵ ماه پیش
  • فرنگیس

    1

    این رمان عالی بود واقعا درسته بسیار غمگین بود ولی عالی بود به نظرم تمام شخصیت ها مقصر بودن اونا اشتباه کردن سام ، الیسیما ، البرز ، سمیه ، کیاوش ، دماوند همه و این تاوانشون بود متاسفانه ولی خب تمامشون هم زجر کشیده بودن به نظرم دماوند افسردگی و یک بیماری روانی هم داشت

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    1

    ادامه نظرم... من این رمانو با تمام تلخیش خیلی دوست دارم اما تهش هزار تا سوال واسم موند. هزارتاااا. و جواب هیچکدوم مشخص نیست چون رمان تموم شده. من دوست داشتم خوشبختیشون زودتر اتفاق بیوفته و حداقل الیسیما یک روز رو خوشبخت زندگی کنه. از پایانش خیلی ناراحت شدم... پیشنهاد میکنم اگه تراژدی دوست دارین بخون

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    1

    سلام. خواستم اول از همه بگم نویسنده عزیز ازت ممنونم بابت رمان زیبات هرچند غمناک هرچند با پایانی که اشکمو دراورد. همچنین خواستم بگم این رمان تا ابد تو ذهنم میمونه و غمگین تزین و تلخ ترین رمانیه که تا باحال خوندم. من بابت این رمان خیلی گریه کردم و پابه پای شخصیت ها حرص خوردم، خندیدم و اشک ریختم.

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!