سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت چهل و سوم :
صدای زنگ در سالن پیچید و به تکاپویشان انداخت. مهمانان پشت هم وارد شده و با لبی پرخنده دنبال عروس غائب می گشتند. تقریبا همه که رسیدند، آرمان برای مهمانها توضیحاتی داد و دنبال رایحه رفت. معلوم بود رایحه حسابی بیخبر است. آرمان را تلفن باران کرده بود. لحظهی وردشان واقعا دیدنی بود. رایحه با لباسهایی عادی و سروصورت بیآرایش وارد سالن شد. هیاهو که بالا رفت، برگشت و دو مشتی به سینهی آرمان
لطفا صبر کنید...
