پارت چهل و پنجم :

مکالمه را قطع کرد و سمت نشیمن برگشت:
-با اجازه‌تون می‌رم آماده شم. کارن پشت دره.
رایان و آرمان از جا بلند شدند و سمت در رفتند. رایان در همانحال گفت:
-میارمش تو، عجله نکن!
بلاتکلیف سرجایش ماند. چشم به در داشت ببیند کارن داخل می‌آید یا نه!طولی نکشید که او را میان دو پسرعمویش درحال وارد شدن دید. از هر دوی آن‌ها بلندتر بود. لبخندی روی لبش نشست. اصلا فکرش را نمی کرد دعوت آن‌ها را بپ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    رمانتونو خیلی دوست دارم واقعا قشنگه. اما پارتها کوتاه و کمن . کاش پارت هدیه بزارین عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عزیزمی. انشالله بریم جلوتر پارتها بیشتر می‌شن

    ۶ روز پیش
کپی شد!