سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت چهل و پنجم :
مکالمه را قطع کرد و سمت نشیمن برگشت:
-با اجازهتون میرم آماده شم. کارن پشت دره.
رایان و آرمان از جا بلند شدند و سمت در رفتند. رایان در همانحال گفت:
-میارمش تو، عجله نکن!
بلاتکلیف سرجایش ماند. چشم به در داشت ببیند کارن داخل میآید یا نه!طولی نکشید که او را میان دو پسرعمویش درحال وارد شدن دید. از هر دوی آنها بلندتر بود. لبخندی روی لبش نشست. اصلا فکرش را نمی کرد دعوت آنها را بپ

لطفا صبر کنید...

آنیا
0رمانتونو خیلی دوست دارم واقعا قشنگه. اما پارتها کوتاه و کمن . کاش پارت هدیه بزارین عزیزم