راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت بیست و سوم :
خانبابا چرا چیزی نمیگفت؟ منتظر چه بود؟
من هم نتوانستم کلمهای به زبان بیاورم. اصلاً مگر این پرسش عجیب و بیپروا پاسخی هم داشت؟... من بهخاطر او اینجا بودم؟! قطعاً نه. من به اجبار در این جمع نشسته بودم، به اکراه سکوت کرده بودم و تنها چارهام این بود که دندان روی جگر بگذارم تا این ساعتهای کشنده بگذرد و همراه مامان به خانهمان برگردیم؛ آنوقت تا جایی که توان داشتم از این عمارت و
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0بلایی سر ماهور نیاره شاهرخ 🫠