پارت بیست و سوم :

خان‌بابا چرا چیزی نمی‌گفت؟ منتظر چه بود؟
من هم نتوانستم کلمه‌ای به زبان بیاورم. اصلاً مگر این پرسش عجیب و بی‌پروا پاسخی هم داشت؟... من به‌خاطر او اینجا بودم؟! قطعاً نه. من به اجبار در این جمع نشسته بودم، به اکراه سکوت کرده بودم و تنها چاره‌ام این بود که دندان روی جگر بگذارم تا این ساعت‌های کشنده بگذرد و همراه مامان به خانه‌مان برگردیم؛ آن‌وقت تا جایی که توان داشتم از این عمارت و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    بلایی سر ماهور نیاره شاهرخ 🫠

    ۲۴ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    بستگی داره آخه😇

    ۲۱ ساعت پیش
  • Jester

    1

    مرد منتظر چی هستی ، برو تو پیش ماهور وایسادی گوش میدی. نویسنده جون یه مکالمه ی شاهرخ و ماهورمون نشه؟

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    به زودی...

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️